تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

کــافــه فــرانـسـه  

کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات
کرده ..
وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از
ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب
کرده  ...
وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی
و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن .
وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای
بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی
نا نداره چیزی بگه ..
وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک
ساعت گذشته ...
وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ...
وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون
ابوریحان متوقف میمونه ...
وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت
نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ...
وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ...
وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند
سال گذشته ؟
وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد
شدی و یادش نیفتادی ...
وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟

یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون
سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ،  آروم ،
مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو
قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل ..
درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با
ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه ..
یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ...
یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک .

کافه فرانسه  همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار
  دیدی ..
  شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش
  همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه
  میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام
  کافه ها میز و صندلی واسه نشستن
  نداره اما هر کس که میره داخل انتظار
  تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی
  واسه نشستنه  .
  اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری
  و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل
  همیشه ی خودشه ..
  جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و
  به تجدد نیازی نداره .. 

رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. 
همون شکلی که باید باشن ..
شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله
که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که
هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال
پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده ..
تصورشون کردم ...
سی سال پیش ...
این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ ....
و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ...
اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان
متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی
 گیر افتاده و مومیایی شده ...
اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران  همشون همین حال و
هوا رو دارن ...
یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم ..
یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی
فرهنگی نوستالژیک این خیابون ..
حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه
بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و
توریست پر رویی بودم  تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم .
دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از
"یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این
آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر
از اون بهم بزنم .
.. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ...
قطع که میکنم .... زیر لبم ...  اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت
دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم
میگم :
البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته !
_____________________________________________________________________________
پ . ن
کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از
قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است .
نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید  

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید

آی آدم ها که بر A D S L و شارژ اعتباری نشسته شاد و خندانید ، یک نفر در بی ارتباطی دارد
می سپارد جان !
جانا حدیث قطع و یک طرفه شدن تلفن که دیگر حدیث مکرر ماست و این یاهوی قُـرمـساق هم که نیامد
نیامد وقتی هم آمد یک رخی نشان داد موقت و جان عذاب و دیدیم هیهات هر آنچ کز مـجـامعین و
مرتبطین رشته بودیم پنبه شده در غیاب مان به عالم مسنجر و جمله عزیزان یا با این کانکت شده اند
یا با آن و  کرور کرور عکس پروفایل یاهوشان را در غیاب ما چنج کرده اند آنچنانی و گویی از تمام متصرفین
محله یاهو مسنجر همین ما یکی زیاده بوده ایم دور از جانمان !
بگذریم ..
باری در این چند روزه بسیار کوشیدیم و جهد نمودیم که بتوانیم به یک طریقی یک سری آکسسوار
عتیقه همچون گرامافون و رادیوی مبله و از آن تیلفون های هندلی دیواری عهد بوق و خلاصه جمله آلات
و ادوات نوستالجیک ممکنه را به قیمت های مفت و قلیل بیابیم لیک نیافتیم .

 و اما اگر خاطر مهربانتان آمده است که بپرسید مقصودمان از ابتیاع این وسائل چیست باید بگویمتان
اخیرن قصد کرده ایم به همراهی یک دو سه فامیل برویم آتلیه عکس برداری بزنیم بلکن رسمن در عالم
فتوغرافی { عکاسی } دخالت های با جا و بی جا بکنیم شاید برسیم به اشتهار مرحوم میرزا ابراهیم
خان عکاسباشی .
البته ساناز خاتون گفته است یک جایی سراغ دارد که جمعه ها صبح بازار مکاره سمساری دارد مملو از
اقلام قدیمه و  البت شرط گزافش این است که روز جمعه در یک عمل خودکشانه قید خواب صبح جمعه را
بزنیم و برویم به این بازار مکاره ببینیم چه دستگیرمان می شود انشالله . 
هرچند بی خبر هم نمی رویم .
از جمله دوستان ابتدا به رضا جان ترلان گفتیم همراه شو عزیز فرمودند گشاد میزنیم و جمعه صبح چه
وقت خرید است آخر مرد حسابی ؟ و به سعید جان کریمی هم که از تمام جمعات این بیست سال اخیر
فقط بعد از ظهرهایش را دیده البته گفتن ندارد چرا که می دانیم احساس او به خواب جمعه یک احساس
شرعی ـ ناموسی است همچون احساس کُرد روزه دار به افطار !

