تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

این هفته ها  

کی مدعی ..
آورده اند که روزی صوفی کبیر "ابراهیم ادهم" بر گذری مردی دید به غایت آلوده منظر و سر
و ریش کبر کراهت بسته و تن گند از دوری آب برداشته که مدام ذکر "یا ربی" می گفت و تمام
آفتاب روز سر از سجده برنداشته و پشتش به رکوع خمیده پس جمله امورات دنیا فرو هشته و
امید به ماسوا بسته تا عاقبتی عافیت و جزایی نیک از درگه کردگارش برسد.
"حضرت ادهم" از حال او پرسید و مریدانش گفتنند که او صوفی است بس بریده از جمله مواهب و
مظاهر دنیا و روی از هر آنچه که دیدنی و شنیدنی باشد برگردانده .
"ابراهیم ادهم"  که بزرگ بزرگ بزرگ صوفیان عالم است بر آشفت و روی از آن مرد کریه برگرفت
و جمله شاگردان و مریدان را پند داد که : مرد آن است که کار کند ، نان بدهد و زن بخواهد . نه این
آلوده روی  که بنده ی خدا از سم ِ تن و دم آلوده اش گریزان است چه رسد به خدا .

فرق ندارد در قرن تیرکمان شاه حمام نروی و مدعی مجاورت یزدان پاک  باشی یا در عصر حاضر
الفبای حرم و حرمت را ندانی و دائم فس ناله بزنی دمادم عشق عشق ...
ظرف که پُر باشد دیگر توفیری ندارد .
_______________________________________________________
آن هفته که گذشت :
در یک برخورد مردانه آن هم صبح علی الطلوع و درست وسط بلوار کشاورز ، فاعل دست من بود
و مفعول گوش راننده تاکسی بی ملاحظه ای که سه بار درست پشت زانوی من بوق وحشتناکش
را زد و هر بار که من ملامت بار نگاهش کردم  بر و بر  زل زد و دست آخر هم که به اعتراض سمتش
رفتم فحش داد و درب باز کرد و ...
یک کشیده آبدار کُرد نشان از من  و زمین را بغل کردن از او ، اما آنکه یک هفته است  در محاکمه
خودش هر صبح توی آیینه  خجالت می کشد از تمام رانندگان این شهر منم ..
مقصر بود جای خودش اما با هیچ دلیل تعریف شده و نشده در تمام این دنیا کمترین حقی نداشتم
در کوبیدن به گوش مردی که برای کسب روزی خانواده ای از خانه بیرون آمده بود و از بخت بدش
برای جلب مسافران سه بار پشت سر دیوانه ای بوق زد که شب قبلش ایمیلش هک شده بود . ..
فکرش را که کردم مُردم از خجالت . چه جوابی داشتم  اگر کسی میپرسید که حالا او راننده تاکسی
بود و شغلش اعصاب خورد کن انتظاری نیست اما تو چه مرگت زده بود ؟؟
و آن وقت مجهول معادله ای را پیدا کن که توی گوشش زدم چون اعصابم خورد بود که یک گاوتر
از من ایمیل مرا هک کرده بود ... فکرش را بکن .. بروی به آن راننده تاکسی این را توضیح بدهی !
_______________________________________________________
این هفته که هست :
این تهران را بی جهت نیست که دوست دارم فراوان . یک نم بارانی که میشود شـهـوت غلیان میزند
از میان آجرهایش . یک بوی نازی دارد عصرها مخصوص اگر جایی باشی سایه آلود و خنک
و یک خلقی را ببینی و یا حتی نبینی اما بشنوی و این همهمه که می آیند و می روند حرارت دارند
به تمام معنی در زندگی .
گرفتاری های این شهر ِ بی خواب  تمامی ندارد زیبایی هایش هم ، یک دو سه نفر دوست و فامیل
که باشند به جهت پرس و جوی حالت ، مهمانت باشند یا مهمانشان باشی آن وقت تمام حیثیت
عقربه های ساعت را بر باد رفته میبینی .
جز چهار پنج شهر همه شهرهای این کشور را دیده ام و بسیار روستاهایش را و سیر نمی شوم از
دیدن دوباره و چندباره شان اما تهران حکایت دیگری است .
این هفته که هست .. همین هفته که بیش از هفت روز داشت و دارد هم مهمان بودم و هم مهماندار
و فرصت به نوشتن یا نبود و یا اگر بود ساعت خوش تهرانی اش به هزار کار بهتر از نوشتن دستم
می رفت و رفت.
خیلی از خوب های این هفته خصوصی ست و گفتنش هم بی دلیل اما یکی از عمومی هایش
اینکه بلاخره هم باز "DIVINE COMEDY PARADISE" را خریدم و گوش و حافظه و خیال سپردم دوباره .
لذتی است در کشف چندباره و همواره اش ..
لذتی هم طراز لمس دست های گرم تو ..
هم طراز استنشاق بوی بهار تهران ، لابه لای تار تار موهایت !
جای همه تان خالی در این هفته که هست .
________________________________________________________
آن هفته که می آید :
عازم مشهد هستم و هستیم به زیارت و سیاحت . اگر عمری بود و هم باز آمدم یک سفرنامه
خواهم گذاشت اینجا که از سفرنامه بوشهر و شیراز به این طرف سفرنامه ننوشته ام .
البته سفرنامه مهاجرت به فرنگ را در حال نگارشم اگر فرصت بگذارد که آن خود مقالی دیگر
است و تراژدی است در قالب رمانی بلند اما حال طناز سفرنامه های بین شهری چیز دیگری ست .
««  اواسط این صفحه که بروید سفرنامه شیراز را می توانید بخوانید  »»
سوغاتی اگر می خواهید بخواهید و لبخند بزنید . باور کنید می آورم .. شما هم زیباتر می شوید .

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود 

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود

((به زودي حلواي او را خواهيم خورد. چون يا خودش را به كشتن مي‌دهد، يا به جرم كشتن يك نفر
ديگر، او را قصاص مي‌كنند .
))

پیش بینی بالا همین چند هفته قبل درباره مرحوم "پیمان ابدی" بدلکاری که روز چهارشنبه طی
یک حادثه سینمایی جانش را از دست داد صورت گرفته بود .
اما چه کسی تا این حد می تواند در پیش بینی کردن حادثه ای دقیق باشد ؟ یک طالع بین ؟
یا یک کولی فالگیر ؟یا شاید یک احضار کننده ارواح از عالم غیب ؟

نه .. در حقیقت پیش بینی فوق را یک روزنامه نگار درباره سرنوشت مرحوم ابدی کرده بود و جالب
اینکه روزنامه نگار فوق یک طنز نویس مطبوعاتی است که برخلاف مشی و روال کاری و البته
شهرت شیرینش هر زمان که فرصتی دست می داد ( و حتی اگر فرصتی هم نبود ! ) به تلخی
پیمان ابدی را می نواخت و او را مورد لطف و نیش کنایه های ژورنالیستی خود قرار می داد .
اما چرا یک طنز نویس مطبوعات باید در هر زمان و مکانی سر تیتر مطالب وبلاگش و حتی مطالب
تهیه شده اش برای مطبوعات اختصاص به تخریب یک بدلکار جوان سینما داشته باشد ؟

واقعیت این است که در بدو ورود پیمان ابدی به ایران از پس سالهای اقامتش در آلمان بین
فرورتیش رضوانیه ( طنز نویس مذبور ) و مرحوم پیمان ابدی شراکتی کاری برقرار گشته و با استناد
به آنچه که خود جناب رضوانیه بارها در وبلاگش اعلام نموده این دو قرار بر این گذاشته بودند تا
مرحوم ابدی با دستمایه قرار دادن داستان ها و فیلمنامه های  ژورنالیست حرفه ای مطبوعات
محصولات سینمایی تهیه کند .
پیمان ابدی  اینکه یک بدلکار تازه از فرنگ بازگشته(پس از 20 سال)
  چگونه می توانسته از تراوشات قلمی یک طنز نویس
  مطبوعاتی فیلم سینمایی بسازد خود مقوله دیگری
  است اما آنچه که امروز بیشتر از هر چیزی آگاهان
  این دعوای طولانی و البته یک طرفه را آزرده خاطر میکند
  عدم پاسخگویی و بر آمدن مرحوم ابدی در مقام دفاع از
  خود در برابر تهاجمات قلمی جناب رضوانیه است .
  در عالم تجارت و علی الخصوص تجارت های نه چندان
  پاکیزه عالم سینمای ما برهم زدن قول و قرارها و پامال
  شدن حقوق شخص یا اشخاصی چیز تازه ای نیست .
در عالم منطق هم پیش بینی تلخ و گزنده یک ژورنالیست درباره عاقبت یک بدلکار اکشن سینما
مورد شگفت آوری قلمداد نمی شود .

و اگر چه تکذیبات مداوم سوابق حرفه ای مرحوم ابدی و کیش شخصیت او توسط جناب رضوانیه
از منظر جامعه احساساتی و علی الظاهر اخلاق مدار ما (به خصوص امروز و پس از مرگ دلخراش
مرحوم ابدی) امری مذموم و ناپسند شمرده می شود لیکن بهتر آنکه بی هیچ  قصد و قضاوت و یا
دفاع از  یک طرف و تخطئه طرف دیگر ماجرا صادقانه و در حالی عمومی تر از شخصیت های این
داستان باور کنیم که در نهایت ماجرا از پس این دعوا تنها محصول به جا مانده  افسوسی است که
از این پس جایی ،در گوشه ای از ذهن فرد  بازمانده این دعوی به وقت خواب و بیدار او حاضر یراق
است تا یاد آورش باشد که شاید گناه بزرگی است فراموشی اینکه خداوند هنوز آنقدر مهربان است
که آرزوهای ما را بسیار زودتر از آنچه که انتظار داریم برآورده سازد .

جوانمرگی مرحوم ابدی از او قدیس نمی سازد همانگونه که بد اخلاقی های جناب رضوانیه او را یک
شقی قسی القلب جلوه نمی دهد که به تجربه ثابت شده جامعه ما اجتماعی فراموشکار با کمترین
ظرائف اخلاقی است لیکن در یک حالت کلی و از منظری عمومی همه ما اطمینان داریم که اگر
چرخ روزگار به عقب باز گردد تافرصت دوباره ای برای طلب یک آرزوی اجابت شده از درگاه خداوند
برای جناب رضوانیه باقی بگذارد یقینن آن یک آرزو ، آرزوی مرگ برای یک انسان نخواهد بود .

بد نیست اگر هر کدام از ما درخواستی از خداوند داشت بهترینش را بخواهد .
شاید خیلی زود برآورده شود .

نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک 

ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک


یازده ساله بودم که این ماجرا رو شنیدم.
اون موقع اما به اقتضای سن و سال بعضی
قسمت های مهمش رو نباید میشنیدم و
با همه سماجتم میفرستادنم پی نخود سیاه .
چند روز پیش اما با اطلاع ما از مرگ راوی
این جریان ، پدرم که یکی از مستمعین
اون روز بود کل داستان رو بی کم و  کاست
و بی سانسور برام تعریف کرد.

فکر کردم بد نیست هم این موضوع جایی
ثبت بشه و هم شما در جریانش باشید
:


اواسط بهمن سال 1318 ( یا 19 ) بود.من یکی از چهار کارگر بازمانده پروژه ی ساخت "پل راه آهن ورسک"
در سوادکوه بودم . مابقی کارگرها به علت سختی کار و نبود امکانات از ترس مرگ در کوه پیشتر در سیاهی
شب فرار کرده بودند و مسئولین پروژه با دستور مستقیم رضا شاه برای جلوگیری از فرار ما چهار نفر نگهبانان
مسلح با حکم تیر گمارده بودند .
یکی از غروب ها که من مسئول طبخ غذای همیشگی مان بودم  بیرون چادر صدای عجیبی شنیدم .
صدایی شبیه آوای موسیقی که از دور دست می آمد .. گوش خواباندم .. صدای قهقهه زنی هم شنیده
میشد .. با عجله به چادر برگشتم و همکارانم را صدا زدم ..
یکی از آنها گفت : حکمن ملائکه (اجنه)کوه هستند وگرنه در این بلاد یخ زده هیچ تمبک زن و زنی نمی آید.
تصمیم گرفتیم برای آگاهی از سربازی که در فاصله نه چندان دور در باجه ژاندارمری مستقر بود اجازه بگیریم
تا به روستای نزدیک راه برویم  و ببینم که موضوع چیست .
به همراه دوستانم راهی روستا شدیم .. در نزدیکی روستا قهوه خانه ای قدیمی بود که گاهی برای خوردن
چایی سری به آنجا میزدیم .. صدا از درون قهوه خانه می آمد ..
بر خلاف همیشه که تنها حاضران قهوه خانه قهوه چی پیر و شاگردش بودند این بار لوطی منقلی تمبکی ی
به همراه سه زن درون قهوه خانه بودند . تمبکی می نواخت و زنان شاد و خندان با سر و صدا می رقصیدند .
حیران و با احتیاط نشستیم و قهوه چی برایمان یک سینی چای آورد .
از او  جریان را پرسیدیم و توضیح داد که زنان و لوطی دوره گردند و اهل کاسبی . .
دیگر در پوستمان نمی گنجیدیم .. شاید آخرین چیزی که به ذهن هرکدام از ما میرسید دربر گرفتن آغوش
گرم زنـی بود در آن سرزمین که سنگ سرد بیشترین حجم قابل رویت بود .
به سرعت به خزینه روستا رفتیم و ساعتی بعد سر رو روی شسته هم باز به قهوه خانه بازگشتیم .
قیمت هر کدام از زنان در هر بار یک تومان بود و این در حالی بود که حقوق هرکدام از ما روزی دوازده قران
( یک تومان + دو ریال ) بود . از دید ما می ارزید و حتی اگر تمام دوازده قران مان را هم می خواستند قبول
می کردیم . در همان ابتدای کار از دوستان خواستم تا مرا با "فرشته"دختر سبزه رویی که لهجه خراسانی
داشت تنها بگذارند و خودشان با آن دو زن دیگر کنار بیایند .
دیگر نگران روزهای آتی و کار سخت نبودیم . شبها از این صحبت می کردیم که چه خوب شد تا دیگران
رفتند و ما ماندیم وگرنه الان به این حال خوش نبودیم . تمام روز را سخت کار می کردیم و شب بعد از
شستن سر و دست با عجله به قهوه خانه می رفتیم .
تمام  آن ماه به همین منوال گذشت و من همه روز را با اشتیاق سنگ می کوبیدم و  آهن میخواباندم تا
غروب به وصال فرشته برسم . اینکه در آن زمستان سیاه عمده شب ها را به دامادی گذرانده بودم به خود
می بالیدم .. کم کم عاشق فرشته شدم و خوشحال بودم که از همان ابتدا نگذاشتم دست آن سه کارگر
دیگر به او برسد .
عمر زمان گذشت تا زمستان سر آمد .. هوا رو به خوشی می رفت و من و همکارانم تصمیم گرفتیم پیش
از آخرین شب سال کهنه به بازار  برویم و نو نوار شویم . دور از چشم دیگران برای فرشته یک قواره پارچه و
چند گُل سر خریدم . یک کله قند برای قهوه چی و کمی تریاک برای تمبکی هم . می دانستم اگر بخواهم
فرشته را از تمبکی بگیرم باید او را راضی کرده باشم .
به سمت قهوه خانه راه افتادیم .. در راه به نقشه هایی که برای زندگی آینده داشتم فکر می کردم .. به
داشتن زن و بچه و خانه .. به داشتن آسایشی که گویی در آن کوه بسیار از من دور مانده بود و با حضور
فرشته رنگ تحقق به خود گرفته بود .
اما بر خلاف دیگر شبهای گذشته هر چه به قهوه خانه نزدیک تر می شدیم خبری از آن سر و صدای
همیشگی نبود . بر خلاف انتظارمان که شب عید حتمن غوغا خواهند کرد تمبکی و دختران در رقص و خنده
، تمام کوهستان را سکوتی کشنده فرا گرفته بود .
با اختیاط درب قهوه خانه نیمه تاریک را باز کردیم ..سوت و کور ، هیچ کس در آنجا نبود .. تنها قهوه چی
روی یکی از تخت ها مشغول شکستن قند بود .
در جواب ما که حیران و وامانده پرسیدیم که این جماعت چه شدند شرح غریبی داد :
آنها نه روسـپـی بودند و نه دوره گرد . دخترها کارمند دولت بودند و لوطی تمبکی هم اجیر شده بود برایشان.
مامور بودند تا اینجا باشند و شما چند کارگر باقیمانده را زمستان نگه دارند تا کار راه آهن نخوابد .
باور نمی کردیم .. نمی شد ممکن نبود .. اما دلیل قهوه چی همه چیز را کامل کرد ..
یک تومانی را که شما هر شب به دخترها می دادید غروب روز بعد به اضافه دو قران به خودتان می دادند
و در اصل کار کردن شما با این جریان برای دولت خرج زیادی برنداشت و شما هم که کیف  تان کوک بود و
ماندید ..
خواستم بگویم لعنت بر پدر رضا شاه و نقشه و راه آهنش اما .. فایده ای نداشت .. فرشته رفته بود ..
بی اختیار گریه ام گرفت .. در میان هق هق چند بار نام فرشته را بردم ..
قهوه چی پوزخندی زد و گفت : اسم دخترک خراسانی فرشته هم نبود .. بی کار نشوی بروی پی نام و
نشان او ..
چند روز بعد با آمدن بهار سر و کله کارگران جدید پیدا شد .. کار به اندازه کافی پیش رفته بود و دیگر بود و
نبود ما در آنجا خیلی مهم نبود . با راه آهن رضا خانی تسویه حساب کردم و برای همیشه از ورسک رفتم .

راوی این ماجرا چندی پیش در سن  ۱۰۳سالگی درگذشت .

نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

LOST استقلال  

 استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت
یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و  اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی
بشه.
سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی
رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و
فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی
رنگ شیرین کرد .
گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این
چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور
کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته
مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود.
اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی
کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از
راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست .
ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه
او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که
ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله
بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب
معمولی خودش هم دورتر کرد .
به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو
بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از
خوشحالی دوستان خوشحالیم.
_____________________________________________________________________________
LOST 
sun in lost چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در
 یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم .
 او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و
 در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر
 از همه نرم تنان آن جزیره است .
 شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای
 نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من
 تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است !
 این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر
 است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه
 "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی
 جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد
 در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند .
 یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست
 که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و
 توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته !
 باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از
 روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان
 هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار
 می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه
 مزه میکنم و هی میگویم :

 چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی !
 ترجمه : 
 من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}!
 
نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از
آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!!
و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره
هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است .
فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات
داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید  .
به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من
راپورت ندهید.
در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را
در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین!

اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات
سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید
خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم.
بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه
حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن
به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم
به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری  پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک
مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را
توأمان کرده باشیم انشالله .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دوشنبه ها و چهارشنبه ها ، اشک ها و لبخند ها  

دوشنبه ها و چهارشنبه ها 

بچه که بودم یه روز دوشنبه ای اتفاق بدی برام افتاد . از اون به بعد دوشنبه برای من تبدیل شد به
روز نفرینی هفته . تو عوالم کودکی چهارشنبه رو مقابل دوشنبه نفرینی علم کردم و بهش لقب
"چهارشنبه عزیز" رو دادم . تا همین الان هم که دارم این ها رو مینویسم همچنان حس خوبی به
چهارشنبه ها دارم .. برام بهترین روز هفته است .
اون دوشنبه اما از یاد رفت اونقدر که دیگه یادم نیست چه اتفاق بدی توش افتاده بود که شده بود
دوشنبه نفرینی من . اما از یاد رفتنش به این خاطر بود که این "موسم نفرینی" گاه عوض کرد و
یه وقت تبدیل شد به "زمستان نفرینی" و یه وقت شد "سیزده سالگی نفرینی" و ...

اما "دوم اردیبهشت" سال گذشته اونقدر نفرینی شد که خاطره تمام روزها و زمان های نفرینی
گذشته رو از ذهنم پاک کرد .
صبر کردم این روز نحص بگذره و بعد چیزی بنویسم و البته قصد نداشتم همین چند خط رو هم درباره
این روز تا ابد نفرین شده {برای من} بنویسم چرا که خاطره از دست رفتن موجودی نازنین علیرغم
گذشت یک سال همچنان جانکاه و عذاب دهنده است و هنوز با حقیقتش کنار نیومدم و از طرفی هم
نمی خوام که با یکی از بدترین زمان های زندگی به عنوان سوژه ای برای سیاه کردن این صفحه
برخورد کنم .
فکر کردم شاید کمی آرومم کنه اما واقعیت اینه که درد دوم اردیبهشت برای من بیش از این هاست
و از شوخی های تلخ روزگار این که امسال "روز نفرینی من" با "چهارشنبه عزیزم" یکی شد !
آخدا دیدی اشک و لبخندمون یکی شد ؟
"علی" عزیز .. یادت که میفتم ........ 
چه بگویم ... دگر همین .
________________________________________________________________________                     
اشک ها و لبخند ها

اشک ها و لبخند ها سریال خوب و قشنگ و ایرانی"اشک ها و لبخند ها
 از اون دست تولیدات تلویزیونه که ندیدنش محل خسران
 هست برای علاقمندان فیلم و سینما . 
 این که میگم "سریال خوب و ... ایرانی" به این جهت
 هست که ماهیت سریال به شدت بومی و ایرانی از آب
 در اومده اونقدر که شاید دوبله این سریال به زبانی
 غیر فارسی به دلیل بازی های کلامی و زبانی فراوان
 در فیلمنامه و البته ارجاعات متعدد به دیگر آثار
 سینمای ایران چندان ممکن نباشه . 
 ناگفته پیداست که ارجاعات مستقیم و مکرر فیلمنامه
  و دیالو گ ها به آثار و البته شخصیت مرحوم
 "علی حاتمی"  به خاطر علاقه شخصی کارگردان 
 (حسن فتحی) به ایشون هست .
 
هرچند که اگر منظور "فتحی" یک ادای دین صرف به سینمای حاتمی بود باید گفت که با یکی دو
بار اشاره به این مقصود رسیده بود اما او با تکرار این روند به ظاهر مقصودی دیگر رو دنبال میکنه .

از دید من اشارات مستقیم فتحی به سینمای تکرار ناشدنی مرحوم حاتمی  در اصل به نوعی
"ارجاع به متن" محسوب میشن و او تا حدی از  صحنه تا پشت صحنه سینمای ایران رو متوجه
این نکته میکنه که "سینمای حاتمی " با اون لهجه تهرونی و دیالوگ های اهنگین همچون
بسیاری از دیگر مدلهای بومی سینمای ایران در حال فراموشی و خاموشی ست.

در یکی از جسورانه ترین و جالب ترین سکانس های سریال زمانی که "زمرد" ( شهره لرستانی )
موضوع خواستگاری رو با "شال فروش" ( مهدی هاشمی ) مطرح میکنه به موقع و بسیار به جا
دیالوگهای فیلم "حسن کچل" رو  با اون ترجیع بند معروف { .. ارزونی تون ، عروس نمیدیم بهتون }
می شنویم .
اگر چه ترکیب بازیگران سریال اقای فتحی نمونه یک کست موفق و بیاد ماندنی ست اما بی انصافی
خواهد بود اگر به بازی متفاوت ، عالی و خیره کننده "گوهر خیر اندیش" اشاره نکنم که یکی از بهترین
تیپ سازی های زنانه سینمای ایران رو به نقش "شمسی پلنگ " ارائه کرده تا اونجا که هنرنمایی
بسیار موفق "هومن برق نورد" و تیپ سازی جدید "مهدی هاشمی" در مقابل خانم خیراندیش
فضای زیادی برای عرضه پیدا نمی کنند . 
شاید تنها مشکل این سریال زمان پخش یک شب در میون اون باشه که بالشخصه ناچارم از کوک
کردن ساعت راس ساعت ۲۲ روزهای زوج تا مبادا از دست بدم یکی از معدود ماندگارهای سینمایی
تلویزیون این سالها رو  .

نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |