|
حالا دوري ولي بايد به شهر قصه برگردي حالا دوري ولي بايد به شهر قصه برگردي اون بالا يه فيله است كه مي خواد "جون تپه " رو ببره يه جا امن !!! نمايش انيميشن سينمايي " هورتون صدای هو می شنود " از تلويزيون ايران به اعتقاد موجب سرافرازي اين دو مي شود تنها يك چيز است : اعتقاد . از ديد من انيمشن "هورتون صدای هو می شنود " يكي از مذهبي ترين آثار اين چند ساله 2 _ عنوان این مطلب برگرفته يكي از ترانه هاي "جهان " است . نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ما چند میلیون نفر ما چند میلیون نفر و حالا ما قله نشینان فوتبال این کشوریم . نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:16  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
Private Snug Private Snug
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به نام زن
به نام زن نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آخرین باکره کوهستان / ات " آخرین باکره کوهستان " تا انتهای گردنه زمان تنها یک قلب راه مانده او که از طپش بماند ، زیتون های خیس بیستون را خواهد چشید کسی چه می داند ،،، شاید روزی فرهاد راز شیرین تبرها را فاش کرد . ///////////////////////////////////////////////// در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ، زیر بارانی که والس میرقصید . یک شب مانده در غروب ، پایین نیامد و به شوخی ... چرا همیشه این "ات" .. به انتظار من متصل است ؟ !!! نه به تو ... نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
SUE _ سوء SUE كانال تلويزيوني صداي امريكا در برنامه 2 شنبه شب اعلام كرده كه اميد صيادي اني وي ! نهايتن ساعت 10 صبح "ساناز عزیز " تماس گرفتند و من هم ضمن تكذيب اين SUE ی ناموسی این دفعه ليست اعلامي اون سايت در حالتي 70% ي شامل روزنامه نگاران و خبرنگاراني بود كه نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
و ... طبيعي ترين حس ما بعد از شنيدن يك خبر بد يا اطلاع از رخدادی ناگوار مثل مرگ دوستان فقط کمی پایین تر ، با فاصله دو سه متن قبل تر ، برای اولین بار در زندگیم ، اخه احمق بین این همه فیلم های خوبی که دیدی این کله تخمی الفردو گارسیا رو از کجا آوردی ؟ واقعن ابلهی .. واقعن ابلهی .. واقعن ... توضیح : کماکان دست شکسته گچی است . یک انگشتی با صرف زمانی حدود چهل دقیقه نگاشته شد برای فاصله گرفتن از چیزی به نام گذشته . درخواست : کمکم کنید از یاد ببرم ... این روزها را ، خیلی چیز ها را . ممنون . نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|