گذشته از این همانطور که در مطلع مطلب تقریر بنمودیم کانکت مان دیال آپ است و عمدتن یاهو مسنجر
نداریم و خط تیلفون همراهمان هم یک طرفه است اگر احیانن گوش شیطان کر یک آفلاین لاو ترکانی
گذاشتید و یا زبانم لال از دستتان در رفت و پیغامک پر حرارتی ارسال فرمودید و جوابی نگرفتید به حساب
برودت طبع ما نگذارید خدای نکرده و لطف کنید فحش کثیرش را به مخابرات بدهید.

در ضمن می دانیم که هوس بی جایی است اما اگر احیانن دستتان رسید محبت کرده دو عدد ترانه که
خیلی دوستشان می داریم و البته فایل سالم شان را برای دانلود نیافتیم برایمان ایمیل کنید به آدرس :  
omid.sayadi@gmail.com
اول ترانه که می خواهیم از جناب " مهدی مقدم " است با عنوان " قصه " ؛ ترانه سوزناکی است که به
وقت سوزشهای نوستالوژیک یک نواحی مخصوصی که برای همه مان پیش می آید می چسبد بسی!
دوم ترانه مد نظرمان البته فرنگی است و از خوانده های خانم " LeAnn Rimes " تحت عنوان : 
Can't Fight The Moonlight } که بسیار ترانه جالب ناکی است در سبک و سیاق پاپ - کانتری :
Under a   l  o v er's sky
I'm gonna be with you
And no one's gonna be around
If you think that you won't fall
Well just wait until, 'till the sun goes down
Underneath the starlight starlight
There's a magical feeling so right
It will steal your heart tonight


You can try to resist
Try to hide from my  k  i s s
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight
Deep in the dark you'll surrender your heart
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight,
No-o you can't fight it
It's gonna get to you'r heart 
قشنگه .. مگه نه ؟!
فقط دقت بفرمایید که طی محبت ارسالیتان فایل فرستاده شده در فرمت زیپ نباشد که بعد این دوران
تواب سازی خودمان سعی وافر کرده ایم که دیگر دستمان به هیچ زیپ و دگمه حرامی نرود  و البته
مهم هم همین است که ما سعی خودمان را کرده ایم فارغ از اینکه نتیجه چه بوده و یا چه خواهد بود!

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش  

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و
نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی
هم  اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست .
روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م " علی " رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد .
فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان
خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و
از دست رفته ..
طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی
نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای
قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم ..
نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن
بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود ..
اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد .
به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم .
به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که
رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند
عادی و جاری امور زندگانی نبود .
گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده
 بودم فکر کردم  حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم .
دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول
حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .
 
هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود
من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری
موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و
بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .

و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه
هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که
چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به
جایی که باید رسیدند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی " بودا " به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش
داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال
مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .
بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای
که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم .
زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان
کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد .
پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به
دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان
هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد .
غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در
حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام
خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته
باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم" سرور" و آرامش ابدی خواهرش"سیمین" که
همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد .

نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند
متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .
و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه
چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ،
که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم .
 
باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد
عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است
پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا
بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .
 
پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا
20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید
که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده
پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را
در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد
تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه .
لکن  از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب
واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند
به خانه بازنمی گردند .
عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص
نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده
هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض
می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید
کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق
داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره " ولوو " تهیه نموده مشغول اموراتش
میشوند .
از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید
که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند .
در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید
فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .
اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس
کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .
 
ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟
استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام
او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید :
_ حاج محمد ،  اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند ..
استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد :
_ حجی جون .. آ  .. فکر کنم از آرتورز باشد ..

نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره
واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این " آرتروز " که کلمه ی به غایت خارجی
بوده و البته هست به گوششان نخورده بود .
پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این
کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به  آن کامیون های
قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند ..
و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند :
_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد
ویدکی هم ندارد البته !
____________________________________________________________________________
عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم.
جمعه به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه
یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل
دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران .
شنبه دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به
انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا
ایشان برگزار کنیم انشالله .
یکشنبه صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی
مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان
اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک
ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :
" بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز
و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! "
این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |