تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

هفتاد سال عبادت ... یک شب به باد میره !!! ؟؟؟  

هفتاد سال عبادت ... یک شب به باد میره !!! ؟؟؟

کار سختیه .. اما شدنیه .. یعنی باید بشه .. بزارید از اولش بگم ..
قصد کردم خونه رو بفروشم . پس دیگه پرداخت اقساط وام بانکی لزومی نداشت
چرا که پرداخت کنم یا نکنم در هر حالی خونه 5 میلیون وام بانکی داره ..
اقساط از پیش عقب افتاده جای خود ... با این نیت جدید هم فقره 15 قسط جمعن
عقب افتاد . همزمان ... کلاهمون رو هم برداشتن .. ورشکستگی و بی پولی
و بعد ... در یک صبح دل انگیز تابستانی پست چی که همیشه دو بار زنگ می زند
یک نامه فدایت شوم آورد که آقا جان خونه تون داره به فـاکیزاسیون میره اگه نجنبی!
و البته از اونجا که کفگیرمون ته دیگمون خورده بود نجنبیدیم و ...
اخطار مجدد که  اوهوی عمو جان منزلتان رفت اجرائیات بانک ...
خوب .. حالا میرسیم به اون کار سختی که انجام شدنی بود ..
مسئول رسیدگی به پرونده بنده  خانم جوانی هستند که باید برم پیشش ..

از این جا به بعد همش تصویره ... پس تصورش کنید :

صاف و شیش تیغه از حموم میام بیرون .. سشوار .. افترشیو .. کرم ..
یه کمی ور رفتن با ابروها .. هوم .. بدک نیست ..
لباس .. !!! چی بپوشم .. به هر حال باید اغوا کننده به نظر بیام .. تی شرت ..
نه .. سبک میشم ... پیرهن .. پیرهن ِ آستین کوتاه رو شلواری .. زرد ؟ .. ممم نه ..
واووو .. گُلبهی .. خودشه ... دکمه سینه باید باز باشه ...
میگن خانوما دوست دارن .. تجربه ثابت کرده  راست میگن !
اودکلن گرم چی داریم ؟ خوب"Rochas Man" واسه این جور وقتاست دیگه خنگ ..
یه نگاه خریدارانه .. خوبه .. داریم نزدیک میشیم .. به اونچه که باید باشیم ..
تست عینک دودی توی آیینه :با عینک ، بی عینک ، عینک روی پیشونی ،
عینک روی سر.. عینک توی دست .. ها .. خودشه .. هم هست هم نیست ...

نیم ساعت بعد از پلکان بانک دارم بالا میرم .. خانم کارمند جوان که مسئول پرونده
منه توی طبقه دوم نشسته ..
می دونم تا ببینه میشناسه ... هوی .. لبخند خره .. لبخند یادت نره. یه صورت
خندون خیلی گرم تر و جذاب تره  .. می خوای جذاب باشی ؟ پس بخند ..
لبخندم رو پرت می کنم گوشه لبم .. خدا رو شکر اسمش یادمه ...
_ سلام خانم ِ  ...
_ سلام احوال شما ..
تعارفات،چشم ها و ابروها .. خیلی دارم زور میزنم لبخند از دست نره..یه کم شوخی:
_ خانوم بازم که از این نامه های عاشقانه فرستادیت واسه من !
خانم کارمند می خنده ...
_ جون شما نباشه جون آقاتون من وام رو بدم از کیسه ام رفته ..
_ ما که آقا نداریم که جونش باشه .. آره قسط دادن این جوری زور داره ..
همه چی عالی داره پیش میره .صندلی تعارف میکنه میشینم.. دارم موفق میشم ..
با هر جمله چند سانتی صندلی رو هُل میدم طرفش ..
یه میز دورتر یه کارمند از اون پشمکی های در آستانه بازنشستگی زُل زده ول نمیکنه.
از نگاهش میرم توی مُخش .. مردک با دخترم دخترم گفتن خواسته مُخ بزنه نتونسته
حالا داره به موفقیت سهل الوصول من مثل سگ حسادت می کنه..عوضی..بسوز..
دیگه پایه صندلی چسبیده به پای خانوم کارمند .. بدش نمیاد .. میدونم ..
خودمم می دونم نگاهام بد عوضیه..اما چاره نیست..توی این هیری ویری یه میلیون
تومن از کجا بیارم .. این مقصد نزدیکتره .. ای جان ..
خانوم کارمند همون جور که داره راههای گریز از اجرائیات بانک رو یواشکی زمزمه
میکنه گوشی صورتی رنگ موبایلش رو هی توی دست تاب میده ..
اوی خره ...تلفن..شماره دیوونه...شماره اتُ بده..وقتی میگه ما که آقا نداریم یعنی
حله دیگه .. این دست اون دست میکنم .. در کمال پررویی عینک رو میزارم روی
میزش چسب دستش ..گوشیمو در میارم ..با گوشی ور میرم .. انگار که یه مسیج
رسیده بوده و الان متوجه شدم .. یواشکی دارم می گردم تو صندوق پیامها ..
باید یه مسیج جالب واسه این موقعیت داشته باشم  .. باید داشته باشم ..
یه خوبشو که پیدا کنم یه خنده شیرین میکنم و میگم وای چه باحاله این مسیج.
می خوای بفرستم براتون ؟ .. اونم حتمن که می خواد ..
اما ...
اما درست وسط همین لحظه حساس .. وسط همین لحظه ..
آه ه ه ه ه ... نه بابا ... اون نه .. سفت ترم از این حرفها .. بقیه ی  آه ه ه  ...
سکوت .. همه جا سکوت شد .. از اون سکوت های نفس سینه حبس کن ..
و تنها یه صدا .. تق .. تق ... تق ... موزون و پیاپی ..
صدای پاشنه های پایی بود که از همون پله ها داشت بالا میومد ..
بی اختیار مشامم  مثل پوزه سگ حساس شد ..  وای .. عطرش ... پس کی
میرسه صاحب این نظم و این رایحه خوش ؟ ...
خانم کارمند با ذوق و شوق داره با دسته عینکم ور میره ..
لبهاش با خنده حرکت میکنه ،من اما...نمیشنوم.کرم مطابق معمول این وقتا ..
سرم میچرخه طرف راه پله ها ..
یه گُل داره رشد می کنه .. برگ میده .. بار میده ... می رقصه .. بالا میاد ..
یه روسری سفید ..یه طره موی زیتونی..ماه جبین ..یه جفت ابرو : تاب ،اخم، طاق
یه جفت چشم .. سیاه ِ سیاه ، خمار ، شوخ .. بینی ... کشیده .. براق ...
لبها .. رنگ خون .. جفت روی هم ...لوس ..   وای خداااا  .. آه .. آه .. آه ..
آه ه ه ه .. ای  الهه ی ناز ... با دل من بساز .. کین غم جانگداز ...  .... ..
دقیقن سه قرن طول کشید تا  از جلوم رد شد ..
رد شد و هیچ هم نگاه نکرد .. گو اینکه تا به این بالا برسه هزار چشم هیزتر رو
خسته کرده بود پس بی اعتنا رد شد ... رد شد .. رد شد .. رد شد ...  .... رد ...

کم کم صدای هم همه ها در اومد باز..زنگ تلفن..صدای پرینتر ها ..
صدای رفت و آمد.. ازدحام ..
صدای خانم کارمند .. : آقای  ... آقای  ...
سریع سر می چرخونم .. آوووای .. آممم .. شِـــــــــت .. لبخند .. لبخند ..هیمم ..
خانم کارمند اما نه می خنده و نه با دسته عینکم ور میره ..
صندلیش رو کج کرده ..دور شده .. تماس بی تماس ... وای خدا .. گند زدم ..
یه صدایی توی گوشم میگه گند کاشتی  ...  یابوی عوضی  ..
خانم کارمند..سگرمه تو هم ..نامه بانک رو میندازه روی میز..گوشی تلفن روی میز
رو بر میداره .. وانمود می کنه میخواد زنگ بزنه با دست اشاره میکنه به میز دورتر ..
به آقای کارمند پشمکی در آستانه بازنشستگی ناکام که حسودیش میشد ..
_ ایشون باید تصمیم بگیرن .. بفرمایید ... !

نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

: جناب آقای .... خسرو شکیبایی  

: جناب آقای .... خسرو شکیبایی

تازه وارد کار دوبله شده بودیم .. نقش چندانی به ما نمی دادن و در آمدی هم
نداشتیم . سر ظهر که می شد همه تعطیل می کردن واسه نهار ..
من و آقای {...} هم که پولی نداشتیم واسه  نهار می رفتیم الکی توی خیابون
دور می زدیم و موقع برگشت هر کدوم یکی یه خلال دندون میزاشتیم گوشه
لب هامون که یعنی ما هم رفتیم چلوکباب خوردیم ...
در حالی که گشنه بودیم و هیچی نخورده بودیم!!

                      " از مصاحبه خسرو شکیبایی با مجله فیلم در سالهای دور "



جمله های بالا + عکسی از خسرو شکیبایی که مثل یه بچه گردن کج کرده بود و با
دهان همیشه خنده  سرش رو گذاشته بود روی شونه محمد علی فردین و اون
دیالوگ بده بستانی در فصل مقابله مراد بیک و حسام بیک در سریال روزی روزگاری
همونجا که مراد بیک می پرسه : تو بلدی خار بکنی ، شیر بدوشی ، کُله جم کنی ،
شخم بزنی ، رنگ بریزی ... ؟
khosro shakibaei  نزدیکترین تصاویر تثبیتی خسرو شکیبایی
  در 
ذهن  من هستند.



  و بسیار مخالفم با این اپیدمی کم
  سوادانه
و کلیشه ای که شکیبایی
  در حمید هامون گرفتار شد و هرگز
  خلاصی نیافت .


  هیچ کس نگفت شاید این حمید
  هامون بود که قواره خسرو شکیبایی
  را یافت و  وصله تنش شد .


  این که شکیبایی ِ دزد و نویسنده با
  شکیبایی ِ مدرس ، پری و کاغذ بیخط
  چهره های متفاوتی هستند انکار
  نشدنی ست  



از مُد نویسی و مرگ و مناسبت نویسی متنفرم .. 
اما وقتی خسرو شکیبایی از دست رفته باشه مطمئن باش هیچ انتخاب
دیگه ای برای نوشتن در بعد از ظهر جمعه وجود نداره .  
 
سفرت خوش .... خسرو خان ، محمود شکیبایی ..

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روزگار کودکی بر نگردد ... دریغا ...  

               

روزگار کودکی بر نگردد ... دریغا ...


با محسن به فاصله دو ماه از هم به دنیا اومدیم ..
به همین دنیا ..
اصطلاحن شیر به شیر  ... در حالت معمول از وظایف زنان فامیل ، یعنی هر زن  
بیچاره ای که از قدرت شیر دهی برخوردار بود تغذیه همزمان طلایه داران کاکل زری
نسل سوم خانواده ای بود که به کثرت پسرها و قلت دخترها مفتخر بود شدید!.
پس قبل از هر نسبتی و بی هیچ قدرت انتخابی "برادران رضاعی" شدیم .

برادر بزرگ آبان دنیا اومده بود و برادر کوچک که من بودم دی ماه ...
اما در ترتیبات خانوادگی اون حتی اگه دو سال هم  از من کوچکتر می بود بازم
عنوانش "خان عمو " می شد .
من برادرزاده و اون عمو ، هم سن .. هم بازی ..
دیگه تعریف نمی کنم که در بین سیستم وحشتناک خانوادگیمون که با شیوه های
مدیریت دیکتاتوری مرحوم پدر بزرگ خیلی کم از خانواده های مافیایی نداشتیم
من و محسن یک روح بودیم در دو کالبد و این البته خیلی خوشایند همه نبود .

به هر حال .. همون شرایط خانوادگی در دراز مدت تغییرات و تبعات زیادی هم به طور
طبیعی همراه خودش می داشت که البته اون روزهای کودکی ما چیزی درباره اش
نمی دونستیم یا حداقل چیز زیادی نمی دونستیم .
چشم و هم چشمی های فامیلی ، دل گیری ها و کدورت ها ، شرایط جنگی کشور
و خر تو خری های اقتصادی .. همه و همه عوامل اصلی و حاشیه ای قصه نه چندان
شاد عمو و برادرزاده شدند .
عمر دنیا گذشت و اونقدر چرخ و فلک دست به سرمون کرد که یهو به خودم اومدم
دیدم ای وای ... من و محسن نه تنها چندین ساله که از هم بی خبریم که حتی
نشونی همدیگه رو هم دیگه نداریم . یک کلام .. از یاد هم و همه رفته بودیم ...

طی چند سال اخیر اما هر مسافری که از کرمانشاه میومد اولین سوالی که ازش
می پرسیدم این بود که از محسن خبری داره یا نه ..
و هیچ کس هیچ چیزی نمی دونست جز اینکه محسن در زمینه موسیقی و آواز
فعالیت می کنه .
: { هه ... ول کن آقا سراغ کی رو می گیری .. میگن خواننده شده } ..

و خوانندگی البته که مایه افت اهالی فامیل بزرگ بود پس بی خبری خود خواستشون
خیلی هم دور از انتظار هم نبود !
عمر دنیا اما باز هم گذشت ... عمو حیدر ..  بزرگ خاندان ... رفت ..
وقتی بعد از مراسم خاک سپاریش توی قم راهی کرمانشاه شدیم خودم می دونستم
طی هفت روز عزاداری و مراسم ختم کمترین فرصتی برای فرار از جمع فامیل هزاردستان
و به دنبال محسن گشتن که تمام رشته های  عاطفی با گذشته رو قطع کرده بود ندارم .
اما یکی از روزها وقتی  توی گرماگرم ختم یه فرصت دو ساعته برای انجام کاری پیدا شد
در کمال نا امیدی گشتم .. و در نهایت خوش شانسی یافتم..
و بلاخره وقتی بعد از نزدیک به یک دهه توی میدون فردوسی کرمانشاه همدیگه رو
محکم بغل کردیم خیالم راحت شد که بلاخره موفق شدم قسمتی از دنیای گم شده
کودکی رو پیدا کنم و به خودم برگردونم ..
خوب .. حالا ... یعنی در همین حال که من وب سیاه می کنم و می نویسم محسن
آوازهای شیرینی رو از سرزمین مادری می خونه ..
اون توی سطح منطقه یکی از بهترین های موسیقی کُردی ِ و این رو من به صرف تعهد
نانوشته حمایت از فامیل و قبیله نمی گم ..
یه ترانه از محسن رو اینجا می زارم ... شاید خوشتون بیاد شاید نه ..
اما من همیشه بهش گوش می کنم .. و ..  واقعن لذت می برم ..

ترانه ساقی با صدای محسن .



۱ ـ از" ندا " جان به خاطر زحمت آپلود ترانه ممنونم .
۲ ـ متن ترانه با گویش کردی کرمانشاهیست اما بخاطر نزدیکی کلام به فارسی نیازی به ترجمه ندیدم .
۳ ـ به علتی از کل ترانه تنها ۳ دقیقه و چند ثانیه قابلیت آپلود داشت.اصل ترانه حدودن ۶ دقیقه است..
۴ ـ شرح عکس بالا : از راست من و من ... از چپ محسن و محسن .. 
۵ ـ گاهی نوستالژیای روزهای نه چندان دور همه مان را می گیرد ... مرا نیز ..
تو را نیز هم !!
نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:23  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ما که رفتیم سینما . . . ! سعدیا فیلم خوب کجاست ؟ 

سعدیا ... فیلم خوب کجاست ؟ ! 

اينگمار برگمن _ سر صحنه فيلم ساراباند  آقا جان اینگمار برگمن استاد ، بزرگ ،
  خدای سینما ...  باشد .. قبول ..
  اما ما فکر می کنیم وقتی بعد دو
  ساعت تحمل لهجه دوغ قورت داده
  سوئدی بلافاصله بعد از اتمام فیلم
  "ساراباند" مینشینم با ولع  
  "Sin City" را برای چندمین بار
  نگاه می کنم تا کاهش آدرنالین خون
  را جبران کنیم  و مثل دراکولا هوس
  خون و خونریزی میفتد به جانمان
  خوب پس حتمن فیلم جناب استاد
  کمی تا قسمتی با آن معنا و روح
  حقیقی سینما و یا حداقل آن روح که
  ما از سینما شناختیم تا الان متفاوت
  است ...

البت نه اینکه " Sin City " مصداق واقعی هنر سینما باشد .. نه ..
حاشا و کلا که چنین نیست  ..
لیک ما فکر می کنیم سینما یعنی صدا ، دوربین ، حرکت ..
و این فیلم های جناب استاد البته که" حرکت " ندارند ...
مجموعه صدا و  دوربینند ..
ما فکر می کنیم  فیلم هایی نظیر "مهر هفتم" و "ساراباند"  و
"توت فرنگی های وحشی" برای وقتی خوب است که بیننده در زندان در یک
سلول انفرادی باشد و تلویزیون هم پشت میله ها باشد و ریموت کنترلش
هم دست نگاهبانی باشد که هیچ وقت آن جا نیست و ...
در آن موقعیت دیدن این چنین فیلم هایی محشر است .. روح افزاست ..
اصولن این قبیل فیلم ها اقلیمی هستند و صاحب جغرافیا و صادقانه باید
گفت با طبع ما نمی خوانند .
حالا من قبول ندارم به هیچ وجه اگر  چند منتقد محترم ما رفتند ترجمه کردند
مقالاتی را در باب شاهکار بودن این فیلم ها و با علم به آن نقود نشستند
دیدند و این ها هم به به چه چه گفتند خوب من هم باید بگویم .. نه من
می گویم این فیلم ها مثل خیلی چیزهای دیگر اگر خوبند نه برای ما که برای
مردم و فرهنگ همان اقلیم خودشان خوب و قابل درکند ..
ما در روشنفکرانه ترین حالتش می توانیم مدعی خوب بودن فیلم های
استاد کیارستمی باشیم ..
البته پُر واضح است که همه اشکال از سلیقه خز و خور خودمان است ...
ایراد از استاد برگمن ؟؟؟؟!!!! معاذالله ...  استغفرالله !



ما که رفتیم سینما  . . .  !

آقا / خانوم ما بلاخره موفق شدیم یک ایل انسان را راه بیندازیم برویم
سینما .
بله به میمنت و مبارکی اولین حرکت فرهنگی هنری سینمایی دوستان
وبلاگ نویس در هیجدهم تیر 1387 که البته ترادف تاریخی اش با آن
هیجده تیر که ما را گرفتند و چوب به ماتحتمان کردند و البته با آن
هیجده تیر که آن بنده خدا را از طبقه دوم تقدیم معصومین کردند کاملن
اتفاقی است و هر گونه قصد و مقصدی در این بین رسمن تکذیب می شود .
باری قصه کوتاه که تعداد 10 نفر انسان خوشبخت که اگر خودشان دلشان
خواست متعاقبن در کامنت ها خودشان را معرفی می نمایند امروز مشرف
شدند سینما به تماشای یکی فیلم که کمدی سیاه بود و اسمش البته که
اسمی غیر واقع بود ( زن ها به اصطلاح فرشته اند مثلن ) ! .

آی جماعت مذکر اینقدر ببو گلابی نباشید که هی برایتان از این قبیل
فیلم های مرد ذلیل کن درست کنند و شما را سر زبان ها بیندازند .
در این فیلم " زنها ارواح عمه شان فرشته اند " یک مرد بیچاره ای را
چند خانوم دوره اش کرده اند یکی به هوای تیپش آن یکی به هوای
پولش و دیگری هم به هوای .. به هر حال نکنید آقا جان نکنید .
البته نه اینکه هیچ چی نکنید ... نه ... بکنید اما حواستان باشد که
چه { که } می کنید !

niki karimi  بگذریم .. باید بگویم تنها نکته مثبت
  این فیلم یکی " نیکی کریمی" بود
  که ...
  که خدا گواه است اکثریت مدعوین و
  حضار در سالون آه حسرت ما را به
  هنگام حضورش بر پرده چونان شنیدند
  که گویی اسرافیل در صور دمید ....

  هنوز هم یادمان نرفته چقدر آن
  ابولفضل پور عرب بیچاره را بعد صد بار
  دیدن فیلم " عروس " فحش و ناسزا
  دادیم که ....
  که چرا ..چرا ای دنیا .. 
  چرا ما یا اینقدر دیر دنیا آمدیم یا آنقدر
  زود و آن پور عرب که داماد نیکی کریمی 
  بود در فیلم درست سر وقت دنیا آمده
  بود ...
  مردک جوعلق فلان فلان شده ....



ما سه شنبه هفته آتی هم باز هم جمعیتی میرویم سینما ...
این بار بخش اعظم حضارمان از همین الانه مصمم شده اند بر دیدن فیلم
" ده رقمی " ما هم که مطیع ! فعلن که دور خار و خفیفی ِ مردان است ..
خدایا .. ما از اسب افتادیم ... راضی مباش از اصل بیفتیم ... آمین !
نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:51  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مهمانخانه شیطان / آزاد راه  

مهمانخانه شیطان

اونهایی که برنامه های تلویزیونی دهه شصت این مملکت رو یادشونه حتمن به خاطر
میارن که اون سالها روزگار جولان سینمای ژاپن در رسانه ملی ما بود .
چپ و راست فیلمها و سریال های ژاپنی بود که نشون می دادند اونقدر که دیگه با
دیدن آرم" NHK"
و تیتراژی که چند تا خط کج و معوج روی بک گراند کوه فوجی
افتتاحش می کرد
آدم حالش بهم می خورد.

فکر می کنم تنها زمانی که یک شبکه تلویزیونی غیر ژاپنی و دولتی دوره کامل
فیلمهای کوروساوا ، یاساجیرو ازو ، و ماساکی کوبایاشی رو  اونقدر پخش و تکرار
کرد که نوارهاش همه از قابلیت پخش مجدد افتاد اون موقع ها بود .

به هر حال .. توی همون پخش فله ای محصولات در پیت ژاپنی اما یک شب اتفاق
عجیبی در تلویزیون ایران افتاد ..
یه فیلم به شدت ماندنی و تاثیر گذار پخش شد که کمتر کسی درباره اش شنیده بود .
فیلم " مهمانخانه شیطان " ( ممنون آرش بخاطر لینک )داستان جذاب و غافلگیر کننده ای
داشت .
مردی به علت بدهی ناچار میشه همسرش رو نزد طلبکارها گرو بگذاره ..
اون در حالی که برای پرداخت بدهی و نجات همسرش از روسپیگری فقط تا غروب آفتاب
فرصت داره در جستجوی تامین بدهی گذارش به چند سامورایی فقیر میفته و اونها با
وجودیکه وظیفه ای در قبال مرد بدهکار نداشتند اما هم قسم میشند تا همسر او رو از
دست طلبکارها نجات بدند .
در یکی از سکانسها بعد از حمله سامورایی ها به محل اسارت زن که در آخرین
لحظات در حال سپرده شدن به اولین مشتری که همان صاحب مهمانخانه بوده یکی از
سامورایی ها به مرد بدهکار که هاج و واج از اون همه شدت و حدت سامورایی ها
می پرسه آخه چرا شما باید به خاطر من و همسرم بمیرید ؟  پاسخ میده که :
می خواهیم مردنمون ارزشی داشته باشه ..

نه اون فیلم و نه به خصوص این دیالوگ رو هرگز از یاد نمی برم ..




آزاد راه

در حکومت سنگین چکمه ها ،
زیر آمد و رفت رهگذران بلند  ..
تابلوی خشمگین توقف ممنوع

سنگفرش پیاده رو را
به کشف هر ناشرع  شیرینی ،
بان  نشسته   .. 

[ صحنه ی والس ِ برگ شیدا
در آغوش باد دیوانه ]

در انتهای جاده اما ...
ورقی آهنین و سرد ..
از ازل ایستاده ..
در نگاه زخمی ش :
یاد هزاران تخت ،
که رفت و شکست   ..
بی آنکه حتی عبور مورچگان را ..
بی لبخند بدرقه کند .
پی در پی ِ هر نفس می خواند : 
سفری خوش را برایتان آرزومندم !

//////////////////////////////////////////////////////
خرداد 87 / امید صیادی
نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بیلی جین یا صدایی برای شنیدن. 

بیلی جین یا صدایی برای شنیدن.
مجتبی راست می گفت . می گفت وقتی هد ست رو فرو می کنی توی گوشات
باید به این فکر کنی که حداقل کارکردش این نیست که موزیک می شنوی بلکه
در حقیقت داری سعی می کنی بعضی از صداهای بیرونی رو نشونی .
 
این به نظرم تعریف درست تری هست از موزیک گوش دادن به شیوه هندز فری !
اما ... بعضی ترانه ها هستند که وقتی توی گوشتون دارن نجوا میکنن کارکردی
بیش از فیلتر کردن اصوات مزاحم بیرونی دارند و یهویی به خودتون میایید و میبینید
که ای داد بیداد ... شما در حال انجام حرکات موزون و ناشایست هستید !
به عنوان مثال : 

آیا ترانه زیبای " بیلی جین " از مایکل جکسون را شنیده اید ؟
آیا در حین شنیدن قر مبسوط شما را فرا نگرفت ؟ نه ؟ !
پس ضرر کرده اید ! 

بيلي جين
  حقیقتن یکی از ترانه هایی که همیشه
  و هر جا که باشم منو بی اختیار به رقص
  میندازه همین ترانه بیلی جین هست .

  بی خیال که چقدر مضحکم من وقتی با

  یه  ته ریش اصلاح نکرده چند روزه و
  موهای ژولیده پولیده و این تن لش بخوام

  وسط اتوبوس شرکت واحد برقصم !!!؟

  اما خوب اونهایی که کنسرت 92 بارسلون

  رو دیده باشند متوجهن که چطور میشه
  یهویی با یه ترانه تمام رشته های عاطفی
  و فیزیکی و نوستالژیای انسانی بهم گره
  می خوره و ...

  منظورم اینه که اینجور وقتا اختیار جسم دست
  روحه ...
  اون فرمون میده و برای لحظاتی خواسته ناخواسته
  کنترل دیگه با اون من و توی حقیقیه .

به هر حال گفتم که بپایید هر وقت و هر جا که عمیق شدید در احوالات
درونی مراقب ری اکشن هایی که دیگران از شما می بینند در حالیکه از
اکشنش اصلن خبر ندارند باشید ..
چند لینک برای دانلود  بیلی جین


پسران طلایی

مهدي هاشمي _ افشين هاشمي در پسران طلايي  خوب من بسی متاثرم به احوالات اون
  دسته از دوستانی که به هر دلیل
  تله تیاتر " پسران طلایی " رو که
  چهار شنبه شب گذشته از شبکه
  چهارم پخش شد ندیدند .
  اصولن صحنه گردانی کارهای تک و دو
  نفره به نظرم باید بسیار شاق باشه
  اونهم وقتی که لوکیشن محدود به یک
  اتاق باشه و اساس کار مبتنی بر دیالوگ
  که دیگه قضیه خیلی حساس میشه .

  تله تئاتر " پسران طلایی " که هفته
  گذشته اولین قسمتش پخش شد به

اعتقاد من نمونه یکی از بهترین بازی های تیاتری مبتنی بر دیالوگ های پینگ پنگی رو به
نمایش گذاشت .
بده بستان های مهدی و افشین هاشمی که واقعن این دومی عالی هم سنگ و هم
طراز پیش اومد اونقدر طبیعی و  دلنشین بود که آدم فراموش می کرد این نمایشنامه
ایرانی نیست و بازیگران ایرانی به نقش مردمانی دیگر دارند بازی می کنند و این البته با
توجه به اکثر تجربه های قبلی از این نوع هست که عمومن دچار نوعی تصنع تاریخی و
ظاهری بودند.
به هر حال اولین قسمت تله تیاتر طنز" پسران طلایی " که از جمله بهترین کارهای چند
ساله اخیر تلویزیون هست چهارشنبه گذشته پخش شد و دو قسمت باقی مونده هم
در دو هفته آتی پخش میشند انشالله .
محمد رحمانیان کارگردان این تله تیاتر و مهدی هاشمی ؛ احمد آقالو ؛ افشین هاشمی
و مهتاب نصیر پور هم بازیگران اون هستند که به تهیه کنندگی دکتر جواد ظهیری تولید
شده .
توی این قحطی کارهای خوب نمایشی سعی کنید از دست ندید حیفه به خدا.


بیایید بریم سینما ؛ سکانس سوم

در راه برنامه ریزی سینما رفتن به صورت گروهی برای تمام گروههای توی گوشی
اس ام اس فرستادم . چه سانسی خوبه که بریم ای دوستان عزیز ؟!
 جواب ها :
1 _ هر سانسی باشه پایه ام
2 _  5 تا 7  سه تاییمون میاییم .
3 _ من که نمیام اما اگه میومدم 5:30 بیتر بود !
4 _ ما میاییم مشکلی نیست هر سانس که شد .
5 _ ما آقامون ساعت 8 تازه میاد خونه.دوش بگیره نماز بخونه و اینا ما 9 تا11 میاییم !
6 _ نصفه شب میام خودم و خودت ..  دی وی دی جدید داری که ؟
7 _ پنج تا هفت خوبه بعدشم میشه استفاده کرد .
8 _ ...
خلاصه که کلی برنامه ریزی و اس ام اس های دو سیلابی و خارجه نگار زدیم که
انشالله کوفت ایرانسل بشود از حلقومش پایین نرود به حق پنج تن آل عبا ...
و امروز ... نتایج یک کار گروهی با شخوص ( جمع مکسر اشخاص ! )
به همان ترتیب شمارگان بالا بخوانید:

1 _  گلاب به روت امید جون من از دم مستراح نمی تونم تکون بخورم !
2 _  من داغانم سرما خوردم آجی کوچیکه هم نمیاد و سومیمون هم تو راهه اما نمیاد !
3 _ عجبه ها .. گفتم کار دارم نمیام دیگه ..
4 _  این طفلی اومد .
5 _ مشترک مورد نظر سلاطون گرفته جواب نمیدهد .
6 _  چه زود دیر میشه آخ حیف شد یه شب دیگه جیگر !
7 _ آخ هانی من تازه اومدم خونه دارم میمیرم از گرما ..
8 _ ...
و این گونه می شود که من و مجی بعد اینکه علیرغم حضور زودانه بیست دقیقه
پیش از شروع فیلم با گیشه بسته و اتمام بلیط مواجه می شویم و باقی فیلم ها
هم خورندمان نیستند می رویم توی کافی شاپ سینما آزادی دو عدد یراقون تناول
می کنیم و بر می گردیم .
من به دی وی دی های ندیده ام فکر می کنم و مجی هم به این که چرا در این
کهن دیارا کار گروهی را نمی شود معنی کرد ...
 ما این هفته هم میرویم و این بار البته دیگر دو خبط نمی کنم .
اول که چهل دقیقه پیش از شروع فیلم دم گیشه ایم .
دوم هم که دیگر پولی بابت اس ام اس های گروهی ِدو و چند صفحه ای به حلقوم
ایرانسل و ایضن آن همراه اول قوزمیت واریز نمی کنم .
هر کس خواست خودش بتماسد .. یعنی تماس بگیرد .
نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:20  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روز مامانی به نام زن !  

 مطلعه :

آقا خانوم کوچیک بزرگ .. ما برنامه سینما آزادی رفتنمان در چهارشنبه ها
را منتقلاندیم ( منتقل کردیم.مترجم ) به شنبه ها بعد از ظهر .
البته دلیلش هم این بود که یکی از خواهران تفنگدارمان که نمی خواهیم
اسمش را ببریم ( پروشات ) روزهای چهارشنبه درگیری دارند با مال دنیا
و البته شنبه ها هم بلیط سینما نیم بهاست و خلاصه نیت ما هم که
فرهنگی است و حمایت از سینمای ملی و دیگر شنبه چارشنبه ندارد و ...
خلاصه گفتیم که در جریان باشید ما عند ِ رفاقت و دموکراتی هستیم انشالله .


مرگ همیشگی یک رویا
اه اه .. مگه تو یه زن سنتی هستی که خودت بچه تو شیر میدی ؟
چرا به بچه ات شیر خشک نمی دی ؟

همین یک جمله دیالوگ بالا پرونده اشتیاق من برای دیدن سه ریال تلویزیونی
"مرگ تدریجی یک رویا" ساخته آقای جیرانی را برای همیشه بست .
خط کشی های خشک و مستقیم بین پرسوناژها که نشان از فاصله و دوری
فضای ذهنی نویسنده و کارگردان از مناسبات و روابط  " عادی " میان ما
جماعت " عادی " دارد کماکان نشان از ایستایی قوه خلاقه جناب جیرانی

پشت سد موفقیت نسبی فیلم " قرمز" را دارد.
بگذریم از اینکه همچنان هر ایرانی عوضی و مادر قهقهه ای که قرار باشد
تصویر شود باید نامش یک چیزی در مایه های زرتشت اهورایی یا جمشید
خسرو فریدونی باشد و در این سریال هم این قاعده هم تجدید حیات کافی و
هم رعایت وافی یافت باید بگویم بالشخصه هرگز جناب جیرانی را بخاطر آن
نریشن مفتضحانه سکانس فینال فیلم " آب و آتش " نخواهم بخشید .
تصور کنید در انتهای فیلمی که با جنایت استارت خورده و با جنایت هم به
پایان رسیده و تمام زورش را زده تا تعلیق ذهنی بیننده اول هدف قصه باشد
ناگهان صدای پرویز پرستویی مهمترین گره گشای فصل نهایی فیلمی
بشود :
چند روز بعد قاتل خانومم اینا دستگیر شد و معلوم رفت من کاره ای نبیدم و
بچه لیلا رو هم اون یکی زنه بزرگ کرد و آتیلا رو هم دستگیره کردن رفت زندان
و ننه اش هم فک کنم مُردش و من هم هرگز خاطره اون خانومه رو از یادم نرفت ..

یا چیزی در همین مایه ها ...
کلهم آرزوی دیدن یک محصول کامل هنری حالا در هر فرمت که باشد را انگار
باید به گور برد .

چهارسال ستایش

تلفن كرده ميگه : پن شبه  ما تولد داريم تو خونمون مال منه بيا كادو بخر برام!

اين يه جمله فوق يعني اينكه ستايش خانوم گل عزيز دل عمو تولدشه و شخصن
منو دعوت كرده و البته محض اطمينان درباره كادو يه گوشزدي هم داشته .
 
  من هيچ وصفي رو نمي تونم پيدا كنم واسه
  نشون دادن میزان عشق و علاقه ام به اين
  دخترك الان ديگه چهارساله اي كه  وجودش
  شور زندگيه واسه يه فاميل از اينجا تا ...
  اينكه خوشگله خيلي غير منتظره نيست به
  هر حال برادرزاده منه ديگه !
  اما جدا از خوشگل بودنش صفات ديگه اي
  هم داره مثل تيزهوشي و با نمك بودن و خوش
  رقصي و لوندي و  مال دوستي و صراحت .
  داشتن همه اين اوصاف اونهم در ابتداي چهار
  سالگي تنها ميتونه مويد يك نكته باشه و اونم
  اينه كه عموي بچه آدم باحاليه  !!!!
  در تصوير عشق عمو در حال بوسيدن عمو ديده
  مي شود .
  ستايش عمو .. آخه قربون شكلت كي گفته بود
  سالروز تولدت اينقده نزديك روز زن باشه آخه عمو جان ؟!
  خدایا یه عمر شکرت به خاطرش 
  این هم یه {عكس} دیگه که عمو انداخته از
  ستا عزیز . 

  به قول یکی از دوستان :

  پدسگ معلومه آخر قر و اطواره .

  توضیح اینکه پدسگ همان پدر سگ می باشد منتهی مهربانانه و خودمانی اش !!!

 


روز مامانی به نام زن !

اي مردان بنده خدايي كه كلاه گشاد جنس برتر تا ابد بر سرتان رفته
بدانيد و آگاه باشيد كه نهايت خريت است اگر حتي لحظه اي به ذهنتان
خطور كند كه تبعيت از قانون چند همسري مي تواند ضامن خوشي و
كامروايي شما باشد .
ما خودمان ديديم با همين دو چشمان خودمان كه چه مفلوك آدمياني به
جهت خريدن هديه روز زن {اين گران ترين روز تاريخ براي مردان  ايراني}
آمده بودند به كوچه مروي و كرور كرور خرج مي كردند و دلشان خوش بود
به آن مچ دستي كه ميان پنجه شان گرفته بودند  و آن مچ نه مچ همسر
يا همسر اول كه مچ يكي ضعيفه آز آن آنجوریهايش و نهایت یکی صیغه ای
 و رفیقه ای بود و خدا گواه است كه ما يك طوري آنها را نگاه كرديم كه
پنداري دلمان مي سوزد به حالشان و آنها هم ايضن همان نگاه به ما
مي كردند و پنداري دلشان بيش مي سوخت براي ما كه مچ يكي
ممدمان ( محمد مون . پسر خاله ) را به ميان پنجه داشتيم از براي حُسن
سليقه در انتخاب يك دو سه عدد اودكلن زنانه و در نهايت آنقدر به روي
خودمان تست كرديم جمله اودكلونات زنانه كوي مروي را كه وقت مراجعت
به محل كار همچون يك دانه از  آن خانم هاي آن كاره  انواع و اقسام روايح
از ما متصاعد بود.
علي الحال نه اينكه مذمت كنيم آن قسم از اولاد مذكر آدم را به جهت
تنوعات در متصرفات ليك به هر حال حواستان باشد اين روز زن که اول آخر
میکنندش شش ماهه اول یا دوم زن  و اين هدايا هم البته كه همیشه هستند
و قطع به یقین حتی پس از انقراض عموم کروموزومهای نرینه  خواهند بود ..
آنكه روزي هست و روز ديگر نيست پول است برادر من ... پول .

پان نوشت : { این مطلب } متعلق به سال پیش با عنوان"روز مرد مبارکمان انشالله"
میزان ارادتمان به روز زن را واضح می نشاند مستدل !

پان نوشت توو : روز زن به حاج آقا ابوی گرامی و اخوي سعيد خودمان ، ممد و
حسین و میتی مون (مهدی مون) آق رضا همسايه و مجي و سهیل و سعيدكريمي
و مجيدتون و علی تون و احسان شون و امین شون و كيهان و آرش و آن بخت
برگشته ی یار در آستان سفر که اسمش را نمی برم (علیرضا شیرازی)
وخلاصه عموم دوستان مذكر كه ميدونم ساعات سخت و پر از دلهره اي را
سپري كردند مبارك باد .

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یادمان باشد اگر خاطرمان . . .  

وبلاگ واسه چی ؟!

یکی دو چند از خوانندگان خوب با اسامی مستعار و به شیوه خفا گلایه کرده اند
که چرا گاهی مطالب این صفحه بی مقدار حدود اخلاق را رعایت نمی کند و در
ادبیاتی داخل میشود سخیف .
جهت تنویر این عده عارضم که بی اعتنا به تعریف اصیل از اخلاق و ادب باید بگویم
درست که این صفحه ناقابل در معرض دید و رفت و آمد عموم است و می شود
بهتر از این نیز بود و نوشت اما خدا را گواه می گیرم که اگر خطی و کلامی در این
صفحه آمده تنها تلاش در جهت نمایشی بوده است از حقیقت اجتماع ما ، ادبیات
روزمره ما ، آنچه در واقع هستیم و آنچه که در حقیقت داریم .

کاری ندارد .. من و شما و هر کس که دوست دارد می تواند انتخاب کند .
این حق را نه از من و نه از شما نگرفته اند خدا را شکر .
کافیست مطمئن باشید بیشترین چیزی که در این صفحه خواهید خواند داشته ها
و بازخوردهای همین مردم خوب و شریف و مومن خودمان است بی آنکه ایشان ،
من و شما حتی لحظه ای شک کنیم که در معرض دید دوربینی مخفی و یا ضبط
صوتی ناپیداییم در صحن خدا بودن که دیگر هیچ !
من نه علاقه  و نه لیاقت نگارش در باب مسائل دینی و اخلاقی را نه داشته و نه
دارم.از بدو وبلاگ نویسی نیز از ورود به حوزه اخلاقیات تحت لوای دین و عرف پرهیز
کرده ام و بیزارم از تحمیق مخاطب چرا که آنقدر  از خدا عمر قرض گرفته ام که
فراوان ببینم بی شمار مردانی خدا گوی که چون در خلوت شدند آن کار دیگر کرده اند،
آن چیز دیگر بوده اند .
پس همان بهتر که من خلوت و عیانم یکی باشد و البته که این صفحه خلوت قابل
نمایش من است .
پس همانطور که می بینم می نویسم . همانطور که می شنوم نیز . این که کسی
در این صفحه به دنبال ادب و خرد و اخلاق باشد نهایت بیچارگی انسان را می رساند
چرا که این قبیل اجناس را در بازار مکاره دنیای واقعی ، همان جا که همه چیز را
می خرند و می فروشند بهتر و بیشتر می توان یافت ..
من این جا یاوه می بافم .. قواره دهان خودم و نه گوش مطهر شما . حال انتخاب
شما راحت است یک سرچ ساده آنقدر خدا و پیغمبر و درسهایی از ادب و اخلاق به
شما اعطا می کند که بازگشتتان از دیار آخرت به این دنیای فانی بسیار ساده تر از
بازگشتتان به این صفحه خواهد بود .
پس روحتان را درگیر معاصی خوانش خزعبلات اینجا نکنید .
در حد یک کلیک ناقابل به روی آن ضربدر گوشه راست پنجره پیش روتان  راه
رستگاری را در پیش بگیرید .. خوش آمدید !


یادمان باشد اگر خاطرمان ...

تشکر ویژه از هانیه توسلی

"هانیه توسلی"را عموم اهل سینما خوب می شناسند . آنها هم که میانه ای با
سینما نداشتند ماه صیام همین سال قبل بخوبی او را در نقش فتانه ای که دل و
دین از پیر خدا ترسی ربود و قالب معاصر حکایت دختر ترسا و شیخ صنعان را
پی ریزی کرد دیدند و خوب شناختند و ...
بگذریم ..  "مصطفی کرمی" را یادتان هست ؟  همان جوانک شوربختی که سال
گذشته حین فیلمبرداری یک فیلم کوتاه به سفارش اداره برق مازندران دچار برق
گرفتگی شدید و نهایتن قطع دو دست شد و .. 

مصطفي كرمي در سه نما  از آن جا که ما ایرانی 
  جماعت 
عمده داغیم
  تا  قوری داغ است 
و
  بعد چند دقیقه ای
  حتی طعم چای  از
  یادمان  می پرد حرکت
  هانیه توسلی به طرفیت
  از برنامه " دو قدم مانده
  به صبح " در قالب گزارشگری
  در پیگیری اوضاع و احوال
  مصطفی کرمی که این روزها
  گرفتار رد شکایت ومسئولیت
اداره برق مازندران در
  حادثه فوق هم شده !!! 
بسیار جالب و ارزنده بود.

چرا که اگر او هم همان روزهای اولیه مصیبت این جوان در دریغ و افسوس و
حتی وعده و وعید الف تا ی مسئولان مقصر امر و همراهان دچار تیتر همدم
و هم داستان شده بود که همچون اکثریت  ایشان تا امروز از یاد برده بودیمش
همانطور که مصطفی کرمی را از یاد بردیم .
محض اطلاع هر عزیزی که این صفحه را از سر بخت بدش می خواند عارضم
که مصطفی کرمی نه به خارج اعزام شد و نه دست مصنوعی دیجیتالی بر
بدنش چسبید و نه وامی و نه خسارتی و ... نه هیچ ..
مصطفی کرمی در خانه نشسته است ...
دستش هم به هیچ کاری نمی رود ،، چون که نمی رود ! .
خانم توسلی ، باور کنید .. خوب هم باور کنید  "ما مردم" شما و هر هنرمند
خوش حافظه دیگری را بسیار دوست  می داریم . متشکرم / متشکریم .
نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:39  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |