تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

پیش از آن که بشکند 

پیش از آن که بشکند

در راستای تلخ  فنجان  ،
سایه ای بلند ؛
دستی از غروب را
به نشان صداقت ،
بر چشم تمام پاک نهادان روزگار نهاد .
و پیش از آن که بشکند !
شهادت داد ،
و سوگند خورد که :
 ...
روسپی شهر ما
رو سپید است .
که زیر نگاه بلند پاسبان محله .
سر افکنده ،
نان را می خرد .
و قبض را می پردازد ،
و فرصت خوب شبانه تخت ش ،
مادرانه ،
گهواره  قصه و لالا ست
از رسم روزگار .
به گوش گرگ و میش کودکش .
همان کودکی که ،
ناگزیر آمد .
همان کودکی که ..
ناگزیر ، خواهد آمد  ..
و نامش :
آینده است !
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / زمستان 87
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:30  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در فراغ مجسمه 

در فراغ مجسمه

  شده ام مانند آن مجسمه ی تیر و ترکش خورده  بودای بامیان .
  این جماعت ،یا حداقل قسمتی از این جماعت  گاهی فکر میکنند
   و البته فقط گاهی فکر می کنند که من ، یکی مجسمه از جنس
  سنگم که هزار سال است نشسته آرام ، به  فراغت ارتفاع و کف
  دو دست را به نشان آرامش پشت به زانو گذاشته و لبخندی میزند
   ابدی ،بی عدم .
  نه جانم .. نه عزیزم ... من هم از همان چند کیلو رگ و گوشت
  متعفنی هستم که تو راست و من هم همانقدر از آمدن و بودنی
  دلشاد میشوم که از رفتن و عدمی دلتنگ .
  گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و
  هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم .

شده ام تابلوی "‌خوش آمدید "  مستقر در نبش چهار راهی عمومی در تقاطع خیابانهای 
اوقات فراغت ، بی کسی ، سنگ صبور و سِر مگو که منتهی می شوند به بزرگراه فراموشی .
یا بدتر از آن .. نسخه ذخیره شده .. چیزی شبیه اصل .. شاید هم یدکی، یدک کشی
برای روز .. روز که نه .. ساعات و دقایق مبادا ..
 
نه ... بعید می دانم همه هدف  از خلقت من همین بوده ...
بیش از آن .. بعید می دانم همه هدفم از زندگی همین باشد ..

امروز پاهایم .. همین پاهای کشیده و معجوج را که به حکم ناشنیده و نا نوشته ای همه
شب از کف تا زانو لخت و عریانند دراز خوابانده بودم روی میز ..
نگاه کردم .. 
با خودم گفتم روی تخت غسالخانه هم باید همین شکل و شمایل را داشته باشند ..
و برای مُرده شوری که ای بسا بسیار پاهای خوش تراش تر و  عضلانی تر دیده و  آسوده از
هر سبقه و تاریخی شُسته شان،  دیگر چه اهمیتی دارد این دو پا  متعلق
به من بوده ؟‌..
به من .. به من ِ خودم .. نه این من ِ بی انهدام دیگران.

خیلی چیزها هست درباره خودم که نمیدانم ، پس نمی توانم بگویم .
خیلی چیزها هست درباره خودم که میدانم  ، اما  نمی توانم بگویم .
 
مشکل اینجاست که همین چند خط هم بیش از آنکه درد دل دیده شود در شمار فسناله های
"‌مرا دریابید "‌ پسران و دخترکان رفیق بریده ای خواهد رفت  که به هر کوی و برزن دیجیتالی
میتوان دید .
اصلن چه اصرار دارم من که فرق دارد این بن بست با آن کوچه ها ..

مهم آن نقش نفرین شده است .. همان مجسمه لبخند بر لبی که قرار است دیگران ..
این دیگران به زعم خود موقت و به دید خودش مثَبَت را چشم بنشیند تا ابد ..
که نلرزد دستی .. که نخارد پایی .. که نغلطد اشکی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگارشگر این خطوط معجوج شیوه کین و تخریب را خوب نمیداند ..
پس بر روان نژندی کم خرد که سعی در شناساندن شناس دیرین بر دوستان بزرگش
رنج بیهوده می برد و سعی بی فایده دارد خرده ای نمی گیرد .
گاهی فراق هر چیزی دیوانه می کند آدم را .. حتی اگر آن چیز یک تخت باشد !

خداوند تو را ببخشد .

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گم شده و ساده ، همچون بوی علف  

گم شده و ساده ، همچون بوی علف

بهروز وثوقی ، ناصر ملک مطیعی . پیر و جوان   ميدوني واسه چي ديگه كسي نمي تونه فيلمي
  مثل ” قيصر ” بسازه؟

  واسه خاطر اينكه ديگه اين روزا با اين همه دكتر
  پرده دوز و خیاط برفرض هم اگه يه فاطي پيدا بشه
  كه نه به ميل خودش و ناغافل بلا سرش آورده
  باشن ديگه قرص خوردن و خودكشي كردن و از
  اين درام بازي ها تو كارش نيست  ..
  سر سنگ دويست سيصد تومن خرجش ميكنه از
  روز اولش هم بهتر در میاد .. خلاص ! , 
  آره ..
  واسه اینه که دیگه هیچ وقت توی این مملکت
  قیصردیگه ای ساخته نمی شه ..

 اصل فکر می کردی یه روزی یه چیزی تو مایه های ترمـیـم پرده بـکـارت باعث از بین رفتن
کنش و کشش دراماتیک توی فيلم هاي سینما بشه ؟
یا ازالـه اش باعث وزیر کشور شدن چی ؟ 
نه ؟..
خُب شُدش آقا جون .. شدش ... !!!
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
یکی از روزهای بهار سال 1383 بیرون محل کار اون روزهام یعنی آژانس املاکی که
مکان و آدم هاش بعدها الهام بخش قسمتی از اتفاقات داستان "بوسه بر رخ مهتاب"
شد  روی موتور پارک شده ی یکی از همکارام نشسته بودم .
نم نم به سیگارم پک میزدم و به معنی واقعی کلمه از آفتاب ولرم و نسیمی که زیر
پوست می دوید لذت می بردم .
دفعتن متوجه شدم سه نفر نزدیکم ایستادند که سعی می کردند از پشت شیشه های
دودی داخل آژانس رو دید بزنند. ظاهری ساده تر از اون داشتند که فکر کنم مشتری منطقه
گرون قیمت میرداماد باشند .
یکیشون که مُسن تر بود رو صدا کردم :
_ بفرما پدر جان .. کاری داشتی ؟
مرد به طرفم چرخید .. چهره آفتاب سوخته اش نشون میداد که اهل تهران نیست ..
زبون که باز کرد فهمیدم هم ولایتی هستیم  :
_ آقا ببخشی .. ناصر خان اینجا تشریف دارن ؟
_ ناصر خان ؟ .. کدوم ناصر خان ؟
_ آقای ملک مطیعی .. آقا ناصر ملک مطیعی ..
یه نگاه جامع تر به سه نفرشون انداختم ..مردی که با من صحبت می کرد حدودن 50 ساله ..
دیگری که دوربین عکاسی قدیمی هم به دست داشت تقریبن 30 و جوونترین اونها  نزدیک
به 18 سال سن داشتند ..
موضوع داشت برام جالب میشد ..
از روی موتور اومدم پایین .. به جای اینکه جواب مرد همشهری رو بدم از اون دوتا پرسیدم :
_ این اخوی که همشهری خودمه .. شما اهل کجایین ؟
_ زنجان ..
_ انزلی ..
به زحمت خنده مو کنترل کردم ..  
_ خوب قبل اینکه من جای ناصرخان رو بهتون لو بدم اول شما بگید ببینم چطور سه نفر از
سه ولایت مختلف  با هم جفت شدید دنبال یه سوژه می گردید ؟
30 ساله دوربین به دست با خنده گفت : ما هر سه کارگرای شرکت {..} هستیم .خیلی
وقته آرزو داشتیم یه جوری بشه  آقا ناصرُ ببینیم باهم عکس بندازیم .
امروز مرخصی ساعتی گرفتیم و ....

میدونستم که پاتوق ناصر ملک مطیعی کجاست و اینکه ساعاتی رو در یکی از آژانس های
املاک خیابون جردن میگذرونه .
بهشون آدرس اون آژانس رو دادم . کلی تشکر کردند و به طرف جردن رفتند .. پیاده ..

وقتی جریان رو برای همکاران تعریف کردم یکی شون گفت : مگه همین شهرستانی های
ساده پاشن بیان مرخصی ساعتی بگیرن بگردن دنبال یه هنرپیشه عهد عتیقی مثل ناصر
واسه عکس یادگاری..
گفتم : اتفاقن همین شهرستانی های ساده هستند که قوه ی لامسه شون هنوز صادقانه
قدرت تشخیص عشق رو داره و گم نکرده  ..  
نه من و تویی که چند ساله اندازه یه خیابون با آرزوی این آدم ها فاصله داریم و حتی فکرش
رو هم نکردیم .

عاشق تهرانم .. اما ساده بگم ، بوی علف میده تنم ... هنوز همون دهاتیم ... با همه شهری بودنم !
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جایی که عشق می رود / Revolutionary Road  

Revolutionary Road / جایی که عشق می رود

چند نفر از شماها که فیلم "تایتانیک" رو دیدید اون آخر فیلم دلتون نخواست که کاش پسره
یه کم بیشتر درس خونده بود و قوانین فیزیک رو میدونست و از توازن و تعادل سر در
میاورد تا با دختره جفتی روی تخته چوبیه منتظر گروه نجات میموندن ؟

خیالتون راحت ،  تنها شما نبودین که این فکرو کردین . همین چند سال پیش یه ویدیو توی
اینترنت سر و صدای زیادی بپا کرد و معروف شده بود به تایتانیک 2 .
خیلی کوتاه نشون میداد که نیم قرن بعد از غرق تایتانیک جک داوسن رو حبس شده توی یه
تیکه یخ از اعماق دریا میکشیدند بیرون و بعد زنده میشد و بعد هم خلاصه  تازه میگشت دنبال
رُز و نهایتن هم میفهمید که ای دل غافل پنجاه شصت سال فریز بوده ته دریا و دنیا عوض شده
و همه از جمله رُز مردند و ...

اما در عالم واقع فکر می کنید چه اتفاقی میفتاد اگر داستان اونجور که  اکثریت ما دوست
داشتیم ادامه پیدا می کرد ؟
برای رسیدن به جواب این سوال شما باید در اولین فرصت فیلم "Revolutionary Road
رو ببینید .
"Revolutionary Road  " یا "جاده انقلابی" فیلم به غایت خوش ساخت و یک دستیه که با
زیرکی تمام و بی برو برگرد با استفاده از یاده ذهنی بینندگانش از ماجراها و شخصیت های
فیلم تایتانیک آن روی سکه زندگی اونها یا بهتره بگم شکل واقعی زندگی رو به نسبت حالت
فانتزی و خوشبینانه ای که ما آرزوش رو داشتیم نشونمون میده .

جایی که زوج عاشق پیشه تایتانیک(بازیگران) با فاصله نه چندان طولانی از اون وقایع هم باز
درکنار هم قرار گرفتند و اتفاقن باهم ازدواج هم کردند و به عشقشون هم رسیدن .

اما خوب بعدش ؟ .. منظورم بعد از این "به عشقشون رسیدن" هست .. بعدش چی ؟ !
خوب بعدش از اون همه شور و نشاط و ریسک پذیری دو مسافر کشتی تایتانیک در این ساحل
امن و آسایش چیز زیادی باقی نمونده .
اواسط دهه 50 میلادی هست و رویای آمریکایی در حال پوست انداختن و محقق شدن .

آقا کارمند و خانم خانه دار و دو بچه کوچولو و یه محله خلوت و همسایگان معدودی که کمترین
اثر تازه و جذابی در زندگی اونها ندارند .  تلاش هر دوی اونها برای شانس زندگی دوباره
(عبارتی که در طول فیلم چندبار شنیده میشه) جز شکست حاصل دیگه ای در بر نداره و حتی
خیانت هایی با کمترین انگیزه قادر به ایجاد تغییر در شرایط اونها نیست .

یک نواختی روح حاکم بر زندگی اونهاست و در نهایت ...
در نهایت اوضاع زندگی اونها به نقطه ای میرسه که یک لحظه به خودتون میایید و میگید :

خوب شد اون پسره احمق از فیزیک و قوانینش چیزی نمیدونست و الا آخر عاقبت تایتانیکی ها
هم  همینی میشد که توی این فیلم نشون میده !

Revolutionary Road شرطست که وقت برگ‌ریزان/ خونابه شود ز برگ ریزان   
 خونی که بود درون هر شاخ / بیرون چکد از مسام سوراخ
 قاروره آب سرد گردد / رخساره باغ زرد گردد
 شاخ آبله هلاک یابد / زر جوید برگ و خاک یابد
 نرگس به جمازه بر نهد رخت / شمشاد در افتد از سر تخت
 سیمای سمن شکست گیرد / گل نامه غم به دست گیرد
 در معرکه چنین خزانی / شد زخم رسیده گلستانی
 لیلی ز سریر سر بلندی / افتاد به چاه دردمندی
 شد چشم زده بهار باغش / زد باد تپانچه بر چراغش
 آن سر که عصابهای زر بست/ خود را به عصابه دگر بست
 گشت آن تن نازک قصب پوش/چون تار قصب ضعیف و بی توش
 شد بدر مهیش چون هلالی/ وان سرو سهیش چون خیالی
 سودای دلش به سر درآمد/ سرسام سرش به دل برآمد
 گرمای تموز ژاله را برد/ باد آمد و برگ لاله را برد  . . . 
             
                               {{ لیلی و مجنون / نظامی گنجوی }}
نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فاجعه انسانی این بار در ایران  

فاجعه انسانی این بار در ایران

تاریخ خبر به ابتدای دی ماه ( بیست روز پیش ) اشاره داره اما من با وجود اینکه اکثر
سایت های خبری رو دنبال می کنم جایی غیر از سایت "خرداد" این خبر رو نخوندم .
در موثق بودنش نمیشه تردید کرد .. و البته وحشتناک بودنش :

8 تن از سرکردگان یک باند مخوف اخاذی در شهرستان دهدشت استان کهگیلویه و
بویر احمد که اقدام به اذیت و آزار بیش از 80 کودک کرده بودند توسط ماموران پلیس
دستگیر شدند .
سركرده‌ي اصلي اين باند "محمد افشين" مشهور به  "ممد آتاري" است و روش اعجاب‌انگيزي
در اغفال كودكان داشته‌اند. آن‌ها پس از تـجـاوز به كودكان، آن‌ها را تهديد به پخش فيلم‌هاي
تـجـاوز،كشتن و ...  مي‌كردند تا مجبور به معرفي دوستان ديگر خود به باند محمد افشين شوند.
در یکی از تلخ ترین حوادث مرتبط با این پرونده وقتی یکی از قربانیان نمی تواند کسی از
دوستان و نزدیکانش را در اثر تهدیدهای مکرر این باند مخوف برای سو استفاده های جنسی و
اذیت و آزار بدنی نزد آنان ببرد مجبور می شود برای ساکت نگه داشتن این اراذل و اوباش
برادر خردسال 3 ساله خود را در اختیار این افراد قرار دهد.

 پيگيري‌ها نشان مي‌دهد؛ گرچه كه تعداد شاكيان اين باند به انگشتان يك دست نمي‌رسد اما در طول
مدت سه سال فعاليت شبكه‌اي اين باند، حتا بيش از 80  كودك مورد تجاوز قرار گرفته و شب‌هاي
بسياري را با نگراني و دلهره سر كرده‌اند.
محمد افشين از اعضاي فعال در يك نهاد امنيتي شهرستان دهدشت بوده و در ميان كودكان آزار ديده،
برخي فرزندان مقام‌هاي رسمي شهر نيز وجود داشته‌اند. وي از جمله كساني بود كه خواستار سركوب
بيش‌تر آزادي‌هاي محدود اجتماعي در دهدشت بوده و از نيروهاي برخي پايگاه‌ها در جهت اين امر
سواستفاده مي‌كرد. خبرنگاراني كه اين ماجرا را افشا كرده‌اند، مي‌گويند؛ ترس از ممد آتاري در سراسر
شهر سايه افكنده و كودكان بسياري در دهدشت دچار تشويش و اظطراب هستند.

سانسور خبری شدید درباره این اتفاق وحشتناک از طرف رسانه های کشور باعث شده که کمتر
کسی در جریان این مسئله قرار بگیره  .
اتفاقی که اگر در هر کشوری رخ می داد یقینن بزرگترین فاجعه انسانی میتونست لقب بگیره .
کودک آزاری در کشور ما در حال تبدیل شدن به یک عادت عادی و به دور از حساسیت های
رایج جوامع متمدن در این باره داره میشه .

با خواندن کامل خبر از منبع اصلی به بی نهایتی عمق فاجعه پی خواهید برد پس چنانچه
شما هنوز حساسیت خودتون رو در این باره از دست ندادید نسبت به نشر و اطلاع رسانی
درباره این موضوع کم نگذارید .

{ لینک اصلی خبر}

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 3:8  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

Vicky Cristina Barcelona 

Vicky Cristina Barcelona

 

قسمتی از فیلمنامه Vicky Cristina Barcelona

شب / یک رستوران اسپانیایی ..

ویکی : کریستینا تو تمام شب به اون مرد نقاشی که توی گالری دیدیم زل زدی.
کریستینا : نه من فقط یک بار نگاهش کردم . بقیه شب شامم رو خوردم .
ویکی : حتمن همین کارو کردی چون پا شده و داره میاد سمت ما.خودت درستش کن .

مرد نقاش به سمت میز دخترها آمده کنار آنها می ایستد ..

مرد : آمریکایی هستین ؟
کریستینا : اوهوم ..  من کریستینا هستم و  ایشون  هم دوستم ویکی .
مرد : چشم های شما چه رنگی هستن ؟ !
کریستینا : اممم .. آبی .
مرد : من دوست دارم شما رو به شهر اویدو دعوت کنم
ویکی : کجا ؟!
مرد : اویدو . برای آخر هفته . تا یک ساعت دیگه هم راه میفتیم .
ویکی : منظورت یه گردش با هواپیماست ؟
کریستینا : مگه اون جا .. توی اون اویدو چه خبره ؟
مرد : میریم مجسمه هایی رو میبینیم که شما رو تحت تاثیر قرار میدن .خیلی زیبا هستن و
شما دوستشون خواهید داشت.
ویکی : و تو داری از ما میپرسی که دوست داریم باهات با هواپیما بیاییم اویدو و برگردیم؟ آره ؟
مرد : نه .. برگشت نه .. واسه تعطیلات آخر هفته منظورمه . شهر رو بهتون نشون میدم ..
شراب های خوبی می خوریم و شاید هم باهم خوابیدیم و عشق بازی کردیم .
ویکی : صبر کن صبر کن ... واضح بگو ببینم دقیقن کی با کی عشق بازی میکنه اونجا ؟
مرد : خوب .. امیدوارم که ما سه نفر باهم . هوم ؟ خُب ، من ترتیبشو میدم .
ویکی : خدای من !!! هی هی آقا ،، ببین .. شاید در زندگی بعدی این آرزوت برآورده بشه ..
مرد : چرا میگی نه ؟ زندگی کوتاهه .. یک نواخته .. و پر از درد .. ولی شانس هایی وجود داره
برای تغییر دادن بعضی از این چیزا ..
ویکی : اوه ...چه جالب .. و شما جناب دقیقن کی هستین ؟ !
مرد : من آنتونیو هستم و شما همونطور که گفتین ویکی و کریستینا یا بر عکس درسته  ؟
ویکی : آره میتونه بر عکس هم باشه مهم نیست اما حضرت آقا ما عادت به پرواز نداریم و البته
اگه هم داشتیم نه با غریبه ای که ما رو به یه دهات اسپانیایی دعوت میکنه برای خوابیدن ..
آنتونیو : ببینم همیشه باید در حال تجزیه تحلیل اثراتی بود که یه قطره از خودش به جا میزاره ؟
تا این حد دقیق و قابل پیش بینی ؟
ویکی : ببین آقا شاید در نوعی از روابط مشخص اجتماعی مثل خوردن یه نوشیدنی بتونی همراه
ما باشی اما بهتره پیشنهاد جنسی تون رو  ببرید سر بقیه میزها شاید موفق بشید ..
آنتونیو : پیشنهاد من کجاش غلط بود ؟ من در عین صداقت با شما مطرح کردم .
ویکی : غلط ؟ . اوه نه آقا .. پیشنهاد سرگرم کننده و البته صداقت گستاخانه تون بخوره توی سرتون .
کریستینا : اممم ،،آقا،،چشم های من در حقیقت سبز رنگن و ،،دوست دارم با شما بیام به اویدو !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهمیتی نمیدم نگرش "وودی آلن" در باره دین و دنیا چیه  ..
عاشق "زن شناسی تخصصی"ش هستم.
نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تولد یک وبلاگ نویس ، تلخ مثل شکلات .  

تولد یک وبلاگ نویس ، تلخ مثل شکلات .

                  
               اینم عکسی که قولش رو داده بودم . البته سیبیل رو ماه گذشته بر باد دادم !

تولد من ، مثل شما یی که داری می خونی در جریان یک سری عملیات تاریخی و عمیق!
و البته طی یک سری فعل و انفعالات فیزیکی و بالطبع شیمیایی شکل گرفت و من هم مثل
بقیه آدم هایی که یک روزی آمدند تا یک روزی یا یک شبی هم بروند آمده ام  تا به وقتش
بروم پی کارم .. آمدنم دست خودم نبود ..  احتمالن رفتنم هم . 


      مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ... چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم 

البته قبول دارم که تشبیه کردن من به موجود ظریف و دل انگیزی مثل مرغ همچین یه
مقدار دور از عقلانیته اما به هر حال از قدیم گفته بودن و من هم گفتم .
نکته اینکه درسته که من در تاریخ 1 / 1 / 1975 دنیا اومدم اما راستشو بخواید اگه
9 / 9 / 1999 دنیا میومدم هم فرقی نمیکرد و میدونم و مطمئنم که همین پخی میشدم
که الان هستم .
واقعیتش اگه از من بپرسن که اگه دوباره دنیا بیام آیا همین مسیری رو که طی کردم دوباره
میام یا تغییر مسیر میدم ؟ من در جواب با اعتماد به نفس کامل میگم : البته که همین
مسیر رو میام چون غیر از اتوبوس های قصر الدشت به پارک شهر با چیز دیگه نمیتونم برم
سر کار پس مسیر همینه که هست .
در پایان من میخوام که از پدر و مادرم هم تشکر کنم که برای آمدن من به این دنیا خیلی
زحمت کشیدن ..
چه شب ها که تا صبح چشم رو هم نذاشتن و  نخوابیدن و تا صبح هی تقلا کردن تا بلاخره
خدا اجازه داد من از ترکیب عصاره های گلابی و تخمه آفتابگردان و شیر تازه گاو و موز و البته
مقادیر متنابهی گوشت و آب ! تبدیل بشم به اینی که الان هستم .
مرسی ددی .. تنک یو مامی .. اند آی لاو یو سو ماچ جناب مای گاد جان .

در زیر برای اون دسته از عزیزانی که احتمالن در جریان چگونگی شکل گیری خلقتی به نام
امید صیادی قرار ندارند جریان رو به صورت مصور ترسیم کردم تا جای هیچگونه شک و
شبهه ای برای آیندگان باقی نمونه .
توضیح اینکه تمام کارتون ها کار خودمه و برای لود شدن کامل تصویر ها کمی بیشتر از
قبل صبر کنید ... همین دیگه .. تولدم مبارک .

تولدی  به روایت تصاویر :


1 _ پس از آن که سومین پسر حاج آقا مراد و  آخرین دختر کربلایی محمد از کار مُخ زدن
یک دگر فارغ گشتند رفتند سر خانه زندگیشان تا برای سالیان فراوان (۱۰سال) با یکدیگر بزیند!

2 _ تقریبن بدون شرح :
(صحنه ای از مردی که زیاد میدانست و زنی که سعی می کرد خودش را به ندانستن بزند !)

3 _ با فاصله کمی از عیسی مسیح امید به دنیا آمد تا همه حتی پرستاران را شگفت زده
کند! پس با ولادت فرخنده او جهان در نور و شعف و شادی شد
( البته قسمت مسیحی نشین دنیا ).

4 _حضور او فصلی جدید و تاریخی در زندگی والدینش بود . آنها بسیار خوشحال بودند !
اما پدر و مادر شادی فرزند را بیش از شادی خودشان می خواستند .

5 _ پس امید را با تلویزیون و کارتون و فیلم آشنا کردند ... و او عشق ابدی ازلی زندگی
خویش را یافت ( اوهو ..  منظورم سندباد نیست که . باز شیلا یه چیزی ) !

6 _ اگر چه پدر و مادر تاب تحمل حتی یک لحظه دوری پسر شیرینشان را نمی آوردند اما
ناچار می سوختند و می ساختند .
( تصویر لحظاتی پس از سوختن و احتمالن ساختن فرزند دوم را نشان می دهد ) !

7 _ اندک اندک امید رشد کرد . به مدرسه رفت و مثل خر درس خواند . همکلاسی هایش
عاشق آن همه خر خوانی و شاگرد اولی و پاچه خواری او بودند . او نمونه بود !

8 _ ناگهان در هفده سالگی دچار تحول شد . درس را رها کرد تا برای دفاع از خاک وطن
تفنگ در دست بگیرد و لباس مقدس سربازی بپوشد . او حواسش نبود که جنگ چند سالی
پیش تمام شده بود ! پس از خروس خون تا الاغ خون نگهبانی داد زیر پرچم !

9 _ او از سربازی بازگشت . باز درس خواند ، باز رها کرد ، بازم خواند ، بازم رها کرد ..
آخر سر آنقدر رها کرد که اطرافیان تصمیم گرفتند او را پوشک کنند .
در سالیان بعد حادثه مهمی در اطراف وی رخ نداد .
آهان .. چرا .. چرا .. داشت یادم میرفت .. او وبلاگ نوشت !
این وبلاگ نویسی اش بسیار مهم است چون دیروز که او به نانوای محلشان پیشنهاد کرد
تا برای نانواییش وبلاگ درست کند شاطر در پاسخش گفت :
_ نه .. همین کنجت میزنیم خوب است .این ویبلاق نان را گران میکند.
و حالا .. در 35 سالگی و بعد از شش سال وبلاگ نویسی امید  تازه فهمیده است که
وبلاگ ، نان را گران می کند !

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مـادادایـو  

مـادادایـو

تالک شو ِ تیک تاک که از شبکه 2 پخش میشه  برنامه جالبیه. از لوس بازی های مرسوم ِ
مجری متواضع و مهمان برج عاج نشین خبری نیست و فضا و نورپردازی (دکور یک کافی شاپ)
به القای حس صمیمیت بین بیننده و برنامه کمک میکنه .
امشب مهمان برنامه "مینو فرشچی" بود ."مهسا ملک مرزبان" از فرشچی درباره تخیلاتش
سوال کرد و اون هم یه جواب مشخص داد : از کودکی .... از بچگی قوه تخیل خوبی داشتم .
در جا  من هم مثل هر بیننده دیگه ای از خودم همین پرسش رو کردم ..
از چه سنی و از کی فهمیدم که قوه تخیلی هم دارم ؟ !
دنده عقب به سالها پیش . ..
تا سال سوم دبستان ، یا از سر خوش شانسی و یا بخاطر چهره ترحم برانگیزم این شانس
رو داشتم که در دو مجمع مردان و زنان  اون سالهای حرومی ِ ویدیو  حضور داشته باشم .

پدر به خاطر عدم شک برانگیزی از دوره های دوستانه ناچار بود منو همراه ببره و مادر هم به
خاطر حق السکوت که من چیزی درباره اینکه با زن های فامیل و همسایه یواشکی دوره
ویدیوی زنونه میزاشتن و مخفیانه فیلم های رقص و آواز دار ( اسم اون زمون هاش ) نگاه
میکردن بروز ندم اجازه میداد تا با اونها هم فیلم ببینم .
حالا این بین من خیلی از فیلم ها رو در دوره های مشترک بین الفامیلین هم می دیدم .

به این ترتیب همراه مجمع مردونه فیلم های بُکُش بُکُش ( با بکن بکن اشتباه نشود.این دسته از
فیلمها که شروع میشد من عـمـلـن یا خواب بودم الکی ، یا دنبال نیم کیلو نخود سیاه رکاب میزدم. مترجم
)
و در لابلای مجمع زنانه فیلم های هندی ( ژانر دستمال کاغذی ) و گاهن فارسی میدیدم .
به این ترتیب تا سال سوم دبستان چندین فیلم دیده بودم ..
یک روز اتفاقی یکی از فیلم هایی که دیده بودم رو (احتمالن "سنگام") برای جمع بچه محل ها
تعریف کردم و از اونجا که راوی خوبی بودم و با آب و تاب تعریف می کردم موضوع با استقبال
بچه ها روبرو شد و  از اون به بعد من شدم فیلم تعریف کن محله .
خوب در عالم واقع تا اون زمان من حدودن بیست یا نهایتن سی فیلم دیده بودم و این تعداد رو
هم در حدود مثلن یک ماه تا چهل روز برای دوستانم تعریف کردم .
اما وقتی همچنان با تقاضای تعریف مواجه شدم و از طرفی هم کفگیر فیلم های دیده شده به
ته دیگ خورده بود فکری در ذهنم جرقه زد ! شروع کردم به تعریف فیلم هایی که ندیده بودم .
در اصل تعریف فیلمهایی که هرگز ساخته نشده بودند!
از ذهنم داستان می ساختم و حتی المقدور سعی میکردم اونقدر صحنه های بکش بکش و
ملودرام رو جذاب تعریف کنم که کسی توجهش به سوتی های کوچکی که می دادم جلب نشه.

اما یک روز که تقاضای جمعی برای" دوباره تعریف کردن یکی از فیلم های جذاب دیده  نشده "
بالا گرفت موقع تعریف گاف بزرگی دادم . داستان دو تا فیلم خیالی رو با هم قاطی کردم و ...

یکی از شنونده ها که فیلم تعریف شده رو بهتر از خودم حفظ کرده بود مُچمُ گرفت و بعد هم
رسوایی و "مووی گیت" و  خلاصه جمیع دوستان با یک حالت غضبناک و ناموسی ِعجیبی با
فحش و فضیحت و پس گردنی و اُردنگی تا در خونه دنبالم کردن و تا خوردم کتکم زدن.
چند روزی با هم قهر بودیم و بعد هم مثل همه بچه های ده ساله آشتی کردیم . اما از اون به بعد
نه اونها از من خواستند که براشون فیلمی تعریف کنم و نه من دیگه دلیلی برای این کار داشتم .

  الان که به اون روزها فکر میکنم میبینم مسئله این
  نبود که من درباره فیلم هایی که ندیده بودم دروغ
  گفته و خیال پردازی کرده بودم ..
  اصل موضوع برای اون بچه های شاکی  این بود که
  من رویاهاشون رو خراب کرده بودم .

  و در این بین اینکه من خودم سازنده اون رویاها
  بودم هم تاثیری در برداشت اونها از موضوع نداشت.

  اما با این حال هنوز که هنوزه بعد این همه سال به
  یه چیزی معتقدم :
  آدم ِ بی رویا .. آدم ِ مُرده س ..
  آره .. برو رویاهاتو بباف تا زنده بمونی !
  کسی چه میدونه ...
  شاید همین هم که تو خوندی یه رویا بوده ،،
  شایدم یه خاطره حقیقی !!؟

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:47  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |