|
ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟ ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟ مشکلی نیست .. عادت کرده ایم دیگر .. من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به من ِ معترضه : ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟ من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد. من آشوبیده رو به مسافر ِخانوم : ـ نه آقا من سینوس هام چرکیه. باد میخورم نمی تونم .. من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری .. من به آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف : آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد، ـ ای بابا .. آقای راننده شیشه شما پایین نمیاد ؟ ـ داشش شما چقده ناراحتی .. نه .. اگه قبلن پــرایـــد مراید سوار شده باشی حتمن باس من ِداغ کرده ی سر رفته دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا . ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟ راننده متفرعن باز از توی آیینه من ِبی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار : ـ داشش بی خیال ... ـ نه دیگه بی خیال ِچی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟ خانوم : وا !! آقا درست نیستش این حرفها ها ! ( این " های جمع اضافه "در گفتار خود خانوم بود ) ـ نه بابا ؟ خانوم جون شما اگه درستشُ میخوای اول لطف کن این کیفتُ از توُ کــون من بکش بیرون . خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره اش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به طرف درب آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد .. ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا .. ـ آره بی خیال .. خانوم برو پایین پیاده می شم .. درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. .. کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم .. ـ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟ ـ فدات شم پسرم . محبت می کنی .. ـ خواهش می کنم .. پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار وسط بلوار پیرزن سانتی مانتال مانند آنکه دست دوستی را بفشارد دستم را می گیرد : ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند .. لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند از او جدا می شوم .. من ِ آدم حسابی ، من جنتلمن ، من مهربان ... نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
about love About Love و دنیا را که نه این تهران را خدا هوار گرفته است به فروش هر آنچ که رنگ قرمز دارد و موسسه خیریه مهر طاها ( طه ). متولی سرپرستی کودکان موسسه خیریه " پیام امید ". مبتکر برگزاری بازارچه خیریه و حامی مستمندان و کودکان بی سرپرست نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:41  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در جبهه غرب خبری نیست ؟ نه ، اصلن در جنگ خبری نیست . در جبهه غرب خبری نیست ؟ نه ، اصلن در جنگ خبری نیست . تقریبن معتقدم اشتباهات همیشه هم بد نیستند . یعنی حتی می شه گفت خیلی از اشتباهات
ادامه مطلب نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ایرانی ، پنجره و لحظه خوب ایرانی : پنجره : نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 3:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آیینه درون آیینه نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حسرتهای ذهن زیبای صاحب یک موی زمستانی !!! حسرتهای ذهن زیبای صاحب یک موی زمستانی !!! وقتی خیلی بچه بودم همش تو فکرم بود که یه روزی من شاه ایران میشم و نقشه دوره هخامنشی این گذشت .. یکی دو سالی بعد وقتی داشتم یکی از کتابهای جیبی "ر . اعتمادی" رو که مادر جان و همین جا بود که ناگهان کشف الکشوفی کردم ، چشمانم برقی مثل برق "کارتون دنیای وحوش" زد این روزها در حالی گیسوان بنده با سرعت نور در حال سفید شدن هستند که از اولین تجربه دردناک نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|