تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

ای کاش من هم یک فلسطینی بودم !!!  


( در حاشیه پرداخت  50  +   آه ه ه میلیون دلار به فلسطینی ها  )

 

 

ای فلسطینی خوشا بر شانس تو ،

هم بر آن دشاشه و بر داس تو   /Jewish, Israeli and Palestinian women and girls dance together during a celebration aimed at promoting peace in the Mid East, inside a traditional Arabic-style meeting tent, in Bethany neighborhood on the edge of Arab East Jerusalem, on Wednesday

 

کین همه  لیرُ دلار بی زبان ،

گشته راهی بر سر و کرباس تو  /

 

انتفاضه بس دکانی خوشگل است  ،

خوش به حال مشعل و حماس تو   /

 

راغب علامه برات  جون  میدهد  ،

نانسی ای ای در دلش وسواس  تو  /

 

هم بریتان هم عمو سام  مملو از پولت کنند ،

مجمع قوم العرب هم فَن کلاب خاص تو  /

 

ما به ایران همچو خر اندر گِلت وامانده ایم  ،

خود کچل هستیم و کورِ جفتیِ  تک تاس  تو  /

 

این زمانِ دست و دل بازیست از مسئول ما  ،

چشم  ما قو م  بَبو  شد حلقه الماس تو   /

 

از اتم گر ما بمیریم خوب به تُخمت غم مدار  ،

پول نفت ما بسازد  جنتی بر ناس تو   /

 

انتفاضه کار و زار ما ست  در قرن اتم  ،

من به زیر هجمه ها  دلواپس خُرناس تو   /

 

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها  ،

کل عالم شد یُوَسوِس فی الصدور الناس تو  /

 

 

//////////////////////////////////////////////////////

 

امید صیادی / بهار 1385

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

پارادوکس عشق و جنسیت ، خیانت و وفاداری  


بهترین راه فرار از شر برنامه های پان عربیسم _ پان یونیزیسم سیمای جمهوری اسلامی ایران

در روزهای تعطیل دیدن فیلمهایی هست که ارزش کشتن این وقت ارزون رو داشته باشند.

امروز فیلمی دیدم  از سینمای فرانسه به  نام (   Romance ) = ( عاشقانه ) .

این فیلم  کوچک  اما جالب علیرغم آنکه چندان مشهور نیست و عوامل  درجه اولی هم درش

حضور ندارند اما دیدنش باعث شد بی میلی چند ماهه من نسبت به سینمای فرانسه که

متاثر از دیدن فیلم ( معلم پیانو ) ساخته "میشائیل هانکه" بود تا حدودی مرتفع بشه .

 

با این وجود  مثل دیگر  فیلمهای فــرانسوی

 که بی پروا و بسیار صریح مسئله جنسیت

 ، غریزه و کنشها و واکنشهای انسـانی در

 این رابطه رو به کنکاش میگذارند  این فیلم

 هم زمینه مناسبی داره برای تعمق هرفرد

پیرامون روابط خودش بادیگرانی که بنـــا بــر

شاخصهای رفتاری محکوم و یا مشغول بــه

تکمیل شاکله شخصیتی همدیگه درهنگامه

 همزیستیهاو همسری های ناپایدار هستند.

 

مرز بین خیانت و وفاداری در زندگی زناشویی رو چه کسی تعیین میکنه ؟

آیا عشق نردبان معلق و بعضا باژگونه ای برای روابط انسانی است ؟

جنسیت و عشق تکامل بخش همدیگه هستند یا باعث نقصان هم؟

 

 اینها تعدادی از سوالاتی هستند که با دیدن چنین فیلمهایی در ذهن من بیننده شرقی

شکل میگیره و البته هرگز سعی ندارم در موردشون به پاسخی قطعی، ثابت و ساکن برسم

 چرا که فکر میکنم به این ترتیب از لذت کشف و مطالعه دیگرفیلمهای این ژانر محروم میشم.

 

از دیالوگهای فیلم  :

زن :  عشق حماقته ، یه تله قدرتمنده ، اگه به یه نفر توجه کنی ولت میکنه و اگه بهش

 خیانت کنی بهت توجه میکنه ... اونقدر ابله اند که فکر میکنن دارن از دستت میدن ...

مرد : مردها تنوع طلبند ، یک زن باید طوری رفتار کنه که مردش فکر کنه هر لحظه

 ممکنه از دستش بده وگرنه مرد ممکنه بره سراغ یکی دیگه ... این ذات مردهاست ...

 

سینما لاگ :

بخش ( سینما لاگ ) کلیک دیگری است که در پاسخ  به درخواست دوستان  و

همچنین نیاز خودم برای معرفی فیلمهای روز و بعضا قدیمی سینمای جهان که

 از این به بعد در وبلاگ گنجشکک اشی مشی به صورت نامنظم خواهید خواند.

معرفی فیلمها صرف نظر از ارزشهای هنری و گیشه و از زاویه دید شخصی صورت میگیرد.

( سینما لاگ ) را  بااستفاده از لینک ( ادامه مطلب ) در دل همین وبلاگ بخوانید.

 

(   Romance ) = ( عاشقانه )

خلاصه داستان و مشخصات فیلم :

ماری  معلم جوان یک دبستان از روابط سرد همسرش  پال  با خود رنج میبرد .

رفته رفته اودچار بحران افسردگی میشود و علیرغم این نمیتواند توجه شوهرش را برانگیزد .

ماری فرو رفته درپوچی شبی را با مردی غریبه  میگذراند ....


ادامه مطلب
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شبهای برره .... این قسمت : << هسته >>  


bad  last supper

روز خارجی _ روستای برره _  میدان کُره بُز   :

 

نظام دووبرره  رو به جمعیت :

_ ملت غیور و .. ها ایی چیز  برره ..  امروز من وخام یه خبر مهمی از خودم دروَکنم ..

 از این به بعد .. اهالی برره قرار وشده که در کمال خوشبختی درخانه  استراحت وکنن

و کار نکنن و پیول مفت و مجانی وگیرن و فسا ورن و ........

کیانوش رو به شیرفرهاد : این چی میگه ؟ جریان چیه ؟

واسه چی همه رو جمع کردن تو میدون ؟

شیرفرهاد : ها .. ایی قراره به ما یی خبر مهمی از خودش دروَکنه ...

کیانوش : چه خبر مهمی ؟ ..

سالار که پشت سر او ایستاده بالبخند میگوید : ها خو  ایی قراره درباره هسته خبر دروَکنه جیگر .

کیانوش : هسته ؟ هسته ی چی ؟ جریان چیه ؟ از رسوم برره ای هست اینم ؟

سردار : ای بابا ... تو چقدر خنگی کیانوش جان ... عزیز من هسته .....

کیوون حرف سردار را قطع  میکند : پول وده تا بهت وگوئم جریان هسته  چی بیده ...

کیانوش : ای داد بر من، بازم پول ؟ خیلی خوب ،بیا ، اینم پول ،حالا بگو جریان هسته چیه ؟

کیوون : خو .. منظور ازهسته تخم دایناسور بیده  که تو برره بهش ویگولنزج،ک  هسته .

کیانوش : .. ای بابا .. جدی میگین ؟ من فکر نمیکردم شما ها هم اهل پارک ژوراسیک بازی

و این حرفها باشین ..  پارک ژوراسیک رو که میدونین چیه  ؟ دایناسور و این چیزا و ...

میدونین دیگه ؟

جمعیت یک صدا : نه .... نُچ ... نودونیم ....

سحر ناز : اوی ی ی .. یالا وگو ایی ژوراسیک خانوم کی بیده ؟ ها ها ها ... ؟

کیانوش : ای بابا تو دیگه چی میگی ؟..  من نمیفهمم ... شما که نمیدونین دایناسور چیه

 تخمش رو از کجا میشناسین ؟ اصلا تخم دایناسور رو از کجا آوردین ؟

سالار خان  : تو چقدر خنگ بیدی جیگر... اولا تخم  نه وُ هسته  ... دوما  خو اگر هم ما ندونیم

دایی ناصر کی بیده چه اشکالی داشته بید جیگر ؟ مهم تخمش بید که داریم ...

سردار خان : ببین کیانوش جان .. ما اصلا کار نداریم دایوناسور یا همون که تو گفتی چیه ..

ما قراره که با این تخم دایناسور ها یه کارایی بکنیم که ... بله دیگه ....

شیرفرهاد :آخه تو چرا نوفهمی ؟ خو درآینده همه کارهای برره  را قراره با همی هسته انجام

ودیم. توی سفره هامان به جای نان هر نفر سیصد و هشتاد و پنج گرم هسته  وخوریم ..

تمام مزارع رو با ایی هسته شخم وزنیم ... همه حیوونا رو با هسته شیرشون رو ودوشیم ..

 مردها در برره آینده با هسته  زن وگیرن ... زنها همه در آینده به جای فرزند هسته وزان .....

معتادان برره همه گرت هسته وکشن ...  

تو تنورهامان از انرژی صلح آمیز هسته استقاده وکنیم .... و هر وقت در برره آینده دعوامان شد

 به جای گُرز و تفنگ از همی هسته استفاده وکنیم .. 

که خو البته اصلا قرار نبید که دعوا وکنیم چون ما حالا دیگه هسته وداریم و همه وترسن از ما،ها ااااا ..

کیانوش : عزیز من شما چرا متوجه نیستین ...

دایناسور حیوون خطرناکیه ...  هیچ میدونین 

اگه این تخم دایناسورها کامل بشن و بچه

دایناسور هامتولد بشن چی بسرتون میاد ؟

شیرفرهاد : خو  تو هیچی نوفهمی ..

تو اصلا نفهمی .. ایی هسته ها همشون تحت

نظارت دکتر جکول غنی سازی وشده  و

کاملا بی خطرن ....  ...

جان نثار : ای تخم دایی ناصور در دست ...

ای پارک جوراسیک ... ای اسپیلبرگ ..

ای دارای فن آوری انرژی دایناسور ..

ای گودزیلا ... ای آخرین سامورایی  .....

نظام دو برره : خو.. ملت شریف برره ... به فرمان یاور طُغرل .. برای نجات ملت مظلوم شرره ..

همه پیش به سمت شرره ........

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:58  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شاملو _ فردین ، دو سنگ قبر ، یک پُتک  


fardin 1379shamloo 1379

 

در سال 1379 جامعه هنری _ فرهنگی ایران دو ضایعه جبران ناپذیر را تجربه کرد .

مرگ محمد علی فردین در بهار و مرگ احمد شاملو در تابستان .

در نگاه اول شاید خطوط ارتباطی چندانی را  نتوان بین زندگی  شاملو و فردین پیگیری نمود .

حقیقت اینست که علیرغم آنکه  احمد شاملو درسالهای دور دستی در سینما داشت اما

هرگز با فردین گرد یک میز هنری  به  تولید  محصولی ننشست  .

اما آنچه که یک اشتراک قوی در میان شاملو و فردین را باعث میشود نه زندگی که مرگ این دو

 سمبل هنری و فرهنگی  معاصر ایرانی است  .

جدا از اینکه هر دو این نام آوران در سال هفتاد و نه در گذشتند هر دو نفر حتی پس از مرگ نیز

از شر کژ فهمی  عده ای پشمینه مخ روبنده رو آسوده نماندند .

به فاصله کمی پس از درگذشت فردین  بارها سنگ مزار او را در قطعه هنرمندان شبانه و دزدانه

خرد  کردند و البته همین ماجرا برای احمد شاملو نیز تکرار شد و اینک پس از قریب به

شش سال از فقدانش سنگ مزار شاملو  همچنان محل جاری شدن عقده های عناصر خیانت

 به تمامی تاریخ و هنر این مردم و این کهن بوم و بر است .

در این که فردین و شاملو مانند تمامی نام آوران عرصه هنر دارای طرفداران و منتقدینی باشند

شکی نیست اما آنچه که بر سنگ مزار ایشان رفته خارج از قواعد طرفداری و منتقدی است .

ریشه اینچنین اعمالی جز در ترس مداوم از واژه مردم مدار محبوبیت و زندگی حقیقی و راستین

پس از مرگ ایشان نبود و نیست .

بی شک همه میدانیم که فان کلاپ فردین و شاملو متشکل از دو طیف کاملا مجزا و متفاوت در

عمده جریانات فکری و خواستگاه اجتماعی است اما موضوع تخریب قبور آنان ریشه در یک

 اشتراک قوی به نام محبوبیت دارد .

محبوبیت هر فرد برای یک نظام تمامیت خواه عنصری است نامطلوب که با توجه به قوه جاذبه و

 تاثیر گذاری که اگر در جهت خلاف خواستهای سیاسی یک نظام باشد محکوم است به فنا از

 نوع فردین ( نوستالژی خوشبختی ) و محدودیت از نوع شاملو ( روشنگری ادیبانه سیاست ) .

اگر  الکساندرسولژنستین به عنوان یک تئوریسین دمکرات در حکومت کمونیستی شوروی

 محکوم به  تحمل سیبری و گولاگ نشینی شد ولی  در نهایت اضمحلال آن را شاهد بود مرحوم

 فردین بی آنکه مدعی صدور مانیفستی سیاسی باشد به صرف محبوبیت هنری که زبانزد و

همچنان ضرب المثل است  ناچار از تجربه مرگ هنری وسپس  فوت حیاتی شد و شاملو که در

وادی اندیشه  سیاسی وزنه ای گرانسنگ تر مینمود تا روز مرگ محدود و محدود تر ماند تا شاید

 میان حضور جریان پر قدرت فکرسایه افکن او بر سر مشتاقان اندیشه آزاد که  حد و مرزی

برای کسب اطلاعاتشان نمیدیدند و البته که با وسائل ارتباطی جدید محدوده ای هم برایشان

 باقی نمی ماند شکاف عمیق نافهمی و درک نا صحیح را ایجاد کنند  .

غافل از اینکه فردین و شاملو  با بهره از نامیرایی  آثار جاودانشان هرگز نخواهند مُرد .

کودکان 10 ساله امروز همانقدر فردین را  نماد فتوت و جوانمردی و خوشتیپی میشناسند که

 من و پدرم .. 

نوجوانان تشنه ادب و هنر  نیز البته که بیش از من و اعقابم شاملو را میخوانند و این تسلسل

محبوب  همچنان ادامه خواهد یافت . سنگ مزار شاملو پیش از تخریب

 

 

باکی نیست اگر هر سال در طلیعه بهار منجمد مغزان پُر مدعا سنگ

 گور امثال شاملو و فردین را به حرص و خشمی بی پایان از زندگی

 جاودان آنان بشکنند ...

من میدانم ...... تو نیز میدانی ....  

و کیست که نداند  مُرده آنست  که نامش به نکویی نبرند .

///////////////////////////////////////////

تخریب مزار شاملو از زبان فرزندش سیاوش

 

نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

باز هم جمعه . . .  


باز هم جمعه ،
خواب بيهوده .
رويای هميشگی ، تکراری  ....
يک تکه نخ ... /  يک سوزن .
آوازهايي که مادرم  آموخت .
نغمه های سوخته  /  آشنا ،
و هوايي مالامال از بوی رنگ آبی ...
کجا بودم   /  رويايم چه بود ؟
همچون تمامی جمعه های نيمروزی بياد نمی آورم .
جامدم  /خشکم ،  و پر عطش.. .
نگاه عبوسم را به لکه ای در سقف می دوزم.
دستم کور کور  ميگردد.
یک فندک / یک سیگار
و پشت نیمه بیدار ظهرهای جمعه
آتش /  دود  ...
جهان حسرتهايم از وزن روزگار  ،،، خلاصه در بلعیدن یک پُک عمیق . . .  .
تردید در تردد یک نفس  / خشکی سرفه /   ...
چشمان جمعه ام تیره ميشود / هوایم  ميگيرد / درونم جا می ماند .
يک لحظه ، به طمع مرگ ميمانم ...
شايد /  تنهايی  / بتوان  مُرد  ..../ راحت مُرد ...
اما  ....
هوسهايم ؟
هوس  فوتبال جمعه...
هوس  بوی خوش زن  ...
هوس    ....
نه ...  نمی خواهم که بمیرم ... / نميتوانم که بمیرم ...
دستم کور کور  می گردد ..
يک بطری سرد...
 سر ميکشم/   آه  بلندم تازه ميشود   / .... مينشينم.
لبانم بارانی ست ، / چشمان جمعه  را آسوده ميگشايم ،
همچون تمامی  نيمرور های ابله و مغموم بی پایان هفته زنده ام  ...  
 در سکوت مرگبار جهان جمعه  چشم در چشم ، خیره مینشینم /

دستم کور کور  میگردد ...
دوباره فندک  / دوباره سيگار ..............  

 

//////////////////////////////////////////

 

امید صیادی / تهران / تابستان 82

 

نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سیاحت نامه نوروزی حضرت قُنجشکک ( دانة برکاتُه ) به ولایت پارسه . 


darvaze ghoran

خرسند شدیم  وقتی که دیدیم  همچنان سنت زیبا و خداپسندانه نشاندن دوعدد خاتون

<خانوم> پشت سر جناب شوفر همچنان برقراراست . یکی از ایشان چون به تجرد و منفرد

 بودن این حقیر پی برده بود  نظر بی ناموسی داشت ، التفاتی ننمودیم .

خدا رحمت کند مرحوم موقسیو آندره ژید را که به حق  کودکان را نواب ابلیس مینامید .

درون اتوبوس پسر بچه ای سه و نیم ساله از بس که وق زد ماتحتمان را جراند ...

ماشالله که هرچه حاجی در قم هست به همراه پسرانشان سوهان فروشی زده بودند

 در شارع میانه قم تا دلیجان .

گفتیم دلیجان خاطر مبارکمان یاد مرحومان جان فورد و جان وین افتاد ، خدایشان بیامرزد .

آفتاب نزده سواد شیراز عیان شد . همچون عروس آغوش گشوده بود  سینه میفروخت .

در شیراز محال است اوطاق یک تخته بیابید و این مایه عجبمان نبود چه که در ازمنه قدیم مقارن

 همین بلایا در بلاد بوشهر بر سرمان آمده  عادت داشتیم  .

بعد گزیدن منزلی دو تخته، اول زیارت که کردیم مرقد حضرت حافظ بود. بعد عکس برداری

به سمت دروازة القران که پیش برفتیم باغ و امارت جهان نما دعوتمان نمود به تفرجی .

 قدوم مبارک بر خاک پر از گل و ریاحینش نهادیم  البته اسف داشت اوضاع امارت جهان نما .

 با خودمان گفتیم عمارتی که در خلافت آل بویه استوار گشته باشد البت که باید در خلافت

 جمهوری اسلامی به باد فنا رود .

پس از آن به جانب دروازه قران روان شدیم و در دم بر مزار خواجوی کرمانی حاضر شده و

 در مکان متبرک زیدن آن شیخ کرمانی که غاری بود دخمه مانند ابزار فتوغرافی را از بابت شارژ

 باطری بهینه ساخته به سمت آرامگه حکیم سعدی شیرازی راه اوفتادیم. آنجا نیز به مانند

 همه جای شیراز در عجب ماندیم از این رسم سکه انداختن خلایق به تمسک اجابت حاجت

 در آب حوض واستخر .

 

نا گفته نماند در زمره زوار شیخ اجل تنی چند از نسوان خوش اندام و نیک روی نیز بودند که

دیدارشان مصداق آیه نجیبه :

بازم تابستون اومد / مانتو روی اون اومد ،  بود و ما نیز از دیدار ورا و قفای ایشان عجب

خوشمان آمده بود ذوق افزا ...

چون شب اول اقماتمان رسید مقرر بر قراری با تنی چند از وبلاق نویسان شهره شیراز عازم 

 رستورانی شدیم (جی وانی)   نام .

 دوستان آمدند و اطعمه و اشربه ای در کنارشان تناول نمودیم .فراموشمان شد تا فتویی به

یادگار بگیریم و اسفا  تا دیگر ایام اقامتمان در شیراز  فرصت تجدید دیدارشان از دست برفت .

روز دویوم را ابتدا به ارگ کریمخانی و سپس به بازار وکیل شتافتیم .

جنس دندان گیری برای خرید نبود الا مسقطی که آنهم دندان تیز ما را نمیگرفت .

 چون صلوه ظهر برسید قدم رنجه نمودیم به حمام وکیل جهت سد جوع .

در عجب نباشید از خریت آدمی که اگر هوس خوراک کوفت نمودن در حمام کند باید هم که

دلاکان کیسه ای او را کشند که هیچ مُرده شور  نتواند .

یک پرس نهار متوسط الکیفه برایمان در آمد هفت هزارتومان . خدا از گناهشان مگذرد ..

ما نیزنگذشتیم .

 پس به سوی شاه چراغ روان شدیم . گفتند فتوغرافی ممنوع است ، فرمودیم جهت ثبت

عکس است نه سینما توغرافی به خرجشان نرفت . به حیلتی  دو سه فتو گرفته بیرون آمدیم .

بعد از ظهرش را بن کُل خفتیم و تن آسودیم . چون از تماس دوستان نا امید شدیم هوس

تفرجی در شهر را بنمودیم که نا خودآگاه خود را درتماشاخانه یافتیم آنهم به نظاره خزعبلی به

 نام<زیر درخت هلو > . الحق و الانصاف که رژیستوری خودمان بسیار برتر از این مُهمل بود

که به نام کمدی پول از جیفه خلق به طراری و لعبتک بازی می ربود   ..

با خاطری آزرده به سمت محل اقامت بازگشتیم .. شب را زود خفتیم .

 سیُمین روز مقارن سیزدهم فروردین مه ، صبح الالطلوع به جانب پرسپولیس  روان شدیم .

اسباب نقلیه کم بود و قیمتها گزاف . تیکت پانصد تومانی خواستند ،

 ابتیاع نمودیم تا وارد شویم . parsah

 

 جمله آثار حجاری شده نیاکانمان را دیدیم و نا گفته

هویداست که چشمانمان پر آب شد از دیدار آن همه

 ستونهای  افراشته و مسقوطه و زیارت آرامگه پدرانمان

 در تخت جمشید که روزی برجهان ماضی حکومت بر پایه

 عدل و داد میراندند .

آنجا نیز چند فتو به رسم یادگار ایام فراغ شباب گرفته به

سوی نقش رستم روان شدیم تا دیدار قبور متبرکه دیگر

پادشاهان منجمله شاه شاهان داریوش و جهانگشا پادشه

خشاریاشاه(خشایارشا )  را از دست ندهیم .

 

 با دیدار از آن مکان مقدس از آنجا که در چنج تروالچک ناکام مانده بودیم و نقدینه همراه نیز رو به

 اتمام بود و البته عمده اماکن مهمه ولایات پارسه را نیز دیده بودیم  تصمیم به مراجعت گرفته

اذان مغرب بر شهر ندمیده به سمت طهران باز آمدیم.

 

چهاردهم فرودین ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج / الاحقر ، امید صیادی .

 

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خانه دوست کجاست ؟  


روزی رسید که ديگر هيچ سواري از ما نپرسيد،  

آن خانه کجاست؟

افسوس که ديگر ،

 هيچ باد مشرقي نشاني گل رانخواست.

هيچ مسافري ،

 خسته از راه نرسيد و آبي را که گل نکرديم به قدرجرعه اي ننوشید .

ديگر،

 بد روزگار هيچ کسي بِه نيست ، ....  نخواهد شد .

 ديگر ،

 هيچ کودکي را ،  شوق  دزديدن نور  از لانه  مهتاب  نيست .

 

 آه که هنوز قصه خواب خدا در اين سرده ديار ، سبز  است .

آه که از پس این همه قرن ...

شب تیره روزترین وقت  است ...

من از پی ما  ...

و ما ،  ماه گم کرده به تفسیر حلالیت چراغ وا مانده است .

جمع  ، شوقزده از حس معناي مرگ .

 فرد ، در پي معني  ، به گل نشسته هیچستان غم  ،

 

همه مست می خون ،

همه عریان از لفظ آدمیت ...

پنهان در بستر خطا

همه خفته ،

به اميد روزگاري که نامده ..

نخواهد آمد ...

 کو نباشد  حتی يک روی بی لبخند ،

که حتی یک دست ... بی دستبند ،

 

 آه که ديگر هيچ سواري در فلق نمي تازد ،

 نمي آيد ،

 نمي پرسد

 : خانه دوست کجاست .........  

 

///////////////////////

 

امید صیادی /تهران/ بهار۱۳۸۲

 

نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 19:43  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فلسفی ترین سکانس برتر سینما . . .  


ziba kalam

( اجسام از آنچه که در آیینه میبینید به شمانزدیکترند ) صادق زیبا کلام اعتقاد دارد این

 جمله نوشته شده بر روی آیینه های پراید یکی از فلسفی ترین جملات تاریخ ایران است .

 

بد ندیدم در زمانی که سیمای محترمه جمهوری اسلامی با گشاده دستی سکانسهای

بسیاری  از مشهورترین فیلمهای چند ساله اخیر سینما را به دم مبارک قیچی سانسور

میسپارد و مطمئن است که باوجود برخورداری ما مردم نجیب از  هوش هسته ای کُلیت فیلم

به لحاظ موضوعی و مفهومی دچار خدشه نمیشود چند خطی در باب اهمیت یک سکانس از

 یک فیلم  بنویسم تا یادمان نرود که هر فیلم مجموعه ای  است از چندین سکانس .

 

شاید بسیاری از خوانندگان متعجب شوند از انتخاب سکانسی که من آن را فلسفی ترین

 سکانس تاریخ سینما میدانم اما دوست دارم که به انتخاب من  اطمینان داشته باشید و به آن

  احترام بگذارید چرا که بیش از آنچه در تخیل کسی بگنجد در زندگی فیلم دیده ام و در فیلم زندگی.

 

در تاریخ سینما سکانسهای مشهور فراوانی وجود دارند که شاید بیش از خود فیلم در خاطره ها میمانند  از سکانس { پلکان اودسا }  در رزمناو پوتمکین اثر ایزنشتین گرفته تا سکانس

 { گیر افتادن چاپلین در میان چرخ دنده ها } در عصر جدید .

 از { غسل تعمید نوزاد همزمان با ترور دشمنان } در پدر خوانده I تا

{ قتل عام سربازان } در  نجات سرباز رایان  اثر اسپیلبرگ .

 همه و همه سکانسهایی هستند که بی شک ماندگارند و هر کدام سعی  در انتقال

معنا و مفهومی ورای نمایش چند فریم متصل به هم را به بیننده دارند .

 

اما  فلسفی ترین و برترین سکانس سینما از انتخاب من :

 

سکانس رویارویی جان تراولتا و نیکلاس کیج درفیلم ((  face off  )) _  تغییر چهره _

محصول 1997 ،  اثر فیلمساز هنگ کنگی تبار جان وو  که من آن را < سکانس آیینه > می نامم.

 سکانسی از یک فیلم 100% تجاری ؟ متعجب شدید یا نا امید ؟ !!

لازم است برای تفسیر< سکانس آیینه >در جاده فیلم تغییر چهره کمی به عقب بازگردیم .

 

شخصیت منفی  ( نیکلاس کیج ) یک تروریست  و

  شخصیت مثبت ( جان تراولتا ) یک مامور پلیس F.B.I   .

بوسیله جراحی صورت این دو نفر معاوضه شده و بر اثر اتفاقی فرد پلیس به عنوان تروریست

به زندان و شخص تروریست به عنوان مامور به  اداره پلیس منتقل میشوند .

در سکانس مورد نظر زمانی که این دو به یکدیگر میرسند در میانه زد و خوردها  پشت به

 یک آیینه قدی دو طرفه موضع گرفته و پس از کمی رجز خوانی اسلحه ها را  به سمت

یکدیگر نشانه میروند .

در این صحنه شخصیت منفی ( کیج < تراولتا > ) در  درون آیینه

 به سوی شخصیت  مثبت  ( تراولتا < کیج > )  در آن سوی آیینه

در حالی نشانه رفته که ما شاهدیم  در یک آن هم به سوی خود و  و هم به طرف دشمن

 در حال شلیک است   .

خود در اینجا  شخصیت درونی اوست که در قالب دشمن رو در رو  در عیان و مخفی در نهان

 جا مانده  و به عبارتی جا داده شده  .

همین وضعیت در آنسوی آیینه برای قطب دیگر ماجرا در حال تکرار است و هر جابجایی به لحاظ

فیزیکی میان دو شخصیت هیچ تغییری در سرنوشت این جکیل _ هاید نوین را باعث نخواهد شد .

به لحاظ پرداخت چشمی این سکانس نهایت ظرافت در تقسیم زمان  و توالی صحنه ها بکار

رفته  چنان که بیننده  خود  را به همراه  دو شخصیت ادغام شده  داستان در میانه چهار راهی

 بن بست محصور میابد . face off

گاه که به این سکانس ویژه فکر میکنم باخود میگویم :

شاید  منظور کارگردان  این بوده که شیطان در درون هر کدام از ما مخفیانه در حال زندگی است ...

 گاهی میتوانیم او را ببینیم که به سوی ما لبخند میزند و گاهی

 غوطه در خشمی تمام به صورتمان شلیک میکند ...

البته ، شما هم میتوانید به او شلیک کنید اگر جرات نگاه کردن

در آیینه را داشته باشید .

چرا که ،  اجسام از آنچه که در آیینه میبینید به شما نزدیکترند !!!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 1:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

راپسودی ماه مارچ . . . 


روزهای کسالت باری  است این ایام متناقض عید و عزا ....

گاهی در یکی از آن خلسه های مداوم که هبوط خفیه هر انسان نیمه عاقلی است

می اندیشم که  مرزهای ادراک بشری تاکجا میتواند گسترده باشد و یا بالعکس تا چه حد

  میتواند محدود و حقیر بماند .

انسان ابر قدرتی است دهشتناک که متاسفانه امروزه روز و پس از هزاره ها زندگی بر روی

 کُره خاکی  گستره قدرت نماییش بیش از هر جا به  مرزهای  قالب خویش محدود مانده  است .

محدودیت به خودی خود گاه میتواند لازم و عصای دست انسان ها باشد اما زمانی که

چیرگی یابد بی شک دروازه های حماقت را به روی او میگشاید .

درباره خودم و مردمانی که هموطنان مرا تشکیل میدهند صحبت میکنم .

ما مردمانی هستیم که نمیتوانیم همه آنچه را که در مخیله مان میگذرد  به صراحت بیان کنیم .

میترسیم و این ترس موروثی چنان درونمان ریشه دوانیده که مانند قسمتی از وجودمان حتی در

 خلوت ترین و شخصی ترین  زوایه های زندگی انفرادی ما تاثیر گذارده ، نمُوّ  و خود نمایی میکند .

ممنوعیت حرف اول و هراس حرف آخر این زندگی است . در مقابل هزاران پرسش شکل گرفته در

ذهن باید دم فرو بست و هیچ نپرسید و من به این فکر میکنم که ممنوعیت از پرسش

حاصل کدام اندیشه است و یا بوده .

چرا با وجود آنکه به صراحت  میدانیم و به وضوح میبینیم  باز هم باید  در مقابل هر تحمیقی

سر فرود آوریم و لبخند ابلهانه ای را که پدرانمان درمقابل کوچکترین مسائلی که نفهمیدند و

 تحویل دادند ما نیز به تکرار و فقط به تکراری بی تفکر تایید کرده و باز نمایی کنیم .

ما تارهای تنیده شده عنکبوت هراس را هر روز به دست خود می آراییم و امیدواریم که روزی در

مقابل خرید این همه سهم حماقت  پاداشی نیکو  دریافت کنیم .

شرایط پریشان روحی و روانی  امروز من به جهاتی بسیار بهتر از هزاران جوان هم نسل  و حتی

نسلهای پیشین و پسین خودم است اما این موقعیت شمولی عمومی را دارا  نیست.

حقیقت دور از شعار این روزهای من اینست که ما توان جنگیدن به خاطر خواستها و رویاهای خود را نداریم چرا که مجهز به ابزار آن نیستیم .

ما جماعتی سر خورده  از نابرابری های اجتماعی محصول پایان جنگ و آغاز دوران چپاول هستیم .

ما توان ، امید و انگیزه ای برای جنگیدن به خاطر خواستهای مشروع خود نداریم و این بی رمقی

 مفرط جز به خاطر آفتاب نخوردن و ماندن در پس دیوارهای بلند ممنوعیت و عدم ارتباط با جهان دیگر ، جهانی که حقیقت را برتر از تخیل میداند نیست و نبوده و معماران این بلند دیوار سترگ

چنان در تقدس ارتفاع این جهل و بیخبری میکوشند و تصمیم بی حضور ما میگیرند که گویی

 چوپانی برای گله خود .

علیرغم همه اینها ما به راحتی در تقابلهای اتفاقی  با این دسته از افراد  راه را برای آنها باز

 میگذاریم و حتی به طمع تایید بلاهتمان منتظر لبخند رضایتشان میمانیم .

ما در انتهای چاه تناقضات فکری _ عملی از یک پا آویخته مانده ایم و امیدواریم هر زمان که

رسن پوسیده تعلیق پاره شد نه به بالا که در عمیقترین قسمت چاه چنان فرو رویم که خواست

 اربابان امروز جامعه است . باشد که تا از قِبل این سقوط در ماورا  تخیلی  شاهد کف زدنی

باشیم که اگر نبودیم هم حتما باز تقصیر از خودمان بوده و بر آنان عذری متصور نیست .

 

بیاد لطیفه ای افتادم که بازگوییش شاید تلخنگاری هایم را کمرنگ کند :

مجید ظروفچی در روزنامه آگهی استخدامی را دید که به یک منشی مسلط به تایپ فارسی و

 انگلیسی و زبان فرانسه و ....  نیاز دارند .

سریع به دفتر شرکت متقاضی مراجعه کرد . پرسیدند تو تایپ بلدی ؟

 گفت نه . پرسیدند به زبان فرانسه وانگلیسی مسلطی ؟ گفت اصلا .

گفتند پس برای چه آمدی ؟ 

 گفت : آمدم که بگویم روی من هیچ حسابی نکنید ، من کار نمیکنم !!  

 

نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

برشهای نوروزی . . . .  


یک فروردین خانه پدری :

 خانه سرد و ساکت .. پدر اصلاح نکرده  و آشفته .. معترض میشوم ...

_ مرد حسابی مثلا روز اول عیده .. چرا اصلاح نکردی ؟ ... 

+ اربعینه .. گفتم فردا بزنم  ...

تلویزیون خاموش و خواهرانم هم مانند مادر مردگان بی آرایش با صورتهایی به جبر مادر متالم ... 

 

همان روز  خانه پدر بزرگ :

 بر خلاف خانه پدری تلویزیون اینها روشن است .. نوحه پخش میشود ..

پدربزرگ در بستر بیماری  کهنه  و چند ساله گریه میکند ...

_ حاج آقا گریه چرا ؟ روز عیدی خوب نیست گریه میکنی ..

صدایی از انتهای چاه میگوید : روله جان اربعینه ..... 

 

همان روز منزل خاله خانم :

  اینجا هم سوت و کور .... پسر خاله 17 ساله ام شاکی ...

خون خونش را میخورد: عوضی ها هر چی میگم خوب حالا ماهواره نه ..

لا اقل یه فیلم بزارم دق کردیم ، نمیزارن که ..

فحش میدهد  .. حرص میخورد ....  مدتی است که نماز هم نمیخواند .

خاله میگوید پیارسال که حرمت ایام عزا را نگاه نداشته دزد به خانه اش زده و دیگر توبه کار شده .

 

همان شب ساعت 12 هنگام بازگشت به خانه داخل اتومبیل مسافر کش :

نوای نوحه از سیستم اتومبیل در حال پخش است ..

باخودم میگویم  ساعت عزا که تمام شد ... سعی میکنم به راننده حالی کنم ...

_ آقا این رادیوست نوحه پخش میکنه ؟

+ نه عزیز... ضبطه ...  رادیو داره افتخاری پخش میکنه ... بی حرمتها  .. 

من سکوت ...

+ این نوحه مال همین چند روز پیشه ، حاج آقا ... تازه داده بازار . خیلی توپه .

دیگر از کوره در میروم .....  

_ که چی بشه ؟

+ چی که چی بشه ؟

_ اینکه این همه عزاداری رو نگهداشتن ؟ که چی بشه ؟

+ آهان ... عزیز جان آدم باید اونوری باشه ... باید به اونطرفی ها اتصال داشت تا فهمید ..

_ اما پیرهای اتصال اینو نمیگن ..

+ من خودم تیر اتصالم مومن ...  نوحه خونم خودم ...

_ من نگفتم تیر .. گفتم پیر ..

+ خوب منم پیر اتصالم ...  کلی ساله دارم تو صندوق ... خدمت میکنم .

_ داداش ... منظورم از پیران اتصال امثال ابراهیم ادهم و ابو سعید ابوالخیر بود نه من و خودت .

+ کی ؟ شهید بودن ؟  کی بود گفتی  ؟

جز آه کشیدن کاردیگری از دستم بر نمی آید .... 

وقتی به مقصد رسیدم مردک هنوز در حال وراجی پیرامون نحوه

عزاداری بهتر بود .

 

اولین ساعات دوم فروردین :

خانه ... کانال کردستان تی وی ... مردم هناره و آکری

( از شهرهای کردستان ) نوروز را به رقص و پایکوبی جشن

گرفته اند .. میخوانند .. میرقصند ... تقریبا بدون استثنا

نوروز را به مردم ایران و تمام کُردهای جهان تبریک میگویند ...

 چندتن شیعه هم در بین آنهاست ..

 

 دخترکی کُرد  لبخند زنان به حسین و آبا و اولاد او

 رسیدن بهار را تبریک میگوید ...

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 13:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

پیام نوروزی حضرت گنجشکک اشی مشی به ملت وبلیران  


اهالی وبلاگستان پارسی . نظر به اینکه این چند ساله خیلی مُد بوده است که هنوز سال نو  از در نرسیده صغیر و کبیر با انواع و اقسام ادبیات دری و وری و پشتو و عربی و فعرسبی ( فارسی و عربی )  کلی پیامات نوروزی به خورد ما بدهند این لاگ نویس ریز جثه  نیز بد ندید برای قشر همیشه درگیر وب نویسان محترم پیام نوروزی  بفرستد تا بلکه به راه راست هدایت گردند و دست از سر شانه نخورده و صورت اصلاح نکرده  دولت محترم بردارند .

 نهایتا هم اگر کسی این پیام ما را  به فلانش حساب نکرد و نخواند ما ناراحت نخواهیم شد چرا که خودمان هم بنا بر شهادت تاریخ هر وقت پیامات نوروزی از تی وی پخش شد هر جایی میتوانستیم باشیم به غیر از مقابل تی وی محترم .

 

و اما پیام نوروزی گنجشکک اشی مشی   :

 

 از اون بالا  کفتر میایه ... یک دانه دختر میایه ... 

 

 سیاه گزک جان جان تو مرا دیوانه کردی !!!

 

خوب که تصورش را بفرمایید میبینید  یک دانه کفتر از سر

گنجشکک زیاد هم هست .

درست مثل این است که منتظر باشید مهمان روز اول

عیدتان احمدی نژاد  باشد و بعد ناگهان مونیکا بلوچی از

در وارد شود ... و چه شود .. ای جان ..

این پیام نوروزی گنجشکک اشی مشی به عنوان بهترین

 پیام نوروزی درسال 1385 برگزیده شد .

خدایی همه چی هم توش هست ... کفتر.. دختر ..

بالا ..  پایین .. .

 

خوب امیدوارم از این پیام درسهای لازم را گرفته باشید و هم دراین دنیا و هم در آن مزرعه که

 نامش آخرت است به اندازه کافی گندم نیکوکاری سیلو کرده باشید چرا که امسال سال سگ

 است و سگ هم بنا بر روایات هفت سال دُمبش رو بستند تو قالب گچ بازم کج بود و البته سگ

 هفت تا جان دارد که هیچکدامشان  به خوشتیپی  جان تروالتا نمیشود . 

 

پ ن 1: کلمه ( پیامات ) از بیخ و بن ترکیب اشتباهی است . کلمات ایرانی صرفا با پسوند جمع

ایرانی نوشته میشوند مانند : پیامها( توضیح لازم بود چون فارسی داره ریق رحمت رو سرمیکشه )

پ ن 2 : این محمد پوتین   ( با این اسم تا الان باید رییس جمهور چچن میشد ) بد جوری

گیر داده به سنت عرب خواهی جماعت تلویزیونی .... 

 یکی بره جلوش رو بگیره ..امروز فرداست که ادعا کنه تاریخ ایرانی مهمتر از تاریخ اسلامیه ...  !!!!

 

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |