|
و زمانی برای ازدواج ! و آخرین متن سال و زمانی برای ازدواج !
![]() ![]() از گذشته ای که گذشت به آینده ای که آمد .. از آینده ای که آمد به گذشته ای که گذشت .. می نگرم .. و در میابم .. نوبت من است .. وقت رفتن و رفتن و رفتن .. پس اگرچه پیش رو راه سخت و صعب است اما من می رود .. تا به ما برسد .. اگه سال گذشته همین موقع کسی به من می گفت سال آینده در چنین روزهایی من یه مرد جدی هستم برای ازدواج و تشکیل خانواده یا به حرفش می خندیدم یا به عقلش شک می کردم .. اما الان ... میدونم باعث شگفتیه تا حدی اما بگذارید یه خورده از اولش شروع کنم .. موافقید ؟ اوایل خرداد امسال بود که برای ارائه مدارک یه کالا مراجعه کردم به شرکتی در خیابان عباس آباد. منشی شرکت خانم جوانی بود که با خوشرویی از من خواست چند دقیقه ای منتظر بمونم تا تلفن راه دور پدرشون "مهندس کمال" تموم بشه . اون روز وقتی با دیدن پرچم کوچکی روی میز مهندس فهمیدم ایشون اهل افغانستان هستن و بالطبع منشی شرکتش که دخترش هم بود از اهل افغانستان محسوب میشن تا حدی جا خوردم. هفته بعد از اون مجددن ناچار شدم به شرکت شون برم و البته اینبار وقتی منتظر اتمام جلسه مهندس شدم به تقاضای دخترش مورد مشکل کوچک کامپیوتری رو براش حل کردم و ... و همین باعث شد که متوجه بشم "صحرا" دختر جناب مهندس یکی از خوانندگان تقریبن قدیمی وبلاگ من بوده و ... خوب فکر نمی کنم حدس مابقی ماجرا خیلی سخت باشه .. به هر حال من و صحرا خیلی زود باهم دوست شدیم و این دوستی البته با توجه به قواعد خانوادگی اون تا حدی متمایز بود از دیگر دوستی های من با جنس مخالف . یعنی همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که دوستی صرف دوستی و به قول خودش خونه رفتن و تخت مشهور تعطیل ! ![]() من پذیرفتم اما دو هفته قبل وقتی یکی از دوستان من رو به همراه صحرا توی خیابون ولیعصردید و خیلی ذوق زده نامزدیمون رو تبریک گفت انگار یهو یه دریچه توی مغزم باز شد .. انگار چیزی بودکه قبلن جدی بهش فکر نکرده بودم! با خودم گفتم خوب چرا که نه ؟! بلاخره باید از یه جایی شروع کنم .. و البته چه کسی بهتر از صحرا که واقعن همه جوره با اخلاقیات من هماهنگ و هم صدا شد طی سال گذشته .. به هر حال چند روز پیش وقتی بعد از پیاده روی وحشتناکی که به خاطر خرید سال نو همراه صحرا داشتیم توی کافه سی و پنج گاندی ولو شدیم فکر کردم وقت خوبیه که حرفم رو بهش بزنم .. بهش گفتم من و یه خونه و خودم و خودم .. کارم تازه شروع شده و اگرچه چشم انداز درآمدش به نظر خوب میرسه اما به هر حال اول کارمه و هیچ ضمانتی وجود نداره .. و در ضمن این مسئله که اون اهل سنت هست و من شیعه برام کمترین اهمیتی نداره اما از واکنش خانواده اون مطمئن نیستم . خدا رو شکر همین باعث شد صحرا هم خیلی راحت حرفهاش رو بزنه و فقط نیم ساعت بعد بود که دو نفری سفارش دو تا تیکه کوچک کیک رو به عنوان جشن مقدماتی موافقتمون دادیم . به هر حال .. دوستان عزیز .. زندگی بازی های باحالی داره واقعن .. من هرگز فکر نمی کردم که یه دختر متولد کابل اینجوری منو توی دام بندازه و ... نمی تونم بقیه اش رو بگم .. از این به بعد کلی سانسور در این وبلاگ خواهید داشت به میمنت این ازدواج بین المللی چون که به صحرا قول دادم آدم باشم ! می دونید که منظور از آدم بودن من چیه ؟! .. آره .. همون! از بیوگرافی صحرا اگر بیشتر بخواهید که میدونم می خواهید با موافقت خودش این ها رو میتونم بگم که : بیست و چهار سالشه و متولد کابُل که از چهار تا یازده سالگی رو در امریکا زندگی کرده و بعد به همراه خانواده به ایران مهاجرت کردند . غیر از انگلیسی به زبان فرانسه هم مسلطه و البته رانندگیش افتضاحه ! در لینک ادامه مطلب به غیر از چند نکته جالب دیگه یکی دو تا عکس از خودم و صحرا گذاشتم که امیدوارم در وهله اول به سلیقه من آفرین بگید و در وهله بعدی رعایت امانتداری رو بکنید چون عکسها رو به صورت موقت و برای دیدن دوستان میگذارم . (( ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۷ )) : ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
مونولوگ _ دیالوگ مونولوگ _ دیالوگ
بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن .. پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم داد بزنم . یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن . یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران ! نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت از خواب می پرم تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه . یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد یکی یکی بر میگردن .. امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار میکشم تریاک نه .. آدم عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ... و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد! وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم ! _______________________________________________________________________ خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم . و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم! فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه! خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... .... .. ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب ________________________________________________________________________ سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } : جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو برداره اما بتمن ... : بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ... جوکر .. با لبخند : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی ! و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه ! نتیجه ؟ ! هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه! دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم . البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش : استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم .. هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم ! اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks " : هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه 3 نفر وایسادن : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات .. خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی .. انتخاب تو کیه ؟ ! نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
از آریوبرزن تا ابراهیم همت از آریوبرزن تا ابراهیم همت
![]() هشتم تير 1360: دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود ... اما چه کنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا کرده ام. معده ام درد مي کند ... دکتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است .... چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديک پايگاه هوايي شيراز را به نام من کردند، غرور و شادي را در چشم هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. قباله زمين را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم. ولي همين که پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. قباله زمين را پاره کردم، ريختم زمين. يعني فکر مي کنند ما پرواز مي کنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما قباله خانه و زمين بدهند؟ بايد با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، يعني مرگ من. چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است. از میان یادداشت های "شهید خلبان عباس دوران" _____________________________________________________________________ ای زمین ، ای خاک ، ای که عزیزترین ، زیباترین ،دلیرترین و شریف ترین فرزندان ما را در آغوش گرفته ای .... در آستانه بهاران سبز به گوش آن تا ابد بیداران و جاودانان پیام ما را برسان که میدانیم اگر بودید روزگارمان این نبود و هم می دانیم که اگر نبودید دیگر روز گارمان نبود پس بدانید که این سال هم تمام می شود همانطور که ماه و هفته و روز ..همانطور که شیرخوارگی، جوانی و کهنه سالی .. اما چرخش گرد گردون را گواه می گیریم که زندگی شما دلاوران و گردان تا بی انتها .. تا ابدیت حیات و تا آخرین چرخش گیتی پابرجا امتداد خواهد یافت و بدانید که اگر چه کم قیمت و پر از فراموشی شده ایم اما تا همیشه و همیشه به خاطرتان خواهیم داشت که مرهون و مدیون جانسپاری و عزت شما بوده و خواهیم بود . _____________________________________________________________________ شرح عکس : بالا از چپ : شاهزاده عباس میرزا ، رئیس علی دلواری ، ستارخان ، هاوارد باسکرویل ، دریادارغلامعلی بایندر پایین از چپ : محمد جهان آرا ، جواد فکوری ، ابراهیم همت ، حسن آبشناسان ، عباس دوران . دریف انتهایی : چپ : علی صیاد شیرازی . راست : احمد شاه مسعود . نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سُـهـراب کُـشـون مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نامه های عاشقانه ... نــامــه هــای عـاشـقـانـه ...
فرشته خانوم باز هم سلام . نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
صبحانه .. شام صبحانه .. شام
صبح روزهاي تعطيل يا روزهاي بين تعطيلي كه دير تر ميرم سركار از قبل تدارك ميبينم كه صبحونه خامه عسل بزنم . . امروز هم طبق برنامه سفره رو پهن كردم خامه و عسل و چاي رو آوردم سر سفره .. اول خامه رو كامل ميمالم روي نون .. بعد عسل رو با فاصله تقريبن بلندي از نون ميريزم روي خامه .. از رقص مارپيچ و ظريف عسل طلايي رنگ روي سفيدي ابرگونه ي خامه خوشم مياد .. عملن موقع فرو بردن لقمه خامه عسلي ناچار هستيد از بالا آوردن سر و گذاشتن لقمه به صورت عمودي در دهان ... و بالطبع در چنين حالتي چشم شما ناخودآگاه محيط بالاتر از سفره رو نگاه ميكنه .. و من درست در اين لحظه چي ديدم ؟ ... يه سوسك ترانزیستوری ( از این کوچیکا ) كه زير لبه ديوار اُپن آشپزخونه داشت پياده روي صبحگاهي مي كرد !!! لقمه بين راه گلوم گير كرد .... خدايا ... من ديشب چه كار اشتباهي انجام دادم كه لايق اين عذاب باشم ؟! ميخوام بهش توجهي نكنم اما نميشه ... نگاهش نمي كنم اما متوجهم كه يه لكه تيره روي سطح ليمويي رنگ ديوار داره حركت ميكنه ... هوووف . نه نميشه اينجوري صبحونه خورد اونم خامه عسل كه اصلن نمي سازه با اين فضا . پا ميشم از توي اتاق جارو برقي رو ميارم ... ميزنم به برق و بر مي گردم ميبينم نيستش .. با صداي بلند ميگم : هي رفيق ... بهتره بياي بيرون ... ببين من از خشونت خوشم نمياد واسه همين جارو برقي آوردم .. متوجهي كه واسه جفتمون بهتره ... بيا حرفه اي برخورد كنيم با موضوع ... باشه ؟ .. هي .. سوسكه كجايي ؟ لوله جارو برقي رو آروم ميزنم به فنجون هاي روي اُپن .. از اون طرف نگاه مي كنم .. yessss اومد بيرون . قبل از اينكه بفهمه اول صبح چه جوري گند زده به صبحونه خوردن من خوراک لوله جارو برقي میشه. از پشت محفظه شيشه ا ي جارو برقي نگاهش مي كنم ... لنگ هاش بالاست و احتمالن گردنش در حين مكيده شدن شكسته ! از نزديك بهش نگاه مي كنم : _ hey buddy … how are you ؟ هي پاشو يه دور ديگه بزن mother f.u.c.ker ... ببين تو بودي ديگه داشتي روي اون ديوار رژه ميرفتي ها ؟! ...خوب اگه ميتوني پاشو يه دور ديگه بزن .. هي .. با تو ام .. شاخ و شونه کشیدن ممد علی کلی وارم كه واسه سوسكه تموم ميشه ميشينم ادامه ضيافت خامه عسل .. اما فكر سوسك از ذهنم بيرون نميره .. نيم خورده جمع ميكنم چايي رو هم تلخ ميزنم .... ************************************************************** شب خسته و کوفته میرسم خونه .. هیچ حال حوصله غذا درست کردن ندارم .. فست فود هم که هیچ اصلن حرفشو نزن .. بهترین و کم هزینه ترین خوراک شبانه بال مرغه .. سریع هفت هشت تا بال مرغ در میارم ریز آب داغ و نمک و روغن زیتون حلللللله ! اونایی که واردن توی بال مرغ خوری میدونن کباب کردنش یه ریزه دقت می خواد یعنی اونقدر که آب دار باشه و ضمنن تُرد و مغز پخت .. خلاصه که بساط رو ردیف میکنم و بال مرغ کباب شده و زیتون پرورده و نوشابه و سُس و .. به نظر همه چی ردیفه .. فقط مونده یه کار .. طبق معمول از زمانی که بال مرغ خوردن شروع میشه تا انتهاش دست به هیچ چیزی نمیشه زد . یعنی باید قبلش نوشابه رو توی لیوان ریخته باشی ،تکه های نونی رو که می خوای از تمام نون جدا کرده باشی و دست آخر ابزار آلات پیرامونی هم نیازی به دست زدن مجدد نداشته باشن تا با اون دست چرب و چیلی و لوچ گند نزنی به همه چیز ... از جمله این ابزار آلات پیرامونی یکی هم کنترل تلویزیون و ریسیور و پلیر هست که بالشخصه باید قبل از نشستن پای سفره مطمئن باشم دقیقن روی کانال دلخواهم هست و .. دردسرتون ندم ... همچین اومدم یه ریزه روی کانال ها مانور کنم و یه جای ثابت پیدا کنم اومدم روی کانال mbc2 یهو دیدم یه فیلم به نظر آشنا ، یه بازیگر نسبتن آشنا ... اما .. کیه این ؟ .. جاش برولین .. چقدر جوونه ! .. چه فیلمیه ؟ به نظر آشناست ! ؟ این چیه دارن میمالن به خودشون ؟! .. یه چیزی مثل پیه گوسفند اما .... و عععععع .. فقط تصور کنید می خواید شام بخورید اونم در حالی که درست همون موقع تنها فیلم تمام دوران هالیوود که درباره سوسک ساخته شده در حال پخشه ! بله .. فیلم mimic درباره سوسک های بزرگ و غول آسایی بود که آدم می خوردن .. و در اون صحنه بازیگرها به این خاطر که بدنشون بوی سوسک بده تا خورده نشن داشتن امعاء و احشاء سوسک ها رو با اون صدای حال بهم زن میمالیدن به سر و صورتشون ... دیگه تکلیف شام خوردنم کاملن روشن بود ... یه نیگا به بشقاب پیش روم کردم ... یه نگاهی به سقف ... همچین یه آهی کشیدم .. پنجه هامو قفل کردم تو هم و سرمو خم کردم رو به پایین .. مثل این مسیحی های معتقد که دعا میکنن قبل از غذا خوردن .. دیدین که ؟ .. زیر لب یه جوری که خدا بشنوه با یه کنایه مخصوصی گفتم : خدواندا از این که این همه نعمات را به این طریق سهل و آسان در اختیار ما گذارده ای تا سفره هامان گرم و شکممان سیر بماند تو را سپاس میگوییم ... آمین !!! نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گزارش کامل اسکار 2009 هشتادویکمین دوره ( OSCAR 2009 )همراه با تصاویر اختصاصی گزارش کامل اسکار 2009 هشتاد ویکمین دوره
![]() شب پادشاهی زاغه نشینان هندی در هالیوود هشتادو یکمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار با برتری مطلق فیلم "میلیونر زاغه نشین " ![]() برای دیدن بیش از ۲۰ عکس از متن و حاشیه اسکار امسال که در هیچ کجای دیگر نخواهید دید بروید به >> سینمالاگ << نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جنگل خارزار جنگل خارزار
تند و تند لباس هاشو میپوشه ... با همون عجله دنبال چیزی دور و بر تخت رو میگرده . نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|