|
پیش از آن که بشکند پیش از آن که بشکند
در راستای تلخ فنجان ، سایه ای بلند ؛ دستی از غروب را به نشان صداقت ، بر چشم تمام پاک نهادان روزگار نهاد . و پیش از آن که بشکند ! شهادت داد ، و سوگند خورد که : ... روسپی شهر ما رو سپید است . که زیر نگاه بلند پاسبان محله . ![]() سر افکنده ، نان را می خرد . و قبض را می پردازد ، و فرصت خوب شبانه تخت ش ، مادرانه ، گهواره قصه و لالا ست از رسم روزگار . به گوش گرگ و میش کودکش . همان کودکی که ، ناگزیر آمد . همان کودکی که .. ناگزیر ، خواهد آمد .. و نامش : آینده است ! ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// امید صیادی / زمستان 87 نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در فراغ مجسمه در فراغ مجسمه
شده ام مانند آن مجسمه ی تیر و ترکش خورده بودای بامیان . این جماعت ،یا حداقل قسمتی از این جماعت گاهی فکر میکنند و البته فقط گاهی فکر می کنند که من ، یکی مجسمه از جنس سنگم که هزار سال است نشسته آرام ، به فراغت ارتفاع و کف دو دست را به نشان آرامش پشت به زانو گذاشته و لبخندی میزند ابدی ،بی عدم . نه جانم .. نه عزیزم ... من هم از همان چند کیلو رگ و گوشت متعفنی هستم که تو راست و من هم همانقدر از آمدن و بودنی دلشاد میشوم که از رفتن و عدمی دلتنگ . گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم . شده ام تابلوی "خوش آمدید " مستقر در نبش چهار راهی عمومی در تقاطع خیابانهای اوقات فراغت ، بی کسی ، سنگ صبور و سِر مگو که منتهی می شوند به بزرگراه فراموشی . یا بدتر از آن .. نسخه ذخیره شده .. چیزی شبیه اصل .. شاید هم یدکی، یدک کشی برای روز .. روز که نه .. ساعات و دقایق مبادا .. نه ... بعید می دانم همه هدف از خلقت من همین بوده ... بیش از آن .. بعید می دانم همه هدفم از زندگی همین باشد .. امروز پاهایم .. همین پاهای کشیده و معجوج را که به حکم ناشنیده و نا نوشته ای همه خیلی چیزها هست درباره خودم که نمیدانم ، پس نمی توانم بگویم . مهم آن نقش نفرین شده است .. همان مجسمه لبخند بر لبی که قرار است دیگران .. نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گم شده و ساده ، همچون بوی علف گم شده و ساده ، همچون بوی علف
ميدوني واسه چي ديگه كسي نمي تونه فيلمي مثل ” قيصر ” بسازه؟ واسه خاطر اينكه ديگه اين روزا با اين همه دكتر پرده دوز و خیاط برفرض هم اگه يه فاطي پيدا بشه كه نه به ميل خودش و ناغافل بلا سرش آورده باشن ديگه قرص خوردن و خودكشي كردن و از اين درام بازي ها تو كارش نيست .. سر سنگ دويست سيصد تومن خرجش ميكنه از روز اولش هم بهتر در میاد .. خلاص ! , آره .. واسه اینه که دیگه هیچ وقت توی این مملکت قیصردیگه ای ساخته نمی شه .. اصل فکر می کردی یه روزی یه چیزی تو مایه های ترمـیـم پرده بـکـارت باعث از بین رفتن کنش و کشش دراماتیک توی فيلم هاي سینما بشه ؟ یا ازالـه اش باعث وزیر کشور شدن چی ؟ نه ؟.. خُب شُدش آقا جون .. شدش ... !!! ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// یکی از روزهای بهار سال 1383 بیرون محل کار اون روزهام یعنی آژانس املاکی که مکان و آدم هاش بعدها الهام بخش قسمتی از اتفاقات داستان "بوسه بر رخ مهتاب" شد روی موتور پارک شده ی یکی از همکارام نشسته بودم . نم نم به سیگارم پک میزدم و به معنی واقعی کلمه از آفتاب ولرم و نسیمی که زیر پوست می دوید لذت می بردم . دفعتن متوجه شدم سه نفر نزدیکم ایستادند که سعی می کردند از پشت شیشه های دودی داخل آژانس رو دید بزنند. ظاهری ساده تر از اون داشتند که فکر کنم مشتری منطقه گرون قیمت میرداماد باشند . یکیشون که مُسن تر بود رو صدا کردم : _ بفرما پدر جان .. کاری داشتی ؟ مرد به طرفم چرخید .. چهره آفتاب سوخته اش نشون میداد که اهل تهران نیست .. زبون که باز کرد فهمیدم هم ولایتی هستیم : _ آقا ببخشی .. ناصر خان اینجا تشریف دارن ؟ _ ناصر خان ؟ .. کدوم ناصر خان ؟ _ آقای ملک مطیعی .. آقا ناصر ملک مطیعی .. یه نگاه جامع تر به سه نفرشون انداختم ..مردی که با من صحبت می کرد حدودن 50 ساله .. دیگری که دوربین عکاسی قدیمی هم به دست داشت تقریبن 30 و جوونترین اونها نزدیک به 18 سال سن داشتند .. موضوع داشت برام جالب میشد .. از روی موتور اومدم پایین .. به جای اینکه جواب مرد همشهری رو بدم از اون دوتا پرسیدم : _ این اخوی که همشهری خودمه .. شما اهل کجایین ؟ _ زنجان .. _ انزلی .. به زحمت خنده مو کنترل کردم .. _ خوب قبل اینکه من جای ناصرخان رو بهتون لو بدم اول شما بگید ببینم چطور سه نفر از سه ولایت مختلف با هم جفت شدید دنبال یه سوژه می گردید ؟ 30 ساله دوربین به دست با خنده گفت : ما هر سه کارگرای شرکت {..} هستیم .خیلی وقته آرزو داشتیم یه جوری بشه آقا ناصرُ ببینیم باهم عکس بندازیم . امروز مرخصی ساعتی گرفتیم و .... میدونستم که پاتوق ناصر ملک مطیعی کجاست و اینکه ساعاتی رو در یکی از آژانس های املاک خیابون جردن میگذرونه . بهشون آدرس اون آژانس رو دادم . کلی تشکر کردند و به طرف جردن رفتند .. پیاده .. وقتی جریان رو برای همکاران تعریف کردم یکی شون گفت : مگه همین شهرستانی های ساده پاشن بیان مرخصی ساعتی بگیرن بگردن دنبال یه هنرپیشه عهد عتیقی مثل ناصر واسه عکس یادگاری.. گفتم : اتفاقن همین شهرستانی های ساده هستند که قوه ی لامسه شون هنوز صادقانه قدرت تشخیص عشق رو داره و گم نکرده .. نه من و تویی که چند ساله اندازه یه خیابون با آرزوی این آدم ها فاصله داریم و حتی فکرش رو هم نکردیم . عاشق تهرانم .. اما ساده بگم ، بوی علف میده تنم ... هنوز همون دهاتیم ... با همه شهری بودنم ! نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جایی که عشق می رود / Revolutionary Road Revolutionary Road / جایی که عشق می رود
چند نفر از شماها که فیلم "تایتانیک" رو دیدید اون آخر فیلم دلتون نخواست که کاش پسره یه کم بیشتر درس خونده بود و قوانین فیزیک رو میدونست و از توازن و تعادل سر در میاورد تا با دختره جفتی روی تخته چوبیه منتظر گروه نجات میموندن ؟ خیالتون راحت ، تنها شما نبودین که این فکرو کردین . همین چند سال پیش یه ویدیو توی اینترنت سر و صدای زیادی بپا کرد و معروف شده بود به تایتانیک 2 . خیلی کوتاه نشون میداد که نیم قرن بعد از غرق تایتانیک جک داوسن رو حبس شده توی یه تیکه یخ از اعماق دریا میکشیدند بیرون و بعد زنده میشد و بعد هم خلاصه تازه میگشت دنبال رُز و نهایتن هم میفهمید که ای دل غافل پنجاه شصت سال فریز بوده ته دریا و دنیا عوض شده و همه از جمله رُز مردند و ... اما در عالم واقع فکر می کنید چه اتفاقی میفتاد اگر داستان اونجور که اکثریت ما دوست داشتیم ادامه پیدا می کرد ؟ برای رسیدن به جواب این سوال شما باید در اولین فرصت فیلم "Revolutionary Road " رو ببینید . "Revolutionary Road " یا "جاده انقلابی" فیلم به غایت خوش ساخت و یک دستیه که با زیرکی تمام و بی برو برگرد با استفاده از یاده ذهنی بینندگانش از ماجراها و شخصیت های فیلم تایتانیک آن روی سکه زندگی اونها یا بهتره بگم شکل واقعی زندگی رو به نسبت حالت فانتزی و خوشبینانه ای که ما آرزوش رو داشتیم نشونمون میده . جایی که زوج عاشق پیشه تایتانیک(بازیگران) با فاصله نه چندان طولانی از اون وقایع هم باز درکنار هم قرار گرفتند و اتفاقن باهم ازدواج هم کردند و به عشقشون هم رسیدن . اما خوب بعدش ؟ .. منظورم بعد از این "به عشقشون رسیدن" هست .. بعدش چی ؟ ! خوب بعدش از اون همه شور و نشاط و ریسک پذیری دو مسافر کشتی تایتانیک در این ساحل امن و آسایش چیز زیادی باقی نمونده . اواسط دهه 50 میلادی هست و رویای آمریکایی در حال پوست انداختن و محقق شدن . آقا کارمند و خانم خانه دار و دو بچه کوچولو و یه محله خلوت و همسایگان معدودی که کمترین اثر تازه و جذابی در زندگی اونها ندارند . تلاش هر دوی اونها برای شانس زندگی دوباره (عبارتی که در طول فیلم چندبار شنیده میشه) جز شکست حاصل دیگه ای در بر نداره و حتی خیانت هایی با کمترین انگیزه قادر به ایجاد تغییر در شرایط اونها نیست . یک نواختی روح حاکم بر زندگی اونهاست و در نهایت ... در نهایت اوضاع زندگی اونها به نقطه ای میرسه که یک لحظه به خودتون میایید و میگید : خوب شد اون پسره احمق از فیزیک و قوانینش چیزی نمیدونست و الا آخر عاقبت تایتانیکی ها هم همینی میشد که توی این فیلم نشون میده ! شرطست که وقت برگریزان/ خونابه شود ز برگ ریزان خونی که بود درون هر شاخ / بیرون چکد از مسام سوراخ قاروره آب سرد گردد / رخساره باغ زرد گردد شاخ آبله هلاک یابد / زر جوید برگ و خاک یابد نرگس به جمازه بر نهد رخت / شمشاد در افتد از سر تخت سیمای سمن شکست گیرد / گل نامه غم به دست گیرد در معرکه چنین خزانی / شد زخم رسیده گلستانی لیلی ز سریر سر بلندی / افتاد به چاه دردمندی شد چشم زده بهار باغش / زد باد تپانچه بر چراغش آن سر که عصابهای زر بست/ خود را به عصابه دگر بست گشت آن تن نازک قصب پوش/چون تار قصب ضعیف و بی توش شد بدر مهیش چون هلالی/ وان سرو سهیش چون خیالی سودای دلش به سر درآمد/ سرسام سرش به دل برآمد گرمای تموز ژاله را برد/ باد آمد و برگ لاله را برد . . . {{ لیلی و مجنون / نظامی گنجوی }} نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فاجعه انسانی این بار در ایران فاجعه انسانی این بار در ایران
تاریخ خبر به ابتدای دی ماه ( بیست روز پیش ) اشاره داره اما من با وجود اینکه اکثر نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 3:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
Vicky Cristina Barcelona Vicky Cristina Barcelona
شب / یک رستوران اسپانیایی .. عاشق "زن شناسی تخصصی"ش هستم. نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
تولد یک وبلاگ نویس ، تلخ مثل شکلات . تولد یک وبلاگ نویس ، تلخ مثل شکلات .
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مـادادایـو مـادادایـو
تالک شو ِ تیک تاک که از شبکه 2 پخش میشه برنامه جالبیه. از لوس بازی های مرسوم ِ مجری متواضع و مهمان برج عاج نشین خبری نیست و فضا و نورپردازی (دکور یک کافی شاپ) به القای حس صمیمیت بین بیننده و برنامه کمک میکنه . امشب مهمان برنامه "مینو فرشچی" بود ."مهسا ملک مرزبان" از فرشچی درباره تخیلاتش سوال کرد و اون هم یه جواب مشخص داد : از کودکی .... از بچگی قوه تخیل خوبی داشتم . در جا من هم مثل هر بیننده دیگه ای از خودم همین پرسش رو کردم .. از چه سنی و از کی فهمیدم که قوه تخیلی هم دارم ؟ ! دنده عقب به سالها پیش . .. تا سال سوم دبستان ، یا از سر خوش شانسی و یا بخاطر چهره ترحم برانگیزم این شانس رو داشتم که در دو مجمع مردان و زنان اون سالهای حرومی ِ ویدیو حضور داشته باشم . پدر به خاطر عدم شک برانگیزی از دوره های دوستانه ناچار بود منو همراه ببره و مادر هم به خاطر حق السکوت که من چیزی درباره اینکه با زن های فامیل و همسایه یواشکی دوره ویدیوی زنونه میزاشتن و مخفیانه فیلم های رقص و آواز دار ( اسم اون زمون هاش ) نگاه میکردن بروز ندم اجازه میداد تا با اونها هم فیلم ببینم . حالا این بین من خیلی از فیلم ها رو در دوره های مشترک بین الفامیلین هم می دیدم . به این ترتیب همراه مجمع مردونه فیلم های بُکُش بُکُش ( با بکن بکن اشتباه نشود.این دسته از فیلمها که شروع میشد من عـمـلـن یا خواب بودم الکی ، یا دنبال نیم کیلو نخود سیاه رکاب میزدم. مترجم ) و در لابلای مجمع زنانه فیلم های هندی ( ژانر دستمال کاغذی ) و گاهن فارسی میدیدم . به این ترتیب تا سال سوم دبستان چندین فیلم دیده بودم .. یک روز اتفاقی یکی از فیلم هایی که دیده بودم رو (احتمالن "سنگام") برای جمع بچه محل ها تعریف کردم و از اونجا که راوی خوبی بودم و با آب و تاب تعریف می کردم موضوع با استقبال بچه ها روبرو شد و از اون به بعد من شدم فیلم تعریف کن محله . خوب در عالم واقع تا اون زمان من حدودن بیست یا نهایتن سی فیلم دیده بودم و این تعداد رو هم در حدود مثلن یک ماه تا چهل روز برای دوستانم تعریف کردم . اما وقتی همچنان با تقاضای تعریف مواجه شدم و از طرفی هم کفگیر فیلم های دیده شده به ته دیگ خورده بود فکری در ذهنم جرقه زد ! شروع کردم به تعریف فیلم هایی که ندیده بودم . در اصل تعریف فیلمهایی که هرگز ساخته نشده بودند! از ذهنم داستان می ساختم و حتی المقدور سعی میکردم اونقدر صحنه های بکش بکش و ملودرام رو جذاب تعریف کنم که کسی توجهش به سوتی های کوچکی که می دادم جلب نشه. اما یک روز که تقاضای جمعی برای" دوباره تعریف کردن یکی از فیلم های جذاب دیده نشده " بالا گرفت موقع تعریف گاف بزرگی دادم . داستان دو تا فیلم خیالی رو با هم قاطی کردم و ... یکی از شنونده ها که فیلم تعریف شده رو بهتر از خودم حفظ کرده بود مُچمُ گرفت و بعد هم رسوایی و "مووی گیت" و خلاصه جمیع دوستان با یک حالت غضبناک و ناموسی ِعجیبی با فحش و فضیحت و پس گردنی و اُردنگی تا در خونه دنبالم کردن و تا خوردم کتکم زدن. چند روزی با هم قهر بودیم و بعد هم مثل همه بچه های ده ساله آشتی کردیم . اما از اون به بعد نه اونها از من خواستند که براشون فیلمی تعریف کنم و نه من دیگه دلیلی برای این کار داشتم . الان که به اون روزها فکر میکنم میبینم مسئله ایننبود که من درباره فیلم هایی که ندیده بودم دروغ گفته و خیال پردازی کرده بودم .. اصل موضوع برای اون بچه های شاکی این بود که من رویاهاشون رو خراب کرده بودم . و در این بین اینکه من خودم سازنده اون رویاها بودم هم تاثیری در برداشت اونها از موضوع نداشت. اما با این حال هنوز که هنوزه بعد این همه سال به یه چیزی معتقدم : آدم ِ بی رویا .. آدم ِ مُرده س .. آره .. برو رویاهاتو بباف تا زنده بمونی ! کسی چه میدونه ... شاید همین هم که تو خوندی یه رویا بوده ،، شایدم یه خاطره حقیقی !!؟ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|