|
sms ..... خدا ،،،،،، دروغهای شب یلدا ..... بر سر مزار پدربزرگ تازه در گذشته تان ایستاده اید . در میانه شیون و گریه احساس میکنید گوشی تلفن درون جیبتان میرقصد . یک اس ام اس از فامیل شماره ۲ که روبروی شما ایستاده . همان که هفت سال عمرتان را به پایش هدر داده اید . نه آن و نه اس ام اسهای بعدی را جواب نمیدهید. در انتهای مراسم از کنارتان که رد میشود زیر لب نفرینی میکند به عوض تمامی سگ محلی های شما . از کوره در میروید ، حرفی منطقی میزنید او هم منطقی ترین فحش طلبکارانه را میدهد ... به آسمان نگاه میکنید . خدا را می بینید ، دور دست را نگاه میکند ، حواسش به شما نیست . ******************************** مستقیم از بهشت زهرا به شرکت میروید . در بین راه با دوست شماره ۳ تماس میگیرید . خانه نیست . گوشی همراه هم جواب نمیدهد . اس ام اس میزنید . باز هم بی جواب . در میانه ترافیک کار و اوقات تلخی و فرصت کمی که تا مراسم رسمی عصر چهلم دارید مجددا تماس میگیرید . دوست شماره ۳ جواب میدهد و میگوید در نزدیکی شماست . قرار میگذارید یک ساعت بعد دیدار کوتاهی داشته باشید . فراموش میکنید که زمان قرار مقارن با ساعت مراسم چهلم شده . یادتان که می آید درمیان بهت و حیرت پدر و برادر خواهش میکنید برای دیر رسیدنتان دروغی ببافند . ساعتی بعد عازم محل قراری میشوید که در فاصله ۳۰۰ متری شماست . ۵ دقیقه مانده به قرار در میانه راه باز هم گوشیتان میرقصد.اس ام اس از دوست شماره ۳ : (( نمی آییم )) !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ همین . نه عذر خواهی و نه حتی تلفنی . احساس میکنید از نزدیکترین فاصله ممکن به صورت شما تُف انداخته اند . روی برگشت را ندارید . باید خود را گم کنید تا وقت بگذرد . اما تنها نیم ساعت بعد دوست شماره ۳ را به همراه ایکس و ایگرگ و خدا در خیابانی دیگر میبینید . تازه میفهمید معنی جمله : بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه که به آن مینگری چیست . آسمان را نگاه میکنید ،خدا را می بینید ، خودش را به آن راه زده است .. انگار نه انگار . ****************************** به خانه پدربزرگ مرحومتان میروید . تمام فامیل شما را همانطور که هستید میبینند . اعصابتان خورد است . هر کس متلکی بارتان میکند . حق هم دارند . تمامی مراسم های گذشته پیرمرد را در مسافرت از دست داده اید و این آخرینش را به خاطر ... موعد شام میشود .فامیل شماره ۲ همچنان ناتوان از کنترل کینه اش به شماست . یک اس ام اس دیگر ( انشالله چهلم شما )جواب میدهید( انشالله حلوای عروسیتون ). در میانه شام حاج آقای سخنران جهت ارشاد شما از اسلام و مسلمانی میگوید . ( در صدر اسلام کمونیستها و مائوئیستها میرفتند با پیغمبر بحث میکردند ) !!! کم مانده لقمه شام شب چهلم گلوگیرتان شود ... آسمان را نگاه میکنید ، خدا را می بینید ، متوجه شما میشود ، دستپاچه میگوید : هان !! ؟؟ . ***************************** آخر شب شده است . هیچ کس نمیخواهد شما را بخاطر غیبت در مراسم ببخشد . شما هم قصد بخشیدن دیگران را ندارید . دمغ و کلافه و خسته به خانه میروید . سیگار پشت سیگار ... در اوج بی حوصلگیتان باز هم رقص گوشی . اس ام اس های تکراری شب یلدا از راه میرسند . دوست شماره ۳ : تو خوشگلترین ، خوشتیپترین و باکلاسترین ... هستی ، اینم هندونه شب یلدا ، بزن زیر بغلت ......... انگار نه انگار که شما موجودی غیر از گاو هستید . چند صفت دیگر را که دیگران کمتر در شما کشف کرده اند اضافه میکنید و درجوابش میفرستید . گوشی را هم سایلنس میکنید تا شاید خوابتان ببرد و این آگراندیسمان حقارت بیشتر از این کیفور شرمتان نکند . خواب نمی آید ، گوشی را بر میدارید و برای خدا یک اس ام اس میفرستید : ( چقدر دشمن داری خدا .. دوستات هم که ماییم ، یه مشت عاجز علیل ناقص العقل ، که در حقشون دشمنی کردی )!!! آسمان را نگاه میکنید ، خدا را میبینید ، خوابیده .. نه، خودش را بخواب زده است . ***************************** نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بوسه بر رخ مهتاب . . . مدتها بعد از نگارش داستان ( یا طرح داستانی ) قاصدکها بی اختیار می رقصند قصد داشتم تا این پاورقی را از این به بعد با عنوان (( بوسه بر رخ مهتاب )) و بصورت نا منظم
بوسه بر رخ مهتاب باید نفسی تازه کنیم ... از سر شب تا سپیده دم ... ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
عاقبت وطن پرستی . . . .
این سر که نشان سرپرستی است . . . وین گونه رها ز قید هستی است با دیده عبرتش ببینید . . . این عاقبت وطن پرستی است .
لینک (( گزارشی شرم آور از زندگی اسفبار یک جانباز دوران جنگ ))
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار )
خاطره پرشین لاگی
omidvar - Sep 20th 2004, 12:19
[نظرات (5)] . 5 نظر جديد . [تحقيقاتي - آموزشي] · [شخصی - يادداشتهاي روزانه] · [ورزش]
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:16  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چیزهای ساده . . . عاشق چیزهای ساده باش ... عاشق سلام کودک همسایه ... که به دیدنت ... لبخندی میزد ... شرمی میکرد .. و منتظر کشیدن گونه های سرخش می ماند ... تا با آن پاهای کوچک و معوج یک دم تا زیر چادر سپید و گلدار مادرش فرار کند . عاشق چیزهای ساده باش ... عاشق چیزهای ساده باش ... عاشق چیزهای ساده باش ... نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حضور خلوت انس . . . اولین قرار وبلاگی بعد از بازگشت ... بازهم گُلی به گوشه جمال پرشینی ها ...
اینکه چرا اینجوری استکان چایی رو مثل مهمترین در اینکه متکلم وحده چنین جمعی من بودم خوب گفت تو اگر دوست میخواهی ... مرا اهلی کن ...
این دو تصویر بالا هم تزئینی هستند !! سمت راست من نیستم !؟ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 16:26  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سالاد فرنگی . . . . .
۱ ـ یه نفر : خوب حالا این همه جاها رو دیدی .. این همه شهرها .. کجای دنیا از همه جا ۲ ـ بلوار کشاورز شانزه لیزه نیست .. و چه بهتر که نیست .. بلوار کشاورز خیلی پر حرارت تر ۳ ـ من نمیدونم این مردم منتظر تاکسی و سواری تو میدون صنعت شهرک غرب چرا تا ۴ ـ بعد از فرسان کم مونده بود علی تهرانی از دست من سکته کنه .. خداوندا منو ببخش ۵ ـ در یک اتفاق خیلی غیر قابل فهم صفحه اول داستان قاصدکها ... حذف شده و وبلاگش
یه کمی توضیحات بی شماره : دوستان و خوانندگان قلیل اما عزیز این وبلاگ در جریان باشند که از این به بعد در این وبلاگ پیامهای شخصی برای دوستان شخصی : فاطمه < آدم حوا میشم و سجده به گندم میکنم. نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:34  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خواب غربت زده . . . حرارت آفتاب امان خواب بیشتری را نمیدهد .. از سر چانه تا انتهای گردنم از عرق
پ۱:* کارلسکوگا : شهر کوچکی در مرکز سوئد . آخرین اقامتگاه من قبل ازبازگشت به ایران . پ۲:خواب را که برای محمد تعریف کردم ... دوباره همان حال شدم .. نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|