تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

جناب آقای دکتر محمد علی دادخواه ، با سلام ...  

                                         dr.mohammad ali dadkhah

جناب آقای " دکتر محمد علی دادخواه " با سلام .
از اینکه اینقدر دیر برایتان این نامه را می نویسم عذر می خواهم  .
حقیقتش را بخواهید خیلی وقت است که قصد نوشتن این نامه را داشتم .
یعنی از 17 تیر امسال که شما را دستگیر کردند تا همین لحظه که می نویسم و تا همین لحظه که
می خوانید قصد بر نوشتنش داشته ام اما هر زمان چیزی درونم نهیب میزد که هشدار !
و این هشدار را شما تلقی کنید به محافظه کاری ، تعبیر کنید به عافیت طلبی ، تفسیر کنید به اجتناب
از شر . شری که این روزها جایگاه ندارد یا بهتر بگویم جایگاه دون خود را مرتفع می نماید و شأن می طلبد !

جناب آقای دکتر دادخواه از من و ما خرده نگیرید اگر فاصله داریم با شما ، با شجاعت و کیاست تان و ناچار
محافظه کارانه و دست به عصا به آنچه که امروز بر شما می گذرد می پردازیم .
حقیقتش را بخواهید همواره دلم خوش بوده که اگر روزی روزگاری من و یا دوستی یا عضوی دیگر از دگر
اعضا این جامعه  چیزی نوشت ، حرفی زد و این نوشتن و گفتن باعث مشکلی شد ، محل دردی شد آنکه
قرار نخواهد داشت قلم توانمند شما خواهد بود که در دفاع  لایحه خواهد نوشت و ضمیر حاذق تان به روشنی
دلالت و شفاعت خواهد کرد و من و ما نیز با افتخار می شویم یکی از آن چند هزار موکلی که به یُمن و مدد
راد مردیتان وکالتشان را به رایگان انجام دادید پس به انتظار می ماندیم تا با دفاعیات مشفقانه و مدلل و
قانونی شما از زحمت بند خلاص شویم  .
اما به شرایط امروز که نگاه می کنیم و می بینیم که هم امروز شما که خود سر آمد دفاع از قانون و
قانون مداری بوده و هستید ، شما که خود مظهر تقابل با هر تخلف و قانون گریزی به شمار می روید به
طرفه العینی و صرفن به جرم دادخواه بودن ، به گناه محمد علی دادخواه بودن که عمری را نهراسیده
جز از خدایش و مستندی در دفاعیاتش نبوده مگر به مستمسک قوانین آیین پیامبر اسلام که مقبول همین
دستگاه قضاست و از هر گرفتاری دفاع کرده و از جان و مال خود مایه گذاشته محبوس شده اید و خدا میداند
که جز خودش چه کسی را توان آن حد از بزرگی است که بزرگی چون شما را از زحمت بند برهاند .

آقای دکتر می دانم هر کجا که باشید چند چیز را از یاد نخواهید برد .
می دانم که در سخت ترین لحظات عمر گرانتان از یاد و راز و نیاز با  ایزد یکتا باز نمی مانید پس لطفن این
حقیر را هم در دعاها و نماز هایتان فراموش نکنید و از رب العالمین بخواهید اگر روزی به سن شما رسیدم
حداقل نیمی از  آزادگی ، آبرو و ایمان شما را همراه زندگی و ذخیره آخرت کرده باشم گرچه و افسوس که
ظرف حقیرم را هرگز توانی نبوده تا از علم و شجاعت و معرفت شما به قدر ذره ای بیاموزم و بیاندوزم  .

آقای دکتر دادخواه از طبع لطیف و ادیب شما خوب سراغ دارم که بدانم در تیرگی محبس بی نیاز از شمع و
قلم  اشعاری خواهید سرود همه در بند آزادی و آزادگی و شرافت و کرامت انسان . محبت کنید با صدای بلند
بخوانید من و ما سعی خواهیم کرد گوش به زنگ  بیتی ، مصرعی ، کلامی از آن را  به خاطر بسپاریم و
چراغ راه بنماییم .

آقای دکتر به افتخار این چند سال آشنایی محضر شما می دانم که بعد نماز و روزه و دعا و بسیار سجایای
اخلاقی که به عنوان مسلمانی واقعی اندوخته دارید تعلیم و تدریس دیگر ویژگی سترگ دیگری است که به
سیاق نبی اکرم از مشاغل این روزگار برای خود برگرفته اید . خواهشم این است که هر زمان و هر کجای این
دنیای هزار داماد که بودید هم باز آموزگار امروز و آینده این سرزمین بمانید شاید آنان که امروز و از سر اقبال
بلند و البته باژگونی این روزگار مستاجر مفتخرند به هم صحبتی و مجالست با شما  هنوز  قدری از روشنایی
برای آموختن صداقت در نهادشان باقی باشد . کسی چه می داند ، شاید آنها نیز شیوه دادخواهی آموختند .


به امید آزادی شما ..  ارادتمند / امید صیادی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ایران 1418، سی سال بعد از سی سالگی انقلاب اسلامی ! 

ایران ، سال 1418
اخبار ایران در چنین روزی : 

صبح
امروز مرد خطرناکی که مشکوک به داشتن وضو بود دستگیر شد . گفته میشود که نامبرده دور از چشم
افراد خانواده اش گاهی از روزها قبل از خروج از خانه با نیت مخالفت وضو میگرفته که با هوشیاری نیروهای
مردمی این عامل استکبار دستگیر و تحویل نیروهای فوق مردمی شد .

گزارشی دیگر حاکی است در اقدامی غافلگیر کننده توسط نیروهای جان بر کف ، یکی از اهالی یکی از
شهرهای اطراف تهران که در اقدامی کورکورانه و بزدلانه در انباری خانه اش نسخه ای از کتاب قرآن نگهداری
می کرد دستگیر شد .
شواهد موجود حاکی از آن است که این فرد فریب خورده طی یک سال اخیر حداقل یک بار قسمت هایی از
این کتاب را خوانده . لازم به توضیح است که این کتاب قرآن در سال 1388 چاپ شده و نگهداری از آن
غیر قانونی است .

از شیراز خبر می رسد که خانمی فریب خورده و با حجاب ! در حالیکه قصد داشت تا با عنوان کردن
مقصدی مجهول به نام " دروازه قرآن" در افکار راننده تاکسی ایجاد تشویش اذهان عمومی بنماید
دستگیر شد .
وی اگر چه اظهار نموده که پس از سی سال به قصد دیدار با خانواده اش از کشوری خارجی موسوم
به " الف " به ایران آمده اما شواهد حاکی از آن است که وی به دلیل اقامت طولانی مدت در خارج از
کشور یقینن تحت تاثیر القائات عوامل استکبار جهانی قرار داشته و به همین خاطر چادر به سر کرده.
تحقیقات در این زمینه ادامه دارد.

در اصفهان نیز اخباری دال بر دستگیری یک زوج جوان که می خواستند در خفا به توسط یک روحانی به عقد
یکدیگر درآیند به دستمان رسیده . بر طبق گزارش ها این زوج جوان در اولین لحظات دستگیری به گناه خود
اعتراف کرده اند و پرونده آنان به همراه مدرک جرم ( روحانی مذبور ) به مراجع ذیربط تحویل داده شده .

و اما آخرین خبر اینکه یکی از عوامل فریب خورده ی استعمار که سی سال پیش از این در اقدامی
ناجوانمردانه در مخالفت با آرمان های ملت غیور اقدام به دادن رای در انتخابات سال 1388 نموده بود سرانجام
صبح امروز در زندان هلاک شد .
خانواده فرد مذبور ضمن ابراز انزجار از اقدامات کورکورانه وی در سی سال پیش از این در اقدامی هوشیارانه
اعلام نموده اند که هیچ نسبتی با وی ندارند .

فکر میکنی سال 1418 نمیشه که اینجوری باشه ؟ فکر میکنی طنزه ؟ فکر میکنی تخیل محضه ؟
نه عزیز مگه هیچ فکرشُ هم می کردی سی سال بعد از انقلاب اسلامی 57 روزی برسه که توی این
مملکت عزیز مردمی رو که به قصد نماز جماعت از خونه بیرون اومدن رو به ضرب چوب و چماق و
مشت و لگد پراکنده و دستگیر کنن ؟
هیچ به مخیله ات خطور می کرد سی سال بعد از انقلاب 57  روزی برسه که شعارهای"مرگ بر روسیه"
و حتی " الله اکبر" توی  این کشور در دسته شعارهای تفرقه برانگیز شمرده بشه ؟!
هیچ تصورش رو هم می کردی که روزی روحانیون سالمند این کشور رو دزد خطاب کنن ، فحش بدند و
عمامه  سرشون روبه زمین بکوبند ؟!
خوب حالا .. یعنی 30 سال بعد از اون انقلابی که مردم این کشور به خاطر حرمت به اعتقاداتشون کردند
همه این تصوراتی که ۳۰ سال پیش همه از محالات محسوب میشدند رو به عینه داریم می بینیم .

آره .. بی تعارف باید چشم باز کنیم و قبول کنیم سی سال گذشته و الان اینجاییم ..
حالا  فکر میکنی اگه سی سال دیگه بگذره به کجا میرسیم ؟؟؟!!!

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده !  

مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که
نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر"
را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها
نباشد !
شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم .
می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ...
هان ؟!  مصادیق گازی چیست ؟ !
حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده :
جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص
داشت و نه حجم مشخص ..
مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین
و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان !
___________________________________________________________________________
درباره الی
درباره الی   "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است .
  این را بنا بر  تجربه شخصی خودم از او
  میگویم .
  آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف
  نه نازک طبع که یکی انسان است دارای
  ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان
  هضم و پذیرش موفقیت را  داشته و دارد . 

  ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به
  حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم
  بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از
  آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر
  است .
  شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در
  عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی
 برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید
  این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن.

 بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است
  بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند .

  در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و
  گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست
  که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی
  ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه
  داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه
  دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی 
  سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند .
  
 "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته
  شوخیهای تلخی هم می کند . 
ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد
لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و  احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب
بگویید اما ..
اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین
پلان فیلم ادامه دارد.
اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها
بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت
درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد !
پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از
تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش .
___________________________________________________________________________
پابلو نرودا ، همشهری مسافر !
" میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای
آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی .
دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان
را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد .
صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا  از "پابلو نرودا " را
از  لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم .

به آرامی آغاز به مُردن میکنی pablo neruda
اگر سفر نکنی ،
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ؛
اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
زمانی که خودباوری را بکُشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
اگر با آدم های جدید صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
ضربان قلبت را تندتر می کنند ،
دوری کنی ...

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا علاقه مندی هایت شاد نیستی  ،
آن ها را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئنی خطر نکنی ،
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز امتحان کن
امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری

//////////////////////////////  پابلو نرودا

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روزهای خاکی که تو نبودی و " گوییدو " تنها دندان عقلش را کشید ! 

گوییدو جان ، منم میخوام ، همه مون میخوایم !
  در فیلم جاودانه و تا ابد ماندگار { هشت و نیم }
  اثر "فدریکو فلینی" سکانسی هست که در اون
  شخصیت اصلی داستان "گوییدو" با  بازی رویایی
  "مارچلو ماسترویانی" غرق در رویایی شیرین  ،
  تمام زنانی رو که طی زندگی با اونها برخوردها
  و ارتباطاتی داشته همه رو یکجا و همزمان در
  خانه و حرمسرا و خدمت خودش میبینه .
  گوییدو ، این مرد مستاصل در تعریف و ترمیم ارتباط
  سُست و شکننده اش با همسر و معشوقه ی
  متاهلش در این رویا هرچه که از زن و زن ها در
  وجودش تلنبار شده رو  بیرون میریزه .
  بر خلاف دنیای آنارشی دهه 60  که در اون شعار
  تساوی حقوق زن و مرد پتک محکم و اولیه برخورد
  با سنت شده بود این تصویر ذهنی _ رویایی و البته
  آرمانی گوییدو از زن ،دلبرانی فرمانبردار و مطیع هست
  که درد تازیانه ها و تلخی تحکم و غرور او رو از عمق
  وجود خواستارند و جز به راضی کردن او نمی اندیشند !
نکته اینکه " گویدو " نماد تمام قد هنرمند روشنفکر و تا حدی متعهد جامعه به حساب میاد اما با
این حال آمال او حکایت از تنفر عمیق و سرخوردگی شدید نسبت به مذهب به عنوان عامل و سدی
در برابر خواست و میل درونی او باعث تضاد "نمای عمومی روشنفکر" با کُنه و ضمیر واقعی او شده .

شاید باعث شرمندگی عده ای { مذکران } باشه اما من بی رودربایستی باید بگم اگر چه ممکنه این
سطحی ترین برداشت از شاهکار استاد فلینی باشه اما خداییش فکر میکنم این رویای نمناک جناب
گوییدو رو خیلی از ما آقایون در گوشه های خلوت ذهنمون حداقل یک بار خواستیم .

بهش میگم جون دلم .. این همه دل توی دنیاست چرا .. یه کدوم مثل دل خراب صاب مُرده ی من ..
پا پِی ِ زن های خوشگل نمیشه .. نه دیگه .. نه دیگه .. نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...

______________________________________________________________________________
دندون عقل
کشیدمش ، دندون عقلمُ میگم . یک چهارم از این حجم صدفی سولاخ شده بود .. اصطلاحن کرم خورده بود.
درد نمی کرد اما ترسش .. ترس از اینکه یهو درد بگیره شده بود مالیخولیای ذهنم .
یادت هست پارسال پیارسال نوشته بودم یه شب نصفه شبی از درد دندون از خواب بیدار شدم ؟ نوشتم
گشتم تو نت یه دکتر بنده خدایی که مثل این آدم با کلاس های خارجکی شماره موبایل ش رو گذاشته بود
توی وبلاگش ساعت سه و نیم نصف شب از خواب بیدار کردم که دُکی جون دستم به خشتکت
دارم میمیرم از درد ؟!
این دفعه هم ترس داشتم اونجوری یهو نصف شبی دستم از آب و آبادی کوتاه دردش دیوونه ام کنه ..
گفتم بهتره قبل اینکه اون منو سرویس کنه من غافلگیرش کنم .. کردم ..
یه دوستی تعبیر توپی داد ..
گفتم دندون عقلمُ کشیدم ..
گفت : آهان .. چیزی که بود ، اما نبود ! ....... {{ گرفتی منظورشُ جون من ؟! }}

  کندوی کامت را بیار ، بر کام بیمارم گذار  . . . .   تا جان فزاید کام تو بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
______________________________________________________________________________
وقتی نیستی
خواب دیدم اومدی نشستی روبروم .
اخم کردم ..
خُلقم تنگ بود از دستت ..
گفتم .. گفتم یعنی چی همینجوری میزاری میری ؟
میبینی که وقتی تو ، همین تو یه نفر نباشی دنیام خالیه.
گفتم .. گفتم وقتی تو نباشی حتی تلفن این خونه ماهی
یه بار هم زنگ نمی خوره .. زنگ در خونه که دیگه رسمن
بازنشسته است .
گفتم .. گفتم ( با اخم و تَخم )  تو که میدونی وقتی تو
نیستی میشم ساکت ترین و فراموش شده ترین آدم دنیا
که این هوا خاک میشینه روش وقتی نباشی تازه اش کنی ..
تو اما ... مثل همیشه خندیدی ..
گفتی .. گفتی خوبه که .. تازه میشی مثل عتیقه ها ..
عزیز .. با ارزش ..
شاکی شدم زیاد ..کفرم در اومد .. پاشدم در رو باز کردم و با انگشت اشاره کردم : اصلن گمشو بیرون .
اخمات .. همون اخمای نازت که دیوونه ام کرد واس یه عمر .. رفت تو هم .. پا شدی تا تو هم بری  ..  
اما .. اما یهو جلو پاهات زانو زدم ..
گفتم .. گفتم حالا .. ببین فقط ،، فقط قبل اینکه بری بزار یه بار دیگه .. و فقط همین یه بار دیگه ببوسمت ..
بعدش برو ،  ....  برو اما ،  اما  دیگه تنهام نزار .
خندیدی ..
از خواب پریدم ..
                        تو به میخونه نرو عزیز من ، من برات قصه ی مستا رو میگم
                       مثل رقاصه ی معبدا میشم  ، سِر عشق بُت پرستا رو میگم

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اس ام اس شرافتمندانه / انعکاس در چشمان طلایی 

اس ام اس شرافتمندانه
شصتاد خط  نوشتم تا از کنار و اشارت به فیلمی برسم به اینکه { شرافت چیز خوبیست } .
خوب چه مرضی است عزیز من ؟ خودش را ، جان مطلب را همین اولش می گویم خلاص .
عزیز من ، برادر من ، خواهر من ، دوست من ، .... شرافت چیز خوبیست .
شرافت حلقه مفقوده این روزهای ماست .
ما که می گویم یک اجتماع هفتاد میلیونی مد نظرم است نه یک حکومت ، نه قسمتی از یک ملت و نه
یک نظام ... همه را می گویم که این شرافت را جایی همین اطراف گم کرده ایم.
دروغ که از این درب وارد شود شرافت از آن درب رفته است و ما امروز بیش از هر زمان دروغ می گوییم
و دروغ می شنویم  آنقدر که دیگر هیچ کداممان را حوصله و قدرت تشخیص این دو از یکدیگر نیست
و این ، همین بی اهمیت بودن تفاوت دروغ از راست سر آغاز  همه بدبختی هاست . همه بدبختی هایی
که متاسفانه ما در آغاز سراشیبی تند آن قرار داریم .
ایکاش هر کسی که می خواست وارد امر سیاست شود این قدر راحت این اصل مهلک ِ جهان سومی را
نمی پذیرفت که حرامزادگی و دروغ گویی رکن و اساس سیاست پیشگی است .
در فرهنگ ژاپنی معمول بوده و هست که اگر مردی ، سیاست مردی رسوا شود در تنهایی خودش اقدام
به خودکشی دردناکی می کند تا به وسیله این تادیب بتواند حداقل شرافت ممکن را با مرگی صعب برای
خود بخرد.
به این فکرم که اگر چنین رسمی در ایران ما جاری و ساری بود اصلن کسی جرات سیاست پیشگی را
داشت ؟ ، یا نه این دغل مردان و کریه زنان سیاست کار برخاسته از کنار ما قوم عافیت طلب قید خطر
کردن با جان و ناموس و آبروشان را می زدند و می گشتند پی دُکانی و دکه ای و حتی فکر لبخند زدن و
آیه قرآن خواندن اما با کف دهان و خشم کفر گفتن و خون ریختن و بند بستن خلایق را هم به مخیله راه
نمی دادند؟! 
 SMS
حالا اگر در کنار این تحقیق و تعریف شرافت بخواهم نگاهی به خود بکنم باید بگویم تصمیم گرفته ام دیگر
و هرگز از سیستم اس ام اس تلفن همراهم مگر در موارد ضروری و ناگزیر استفاده نکنم .
شاید بی ربط به نظر برسد اما همیشه عمده مبلغ قبض تلفن من مربوط بوده به اس ام اس هایی که در
تیراژ بالا برای دوستان می فرستادم.
و حالا اگر قرار باشد خارج از تفکرات گوسفندی و بزغاله ای که حضرات درباره من و ما کردند عمل کنم
جز این که گفتم انجام نمی دهم تا مبادا خیال خوششان گرم باشد از اینکه هر زمان هر غلطی که دلشان
خواست می کنند و آب از آب تکان نمی خورد . نه .. دیگر از اس ام اس استفاده نمی کنم تا حداقل قوانین
شرافتمندانه ممکن را در حیطه خودم رعایت کرده باشم و از دوستان هم خواهش می کنم این حداقل را در
مورد من رعایت کرده و از فرستادن اس ام اس های غیر ضروری خودداری کنند .
این کمترین ارزشی است که برای خودم قائلم تا پایبند باشم به همین کم رمق ترین شرافت بجا مانده از
پس گند کاری های رنگ به رنگ حضرات که دورتر از نوک دماغشان را نمی بینند .
خُب ... همه آنچه را که می خواستم بگویم همین بود .
حالا دیگر اگر مقاله زیر را که صرفن سینمایی است نخواندید هم نخواندید . 

لینک  از سایت تابناک :
(( پیامهایی که راه اندازی دوباره سیستم پیام کوتاه به ما داد ))
این را حتمن بخوانید.هر اس ام اس شما را چند بار ارسال میکنند تا خسارت مخابرات زود جبران شود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                       دبورا کر در صحنه ای از یک ماجرای بیاد ماندنی

                                             انعکاس در چشمان طلایی *

باید واجد چیزی بود تا توانایی بروز و انتقال اون رو بی هیچ تعریف و تبلیغی و فقط به واسطه ی مغناطیس
ذهن به دیگران داشت .
منظورم اینه که هیچ بازیگری حتی حاذق ترین اونها هرگز توانایی بازی در نقشی رو نداره که کم یا قسمتی
از کاراکتر نقش رو در وجود خودش نداشته باشه و اگر بازیگری دست به چنین ریسکی بزنه مطمئنن نتیجه
از قبل محتوم و محکوم به شکسته .
An Affair to Remember   اخیرن فیلم " یک ماجرای به یاد ماندنی " رو دیدم .
  فیلمی رمانتیک و شیرین محصول سالهای طلایی هالیوود با
  هنرمندی "دیورا کر" و "کاری گرانت" .
  بیش از اونکه بخوام از هنر بازیگری این دو چیزی بگم اشاره
  به خلوص شخصیتی اونها و انتقال این وجه شخصی به نقش
  توسط این دو بیشتر مد نظرم هست.
  یک زن و مرد همسفر در کشتی که به سمت آمریکا در حرکت
  هست با هم آشنا میشن .
  طبق اصول اولیه و اصلی امروز هالیوود و حتی ذهنیت های
  خلاق نویسندگان ، لوکیشن چنین برخوردی خوراک چندسکانس
  داغ عاشقانه خواهد بود برای پیشبرد داستان .
  اما اونچه که در فیلم میبینیم به تمامی پرهیز شرافتمندانه از رخ
  دادن یک اتفاق { حالا دیگه نرمال } در عرصه روابط زن و مرد
  هست اونهم در حالیکه همه ناظران و آگاهان این رابطه
  پیشاپیش چنین ذهنیتی رو دارند .
خوب منظورم از آوردن این سطور این بود که اگر "کاری گرانت" و "دبورا کر" در دنیای واقعی فاقد اون
شرافت رفتاری بودند مسلمن بازی اون ها در چنین نقش هایی تا این حد ملموس و پذیرفتنی نبود .
امری که در فیلمی مشابه ( کنتسی از هنگ کنگ ) و بازیگران شهیر اون (مارلون براندو و سوفیا لورن)
حتی توان نزدیک شدن به سایه های بازی گرانت و کر  رو هم ندارند چرا که شناسه های ظاهری و
قرادادی سـکــسـی این دو فراتر از معصومیت چنین نقشهایی بود .
بر خلاف براندو و لورن ، کاری گرانت و دبورا کر در عالم واقع هم جدا از اینکه به عنوان سوپر استارهای
هالیوودی زمان خودشون صاحب ارج و قربی در حد کمال بودند اما با این وجود هرگز پا رو از چارچوب های
اخلاقی و حریم خانواده فراتر نگذاشتند . بر خلاف دو نفر قبلی از ازدواج های متعدد در کارنامه اونها خبری
نیست و تقریبن هر دوی اونها بیست سال پیش از مرگ از فعالیت در سینما استعفا دادند تا بیشتر به
زندگی و خانواده بپردازند .
* عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی است با بازی مارلون براندو
نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

امیدوار باشید  

امیدوار باشید

این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد .
می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و
از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن  بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به
اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به
همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از
شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این
مطلب  را نخوانید .
بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص
شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی
باشد هم مد نظرم نیست .
منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان
گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس
پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! )
پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت
بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید.
کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش.
مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک
بزرگی است .
یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه
می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید
با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید..
مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی
بینی تان بردارید !
باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است
اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد  و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم
و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود )
انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید .
جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص
عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم )
در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم .
در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من
به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد .
دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ...
آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه
برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما !
او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب
"مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس
تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید
تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش
کردیم :
_ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟!  آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ،
خر ، خر ...
راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم  آن موقع که از بیخ عرب تشریف
داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط
از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر
کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد
و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را
به نشان ندامت تکان داد ..
و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم :
_ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!!  اَند  یو همین خر که  یو سی  ... !!
مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه
سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت :
_ یس .. آی هوپ سو  یو سی توُ ! ؟

                     داد درویشی از سر تمهید              سر قلیان خویش را به مرید
                     گفت که از دوزخ ای نکو کردار          قدری آتش به روی آن بگذار
                     بگرفت و ببرد و باز آورد                   عِقد گوهر ز دُرج راز آورد
                     گفت که در دوزخ هر چه گردیدم       دَرَکات جهیم را دیدم
                     آتش و هیزم و ذغال نبود                اخگری بهر اشتعال نبود
                     هیچ کس آتشی نمی افروخت        زآتش خویش هر کسی می سوخت
نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا .... 

جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا ....

باوری تقریبن جهانی وجود دارد در باب جاودانگی اساطیر که مبتنی است بر جوانمرگ شدن ایشان
به نوعی  که آنها  را فنا ناپذیر و ابدی جلوه میدهد .
با جوان مرگ شدن یک شخصیت محبوب و یا سرشناس فی الفور تجمیعی از رمز و رازها و افسانه ها
تمامی زندگی او را پوشش می دهد آنچنان که حتی نزدیکان و آگاهان زندگی او نیز علیرغم  کوششی که
عمدتن نخواهند کرد قادر به روشن کردن زوایای دور این باورهای رایج  نیستند چرا که میل و خواست
عمومی راغب به پذیرش وجه خشن و خارج از فانتازیای واقعیت نیست و بنا به میل خود چیزی ورای
"آنچه قابل قبول تر " است را جستجو می کند تا حداقل تفاوت و دلایلی را برای اینکه چرا همه اسطوره
نمی شویم بیابد و خود را تطهیر کند و در این باره چه چیزی بهتر از همان رمز و راز اسرار آمیز که 
مبتنی بر تخیلات شخصی افراد است و در نهایت در مدت زمانی چند رشته رشته های این ذات تخیل ساز
دچار همگرایی وهم سویی عمومی می شود و نهایتن تبدیل به سبقه غیر قابل اثبات و البته غیر قابل رد
مختص اسطوره می گردد .
ذات عموم وجهه ای را به اسطوره می بخشد دلخواه خود ،  پس در اولین قدم اقدام به  فراموشی تمامی
بدی ها و خباثت های ذاتی معمول انسانی مستتر در اسطوره جوانمرگ شده می کند .
فرقی نمیکند این جوانمرگ  یکی از بستگان دور یا نزدیک شما بوده باشد یا جان لنون . به هر حال شما
اسطوره خود را می خواهید پس او را از جایگاه فردی عادی به رتبه بلند مرتبه اسطورگی نائل می کنید و
در این راه همیشه چهره شاد ، مهربانی ها و دوستی های او را به یاد خواهید داشت و نه روزهایی را که از
هم مکدربوده اید و احتمالن حرفها و یا افکاری ناپسند و غیر دوستانه در مورد یکدیگر روا داشته اید .

به این ترتیب همه ما از آلبوم آخرین تصاویر ذهنی مان بهترین های او را انتخاب میکنیم و همواره سعی
خواهیم داشت  تا همین "بهترین تصویر ذهنی ممکن " را بک گراند یاده ی او کنیم .
و البته تعریف غالب و قالب این بهترین تصویر ذهنی ممکن برای ماندگار کردن اسطوره چندان دشوار نیست
چرا که خصیصه های تقریبن مشترکی را در سرتاسر جهان شامل می شود که البته اولین و بزرگترین آنها
اصل جوانمرگ شدن است .
عیسی مسیح ، سیاوش ، میرزاده عشقی، جان اف کندی، فروغ فرخزاد، امیلیا ارهارت، غلامرضا تختی ،
جیمز دین و یا حتی سیروس قایقران و آیرتون سنا
همه و همه قبل از آنکه "بهترین"های زمانه خود باشند به
دلیل جوان مرگ شدن و یا به کلامی دیگر به خاطر پیش از رسیدن به سن معمول و قابل پذیرش برای مرگ
معمولی در زمانی معمولی  تبدیل به اسطوره های ماندگار اعصار شدند .

از همین دست اشخاص مشهور که در روزهای اخیر به خیل اسطوره های تا ابد ماندگار پیوست هم یکی
"مایکل جکسون" است که پیش از آنکه موعدش برسد و کسی منتظر شنیدنش باشد شعله جانش خاموش شد .

جکسون هر چند که سالیانی پیشتر عمده قله های قابل ممکن اسطورگی را فتح کرده بود اما از تمام وجوه
مشترک اساطیرتنها همین مرگ ناگهانی را کم داشت تا همچون سلف و پدر زن سابق خویش " الویس پریسلی"
در زمانی بمیرد که کمتر کسی انتظارش را داشت .
بالشخصه از شنیدن خبر مرگ او تعجب کردم اما شوکه نشدم چرا که همانطور که شرحش رفت از لوازم
مکمل یک اسطوره مرگ در جوانی است و در دنیای مُد و مدیا  البته که پنجاه سالگی سن بلوغ حرفه ای یک
هنرمند محسوب میشود اما مایکل باید می مُرد تا از این قانون نانوشته ی باشگاه اساطیر تخطی نکرده باشد .

با فاصله ی زمانی اندک در این سوی مرزها  البته ما نیز شاهد رخ نمودن اسطوره ای بودیم که اگرچه تا پیش
از مرگ نه سرشناس بود و نه محبوب اما با مرگ ناگهانیش یک شبه تبدیل به نماد آزادی خواهی و خون دادن
در راه آزادی ملتی شد که از تمام وجوه یک اعتراض در سطح جهانی تنها نماد قهرمانانه اش را کم داشت و
البته با مرگ دلخراش این دختر جوان نماد گمشده اش را یافت .
چهره  جوان ، زیبا و مهربان او با تصویری به شدت دلخراش از لحظه جان دادنش با چشمانی باز که سر فصل
تمام خبرهای تصویری مربوط به جریانات اخیر ایران شد به قدر کافی برای اسطوره شدنش برای ملت امروز
ما کفایت می کرد فارغ از اینکه خود او قدر مسلم هرگز چنین شهرتی را در چنین زمانی نمی خواست .

همانطور که در خطوط ابتدایی مطلب اشاره شد این عموم مردم هستند که اسطوره خودشان را با روایات خودشان
می سازند و در این باره حتی اگر تلاشی درباب تغییر این باور صورت بگیرد پیشاپیش محکوم به شکست است
چرا که برای مردمی نیازمند قهرمان ، نیازمند اسطوره  وجه واقعی و یا حتی میل باطنی شخص اسطوره شده
کمترین اهمیتی ندارد و بی هیچ شائبه ای باید پذیرفت که هیچ کدام از اساطیری که نامشان برده شد در عمق
وجودشان میلی برای این اسطورگی نداشتند اما این را هم باید در نظر داشت که اصل و اساس اسطورگی شان
جز با مرگ شان فراهم نمی شد .
مرگی که مطمئنن انتخاب خود آنها نبود بلکه آنها بودند که انتخاب مرگ شدند تا اسطوره شوند و جاوید بمانند .
_______________________________________________________________
توضیح :
عدم اشاره به نام شخص مشخص در دو پاراگراف نهایی تعمدی و به خاطر پرهیز از استفاده متنی از
مرگ یک انسان برای تکمیل و یا بهانه برای نوشتن یک مطلب است .
باید گریست و خفه شد آن زمان که مرگ دلخراش انسانی در نزدیکی ما و به آن شقاوت محلی
باشد برای نوشتن و سیاه کردن این صفحات . مهم جان عزیز او بود که از دست رفت .
  
نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شبانه  

شبانه

یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب
،
منو می بره کوچه به کوچه ، باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا ، اونجا که شبها پشت بیشه ها ،
یه پری میاد ترسون و لرزون ،
پاشو میزاره تو آب چشمه  ، شونه می کنه موی پریشون .
یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب ،
منو می بره ته اون دره ، اونجا که شبها یکه و تنها ،
تک درخت  بید ، شاد و پر امید ، میکنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون ، 
به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون .
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب  ،
منو می بره از توی زندون ، مثل شب پره با خودش بیرون
می بره اونجا که شب سیاه  ، تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می کشن  .
تو خیابونا سر میدونا :
عمو یادگار ، مرد کینه دار  ، مستی یا هوشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟

: مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر ،
 خوابیم و بیدار شهیدای شهر ،
آخرش یه شب ماه میاد بیارون ، از سر اون کوه ، بالای دره 
روی این میدون ماه میشه خندون ..
یه شب ماه میاد .
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
احمد شاملو / 1341

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! 

یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که :
من اگر تاکید کردم "حفظ جان دوستان و همشهریان و مردم { عموم مردم } اولویت دارد نسبت به هر
مورد محل مناقشه دیگری در جریانات اخیر
" ، این دلیل بر اعلام تبری و فاصله گرفتن من از خطوط فکری
و ایده آل های ذهنی که عمری را در تعقیب و دسترسی شان سر کرده ام نیست .
هشدار به حفظ امنیت دوستان و جمهوریت نظام که هر جفتش این روزها گویی از طرف حضرات عدالت
محور و چماق پرور  به پشیزی نمی ارزد یک چیز است ، آزادگی و صراحت بیان به خاطر دست نکشیدن
از ایده آل های این دو روزه عمر  که قصد بر حماقت بار گذراندنش ندارم چیز دیگری .
این را به آن جهت گفتم که متاسفانه در این چند روز که به خاطر سرعت حلزونی اینترنت که حاصل
زحمات شبانه روزی برادران عزیزمان در "وزارت مخابرات دولت رایحه خوش خدمت" است ناچار شدم از باز
گذاشتن قسمت نظرات این صفحه پس دُر فشانی ها ( بخوانید عقده گشایی ها ) ی محدودی به ثبت رسید
که نشان میدهد صاحبین خطوط معجوجش معدود بی سوادانی ابله و احمقند که چون باد سودایی و بی بنیاد
این روزهای رهگذر به خشتک گشادشان خطور کرده ، ظن قدرت نمایی شان به ضرب و زور چماق و گزنک  و
فتح الفتوح حرمسرایی ِ صندوقات وزارت کشور کردنشان رنگ و زنگ واقعیت را همچون خلف خوشحالشان از
ضمیر رمال شان پرانده و متصور شده اند که :
بله البته ما فلز مغزان بی آبرو به یُمن و برکت حضرتش در فضای سایبر و نت هم اگر یک دو سه روزی بادی
در دهیم  فارغ از اینکه از کدام ناحیه باشد همین قدر که صدایش پرده گوشی را بلرزاند حتم  که حساب کار
دستشان خواهد آمد !
خطاب به این بد رقصان جدید الورود راحت بگویم :
 ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست ! عرض خود میبری و زحمت ما میداری ..
برادر و خواهر مغز شسته که از این سطور جز نقاشی آن را تمیز نمی دهی و به برکت تسهیلات مسجد
محل خوشحالی از کشف کامپیوتر و نت و وبلاگ و کامنت نویسی در میانه سال 2009 ! ، یک وقت گمان
ناپاکت نبرد که من و ما لحظه ای از مطالبه حقیقت جاری این روزها دست خواهیم شست و فراموش کار
خون های پاکی که به ناحق بر زمین ریخته شد کنج امن می طلبیم .
شرط عقل ما نه سر در مقابل چماق چماقداران بی عقل گذاردن که رسوا کردن معلمان بی تدبیرتان و در
بوق عالم کردن بی عقلی شماست .
باشد که نسل پس از شما را چشم حقیقت ببخشیم ورنه بر زدودن زنگار روح شما که دیگر امیدی نیست !

من نیز بی هیچ پرده پوشی و فرافکنی کماکان همانم که بودم .. همان کمترین خاشاک .. اما نه در نگاه تو ..
که من و ما بزرگی خود را در عظمت نگاه دیگران یافته ایم و می دانیم که هر چه پروازمان بلندتر ،در چشمان
کور شما ابلهان کوچکتریم  ..
پس دیگر چه باک از نگاه سفیهانه تان که به خدا قسم شما گول منگان گوج پشت ، نیم از این کم که گفتم
درک نتوانید کرد ، بس که نادانید !
_____________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________
حکایت آن پادشاه که حلال زاده بود !
آورده اند که روزی دو طرار به شهری اندر شدند و چون از فنون و صنعت هیچ نمی دانستند به حیلتی به
خدمت شهریار رسیده وعده کردند که اگر مزدی قابل مشمول شان شود برترین جامه پادشاهی زیب تن
او کنند.
پس شاه آن سامان دستور بداد به تهیه آلات بزازی و خیاطی و جمله اسباب آسایش اینان فراهم بکرد .
پس از چند روزی پادشاه همراه خدام و بزرگان امر به خیاط خانه اندر شدند تا از  به سامان رسیدن
برترین جامه پادشاهی در عالم آگاه گردند لکن دیدند که دو حیلت گر بزاز نما !  دوک نخ ریسی بدون نخ و
چرخ خیاطی بدون پارچه را دوره کرده اند و چنان به جهد مشغولند که گویی طاقه طاقه پارچه در میان
است . 
پادشاه از آن حال آشفته ماند و وزیر اعظم مردان را خطاب داد که ای ابلهان این چه حال است ؟!
آن دو تعظیم بلند داشتند و عرض کردند که شهریارا ، این نخ که می بینید ! از غوزه پنبه ای مرغوب و
مخصوص است که  جز حلال زادگانش آن را نتوانند دید پس این پارچه که در چرخ است نیز برآمده از همان
نخ جز به چشم حلال زادگانش نیاید و فی النهایه آن لباس که بدوزیم جز در چشم حلال زادگان رخ ننماید.

تا دو مرد حیلت ساز این بگفتند شاه و کابینه فی الفور و فی المجلس زبان به تحسین هنر خیاطان
گشوده از ترس انگ حرام زادگی یک سره در مهارت خیاطان و زیبایی و لطافت پارچه ی حلال زاده بین
سخن گفتند .
دو مرد خیاط نما ! چند روزی بر همین منوال خرج خود ستاندند و دست در هوا تکان دادند و وانمود بکردند
که جامه می بافند برترین جامگان شهریاران عالم .
چون روز موعود رسید مزد خود به کفایت و ملزم به انعامی گزاف ستاندند و جامه دانی مرصع را که قبای
حلال زادگی در آن پنهان بود به خدمت شهریار فرستادند .
شاه و جمله درباریان به محض گشوده شدن صندوق جامه دان هیهات گفته سخن ها در مدح هنر خیاطان
که اصالتن حلال زاده بودند که توان دوخت این برترین جامه عالم داشتند بر زبان راندند .
به میمنت تهیه برترین جامه عالم پادشاه دستور بر جشن عمومی صادر نمود و ملبس به لباسی که
نبود و نداشت در راس هیئتش قدم به کوچه گذارد تا جمله مردمان شهرش جامه حلال زادگی وی
ببینیند و ناچار همه رعایا شهادت دهند که جمله حلال زادگانند .
اما ناگهان در آن میانه کودکی خُرد که از دیدن عورت پادشاه در آن حال به حیرت مانده بود و البته که
چون بزرگان نقش کردن نمی دانست فریاد بر آورد : پس چرا این حلال زاده لخت است ؟!
____________________________________________________________________________
توضیح :
هرگونه تشابه میان نقل بالا که منشاء تاریخی دارد با وقایع تاریخی معاصر از قبیل دیدن هاله نور و
یا نتایج انتخابات اخیر اتفاقی و زاییده اذهان بیمار عده ای معلوم الحال اغتشاش گر است و نگارنده
ضمن اعلام انزجار از این گروه صرفن روایتگر دست چندم یک افسانه تاریخی است .
از معدود خواننده نما هایی که البته حساب شان از عموم خوانندگان صدیق این صفحه جدا ست و به خاطر
تبلیغات مسموم رسانه های بیگانه { به خصوص آن بی بی سی مادر قهقهه و آن "وی. او .ای" خار مامان
فلان } نمی خواهند این توضیحات را باور کنند دعوت می شود به جای گردن کشی و قلدر مآبی و تحریک
عامه به قانون گریزی به قانون احترام بگذارند و در یک اقدام مذبوحانه که انشالله تعالی پیشاپیش محکوم
به شکست است شکایت خود را در صفحه اول بلاگفا و در لینک "گزارش تخلف" به مدیریت سایت ارائه کنند
تا طی دو سه سال آینده در اولین فرصت بررسی شود . باشد که همه حلیم و قانون مدار بگردیم انشالله !

نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |