تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

شبی یاد دارم که چشمم نخفت . . .  

سال اول راهنمایی ....
دبیر ادبیات فارسی .... معلمی جوان و خوش چهره از اهالی خوش ذوق خراسان و جمعی از کودکان سرتق شرور و البته ...  نفهم ...
یکی از دروس کتاب فارسی .... که در یادم نمانده ...
دبیرجوان ادبیات کلاس ما بی ربط یا مرتبط بحث را به شعری از سعدی می کشاند .آن مرد عزیز باشوقی وصف ناپذیر درباره چگونگی صحیح خوانی این شعر به لحاظ موضوعی آنقدر در گفتار عمیق مانده بود که بی اعتنایی جمع دانش آموزان را متوجه نبود .
با خوانش هر بیت هیجان صدای او بیشتر و ارتعاش اندامش وضوح فزونتری میافت . او غرق در حالاتی که من و آن جمع کم خرد کمترین موانست و مجالستی با آن نداشتیم از عزیزترین لحظات یک شاعر در سرودن شعری چنین سخن میگفت و اینکه :
ای عزیزان من .. شک نکنید شاعر به هنگام سرودن چنین غزلی در حال و هوای متعادلی سیر نمیکرده و اطمینان داشته باشید که شیخ قریب به یقین دل از کف داده در ستایش یک عشق زمینی و نه اهورایی به مغازله و مطایبه عشق بازی شمع و پروانه نشسته است ، مثلا به این بیت دقت کنید :
همی گفت و می‌رفت دودش به سر .....  همین بود پایان عشق، ای پسر  .....
و ما آنقدر بیهوش از شیطنت روزگار خود بودیم که حتی به فراست نیافتادیم که بپرسیم: استاد اجازه عشق دیگر چیست ؟
اما در میانه آن تلاش شوق انگیز دبیر خوش قیافه ادبیات و همهمه نفهمی جمع خُرد و بی خِرد ما ناگهان اتفاقی افتاد که همه غرق در سکوت ، حیرت زده با دهان هایی باز و چشمانی وق زده معلم خود را به نظاره ماندیم ....
شاه بیت غزل ... مسئله آموز صد مدرس بود برای مدرس ما ... استاد با اتمام خواندن شعر درآخرین کلام آن همچون کودکان مکتب ندیده به پهنای صورتش اشک میریخت ...
لحظاتی من و ما در شگفت از چگونگی حال او صُمُم بُک مانده و علیل از هر حرکتی حیران آن حال درک ناشدنی بودیم ...... کم کم زمزمه ها در گرفت .... زمزمه هایی که هرگز هیچ کودک ده دوازده ساله ای جرات بیان واضح آن را آن هم در چنان ملتهب محیطی به خود نمیداد ....
دبیر جوان ادبیات آن سال ما ... همانطور که شوریده و از خود بی خود میگریست به کنار پنجره رفت .به نقطه ای نامعلوم در افق مستور از آجر و آهن تهران خیره ماند.آهی چنان از ته دل کشید که گویی در دم قالب تهی خواهد کرد و زیر لب زمزمه شکوه دل تکرار کرد :
همی گفت و می‌رفت دودش به سر  ...  همین بود پایان عشق ، ای پسر .........
شمع و پروانه :
شبی یاد دارم که چشمم نخفت / شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست / تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من / برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود / چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد / فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست / که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام / من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت / مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع / به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای / که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر / همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن / به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست / قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض / چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ / وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار / وگر می‌روی تن به طوفان سپار

(( سعدی ))
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دو _ ر _ می _ فا _ سُل _ لا _ سی  

دو _ ر _ می _ فا _ سُل _ لا _ سی 

 

دو _
دو انسان ، دو فریاد با دهانی دوخته... آدمیانی که تکلم را به زبان دست آموخته ترند..
دو پیکره .. ریخته در یک قالب ، قالبی مانده در آرایش نا همگن این قرن نامحرم یخی .
قرن زن نامحرم ... قرن مرد نامحرم  ...
و نه قرن ما .. و نه قرنی بی تجانس ...
های فلانی .. چرا میگریزد سر رشته موی تو از نگاه من ؟ باد آیا محرمتر است تو را ؟
ر _
رازها ... رازهای پوشیده .... حرفهای ناگفته ، نه ... ناگفتنی  ....
و زبان پر تمنا اما ...  الکن در بیگانگی و  حجاب چشمها  ......
 و تمام پرسشها ..  بی پاسخ :
 های فلانی ...  در پس این شرم تصنعی ... راست بگو ... دوستش داری .. ؟

 
می _
می نوازیم ...مینوازیم  نُت به نُت به رهبری باران شبانه ...
 سرمشقمان اما ... میراث پر از غلط نیاکان ..

در دایره ای به رنگ خاک ... زندگی آخرین ترانه آشفته این اُرک ستر ناموزون ...
دستهای من ... به اشتیاق نوازش تو ... آرشه های هوا را شکافته مانده اند ...  

های فلانی .. هارمونی زندگی را گم کرده ام .... عید این سال آخر ... تو ندیدی او را ؟

فا _

فاصله ... فاصله میان من و ما، تکثیر و تکثر جاده .. مانند خط کشی های بی مصرف عابرپیاده ..
و تلفظ واژه خراب نامشروع .... در تبلور حس مرطوبترین رابطه  انسانیت ...

سرمای کشدار و کشنده شما گفتن و ایشان شنیدن .. بریدن از تو بودن و ما شدن ...
های فلانی ... هیچ گرمای تنی را میشناسی ؟ .. باور کن ما مخلوقیم .. نه خالقان جهنم ...

سُل _

سُلاله ... سُلاله های بی ریشه ... کهن اما بی بنیاد ... دریغ ورزان دیروز و ناکامان فردا ...
مُردگان آغازین صفحات کتاب هستی ..
و سر رشته امروزین حیات ما ... گره مانده به خونابه ترین بند ناف دیروزی ...
تعفن غفلت ... حواشی پر از اگر و امای جا مانده از متن ... مسئله،به بلندی ادرار شبانه کودک..
های فلانی .. هیچ میدانی مرگ در شب جمعه و صبح دم یکشنبه هیچ تفاوت نداشت ؟

 

 لا _

لالایی ... لالایی من به گوش مادربزرگ ...
بگذار یک بار هم که شده .. من بخوانم و او  بیاساید .. شاید بتوانم خوب بخوانم ...

گهواره ای باید .. تا در برش گیرد .... گور اما ... تنگ است و سرد  ...
های فلانی .. در حسرت خواندن  این آخرین لالایی به هر بانگ ققنوس سوخته ام ..

سی _

سینه .. سینه هایی مالامال از عشق.. عشق  به تو .. من ... ما ...
لبریز  از حس ناب دوست داشتن و دوست داشته شدن ... گذشتن از پل معلق رفاقت ...

سراب دیدن و سیراب ماندن .... شاید لازم نباشد تمامش را بخواهیم تا تمامش کنیم ....

کمی .. قسمتی از آذوقه  توبره محبت هم برایمان کافی است ...

های فلانی .. دستت را پیش بیاور .. نان صداقت به اندازه همه دنیا اینجا هست ...
 یهودا را هم صدا کن ...

بگو سکه هایت مال خودت ... تو نیز آمرزیده خواهی شد .... 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:6  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سایه ها ...  


و تو از من میگذری shadow
                          بر بلندای سایه ها

آنک ، من ، همان خاشاکم ،
                      نوازش شده ی نسیم 
                                          در صبوری صبح .... 

مشرق کدام تبار می گرید؟
                            به عزای گل پژمرده ی یخ .

قفسی اما ،
                   می سازم به نیاز

و خود خوبم را ،
                     می سپارم به بلا

در ته چاه ،

بر در کعبه ی دل .

تا به صبح ،

تا به سحر

///////////////////////////
امید صیادی ـ زمستان ۸۳
////////////////////////////



بوسه بر رخ مهتاببوسه بر رُخ مهتاب

(( قسمت هشتم  و نهم  ))

چند روز بعد از مهمونی رو بی اونکه خودم بخوام و در
یک  ناباوری تمام به شهرام و فریبا فکر میکردم .

هر چقدر بیشتر در کار فریبا عمیق میشدم سوالات بیشتری توی ذهنم شکل میگرفت ..
 سوالات بی شماری که برای هیچکدام جوابی منطقی پیدا نمیشد .
شهرام با اون همه دم زدن از عشق بین زن و مرد و تعاریفش درباره  همسران موفق مسلما
نصیبی جز حسرت و آه نمیتونست برده باشه .. اما چرا ؟ ... چه گناه نابخشودنی مرتکب شده ؟
و فریبا ..... !؟ .......... 

ادامه مطلب
نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دسکتاپ ، اسکرین سیور ، زمان یک دقیقه ...  

چهارشنبه 4 مهر :
مامان قول گرفته براش یه عکس بفرستم . میرم عکاسی .
000/10 تومان بابت یه دونه عکس .. احمقانه است .
آقای عکاس کچله .
ـ چه موهای خوش حالتی دارید . خوش به حالتون . دو شنبه عکستون حاضره .
شنبه 7 مهر :
( ظهر )
قرار با ( !!!! ) .. بعد از این همه وقت ... عوض شده ؟ نه .
بچه خوبیم .. خوش نمیگذره .. میدونم .. میدونه .. یه جوریه .. یه جوریم ....
هنوز تو فکرشم ... خوشحالشم ... نگرانشم .... خوشحالش میکنم ..
خوشحال میشه ....
( عصر )
آق رضا طرلان بعد از چند هفته به دیدنم میاد . قول میگیره اگه روزی خواستم از ایران برم
آرشیو فیلمهای مونیکا بلوچی رو به اون بدم . قول میدم .
خدا رو شکر میکنم که حال رضا خوبه .هفته قبل شوک بدی به همه داد .
دوشنبه 9 مهر : 
قرار با ( .... ) . خونه ، جیغ ، خنده ،
میریم بیرون . با دری وری خداحافظی میکنیم .
آقا عکاسه با خوشحالی:
ـ عکس حاضر نیست . هنوز فیلم تو لابراتواره ...
موهاتون خیلی جالبه ها . ... 

چهارشنبه 11 مهر :
( ظهر )
میرم عکاسی . داداش آقا عکاسه هم کچله .
عکس من هم هنوز حاضرنیست .این بلد نیست بگه موهای من خوش مُدله .
اوقاتم تلخ میشه .
( شب )
با سعید کریمی و مصطفی شریفی میریم فوتبال سالنی . سعید برادرم هم میاد .
رضا طرلان پا گیر مهمونی افطار والدین شده . قول میده از هفته آینده حتما بیاد .
تیم ما خوب بازی کرد . خوب هم باختیم .
فوتبال مصطفی شریفی از فیلمبرداریش بهتره . ترانه گفتن سعید کریمی از فوتبالش .
پنجشنبه 12 مهر :
بعد از مدتها ، محله قدیمی . قرار  با محمد و سعید . محمد روزه است .
_ نمیخورم ، روزه میگیرم ، نماز میخونم .
_ مادر ... پارسال که دم افطار میخوردی ..
هر وقت میخواد زن بگیره از همه گُه کاریهاش توبه میکنه .
یه بار توبه کامل داشته با طلاق ... .سه بار ناقص در حد نامزدی . هر چهار تا اُپن .
_ تو بازم میخوای زن بگیری با اون شانس سوراخت ؟
می خنده ...
سعید هم خونه نیست .
مشروبخوری کنسل تا بعد از ماه .
میرم خیاطی ... بعد آرایشگاه ... موهام رو کوتاه میکنم . پنجاه سانت بود . نیم متر .
حالا فقط یک سانتیمتره . راحت .. خلاص ..
جمعه 13 مهر : 
خونه فرشته خانوم . 
فرشته خانوم ... مثل همیشه . مو مشگی ، دُم اسبی ....
همه از مدل جدید موهام تعریف میکنن ...
خاله میگه :
اینجوری خوبه مادر ، مرد باید شکل مرد باشه . زن هم شکل خودش ..
فرشته خانوم میگه : منم میرم کوتاه کوتاه میزنم .... پسرونه ..
تلویزیون روشنه . میخونه :
میگن فرشته روزه شو با گریه افطار میکنه ....
_ راست میگه فرشته ؟ ...
می خنده ... برو بابا .....
شوهر خاله از بیمه و تامین اجتماعی حرف میزنه . من حواسم پرت و شوت فرشته خانومه .
_ اینطور نیست ؟
_ آه ..ببخشید ..خوب بله .. البته ...البته که همینطوره .. همیشه همینطور بوده ...
همیشه همینطور بوده ... همیشه .
ساعت 12 شب میام خونه ..
شنبه 16 مهر :
( صبح )
میرم عکاسی . آقا عکاسه همچنان کچله . اول نمیشناسه .
ــ ای بابا ... موهاتون ؟
ــ زدم ... خسته ام کرده بود .
عکس حاضره ... خدا رو شکر ...
تا خونه پیاده میام .
( بعد از ظهر )
از رو فیلم تولد دختر سعید عکس بر میدارم .... عکسهای خوب ...
عکس خودم ... عکس فرشته خانوم .....
دسکتاپ . اسکرین سیور . زمان : یک دقیقه .
دستمو که از رو موس بر میدارم مونیتورم پر فرشته میشه .
یکشنبه 17 مهر :

تمام نا تمام من با تو تمام میشود
شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود
تمام من به نام تو شعر دوباره می شود
بند سکوت کهنه ام چار پاره می شود
تمام نه ، تمام نه ، که جام نا تمام لب ریخته ام
تمام نه ، تمام نه ، که نا تمامی از تو آویخته ام
در این حریر خانگی روی ترانه شُسته ام
تمام خون من شبی پر از ستاره می شود
از تو بر این ترانه ها نور ستاره می چکد
بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد .....
غزل دوباره می چکد ....
                                                                 (( برگرفته : از انبار  سال ۱۳۸۴  پرشین لاگ  )) !!  



بوسه بر رخ مهتاببوسه بر رُخ مهتاب
(( قسمت هفتم  ))

طبق قرار قبلی هفته بعد  مهمان خانواده سعادتی بودیم .
خانواده سعادتی دقیقا با توصیفاتی که شهرام پیشتر
برامون گفته بود مطابقت میکرد .

"سارا" دختر هفده ساله اونها با اختلاف سنی در حدود پنج سال با
برادران دو قلوش "مهران" و "مهیار "مثل اکثر دختران نوجوان این روزها سرزنده و شاداب  بود و
هنوز شعف مسافرتش به دبی رهاش نکرده بود .
"فریبا" همسر شهرام و مادر سه فرزند اون اگر چه مشخصا سعی داشت تا خیلی کمتر از سن

واقعیش نشون بده اما .............  


ادامه مطلب
نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روشنایی های شهر ...  


ميداني ...
روزگار عاشقي من به سر آمده ..
و اين راز مبهوت حوا ماندن تو ....
 از من آدم نمي سازد .. باور کن ...

آن روزها که تو در طلوع خورشید  فانوسی از
 اشک  نثار پنجه های تیره ام میکردی ..
 من ..
 ژاله و  شبنم بود که مینوشیدم از سینه بنفشه و لاله ..
و با حرارت يک تن آغوشی نیمه تمام .. ..
خواب ميشستم در نهر شور بخت جسم شيرين تو
و میخزیدم  در لطافت خاطرات آن مرز کوچک و بي عبور......
ميروي برو ...
من ...  و شاید هم خدا به همراه سایه ات  می آييم .. ..
فقط بگذار .....
بانوي هميشه غائب چشمه ساران کودکي هاي من تو بماني ..
باور کن ...
باور کن که هرگز کوزه هاي لبالب از شهوت جوانیت را
به سنگ پیرانه سری نخواهم شکست..


***************************************


اگر زن زیبایی در آنسوی خیابان نگاهت را دزدید هیچ گوش را بدهکار بوقهای ممتد و
ترمزهای وحشتناک ماشینهایی که تو را  در وسط خیابان منگ و مبهوت میبینند نکن ..

بی هراس از غیبت خط کشی های معوج میانه بلوار کشاورز پیش برو و از نزدیکترین فاصله
ممکن رایحه خوش زیبایترین مخلوق خدا را استشمام کن ..
و با این اطمینان که قرار نیست هیچ  اتفاق ناگواری مانع حضور زندگی باشد ...
  زیر لب .. یا کمی بلندتر بگو :
خانم محترم ... ممنونم که اینقدر زیبا هستید  ..

                                                                  *********************************
  به دوستی گفتم :
  تفاوت من با" کنفوسیوس" و "بودا" در این است
  که آنها مکنونات داغ قلبی و ضمیر ناخودآگاه
  گیجشان را پنهان و سرکوب میکردند و 
  کنشهای  یخ اما مثبت جسم بی عرضه شان
  را مینوشتند ...
  اما من ...
  مکنونات داغ قلبی و  دیوانه بازیهای ضمیر
  ناخودآگاهم را در کنار جسم با عرضه ام
  میخوابانم و مینویسم ....

و در عوض افکار و کنشهای روزگار هنوز از راه نرسیده  مثبت بودنم را
پنهان میکنم ...

 دوست گفت : پس  هیچ فرقی با هم  ندارید ..
با این تفاوت که شورت بودا و کنفوسیوس را هیچ کس ندید ..
 اما مال تو را همه دیده اند  .. !!! ؟

 

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 19:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |