تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

حالا دوري ولي بايد به شهر قصه برگردي  

حالا دوري ولي بايد به شهر قصه برگردي

 

 

                   اون بالا يه فيله است كه مي خواد "جون تپه " رو ببره يه جا امن !!!

Horton Hears a Who! "شهردار جون تپه "که نودوشیش تا دختر
  داشت و یه پسر که اسمش " جوجو " بود
  دستاشو باز كرده بود و با صداقتی كودكانه
  سعي داشت مردم ناباوري رو كه حرفهاش
  رو گوش ميدادن مجاب كنه كه دنياي
  " جون تپه "در دل يك شبدر نشسته
  به روي يك گل ميخك بنفش در معرض 
  خطره اما مشكل اينجا بود كه اولين
  سوال اهالي عمدتن خوشحال جون تپه 
  اون فيل بزرگ ناديدني نبود . 
  سوال اول اونها  اين بود كه يعني واقعن 
  دنیای ما { جون تپه } اينقدر فسقليه ؟ !!!

 

 

 نمايش انيميشن سينمايي  " هورتون صدای هو می شنود " از تلويزيون ايران  به اعتقاد
من يكي از برگ هاي درخشان هنر دوبلاژ را ثبت كرد . 

 در حركتي خاسته از ذوق و ايده اي كاملن جالب كه منشا و مبدا آن پيشتر در انجمن
گويندگان جوان استارت خورده بود نريشن ( روايت روي تصوير ) اين انيميشن به صورت
پرده هاي ضربي كه توسط استاد اين فن آقاي " مرتضي احمدي " پير پيش پرده خواني
كشور انجام شد از جمله لذت تماشا را دو چندان كرد .
كاري كه در قياس با صدا پيشگي ستاره سينماي كمدي جهان " جيم كري " در نقش هورتون
يك مقابله به مثل فرهنگی موفق و يك آداپتيشن _ بومي سازي هوشمندانه بود .

اما جان مايه اين انيميشن به نظر من چيزي بسيار سترگ تر و عميق تر از پوسته ظاهري
ماموريت خود خواسته يك فيل مهربان در نجات سرزمين و مردماني ناديدني بود .

هورتون اين فيل خوش صحبت ، ساده  و تا حدي مبالغه گر خود را ملزم به انجام وظيفه اي
مي داند كه كمتر كسي بر حقانيتش باور دارد .
از طرفي در آن سوي شهردار جون تپه نيز دچار چنين مشكلي است اما آنچه كه در نهايت

موجب سرافرازي اين دو مي شود تنها يك چيز است : اعتقاد .

از ديد من انيمشن "هورتون صدای هو می شنود "‌ يكي از مذهبي ترين آثار اين چند ساله
سينماست كه در بهترين و ساده ترين نحو ممكن مفهومي را كه  اولين و والاترین ماموريت الهي
پيامبران بوده را به مخاطب منتقل مي كند .
اين اعتقاد كه خداوند ـ خالق و بسیاری از موجودات هستی ناديدني هستند و بهتر است 
به جای  ديدن باورشان كنيم ، چنان در بطن و پوسته اين انيميشن پرفروش نشسته كه  
هر بي اعتقاد بي مسلكي از ديدنش و البته باورش لذت خواهد برد .



پا نوشت :
1 _در شماره 46 هفته نامه شهروند امروز مقاله اي زيبا و خواندني به قلم " محسن آزرم "‌
درباره انيميشن " هورتون صداي هو مي شنود "‌ نوشته شده كه خواندنش خالي از لطف
نيست .

2 _ عنوان این مطلب برگرفته يكي از ترانه هاي "‌جهان "‌ است .

نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ما چند میلیون نفر 

ما چند میلیون نفر

              

و حالا ما قله نشینان فوتبال این کشوریم .
حالا ما اجازه داریم تا از این لحظات که متعلق به اونهاییم و متعلق به ما هستند نهایت لذت رو ببریم .
حالا ما می تونیم بخندیم و شاد باشیم و به خاطر این شاد بودن خیلی چیزها رو ولو موقتی از یاد ببریم .  
و این فراموشی موقتی کم چیزی نیست .
نصیب خیلی ها نشد اما ما برای رسیدنش و لمس کردنش سی و چهار هفته صبر کردیم و
نا امید نشدیم .
فکرشو بکن ..  حالا ما اولیم ..  
از امروز بعد از ظهر .. از امشب ... ما ..  همه ما چند میلیون پرسپولیسی روزهای بهتری رو
پیش رو داریم . چون ما دنیای به مراتب قشنگتری رو میبینیم.
کارهامون رو بهتر و با انگیزه تر انجام میدیم ،  نشاط بیشتری رو به جامعه تزریق می کنیم ،
لبخند میزنیم پس زیباتریم و این زیبایی رو با دیگران .. با همه اونهایی که ما رو می بینند
با همه اونهایی که از کنارمون رد میشن با همه اونهایی که ما رو میشناسن و نمیشناسن ..
تقسیمش می کنیم .. ، حالا چه پرسپولیسی باشند چه نباشند ..
حالا .. ما ، همه ما چند میلیون پرسپولیسی اولیم ..
آره .. حالا ما چند میلیون نفر .. قهرمانیم .
جناب خدا  خیلی ممنون از شما  .
آقای قطبی ، حمید استیلی ، آقای کاشانی ، کاپیتان باقری ،محسن خلیلی ، علی نیکبخت ، سپهر حیدری...
باشگاه پرسپولیس با همه عوامل داخل و بیرون زمین .. ما ، همه ما چند میلیون نفر از شما متشکریم .

 

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:16  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

Private Snug 

Private Snug

  پشت ساختمون محل کارم و دقیقن رو به  
  سمت بلوار کشاورز ساختمون اداری قرار
  داره که مثل همه ساختمونها توجهی به
  نمای پشتش یا بهتره بگم اونجا که کسی
  نمی بینه و در معرض دید نیست نشده .
  حجــم بـزرگی از سـیمان کـدر در فــضای
  پیرامونی پنجره های یک شکل و بی تفاوت   
  که گذشت سـالها و در معرض دود و بــاد و
  بارون موندنش ظاهر فاسد و بی رنگی بهش   
  داده .

اما توی یکی از طبقات این ساختمون ، پشت یکی از پنجره های پر تعداد و یه شکل ،
چند طبقه پایین تر از زاویه دید دفتر ما یه چیزی هست که واقعن همیشه برای
من جذاب و تا حد زیادی آرامش بخشه .
روی میز مدیریتی یکی از دفاتر ساختمون روبرو یه قاب عکس هست .
از اون فاصله بعید تنها چیزی رو که می تونم ببینم اینه که یه قاب عکس با زهوار های
طلایی رنگ تصویر معمولی  زنی رو توی خودش جا داده .
زن که موهای مشگی رنگش در زمینه تیره تصویر تا حدی محو شده در حالیکه
نیم تنه اش کمی متمایل تر از زاویه دید مستقیم هست جایی نا معلوم رو خیره مونده.

نمی دونم اون آقای حدودن پنجاه ساله ای که من همیشه از پشت سر می بینمش در
طول روز چند بار به این عکس رو میزی که احتمالن تصویر همسرشه نگاه میکنه اما اینو
مطمئنم که محاله بتونه درک کنه که من از چند طبقه بالاتر در ساختمان روبرو چه تصویر
کلی از اون و اتاق و اکسسوار روی میزش دارم .
هر وقت که من برای کمی هوا خوری و یا سیگار کشیدن میرم پشت پنجره ،
بالاتر از غوغای ماشین ها و موتورسوارهای بلوار کشاورز ، جایی دور دست تر از نجواهای
در گوشی دخترها و پسرهای نشسته روی نیمکت های سبز رنگ میانه بلوار ،
در فاصله از گرفتاری ها و بیچارگی های روزگار ، حتی کمی دورتر از تنهایی و انزوای
خودخواسته معمولم ، در طلبی کاملن اختصاصی و خود درک به اون پنجره و تصویر
پس زمینه اش پناه می برم.
مطمئنم نه اون مرد میانسال و نه اون زن درون عکس که هرگز نمی تونم و نمی خوام
چهره دقیقی ازش ببینم هیچ وقت به این نقطه امن و دور از خطری که برای من ساخته اند
واقف نمیشند ..
نه اونها که بعید میدونم هیچ کس دیگه ای هم اگه روزی صدبار از همون زاویه و فاصله
که من می بینم نگاهی به اون منظره از دیوار سیمانی و کهنه و پنجره های هم شکل بندازه
متوجه چیزی بشه و یا اصلن باور کنه که میشه حس خاصی رو درش جستجو کنه .. 
گاهی فکر می کنم احتمالن همه یه همچین گوشه خلوت و مضحکی رو برای خودشون دارن.
حتی اگه خودشون هم ندونن ... حتی اگه خودشون هم ندونن ...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

به نام زن 

                      

                                     به نام  زن


یکی از بهترین فیلمهایی که اخیرن و به طور کاملن اتفاقی موفق به دیدنش شدم فیلمی بود
محصول کشور تونس با عنوان " حلفئین ـ عصفور السطح " که در اکران بین المللی با نام
" BOY OF THE TERRACES " نمایش داده شده .

حکایت یا سوژه فیلم همون چالش قدیمی و البته هیجان انگیز کشف زن هست .

HALFAOUINE  پسری به نام " نورا " که از بچگی به همراه مادر و بستگان
  به حمام زنانه محله میرفت وقتی به سن دوازده سالگی
  می رسه یواش یواش متوجه یک سری تفاوت ها بین خودش
  که تنها فرد ذکور اون حموم بوده با بقیه حضار اون جا میشه
  و ...

  یعنی دقت بفرمایید من وقتی"دایی جان ناپلئون" رو دیدم
  کلی حرص خوردم که چرا نقش آقای کنگرانی رو من بازی
  نکردم تا ور دست شازده اسدالله ( آقای پرویز صیاد )
  شیوه سفر های استانی به ایالت سانفرانسیسکو رو زودتر
  یاد بگیرم !!!

  یا  وقتی " ملنا " رو دیدم خدا میدونه چقدر حرص خوردم که
  چرا من نباید جای اون تخم جن جوزپـه  توی ایتـالیـا دنیـا بیام
  تا حداقل توی صحنه های رویا و تخیلات پسر بچهه چلس
  چلس ملنا (خانوم مونیکا بلوچی) رو ببوسم و بیب.. و بیب ..
  و بیییببب ( جای ترکیبات غیر اخلاقی بوق آمده . مترجم ).


  و حالا از وقتی که این فیلم رو دیدم روزی نیست که به
  مخترع حمام های خانگی فحش ندم .



  به هر صورت بهترین تعریفم از این فیلم هم بر می گرده به همین  دوتا مثال  بالا .

  " حلفئین "  از دید من ترکیبی بود از دایی جان ناپلئون و ملنا .

زندگی شرقی مردم حاشیه نشین تونس در خیلی از موارد اونقدر با آداب ما ایرانی ها قرین و نزدیکه
که واقعن مایه تعجبه و روایت حرفه ای کارگردان که با ساخت این فیلم چندین جایزه بین المللی رو
برده این فیلم محصول سال 1990 رو در حد استانداردهای سینمای روز دنیا مطرح میکنه .

جذابیت فیلم برای من اونقدر بود که با سفارت تونس تماس گرفتم و جویای معنی اسم اصلی فیلم شدم.

آقایی که فارسی رو با لهجه شیرینی صحبت می کرد گفت در فرهنگ تونسی حلفئین به اون دست
از محلات قدیمی گفته میشه که امکاناتی نظیر بازار و میدان و گذرگاه و " حمام " در اونها وجود داشته.


البته وقتی پرسیدم که از چه طریقی می تونم به دیسکت این فیلم دسترسی پیدا کنم جواب فرمودند:

شوما سیفارت الجمهوریه الایسلامیه در تونیس سفعارش بَدید اونهعا براعتان عرسال کنن .

منم در جواب فرمودم :

شوما فیکیر کرده ای سیفارت الجمهوریه الایسلامیه فیلمی رو که نصفش توی حموم زنونه
می گذره رو برای من ارسال میکنه ؟

فرمودند : ال هه هه هه .. ال هی هاها .. ال هوهوهو ...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آخرین باکره کوهستان / ات 

" آخرین باکره کوهستان "


ثانیه ها را که ورق بزنی

تا انتهای گردنه زمان

تنها یک قلب راه مانده

او که از طپش بماند ،

آخرین باکره کوهستان

زیتون های خیس بیستون را

خواهد چشید

کسی چه می داند ،،،

شاید روزی فرهاد

راز شیرین تبرها را فاش کرد .

/////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / ۱۳۸۵



" ات "

عقربه های بیهوده ،

در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ،

زیر بارانی که والس میرقصید .


همان بارانی که

یک شب مانده در غروب ،

پایین نیامد و به شوخی ...

آمدنت را چشم گذاشت


و مثل من ...

همین من منتظر ....

حتی سایه ات را هم ندید .


و من گیج مانده ام ...

چرا همیشه این "ات" ..

به انتظار من متصل است ؟ !!!

نه به تو ...

نه به سایه ات ...
////////////////////////////////
امید صیادی ۱۳۸۵
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

SUE _ سوء 

SUE
روز سه شنبه خبري مثل توپ در بين دوستان اينجانب صدا كرد .متن خبر چنين بود :

كانال تلويزيوني صداي امريكا در برنامه 2 شنبه شب اعلام كرده كه اميد صيادي
دستگير شده و ....
حالا اين بماند كه اصلن من كي م كه بخوان بگيرندتم ! و اصلن چرا بايد بگيرندتم آ
قا بيا ببين
چه شيون واويلايي در كواكين و برازين ( جمع مكسر كوي و برزن . مترجم ) به راه افتاد .

يعني تصور بفرماييد طبق شوك و حدس و پيش بيني هاي اين قبيل مواقع دقيقن در زماني
كه اينجانب در حال تناول شير پر چرب  صبحانه بودم  دوستان عزيزم بخاطر اين شايعه آرام
و قرار نداشتند و يك چشمشون اشك بود و يك چشمشون آه ؟ !

اني وي ! نهايتن ساعت 10 صبح "ساناز عزیز " تماس گرفتند و من هم ضمن تكذيب اين
خبر اعلام كردم واي به حال اين امريكايي هاي مادر قحقحه اگه چنين خبطي كرده باشند .

به اين ترتيب مني كه هر روز تا صلوه ظهر توي فكر اقساط عقب افتاده خونه قنبرك ميزدم
۳شنبه از ساعت 10 صبح به فكر دريافت غرامت چند ميليون دلاري از امريكايي ها بودم
اونهم به دليل تشويش اذهان عمومي و برهم زدن امنيت خانوادگي و خلاصه هر دليلي كه
بتونه يك "SUE" ي چند ميليون دلاري رو نصيبم كنه .
البته اين چند ميليون دلار نهايتن تا ساعت 12 ظهر ماليد . خبر اشتباه بود .
كذب نبود  اشتباه بود چون بعد از كمي جستجو متوجه شدم كه  يه وبلاگ نويس ديگه
( اميد رضا مير سيفي ) دستگير شده و ... خوب . حالا من نه يكي ديگه . چه فرقي ميكنه .



 SUE ی ناموسی این دفعه
دختره قبل از ازدواج حامله ميشه  و ابر و باد و مه خورشيد و فلك هم دست به يكي ميكنن
تا پسره  كه كار خرابي كرده چندين سال از دختره دور بيفته . پسره آوازه خونه دختره هم
مزقون ميزنه . بچه شونم ميشه چي ؟ معلومه ديگه ..
حالا اين تخم نا بسم الله با استعداد ارثي ميشه يه ستاره موسيقي و ....

جون هر كي دوست دارين وجدانن ياد سلطان قلبها نيفتادين ؟ هان ؟ خوب خدمتتون عارضم
كه اين خلاصه داستان يه فيلم محصول 2007 ينگه دنياست كه خدات ميليون دلار فروش
كرده به نام 
August Rush.
يعني من اگه جاي وراث مرحوم فردين بودم الانه خشتك برادران وارنر رو پاره كرده بودم به
خاطر عدم رعايت حق كپي رايت و اينا .
البته فكر كنم خانوم ليلا فروهر كه اخيرن به مدد پوست كشي(با نسل كشي اشتباه نشود.
آن كش كسره دارد . مترجم ) بازم خوب مالي شده كه خدا به صاحبش ببخشه انشالله
خودش ميتونه به عنوان يكي از صاحبين اثر يقه هاليوودي ها رو بگيره و سوشون كنه
( با سووشون اثر خانوم دانشور اشتباه نشود . مترجم )
البته من هم اينجا بيكار نمي شينم چون اين فيلم رو بخاطر تبليغ خانوم"  شانتال" خريدم
وگرنه من كجا و اگوست راش كجا .
خانوم شانتال پاييزان به نام ملت ایران من شما رو سو مي كنم به مبلغ 15000 ريال وجه
رايج مملكت . يعني مبلغ پرداختي براي دي وي دي اگوست راش !



سوء رای گیری حالا
به قول مهران مديري ما ايراني ها توي هر چيزي بي استعداد باشيم در جو گير شدن اُستاديم .

انتهای سال گذشته بود كه يكي از سايتها  برترين هاي وبلاگ فارسي رو اعلام كرد .
همون موقع به چندتا از دوستان گفتم فقط در بين دوستاني كه لينكشون توي اين صفحه
است من حداقل 3 نفر رو با قاطعيت و اطمينان ميتونم اسم ببرم كه از اكثريت 10 نفر اول
اعلام شده هم برترن و هم بهتر به هر لحاظ كه فكر كنيد .

ليست اعلامي اون سايت در حالتي  70%  ي  شامل روزنامه نگاران و خبرنگاراني بود كه
مشخصن با نون قرض دادن و بدون در نظر گرفتن کیفیت مطالب صرفن در محیطی باند پیچی
شده در رده بهترين هاي وبلاگستان فارسي جا گرفته بودند .

حالا اون خيمه شب بازي بس نبود اخيرن سايت پرشین وبلاگ از زير مجموعه پرشين بلاگ
اقدام كرده به راي گيري و انتخاب برترين هاي وبلاگستان به انتخاب عموم .
اين دفعه ديگه واقعن گند قضيه در اومده . فقط يه چك بكنيد  بين 30 وبلاگ اول چه
شاهكارهايي كه  به چشمتون نمي خوره .
چس ناله هاي فراغ عشقي و مثلن ميني مال هاي تخمي تخيلي كه واقعن آدم رو به اين
فكر ميبره كه ملاك راي دادن چيه ؟
يعني واقعن سطح شعور عمومي ما تا اين حد پايينه كه كساني مثل بهنود و معروفي و
رواني پور و رويايي و .... حتي بين 30 انتخاب اول نباشن و در عوض يه تعداد يلو پيج !
رتبه دار باشند ؟

اين درست كه يه تعدادي انصافن هم وبلاگ هاي خوبي هستند به لحاظ منابع اطلاعاتي و
هم نويسندگان خوبي دارند اما متاسفانه اونها هم ( كه زياد هم نيستند ) دچار تبعات اين
راي گيري بي در و پيكر و خاله خان بازي شده اند .
به اعتقاد من اين راي گيري تنها يك فايده داشت و اونهم اين بود كه نشون داد مسئله
انتخابات آزاد حتی در بين  " قشر شبهه روشنفكري جامعه ايراني " یا نزدیک به اونها دچار
چنان رابطه بازي و منفعت طلبي { دل خوش كنك هاي مقطعي } ميشه كه اصل مسئله از
بنياد به به فاك فنا ميره.
كماكان بايد دست بوس شوراي نگهبان و نظارت استصوابي باشيم كه انصافن حق بزرگي
بر گردن سلامت انتخاباتي جامعه ما دارند . تکبیر !!!

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

و ... 

طبيعي ترين حس ما بعد از شنيدن يك خبر بد يا اطلاع از رخدادی ناگوار مثل مرگ دوستان
چي ميتونه باشه ؟
من ميگم بعد از ناراحتي هاي اوليه و بعد از اينكه كاملن مطمئن شديم هيچ كاري از دستمون
بر نمياد در اين حسرت مي مونيم كه ايكاش ديروز بود يا حتي كمي قبل تر تا شايد ميشد از
اون اتفاق بد و تلخ جلوگيري كرد .
اين يك واكنش طبيعي در ذهن ما هست در حاليكه ما همون فرصت ديروزي و قبلي رو داشتيم
با اين تفاوت كه آگاه نبوديم .

فقط کمی پایین تر ، با فاصله دو سه متن قبل تر ، برای اولین بار در زندگیم ،
محتاج  و عبرت اموز کلام خودم شدم .

من دارم سعی خودمو می کنم ... اما باور کن این " سعی کردن " سخت ترین قسمت دنیاست .
می فهمی ؟ سخت ترینشه ...


از یه فیلم  یه حرف خوب یاد گرفتم :

حتی یه ساعت شکسته هم دو بار در روز وقت رو درست نشون میده !


شباهت بلاهت :

ـ هی پسر میتونی یه زن رو یه جوری وصف کنی که حال کنیم ؟
+ اهوم .. وای اون سینه ها ... مثل دو تا کیسه شن .. وای ی ی ..
ـ هی پسر تو مطمئنی تا حالا یه زن واقعی رو درست لمس کردی ؟ !

مرد با سرعت دو چرخه اش را پا می زند و با حرص به پیشانی می کوبد :

+ اخه احمق بین این همه چیزای نرم دنیا اون کیسه های شن رو از کجا آوردی ؟
واقعن ابلهی .. واقعن ابلهی .. واقعن ...

                                                    از دیالوگ های فیلم 40 ساله مجرد

***

سمندریان : فیلم میبینی ؟
من : اره .. زیاد ، بیش از حد ..
سمندریان : اگه بخوای یه فیلم تاثیر گذار به یه نفر معرفی کنی پیشنهادت چیه ؟
من : .. اممم .. خوب .. سر الفردو گارسیا را برایم بیاورید ..

قیافه سمندریان ، شبیه چیزی در حدود علامت سوال ...

در حالیکه به سرعت از دفترش بیرون میومدم با تنها دست سالمم کوبیدم روی پیشونیم :

اخه احمق بین این همه فیلم های خوبی که دیدی این کله تخمی الفردو گارسیا رو از کجا آوردی ؟
واقعن ابلهی .. واقعن ابلهی .. واقعن ...



توضیح :

کماکان دست شکسته گچی است . یک انگشتی با صرف زمانی حدود چهل دقیقه نگاشته شد برای
فاصله گرفتن از چیزی به نام گذشته .

درخواست : کمکم کنید از یاد ببرم ... این روزها را ، خیلی چیز ها را .

ممنون .
نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |