تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

سانس آخر ............  

 

برای رکس آبادن ...... 

 

سانس آخر :

 

محمود و لیلا اولین شب نامزدی رو با همه دوستان تو سینما رکس جشن گرفته بودن ..

 

 درست سانس آخر .

 

مهم نبود فیلم چه فیلمیه .. مهم این بود که  تو سینما بودن ... خوش بودن ..

 

محمود : لیلا ...

 

لیلا : ها ؟؟؟

 

محمود : میخواستم بگم حالا که بعد این همه سال بهت رسیدم تا

 

آخر عمر ازکنارت دور نمیشم .

 

لیلا سرش رابه شانه محمود تکیه داد ...

 

و فیلم شروع شد ...

 

حکایت مثل همه همه حرفهای خوب و قشنگ حکایت مردی و مردونگی بود ...

 

محمود : لیلا ..

 

لیلا : چیه ؟

 

میگم فردا همه طوقی های دنیا رو به عشقت آزاد میکنم برن ....

 

لیلا  لبخندی زد .. سرش را به سینه محمود فشرد ..

 

قدرت زیر پیرهنش خونی بود ....

 

سید میخواست باعرق زخم قدرت رو بشوره ...

 

محمود : لیلا جان ...

 

لیلا : جان ؟

 

یه شب تا صبح به عشقت با بچه ها زیر پل عرق خوردیم و خواندیم ...

 

لیلا خندید ....

 

سید و قدرت استکانها رو به سلامتی بهم کوبیدن ... سید گریه میکرد ...

 

قدرت هاج و واج مونده بود .. گریه نکن مرد ....  

 

یهو زیر پیرهن خونی سید   تو دست فاطی آتیش گرفت .....

 

محمود خواست حرفی بزنه اما فریاد داداش فرمون کلامش رو برید ...

 

قیصر .... کجایی که مردمُ کشتن ...

 

لیلا جیغ میزد ... محمود با مشت به درهای بسته میکوبید ...

 

قدرت فریاد زد : بزن .. بزن .. بزن ...

 

سید میزد .. اما هیچ دری به روی محمود و لیلا باز نمیشد ....

 

محمود با التماس به در میکوبید  : نامردا در رو باز کنید ...

 

زن و بچه مردم دارن میسوزن ...

 

اما .... کاکا رستم و نا لوطیها پشت درای بسته فقط میخندیدن ..... میخندیدن ...

 

داش آکل نبود ...  نیومد....

 

 نامردا از پشت زده بودنش  تا ...

 

 محمود و لیلا و سید و قدرت و فاطی ... همه و همه با هم بسوزن ......

 

مجید ظروفچی تو اون دم آخری  نالید  : ... داداش ... حالم خوش نیست ..

 

 شبونه منو برسون امامزاده داوود ...........

 

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

نمیدونم چه مرگمه .... نمیتونم بنویسم ...

 

 این متن رو که  نوشتم .. گریه کردم ...

 

هزار تا سیگار کشیدم ......  و باز گریه کردم ....

 

سینمایی که در آتش سوخت .... تو دل هیچ فیلمی دیگه پیدا نشد ...

 

800 نفر آرتیست اون فیلم ... 800 نفر زن و مرد .. 800 نفر دختر و پسر ...

 

 همه تو آخرین سانس زندگی ...............

 

سینما رکس در آخرین سانس نمایش (( گوزنها )) را پرده داشت .

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 15:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سیاوشی که از غرب آمد ...................( Howard Baskerville ( 1885 _ 1909  


هاوارد باسکرویل .... سیاوشی که از غرب آمد

 یک قرن از انقلاب مشروطه گذشت .

انقلابی کههمچون بسیاری دیگر از واقعیات اجتماعی ایران ازقیام سرخ و سیاه پوشان

 تا سربداران و از نهضت ملی و توده تا انقلاب 57 ناگزیر با آرمان ها وآروزها یی که

آغاز شد فاصله گرفته و در نهایت نیز  نتوانست انجام و فرجامی مسعود داشته باشد .

از قیام مشروطه و مردانش وهمچنین کلیات و جزییات آن مردم و آن روزها  بسیار

 گفته اند و شنیده ایم . 

 هدف من اما در این مقال ادای دین و تشکری است از مردی که اگر چه هرگز خود

را  در قواره یک قهرمان نمی دید اما  در معصومیتی خیره کننده و بی ادعا  به ترجمان

معنی آزادی و آزادگی دردیاری نشست که مردمانش تا قهرمانان خود را به دست خویش

به خاک گور نسپارند آنان را لایق قهرمانی نمیدانند .

مطلب امروز گنجشکک اشی مشی  تقدیس و تشکری است از سیاوشی که اگر چه ایرانی

نبوداما از بسیاری رجاله های بی غیرت و بیوطن این دیار مردانه تر در کنار آزاد مردمان

ایران زمین از زندگی و جوانی خویش گذشت و خون داد .

 

Howard Baskerville  1885 _ 1909 

 

این جوان آمریکایی در ابتدای ماه آوریل سال 1885 در ایالت نبراسکای آمریکا به

 

 دنیا آمد .

 

تحصیلات خود را در دانشکده ( یزاستن ) درهمین ایالت به پایان برد و دراین زمان

 

 ریاست جمهوربعدی آمریکا ( ویلسن ) ریاست این دانشگاه را بر عهده داشت .

 

در پاییز سال 1908 به عنوان دبیر دروس تاریخ عمومی

 

( که بعد تدریس حقوق نیز به آن افزوده شد ) به تقاضای کنسول آمریکا در تبریز و

 

 نیاز مدرسه مموریال تبریز به ایران آمد و همزمان خود را در بحبوحه قیامهای مردمی

 

اهالی تبریز یافت .

 

باسکرویل پس از آنکه  پیرامون نحوه حکومت و مظلومیت مردم ایران اطلاعاتی

 

 گرفت ازجوش و خروش مرد و زن و پیر و جوان و عدالت خواهی ایشان به وجد آمد .

 

 

 

شهادت مرحوم شریف زاده که از همکاران و دوستان نزدیک هاوارد باسکرویل در

 

 مدرسه مموریال بود آرام و قرار را از او گرفت و او را که به همت و آزادی خواهی 

 

 دلبستگی و اعتقاد وافر داشت به فراست انداخت تا به دور از چشم کنسول آمریکا و

 

 البته دیگر نمایندگان دُوَ ل خارجه ( روس و انگلیس ) که از تاثیر گذار آن روزها 

 

 ( و هم امروز ) بودند اقدام به تشکیل دسته ای از تفنگداران به نام ( فوج نجات )

 

کند و از آن جا که خود پیش از این دوران سربازی را در رسته تفنگداران پیاده نظام

 

 آمریکا گذرانده بود به عنوان سر دسته روزها را فارغ از تعریف تاریخ در حیاط

 

ارگ تبریز به تعلیم و مشق تفنگ جوانان مشروطه خواه مشغول شد  تا در جنگ عدل و

 

 ظلم شاگردان ومردم میهمان نواز پیرامون خود را یاری کرده باشد  .

 

در فرودین ماه سال 1288 که تبریز در وحشت از کمبود آذوقه و  از هر سو آماج

 

 حمله و گلوله باران نیروهای روس و انگلیس که در  حمایت از  محمد علی شاه

 

 بازیگر معرکه شده بودند فرو رفته بود  مشروطه خواهان در تدارک اقدامی برای

 

 حمله به آنان اردوگاه صمد خان شجاع الدوله در ( شام غازان ) را هدف گرفتند و

 

 در راس پیکان نیروهای مشروطه این ( فوج نجات )باسکرویل بود که در اثر لیاقت و

 

 کاردانی او ماموریت پیش آهنگی نیروها را بر عهده گرفت .

 

کمی پیش از حمله همسر کنسول آمریکا در تبریز به سراغ هاوارد جوان رفت تا او را

 

از مشارکت بیشتر در امر قیامهای مشروطه خواهان بر حذر دارد اما باسکرویل با پس

 

دادن پاسپورتش به او درپاسخ گفت :

 

   تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است واین  تفاوت بزرگی نیست .

 

روایت میکنند که جوان امریکایی شب حمله را تا صبح از شعف و هیجان حمله نخوابید

 

 ودر سپیده دم دوشنبه 30 فرودین 1288 / 18 آوریل 1909 نیروهایش را به خط کرد

 

 وبا گفتن این جمله :  همرزمان ، بکوشید تا بر دشمن غالب شوید ........

 

اولین نفری بود که گام در میدان کارزار گذاشت . 

 

و هم اولین نفری که در این کارزاراز نیروهای فوج نجات هدف تیردشمن قرار گرفت

 

خود هاوارد باسکرویل بود .

 

 باسکرویل به هنگام مرگ هنوز بیست و سومین بهار عمر را به پایان نرسانده بود .

 

 جسد مطهر این مسیح مشروطه ، این سیاوش عصرپس از تشیع با شکوه و قدر دانی

 

مردم تبریز و مشروطه خواهان که غم از دست دادن او را بس عظیم میدانستند  در

 

 گورستان آشوریان تبریز به خاک سپرده شد .

 

یک سال پس از شهادت هاوارد باسکرویل زنان تبریز به عنوان تشکر اززحمات او

 

 چه در دوران تدریس در مدرسه مموریال و چه به هنگامه جنگ و شهادتش قالی

 

منقش به تصویراو بافتند تا به همراه تفنگ او که نامش بر روی آن حک شده بود و

 

 عکسی از فوج نجات در کنار باسکرویل به عنوان یادگار و تشکر برای مادرش

 

 بفرستند .

 

اما این اشیائ سه گانه به دلایلی نامعلوم هرگز به دست خانواده  باسکرویل نرسید .

 

به احتمال قوی این سه قطعه یادگاری هنوز در ایران و دردست افرادی ناشناس

 

 قرار دارد .

 

 درحال حاضر تنها یک تابلوی رنگ روغن از چهره باسکرویل موجود است که در

 

 خانه مشروطه تبریز نگاهداری میشود .

 

چند سال پیش صحبتهایی مبنی بر ساخت فیلمی براساس این شخصیت بزرگ

 

 عصر ما شد که البته مانند اکثر  تصمیمات دولتی  فقط چیزی در حد حرف باقی ماند .

 

 

یادش گرامی و نامش همانند همه جانسپاران و جانبازان ایران جاودان  باد .

 

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 20:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

زنده باد کردستان ایران  

 

کردستان ... ای سرزمین من ... ای مام میهن ....

 

زنده باد کردستان ایران

 

میجویمت .........  آنگونه که دهان نوزادی ، سینه پر شیر مادر را ...

 

دوستت دارم .....  آنگونه که کودکی ، گرمای  شانه های پدر  را ..

 

میبوسمت .........  آنگونه که لبان عاشق ، سر انگشتان  معشوقه را ...

 

میخواهمت ........  آنگونه که واپسین طپش تند  قلب ، مامن  سینه را  ...

 

میبویمت ...........  آنگونه که پروانه ای خسته ، رایحه  گل سرخی  را ...

 

میپویمت ........... آنگونه که تلخ اشک سردی ، گونه خشکیده ای را .....

 

 

کردستان ... ای مام میهن ...  بر انگشتر پر فروغ ایران نگینی درخشانی

 

کور باد  تنگ چشم دشمنان تو از درخشش ثابت و پایدارت ...

 

از پس قرنها و سالها سربلند مایه ی افتخار فرزندانت بوده و تا ابد خواهی بود .

 

 

زردها بیهوده قرمز نشدند ...

قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بردیوار

 

صبح پیدا شده اما

آسمان پیدا نیست

 

گرته ی روشنی ُمرده ی برفی

همه کارش آشوب ..........

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

 

من دلم سخت گرفته ست از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

 

که به جان هم نشناخته ، انداخته است

چند تن خواب آلود

 چند تن نا هموار

 چند تن ناهوشیار

 

چند تن خواب آلود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

زنده باد کردستان ایران ....................  

 

آقایان ... مگر ما کُردها از سرزمین دیگری آمده ایم ؟

 

 

 

 

 

 

 

قریب یک ماه از آغاز درگیری های خشونت بار در شهرهای کردستان میگذرد .

 

خشونتهایی که با تحریک تعمدی  و در پی قتل جوانی به نام

 

شوانه سید قادری از شهر مهاباد آغاز شده و اینک به سایر شهرهای کردستان

 

تسری یافته .

 

 سوال این است :

 

آقایان ... مگر ما کُردها از سرزمین دیگری آمده ایم  ؟

 

چرا زمانی که این مردم  در کمترین فاصله زمانی به ازای علاقمندیشان به تمکین قوانین

 

داخلی یک کشور و درست زمانی که با خواهش و تمنا آنان را به پای صندوقهای رای

 

کشاندند تا مشروعیت و بیعت نظام را تام و تمام اعلام کنند دست به تظاهراتی با رعایت

 

تمامی اصول محترمانه آن میزنند به بدترین وجه ممکن با آنان برخورد میشود ؟

 

تفاوت کار صدام حسین  در حلبچه  با آنان که همینک در شهرهای کردستان دستور آتش

 

به روی مردم را صادر میکنند چیست ؟ مگر نه اینکه مرگ ، مرگ است ؟

 

 

سوال این است :

 

آقایان ... مگر ما کُردها از سرزمین دیگری آمده ایم ؟

 

اگر در شرافت این مردم کمترین تردیدی در ذهن دارید کافیست قدم رنجه فرموده

 

سری به گورستانهای شهرها و روستاهای کرد نشین بزنید و تعداد شهدای آنان را

 

در جنگهای مختلفی که بر سر دفاع از حیثیت این کشور با دشمنان کرده اند بشمارید .

 

واز آن سو کافیست  انواع نرخ های مفتخرانه ی رشد کمی و کیفی کشور را که همه ساله

 

 در آستانه  بهمن اعلام میشود  درترازوی قیاس بگذارید .

 

مردم غرب کشور به طوراعم و اهالی کردستان به طور اخص از کمترین امکانات رفاهی

 

برخوردار نیستند .

 

 

موافقت اصولی برای تاسیس هر نوع کارخانه و ایجاد اشتغالی در آن قسمت از این کشور

 

پهناور مدتهاست که از قبل ممنوع شده و به طبع آن اندک سرمایه مردم بومی آن دیار نیز

 

ناگزیر  خروج از منطقه است .

 

کمی خدمات بهداشتی و تفریحی نیز آنقدر هویداست که محال است در هر کوچه ای کودکی

 

مبتلا به امراض فلج اطفال و همخونی و حتی سوتغذیه دیده نشود .

 

 

سوال این است :

 

آقایان ... مگر ما کُردها از سرزمین دیگری آمده ایم ؟

 

چگونه است که برای بازسازی موطن افاغنه ای که طی بیش از 2 دهه روزی نبوده که

 

صفحات حوادث روزنامه ها  از جرم و جنایتشان آسوده گردد ملیاردها میلیارد دلار

 

اختصاص میدهید اما هنوز بسیاری از روستاهای کرد نشین از آب شرب تصفیه شده

 

محرومند ؟

 

چگونه است که برای کمک به بازسازی شهرهای اعراب عراقی که هشت سال تمام

 

روزگار همین مردم را سیاه کردند و بر سردر هر کوچه ای از هر جوانی  تنها یک تابلوی

 

آبی رنگ به یادگار گذاشتند  دلارهای نفتی را برادر وار به رقابت و کمک میکشانید و

 

 مضایقه نمیکنید اما بعد از این همه سال هنوز کلنگ افتتاح یک کارخانه را در

 

این استان ایرانی بر زمین نکوبیده اید ؟

 

چگونه دوست دارید در انظار جهانی مدافع و نگاهبان صلح باشید اما در واکنش به یک

 

اعتراض ساده چنین بی پروا و خشن عمل میکنید ؟

 

 

سوال این است :

 

آقایان ... مگر ما کُردها از سرزمین دیگری آمده ایم ؟

 

علیرغم تمامی این تبعیض های روشن و واضح بهتر است کمی هم آمار جرم و

 

جنایت و فحشا را علیرغم نرخ وحشتناک بیکاری در میان کُردها بنگرید  و

 

 با سایر قومیتهای ایران قیاس کنید .

 

به خدا این مردم از شریف ترین خلق های خداوند بر روی زمین هستند .

 

به خدا صبر و آرامش آنان جز به تحریک آنان  که منفعتشان در آشوب و

 

بلوا و سرکوب و پامال کردن غرورشان که خاصیت هرایرانیست نهفته است

 

بهم نخواهد خورد .

 

به خداوند سوگند که مهاباد و سقز و بانه و سنندج درون مرزهای رسمی و جغرافیای

 

این کشور قرار دارند و مردمانشان هم با خالص ترین و بکرترین درجه از آریایی بودن

 

 تابعیت ایرانیشان بسیار محکمتر و پر سابقه تر بسیاری از اقوام بومی و مهاجر در این

 

کشوراست  .

 

سوال این است :

 

آقایان .. مگر ما کُردها ازسرزمین دیگری آمده ایم ؟

 

 روز شانزدهم مرداد ماه وبلاگهای همسو  در محکومیت

 

سرکوب اکراد ایران با عنوان (( زنده باد کردستان ایران ))

 

 به روز خواهند شد .

 بااضافه کردن این لوگو در وبلاگهایتان مردم کردستان را یاری کنید
 

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 4:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نقشی از آز انسانی ........  

 

GOLLUM .

 

ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص وآز

در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را

 

وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو

از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو

 

 

سه گانه ارباب حلقه ها اثر استاد ادبیات و  نویسنده سرشناس بریتانیایی ((  تالکین )) در مقام

 

 مقایسه با سه فیلم ساخته شده به دست فیلمساز نیوزلندی (( جکسن ))  تفاوتهای بسیاری چه در

 

 متن و چه در ارائه شخصیتها در میان خود دارند .

 

از جمله این تفاوتها شخصیتی است به نام (( گولوم )) که در داستان اصلی یکی از چندین

 

 شخصیت مهم اما فرعی است و در نسخه سینمایی همین اثر تبدیل به یکی از محوریترین

 

 کاراکاترها شده است بی شک باید این تعالی کمی شخصیتی همچون گولوم را مرهون دقت نظر

 

 و تیز بینی شخصی پیتر جکسن دانست .

 

یک حقیقت غیر قابل تحمل :

 

آزار دهنده است اما باید پذیرفت نوع بشر از همان ابتدای خلقتش پیوسته و بایسته ، ناخودآگاه و خودآگاه

 

در اعماق وجودی خویش حقیقتی به نام حرص و طمع را درک کرده و البته که به رسمیت شناخته .

 

انسانی که طمع را در وجود خویش حس نمیکند بی شک یا معلول ذهنی ست و یا  مُرده  .

 

همه ما از شفیق ترین تا شقی ترین مان از عنصر آز به حد کافی برخورداریم .

 

اما به حتم هیچیک از ما به هزار دلیل گفته و ناگفته مطلوب خود نخواهیم دید که دیگران را از درجه

 

حرص و طمعکاری خویش آگاه سازیم .

 

درحقیقت چهره متشخص و پذیرفتنی هرانسانی درمیان انظار عمومی مدیون درایتی است که وجه آزمندش

 

به او بخشیده .

 

آدمی همواره در پی دستیابی به ثروت جنگیده ، به تحریک شهوت جنایت کرده و آن جا که منفعت

 

 شخصی اش مورد هر نوع تهدیدی واقع شده به آسانی چشم بر حقیقت بسته .

 

 گولوم ارباب حلقه ها نوع عریان شخصیت مخفی و نهان شده همه انسانهاست .

 

او درست در همان زمانی که وجودش مالامال مهربانی  است به آنی با تغییر جهتی مختصر و حتی بی هیچ

 

تحول مشخصی به جلد خبیث طمعکاری خویش فرو میرود و بی پرده تصورات ذهنی خویش

 

را در مقابل چشمان بیننده بر زبان جاری میسازد .

 

تنها آنان که در تماس ضمیر و لایه ی زیرین خود دچار مشکل هستند از شنیدن تصورات گولوم

 

دچار حیرت خواهند شد چرا که بی شک هرانسانی چنین لحظات چالش برانگیزی را درذهن خود

 

 تجربه کرده و شناخته .

 

تمامی تلاش تالکین و بیش از او جکسن در خلق شخصیتی همچون گولوم دراین نکته خلاصه میشود که

 

انسانها آنی از وسوسه به جهت دستیابی به آن مطلوب برتر ذهنی رهایی  نخواهد یافت .

 

چهره و اندام کریه گولوم کنایه آشکاری است  به از دست رفتن داشته ها در صبر و تلاش برای به

 

 دست آرودن  بیشتر و بیشتر از هر چیزی .

 

دست آوردی که یا به دست نخواهد آمد و یا زمانی تحصیل میشود که کمترین فایده و تفاوتی به حال فرد

 

آزمند و نومید نشدنی نخواهد داشت .

 

به غیراز جکسن که در باورپذیری شخصیت گولوم نقشی اساسی را داشته باید از اندی سرکیس یاد کرد

 

که فقط در سکانس کوتاه ماهیگیری که منجر به یافتن حلقه میشود او را میبینیم وپس از آن صدای

 

اندی سرکیس است که به بهترین وجهی تقابل ضعف ظاهری حرص و قدرت نهفته در کالبدش را به چهره

 

موجودی به نام گولوم می دهد  و آنرا جان میبخشد .

 

 

 اندی سرکیس بازیگر نقش گولوم

 

 

        

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 0:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

( سال اشک پوری ، سال خون مرتضی ) ......... 

کیوان

 ( سال اشک پوری ، سال خون مرتضی ) 

 در دایره مردانی که در اواخر دهه   1320  پیرامون نیما و سبک جدید

 شعر سرایی او گرد آمده بودند جوانی خوش قیافه ، میانه بالا با صورتی

 

 استخوانی و سبیلی که به دقت مرتب شده بود حضور چشمگیری داشت  .

 

 نامش مرتضی کیوان بود .

 

این جوان اصفهانی الاصل که آنزمان هنوز به سومین دهه زندگی خود

 

 نرسیده و تنها مدرک تحصیلاتی اش دیپلم متوسطه بود آنچنان سرچشمه

 

 نیرو وانرژی برای اطرافیانش بود که تا سالیانی بسیار بعد از اومشهورترین

 

  ادیبان و شاعران این خاک به هم نشینی و مصاحبت با او افتخارکرده

 

 و همچنان  خواهند کرد. 

 

نادری _ یاران نیما : از چپ : کیوان .شاملو.نیما.کسرایی.ابتهاج(ه. سایه )

 

کیوان روزنامه نگاری چیره دست و منتقدی تیز بین و دقیق بود که علیرغم سن

 

 کمش توانسته بود در محافل ادبی آن سالها نامی در خور برای خود دست و پا کند و

 

 کاریزمای شخصیتی او هر کسی را در اولین برخورد تحت تاثیر قرار میداد .

 

مدیر داخلی مجله "بانو"، دبیر مجله جهان نو و عضو هیات تحریریه مجله

 

کبوتر صلح در دهه 1320 و آغاز 1330 عمده مسئولیتهای فرهنگی و

 

 ژورنالیستی او بود.

 

ضمیر و قلمش به یک اندازه تیز بود و  در عین حال که  تسلطی شگرف بر

 

 ادبیات روس داشت آنی از کشف هر آن کس که استعدادی بر نوشتن چه در

 

 نظم و چه در نثر و ترجمه داشت غافل نبود و همزمان خود نیز از نقد

 

 گرانمایگانی همچون جلال آل احمد دست بر نمیداشت و  نمی هراسید .

 

کیوان در دهه 1320 و آغاز دهه بعد، محور حلقه ادبی و فرهنگی مهم از شاعران و

 

 نویسندگان و مترجمان و ادیبان جوان آن روزگار به شمار می رفت:

 

هوشنگ ابتهاج، محمد علی اسلامی ندوشن، ایرج افشار، نجف دریابندری،

 

 فریدون رهنما، احمد شاملو، مصطفی فرزانه، سیاوش کسرائی، محمد جعفر محجوب،

 

 شاهرخ مسکوب از جمله مصاحبان و همنشینان او بودند .همنشینانی که عمدتا

 

 از کشفیات خود کیوان بودند .  

 

و در صدر فهرست کسانی که بیشترین تاثیر را از این روزنامه نگار متهور و

 

بی محابا گرفتند نام صمیمی ترین دوست وی احمد شاملو بیش از دیگران

 

جلب نظر می کند .

 

 

 با کیوان بر حسب تصادف آشنا شدم .

. ولی از همان روز آشنایی انگار صد سال بود که یکدیگر را

میشناسیم ... من از او بسیار آموختم ..  مرتضی برای من واقعا یک انسان نمونه بود ..

 یک انسان فوق العاده ..

 

 شاملو همچنین درحاشیه شعر { از عموهایت } چنین نوشت :

 

این شعر خطاب به پسرم که در آن هنگام هشت ساله بود ،

 

 در اعدام مبارزان سازمان نظامی عموما ،

 

 و مرتضی کیوان خصوصا نوشته شد .

 

 مرتضی نزدیکترین دوست من بود .

 

انسانی والا با خلقیاتی کم نظیر و هوشمندی شگفت انگیز .

 

 قتل نابه هنگامش هرگز برای من کهنه نشد و حتی اکنون

 

 که این سطور را مینویسم ( دوم امرداد شصت و هفت )

 

 پس از   سی و پنجسال هنوز غم اش چنان در دلم

 

 تازه است که انگار خبرش را دمی پیش شنیده ام .

 

 ذکر یک خاطره از زبان آیدا  شدت علاقه ابدی  شاملو به کیوان  را به وضوح

عیان می نماید :

 

 روزهای آخر احمد بود ، خیره به گوشه ای مانده بود . به او گفتم احمد چشمانت

 را ببند و بخواب .. گفت : نه آیش ، وقتی چشمام بازه مرتضی رو بهتر میبینم .

 

 مرتضی کیوان در حالیکه سرباز نیروی دریایی شاهنشاهی بود و  تنها 2 ماه پس از

 

ازدواجش در سن 33 سالگی در تاریخ 27 مهر 1333 به جوخه اعدام سپرده شد .

 

او از گروه افسران شاخه  نظامی حامی حزب توده بود که پس ازکودتای 28 مرداد

 

 به صورت گروهی دستگیر و اعدام شدند .

 

بهانه اصلی اعدام این گروه افسران مشارکت در ترور نافرجام شاه به منظور

 

 سرنگونی رژیم  بود . 

 

انتشار و سپس نایابی  کتاب < مرتضی کیوان > اثر نویسنده فقید شاهرخ مسکوب

 

 در سال 1382  تمامی پیش بینی ها را درباره اینکه نسل جوان ایرانی این چهره

 

سیاسی _ ادبی را به یاد نخواهد آورد و یا به  درستی نمیشناسد بهم زد .

 

پوری سلطانی همسر کیوان که تنها طعم 2 ماه زندگی مشترک را با او چشید علیرغم

 

 زیبایی و جذابیت چشمگیرش پس از مرگ همسر سالیان پس از او را همچنان در

 

 آغوش خاطرات آن روزها طی کرد و اکنون که زنی مسن اما هنوز پر انرژی است در

 

 همان محله و همان خانه زندگی میکند .باخاطراتی تاابد جاودان

 

 از عشق روزگار جوانیش .....

 

نسل جوان ایرانی امروزه آنقدر آگاه و آنچنان قدر شناس است که میداند باید کیوانها و

 

 گلسرخی ها و بهرنگی ها را دوباره و چند باره به خوانش و نظاره بنشیند تا دریابد این

 

 روزگار از کجا تا بدینجا رسیدست و باز تاکجا خواهد رفت .

 

آنچه که در میان شتک خون مرتضی کیوان او را تا کنون جاودان ساخته نه اشعار شاملو

 

 و نه کتاب و مقالات مسکوب و دیگران که والا اندیشی و آزادگی در بیان عقیده و رای او و

 

 امثال اوست . و البته که آزاداندیشی  و آزادگی سرمشقی است که در هر زمانه و نسلی به

 

 یک بار دوره کردن می ارزد .

 

 کیوان ستاره شد / که بگوید / آتش / آن گاه آتش است /

 کز اندرون خویش بسوزد / وین شام تیره را بفروزد ... /

 من در تمام این شب یلدا / دست امید خسته خود را / در دست های روشن او میگذاشتم /

 کیوان ستاره بود / با نور زندگی کرد / با نور درگذشت ...

 ه _ سایه

 ***************************

 

هدیه گنجشکک اشی مشی به خوانندگان

 

 *********************** 

 

گرد آوری ،  تحقیق و گرافیک:

امید صیادی .

با نگاهی به  :

 کتاب < مرتضی کیوان > شاهرخ مسکوب .

شبکه اینترنت ، سایت آذین داد ،  وبلاگ ترانه بانو

 

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 21:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |