تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! 

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !

ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد .
با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه
گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه .
بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که
خوب اين هم مي ارزه..
بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که
خوب اينم مي ارزه ...
بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ...
بعد ...
خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و ....
وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟
اين بابا هم  شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ...
افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! 
يارو پرسيد کجا رو  ؟
افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا
هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني !
طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم !
 
جناب دزد  حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب
 " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب
 صفحه ای دارند پر از مطالب من !! 
 دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از
 مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان 
 " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست
 و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا
  من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و  هم  
 لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام
" دزد " مشخص کرده بودم رو بردار  .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت
استفاده کنم .
منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من
تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم .
برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد
من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی
نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع
بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه .

اما اخيرن درکمال تاسف حضرت  دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از
مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟
و دیگری که از اشعار من هست رو  با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه
سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی
خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب "
رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ...

براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ...
خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان
در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل
جریان چیه .
اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از
احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده
خدمت جناب آقاي " آمونیاکدزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي
شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي
ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم
فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي
دفعه پيش از دست دادي و .... .
به هر حال برات متاسفم جناب  دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که
نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت
که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت
هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد
يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح
رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود !
جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند :
در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و
متعلق به وبلاگ بنده است .
واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که
نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده  اصلن واسه چي مياد
توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟!
توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي  آمونیاک" به عنوان تصویر خودش
در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه
که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو
محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان ..

بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟  تو خودت محدودي از بيخ !
نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ما مسافران این بازار مکاره  

 ما مسافران این بازار مکاره
 
جمشید لایق "جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم
 لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا
 سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان"
 و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی
 فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه
 کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت  او در این 
 سریال به ذهن خواهم سپرد .
 لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود
 که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی )
 غارت شده بود .

وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ،
روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد :
 قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو
غارت کرد ..
بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست ..
اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد .
بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود
دم عمیقی از چپق گرفت  و  بعد  لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با
چشمان باز مُرد !
و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید :
قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟
خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک
جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه .
اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه
و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول  بودم ساناز زنگ زد ..
فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟
ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!!  و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم
کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم ..
ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید
سوژه یکی از اذیت های متداول من شده !
به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید .
انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه
اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش!
ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز
قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله
این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو ..
باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت
پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم
دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به
روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب
رفتن نداشت !
وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای
گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟
ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند :
نخیر .. کار همسرم هست  ...
و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد ..
لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا..
میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال
و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟!

در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و
همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن
سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند
مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم .
حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن !  

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کــافــه فــرانـسـه  

کــافــه فــرانـسـه
وقتی توی غروب سه شنبه آبانی ترافیک از میدون امام حسین تا نزدیک های انقلاب دیوونه ات
کرده ..
وقتی پاهای خشک شده ات از جلو حبس شده به صندلی راننده و از سمت راست خشک شده از
ترس لمس ناغافل پاهای خانومی که موقع سوار شدن نامزد رفیق نیمه راهش کرایه اش رو حساب
کرده  ...
وقتی هوای گرم و خفه کننده همراه بوی بنزین سهمیه بندی شده حبس شده توی تاکسی فکسنی
و مردم بیرون همه دارن تند و تند از زیر لطافت طبع بارون فرار میکنن .
وقتی بعد چهل و پنج دقیقه توی ماشین جمب نخوردن و حرف نزدن کلافه میشی و نمیدونی برای
بار چندم زیر لب نچ میگی تا یکی یه زری بزنه و بشه دو کلوم حرف زد و از بخت خوشت هیشکی
نا نداره چیزی بگه ..
وقتی آلارم مغزت دلنگ دلنگ صدا میکنه که آی عمو .. از آخرین سیگار که کشیدی بیشتر از یک
ساعت گذشته ...
وقتی از همه اینها که خوندی و حس کردی در حد انفجار هسته ای کلافه ای و قاطی ...
وقتی تاکسی که با سرعت لاک پشت داره حرکت میکنه برای بار سوم پشت چراغ قرمز خیابون
ابوریحان متوقف میمونه ...
وقتی از سر همون کلافگی شیشه ماشین رو میدی پایین و تصویر های بیرونی از اون حالت
نامشخص پشت شیشه بارون خورده بیرون میان و شکل میگیرن ...
وقتی یهو اون طرف چهار راه چشمت میخوره به تابلوی "کافه فرانسه" ...
وقتی یه سوال ته ذهنت شکل میگیره که از آخرین باری که توی اون کافه چیزی خوردی چند
سال گذشته ؟
وقتی از خودت بدت میاد که متوجه میشی حداقل دوازده ساله که هر روز از صد متری این کافه رد
شدی و یادش نیفتادی ...
وقتی ناگهان از خودت میپرسی که آخه توی این قوطی کبریت خفه خونی چه غلطی میکنی ؟

یهو این میشه که با عجله کرایه راننده رو میدی و از همون درب سمت چپ میپری پایین و میری اون
سمت خیابون و جلوی کافه وا میسی .. اول عکس میگیری ؛ و بعد با قدم های شمرده ،  آروم ،
مطمئن و پر طمانینه طوری انگار که زیباترین دختر این خیابون توی اون کافه انتظارت رو میکشه و تو
قراره تعمدن تاخیر کنی تا بیشتر دلواپست بشه میری داخل ..
درب کافه رو که باز میکنی ریه هات که همین دو دقیقه پیش تازه پر شده از هوای نمناک عصر آبانی با
ولع خاصی همه عطر قهوه ی جاری تو هوای کافه رو میبلعه ..
یاد خیلی چیزا میفتی ... یاد هر چی که با بوی کافه و بوی قهوه مشترک بوده ...
یاد خیلی چیزا .. خیلی کسا .. یاد آدمهای دور .. یاد روزهای نزدیک .

کافه فرانسه  همه چیز همون شکلیه که واسه آخرین بار
  دیدی ..
  شاید تنها کافه ی تهرانه که مشتری هاش
  همیشه ثابت و سرپا وای میسن و قهوه
  میخورن و گپ میزنن و بر خلاف تمام
  کافه ها میز و صندلی واسه نشستن
  نداره اما هر کس که میره داخل انتظار
  تنها چیزی رو که نمیکشه دیدن یه صندلی
  واسه نشستنه  .
  اصلن همه خاصیت این کافه .. همه موندگاری
  و همه عزت ش به همینه که همیشه مثل
  همیشه ی خودشه ..
  جدید نمیشه ، تجدید نمیشه چون با اصالته و
  به تجدد نیازی نداره .. 

رنگ سنگها ... مدل یخچالها .. دیوار کوبها و حتا مرد صندوقدار .. همه همون شکلی هستن که بودن .. 
همون شکلی که باید باشن ..
شاید باورت نشه اما مشتری ها هم همونا هستن .. راحت میشه توی چهره اون دو تا خانوم پنجاه ساله
که اون کنار دارن نم نم قهوه شون رو هورت میکشن و مشخصه که دارن پشت سر اون آقای کراواتی که
هنوز کت و شلوار دوخت سال پنجاه و هشت خیاطی نیاگارا تنشه حرف میزنن خوند که از همون 30 سال
پیش که دانشجوهای خوش بر و روی دانشگاه تهران بودن تا همین الان پاتوقشون همیجا بوده ..
تصورشون کردم ...
سی سال پیش ...
این دوتا زن جا افتاده چه دخترای شر و شوری بودن .. اعلامیه .. تظاهرات ... جیغ ....
و حالا .. اون گوشه وایسادن و دارن قهوه شون رو هورت میکشن ...
اصلن میدونی چیه ... کل اون قسمت .. منظورم از اول ابوریحان تا سر شونزده آذر یه جورایی انگار زمان
متوقف شده باور کن .. همه چیز انگار توی سالهای پنجاه و نه و شصت ... تو حال و هوای انقلاب فرهنگی
 گیر افتاده و مومیایی شده ...
اون قسمت از خیابون انقلاب .. کافه فرانسه و سینما سپیده و دانشگاه تهران  همشون همین حال و
هوا رو دارن ...
یه کمی که توی کافه چرخ میزنم و آدم ها رو رصد میکنم بلاخره رضایت میدم برم سفارش بدم ..
یه شیرکاکائو با دو تا شیرینی تر ... هزار وصد تومان انصافن ناقابله واسه استفاده از اون تاریخ زنده ی
فرهنگی نوستالژیک این خیابون ..
حس می کنم شدم یه قسمت از تاریخ ... مثل کتاب های زیراکسی دستفروش هایی که بیرون کافه
بساط کردن انگار دلم می خواد جا بگیرم تو قاب عکس یادگاری متعلق به تاریخی که مال من نیست و
توریست پر رویی بودم  تو خیالش که حالا ادعای شراکتش رو میکنم .
دارم کم کم شیرکاکائوم رو مزه می کنم که گوشیم زنگ میخوره ... از وقتی آهنگ " امیلی " از
"یان تیرسن" رو ملودی گوشی گذاشتم هر وقت زنگ میخوره اکراه دارم از جواب دادنش بس که این
آهنگ قشنگه اما این بار دوست نداشتم با تداوم صدای دیجیتالش کهنگی فضای سالهای دور رو بیشتر
از اون بهم بزنم .
.. پردیسه .. بهش میگم نوشتمش .. قراره چاپ بشه .. انشالله که بشه ...
قطع که میکنم .... زیر لبم ...  اونجور که هیچ کدوم از ارواح دانشجوهای شر و شور دهه پنجاه و شصت
دانشگاه تهران که مطمئنم هنوزم پاتوق شب های پاییزیشون کافه فرانسه است نتونن بشنون با خودم
میگم :
البته ... بعیده که چاپ بشه .. به هر حال واقعیت اینه که الان سال هشتاد و هشته !
_____________________________________________________________________________
پ . ن
کافه فرانسه تاسیس به سال 1344 واقع در ضلع جنوبی تقاطع خیابان های ابوریحان و انقلاب یکی از
قدیمی ترین کافه های مدرن تهران و از پاتوق های اولیه نحله های روشنفکری و دانشجویی است .
نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید  

نه ، نمی شه با مهتاب جنگید

آی آدم ها که بر A D S L و شارژ اعتباری نشسته شاد و خندانید ، یک نفر در بی ارتباطی دارد
می سپارد جان !
جانا حدیث قطع و یک طرفه شدن تلفن که دیگر حدیث مکرر ماست و این یاهوی قُـرمـساق هم که نیامد
نیامد وقتی هم آمد یک رخی نشان داد موقت و جان عذاب و دیدیم هیهات هر آنچ کز مـجـامعین و
مرتبطین رشته بودیم پنبه شده در غیاب مان به عالم مسنجر و جمله عزیزان یا با این کانکت شده اند
یا با آن و  کرور کرور عکس پروفایل یاهوشان را در غیاب ما چنج کرده اند آنچنانی و گویی از تمام متصرفین
محله یاهو مسنجر همین ما یکی زیاده بوده ایم دور از جانمان !
بگذریم ..
باری در این چند روزه بسیار کوشیدیم و جهد نمودیم که بتوانیم به یک طریقی یک سری آکسسوار
عتیقه همچون گرامافون و رادیوی مبله و از آن تیلفون های هندلی دیواری عهد بوق و خلاصه جمله آلات
و ادوات نوستالجیک ممکنه را به قیمت های مفت و قلیل بیابیم لیک نیافتیم .

 و اما اگر خاطر مهربانتان آمده است که بپرسید مقصودمان از ابتیاع این وسائل چیست باید بگویمتان
اخیرن قصد کرده ایم به همراهی یک دو سه فامیل برویم آتلیه عکس برداری بزنیم بلکن رسمن در عالم
فتوغرافی { عکاسی } دخالت های با جا و بی جا بکنیم شاید برسیم به اشتهار مرحوم میرزا ابراهیم
خان عکاسباشی .
البته ساناز خاتون گفته است یک جایی سراغ دارد که جمعه ها صبح بازار مکاره سمساری دارد مملو از
اقلام قدیمه و  البت شرط گزافش این است که روز جمعه در یک عمل خودکشانه قید خواب صبح جمعه را
بزنیم و برویم به این بازار مکاره ببینیم چه دستگیرمان می شود انشالله . 
هرچند بی خبر هم نمی رویم .
از جمله دوستان ابتدا به رضا جان ترلان گفتیم همراه شو عزیز فرمودند گشاد میزنیم و جمعه صبح چه
وقت خرید است آخر مرد حسابی ؟ و به سعید جان کریمی هم که از تمام جمعات این بیست سال اخیر
فقط بعد از ظهرهایش را دیده البته گفتن ندارد چرا که می دانیم احساس او به خواب جمعه یک احساس
شرعی ـ ناموسی است همچون احساس کُرد روزه دار به افطار !

گذشته از این همانطور که در مطلع مطلب تقریر بنمودیم کانکت مان دیال آپ است و عمدتن یاهو مسنجر
نداریم و خط تیلفون همراهمان هم یک طرفه است اگر احیانن گوش شیطان کر یک آفلاین لاو ترکانی
گذاشتید و یا زبانم لال از دستتان در رفت و پیغامک پر حرارتی ارسال فرمودید و جوابی نگرفتید به حساب
برودت طبع ما نگذارید خدای نکرده و لطف کنید فحش کثیرش را به مخابرات بدهید.

در ضمن می دانیم که هوس بی جایی است اما اگر احیانن دستتان رسید محبت کرده دو عدد ترانه که
خیلی دوستشان می داریم و البته فایل سالم شان را برای دانلود نیافتیم برایمان ایمیل کنید به آدرس :  
omid.sayadi@gmail.com
اول ترانه که می خواهیم از جناب " مهدی مقدم " است با عنوان " قصه " ؛ ترانه سوزناکی است که به
وقت سوزشهای نوستالوژیک یک نواحی مخصوصی که برای همه مان پیش می آید می چسبد بسی!
دوم ترانه مد نظرمان البته فرنگی است و از خوانده های خانم " LeAnn Rimes " تحت عنوان : 
Can't Fight The Moonlight } که بسیار ترانه جالب ناکی است در سبک و سیاق پاپ - کانتری :
Under a   l  o v er's sky
I'm gonna be with you
And no one's gonna be around
If you think that you won't fall
Well just wait until, 'till the sun goes down
Underneath the starlight starlight
There's a magical feeling so right
It will steal your heart tonight


You can try to resist
Try to hide from my  k  i s s
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight
Deep in the dark you'll surrender your heart
But you know, but you know
That you, can't fight the moonlight,
No-o you can't fight it
It's gonna get to you'r heart 
قشنگه .. مگه نه ؟!
فقط دقت بفرمایید که طی محبت ارسالیتان فایل فرستاده شده در فرمت زیپ نباشد که بعد این دوران
تواب سازی خودمان سعی وافر کرده ایم که دیگر دستمان به هیچ زیپ و دگمه حرامی نرود  و البته
مهم هم همین است که ما سعی خودمان را کرده ایم فارغ از اینکه نتیجه چه بوده و یا چه خواهد بود!

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش  

اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش

از نوشتن راجع به حقیقت تلخی به نام مرگ بیزارم . اغلب سعی می کنم خودمو بزنم به ندیدن و
نشنیدن درباره مرگ و میر کسانی که می شناسم و می شناختم اما از واقعیات اصلی زندگی یکی
هم  اینه که هرگز از مواجهه با این حقیقت تلخ گریزی نبوده و نیست .
روزی که خبر مرگ ناگهانی پسر خاله ناتنی م " علی " رو شنیدم شوک بدی بهم وارد شد .
فکر کن کمتر از یک ساعت قبل از اون داشتم درباره علی با پدرم صحبت خوبی می کردم و بعد ناگهان
خبر رسید که این آدم در عین صحت و سلامت و فقط با سی سال سن یهو وسط خیابون افتاده زمین و
از دست رفته ..
طی چند ماه بعد از مرگ علی روزی نبود که بهش فکر نکنم .. به یاد روزهای بودنش و به چرایی
نبودنش .. به اینکه اگه واقعن خدا عادل بود من و خیلی های دیگه دلایل بیشتر و بهتری داشتیم برای
قابل پذیرش بودن مرگ مون به نسبت علی و خلاصه بدجور به حکمت و عدالت خدا بدبین شده بودم ..
نمیتونستم قبول کنم که مرگ او قسمتی از اجرای عدالت بی کم و کاست خداوندی بوده و باید گردن
بگذاریم به هر چه که او خواست و مشیت او بود ..
اما همین دقت و ریز شدن در این سوال و بی جواب موندنش به مرور آزار مرگ اون رو برام بیشتر کرد .
به نوعی مضاعف شده بود رنجی که می بردم از عدم شدن این آدم و بی جواب موندن سوالم .
به ظاهر سعی می کردم عادی نشون بدم اما درونم غوغا بود . همش در قیاس بودم بین اونچه که
رخ داد و اونچه که در حالت عادی باید اتفاق میفتاد و از دید من مردن علی به هیچ وجه اتفاقی در روند
عادی و جاری امور زندگانی نبود .
گذشت تا نهایتن سالگرد علی هم رسید و من که رسمن از پیدا کردن جوابی قانع کننده نا امید شده
 بودم فکر کردم  حالا که جوابی برای سوالاتم پیدا نمی کنم دلیلی برای آرامش پیدا کنم .
دلیلی برای برگشتن به روال عادی زندگی و عادت به این امر که مرگ هم قسمتی از پروسه معمول
حضور در این دنیا هست . پس خوب فکر کردم و نهایتن خودم برای خودم یک دلیل قانع کننده پیدا کردم .
 
هر انسان به هر حال روزی خواهد مرد { کل نفس ذائقه الموت } و با توجه به این مسئله که خود
من هم روزی دیر یا زود باید از این دنیا برم پس حالا راحت تره برام که قبول کنم حضور من حضوری
موقتی است و دیر یا زود خواسته و ناخواسته به همون مسیری خواهم رفت که پیش از من علی و
بسیار آشنایان و عزیزان دیگر من و ما رفتند . یعنی مسیر و مقصدی دائمی و برای ابد .

و تنها زمانی که همین چندخط بالا رو از عمق وجود درک و باور کردم تا حدی تونستم خودم رو از دغدغه
هر روزه ی چراهای بی پایان رها کنم و بپذیرم که این اتفاق برای من هم هست و من هم در آتیه ای که
چندان دور نخواهد بود رفتنی ام و به تمام کسانی خواهم پیوست که پیش از من مسیر رو رفتند و به
جایی که باید رسیدند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی " بودا " به همراه پیروانش در باغی بیرون از شهر مشغول عبادت بود. زنی که کودکی خُرد در آغوش
داشت خسته و نفس زنان به حضورش رسید و به پای او افتاد و تضرع کرد که ای مرد بزرگ کودکم در حال
مرگ است و گفته اند تو آنقدر کرامات داری تا جان او را نجات بدهی .
بودا کودک مُحتضر را از آغوش زن گرفت و به او گفت : زود به شهر برو و تا پیش از غروب آفتاب از خانه ای
که مرگ درب آن را نکوفته باشد دو دانه ی خردل بگیر و بازگرد تا کودکت را از مرگ برهانم .
زن به سرعت به سوی شهر شتافت . بودا پیروانش را دستور داد تا هیمه ای فراهم کنند و هم زمان
کودک نفس آخر را کشید و در آغوش بودا جان داد .
پیروان او در عجب این ماجرا ماندند که ای حکیم بزرگ تو که میدانستی کودک رفتنی است چرا مادر را به
دنبال دانه ی خردل فرستادی ؟ بودا اما پیروان را دعوت به صبر کرد و بر طبق آیین جنازه کودک را در میان
هیمه های آتش سوزاند و مشغول دعا برای آمرزش او شد .
غروب شد و زن بازنگشت تا پاسی از شب که خاکستر کودک بر آب می رفت که مادر افتان و خیزان در
حالی که نا و نفس برایش نمانده بود بازگشت و به پای بودا افتاد و گفت : ای حکیم بزرگ ، درب تمام
خانه های شهر را کوفتم ، تمام خانه ها را و هیچ خانه ای نیافتم که پیش از من مرگ دربش را نکوفته
باشد تا بتوانم دانه ای خردل از آن خانه بیاروم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو مطلب بالا تلاشی بود به جهت تسلی دوست عزیزم" سرور" و آرامش ابدی خواهرش"سیمین" که
همین پنجشنبه گذشته حضور موقتی رو به انتها رسوند و پیش از ما راهی شد .

نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

نمره ی بیست به آرتروزِ دانا شهرِ تهران !  

هزار الله اکبر ، مرحوم پدربزرگ قوت کمر داشتند قاعده سنگ آهن پس از چند همسر اولاد انداختند
متعدد که مباد روزی روزگاری نقش خاندان مفخم به بلیه یا آفتی حذف گردد از صفحه روزگار .
و اما سیاست خاندانی را نه تحصیل علم که بیشتر اندوختن مال بود که سرمشق می شد و نتیجه
چنین سیاستی اگر کف اطلاع از مفاهیم و واژگان محیط پیرامونی بود هیچ تعجب نداشت ،
که همین کف را کفایت بود برای تفریق و یا اضافه ی ریال و تومان به جهت تقسیم .
 
باری آنگونه که راویان خاندانی آورده اند روزی یکی از عمو ها که عزیز مرحوم پدربزرگ بودند بعد
عدم فارغ التحصیلی از مقطع دبستان ! تشخیص مشخص می دهند که تحصیل علم بی ثمر است
پس نوکران خانه پدری را امر می نمایند که : بروید از آن معلم فلان فلان شده آن نمره ی بیست مرا
بگیرید و بیاورید که دیگر قصد درس خواندن ندارم و مرا همان یک دانه 20 بس .
 
پس چون عمله اکره ی منزل پدربزرگ به تعاقب فرمایش دردانه ی ایشان به مدرسه می روند تا
20 کذایی او را از معلم فلان فلان شده باز پس گیرند و خیالش آسوده کنند کاشف به عمل می آید
که سالی پیش از این و در درسی که خدا می داند چه بوده عموجان که آفت عالم علم و ادب بوده
پاسخی نصفه نیمه به سوالی شفاهی داده و معلم دلسوز از سر تشویق یک عدد 20 بی تاثیر را
در دفتر حضور و غیاب مقابل اسم او می نویسد و فی الواقع عمو جان آنقدر بی بهره از استعداد
تحصیلی بوده اند که خبر ترک تحصیلشان به خودی خود خبری خوش بوده برای اولیا مدرسه .
لکن  از انجا که طاعت امر متاع مرحوم پدربزرگ در پیگیری پرونده تحصیلی عموجان دردانه از اوجب
واجبات بوده ایادی ایشان تا بر روی ورقه ای سفید یک عدد 20 به دستخط معلم مظلوم نمیگیرند
به خانه بازنمی گردند .
عمر جهان می گذرد و از آنجا که دردانه ی مرحوم پدربزرگ علاقه ای دیوانه وار به اتومبیل به خصوص
نوع سنگین آن یعنی کامیون داشتند از اولین روز دریافت تصدیق رانندگی رو به سوی بیابان ها نهاده
هفت شهر که هیچ هفتاد شهر عشق و ماعشق را می گردند و کامیون پس از کامیون تعویض
می نمایند و بر همین سبیل می روند تا حوالی سالهای آغازین دهه 60 شمسی که نسل جدید
کامیون ها و تریلر ها وارد سیستم حمل و نقل جاده ای ایران می شوند و البته عموجان هم که ذوق
داشتند بر هر محصول نوی کارخانجات اتومبیل سازی یک فقره " ولوو " تهیه نموده مشغول اموراتش
میشوند .
از آنجا که تکنولوژی بی دردسر اصالتن تکنولوژی نمی شود عموجان به صدای گیربکس کامیون جدید
که بر خلاف اسلاف قدیمی ترش غرش نمی کرد و کم صدا بوده حساس می شوند .
در سفری که به همراه یکی از دوستانشان به اصفهان می رسند بد نمی بینند اگر سری به اساتید
فنون تعمیر و سرویس کامیون در اصفهان بزنند .
اما در همان لحظه که استاد کار اصفهانی مشغول جستجو پیرامون علت و علل صدای مرموز گیربکس
کامیون بوده ناگهان دو اتفاق همزمان رخ می دهد .
 
ابتدا عموجان از استاد کار اصفهانی سوال میکنند که : حاج آقا این صدای گیربکس معلوم شد از کجاست؟
استاد کار مشغول تفحص و البته خست کلام اندکی طول می دهد در پاسخ و پیش از جاری شدن کلام
او دوست عموجان از سر خستگی تابی به گردن و ستون مهره هایش داده و می گوید :
_ حاج محمد ،  اخیرن سر و گردنم زود خسته شده و درد دچارم میکند ..
استاد کار اصفهانی از زیر کامیون بی آنکه سری بلند کند تا چشم مقصودی ببیند ندا سر می دهد :
_ حجی جون .. آ  .. فکر کنم از آرتورز باشد ..

نکته اینکه نه عمو جان و نه دوست گرامی ایشان به پیوست آن شرح که در باب کف اطلاع از دایره
واژگان عمومی رفت هیچکدام تاپیش از آن هرگز صوتی از این " آرتروز " که کلمه ی به غایت خارجی
بوده و البته هست به گوششان نخورده بود .
پس بی انکه از خجلت سوال : آرتروز دیگر چیست ؟ به در آیند سر در گریبان تفکر فرو می برند که این
کامیون های نسل جدید چه چیزهای عجیب غریبی دارند . آرتروز !!! باز هم خوشا به  آن کامیون های
قدیم که از این قرتی بازیها نداشتند ..
و پیوسته در این بحر تفکر آمدند تا ولایت و به هر کس که رسیدند گفتند :
_ این کامیون های جدید خیلی دردسر دارند .. یک چیزی دارند درون گیبرکس شان که آرتروز نام دارد
ویدکی هم ندارد البته !
____________________________________________________________________________
عذر تقصیر بابت تاخیر در بروز رسانی و سر زدن به دوستان . البته دیدار دوستان را از دست نداده ایم.
جمعه به نمایشگاه بین المللی رفتیم و الناز و سرور و چند حوری پری دیگر را آنجا دیدیم و بعد آنکه
یک عدد کیف چرمی خوشگل و چند خودکار و روان نویس به زور ! هدیه مان دادند سوار بر اتومبیل
دربان کنسولگری بهشت ما را بردند تیراژه شکلات داغ به حلقمان ریختند زیر باران .
شنبه دکتر جان آرش آمدند شرکت شکایت داشتند از تطویل لوله کشی عمارت جدیدشان و کمی به
انبساط گفتیم و خندیدیم و مقرر کردیم یک مراسم فیلم مستهجن تماشاکنان در یکی از منازل ما یا
ایشان برگزار کنیم انشالله .
یکشنبه صبح را هم در جلسه دفاع پایان نامه ی ارشد لوییز جان حضور بهم رساندیم به جهت انرژی
مثبت که به واسطه خارش پشتمان دچار هیئت ژوری کردیم و البته به همین دلیل اساتید لوییز جان
اینها یک فقره 20 کله گنده که البته به اشتهار 20 عموجان ما نبود اعطا کردند به پایان نامه مشترک
ایشان و احسان الله خان که خیلی پایان نامه کت کلفت و خفنی بود تحت عنوان :
" بررسی شناخت زیر ساخت های تفکر علل نقشه دانا شهر تهران از قرون و اعصار گذشته تا امروز
و مقایسه آن با بوینوس آیرس و بارسلون و لندن جهانخوار اینا و .. قص علیهذا ! "
این تازه نصف عنوان پایان نامه اش بود .. فکر کنید خودش چقدر بود !

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! 

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد  ؟!!

حکایت مرد کفن دزد رو شنیدین ؟ میگه یه بابایی بود کفن مُرده ها رو می دزدید . زد و خودش به
بستر مرگ افتاد و پسرش رو صدا کرد به بالین گفت بچه جان من خیلی گناه کردم تو اما راه من
رو نری ها که من همینجوریش عذاب زیاد دارم اون دنیا . حداقل اگه کاری نمیکنی که مردم یه
خدابیامرزی پشت سرم بگن کاری هم نکن که لعن و نفرین بکنن منو واس خاطر کارهای تو .

پسره هم قول داد به باباجان کفن دزد و گفت خیالت راحت کاری میکنم هرکی یادت افتاد بگه
خدابیامرزدش.
باباهه مُرد و پسره هم شغل پدری رو پیشه کرد و افتاد به کفن دزدی اما با این تفاوت که وقتی
کفن مُرده ها رو می دزدید یه چوب هم می کرد تو کــون مُردهه و فرداش که مردم میومدن میدیدن
چوب تو ماتحت مُرده شون کردن بی اختیار میگفتن باز خدا پدر اون کفن دزد قبلی رو بیامرزه
حداقل کاری به میت نداشت !


  حالا این بار اولی نیست که از مطالب وبلاگ من
  بدون اجازه و ذکر منبع دزدی میشه اما باز خدا
  پدر مادر دزدهای قبلی رو بیامرزه واقعن که در
  نهایت مظلومیت و معصومیت ! یکی دو تا شعر
  یا مطلب از من کش رفته بودن و بی ذکر منبع و
  ماخذ توی صفحه شون گذاشته بودن اما این
  مدل جدیدی که دوستان کشفش کردن که از دم
  هرچی شعر و مطلب طنز و  نغز که دستش رسیده
  رو از توی وبلاگ من برداشته با اسم خودش
  گذاشته تو صفحه اش دیگه نوبره والله !

دیروز دیدم دوست عزیزم " مهتا " توی مسنجر برام آفلاین گذاشته که :
تو شخصی به نام { ... } رو میشناسی ؟ مطالبی رو از تو  توی صفحه اش گذاشته و بعد از اینکه
من چند بار ازش سوال کردم نهایتن ادعا میکنه که با تو دوسته!


رفتم صفحه آقا رو دیدم . تصور بفرمایید تقریبن تمام مطالبی رو که توی صفحه اش در سایت کلوب
منتشر کرده رو از صفحه من برداشته !
یعنی واقعن وقتی با این حجم از دزدی مواجه شدم اصلن جا خوردم که آخه بی وجدان حالا دزدی
یه دونه دو تا ده تا نه دیگه هرچی که دستت رسید ببری و به اسم خودت بزاری توی اون صفحه
و چهار نفر هم از همه جا بی خبر بیان واسه شعرها و مطالبی که خودت کمترین زحمتی
درباره شون نکشیدی به به چه چه راه بندازن و در کمال وقاحت هم  جواب کامنت هاشون رو هم
بدی و باد به غبغبت بندازی که بله اینجا اینجوری بود و اونجا اونجوری !
یعنی شما تصور بفرمایید حتا مطلب کاملن شخصی که درباره دست شکسته ام نوشته بودم رو
برداشته دقیقن با همون عکس گذاشته توی وبلاگش !

آخه وقاحت هم حد داره حدود داره .  دِ  آخه پدر بیامرز حداقل دزدی هم میکنی انصاف داشته باش
خوب این همه وبلاگ توی این اینترنت کوفتی هست من که نمیگم ندُزد ! من میگم همه شو از من
ندُزد چون به هر حال تو که به جای مغز توی کاسه سرت گُه پر کردن وگرنه بعد از خوندن و خوش
اومدنت از مطالب من اگه یه ریزه عقل توی کله ات بود به جای دزدیدن یه سرمشقی میگرفتی
سعی میکردی یه تکونی به اون تن لش و لوشت بدی یه چار خط مثل من بنویسی .
اما از همون عکس مکُش مرگ مایی که با اون ریخت کج و کولت گذاشتی اون بالا مشخصه که تو
غیر از دزدی چیز دیگه ازت بر نمیاد و حالا که قرار نیست مغز نداشته ات تکون بخوره خوب قربونت
یه تکون به اون گوگل سرچ کوفتی بده یه سری به چارتا وبلاگ دیگه بزن از اونها هم بدزد تا حداقل
من اینقدر احساس تنهایی نکنم !
ناچار شدم برای گزارش این گند کاری به پلیس کلوب یه اکانت کاربری توی سایت کلوب باز کنم و
امیدوار باشم که با این پدیده هزاره سوم وبلاگی برخورد کنن ! 
به یکی دو تا از دوستان هم که توی سایت کلوب فعالیت دارند سپردم که برای تمام کسانی که
واسه این حضرت اجل کامنت میزارن توضیح بدن که این نابغه این همه مطلب رو از کجا داره
می دزده چرا که نگرانی بیشتر من نه برای مطالبم که برای کسانی هست که به واسطه این
مطالب حساب و احساسی  غیر از اونکه باید روی این آدم باز می کنند و خدا میدونه ممکنه
که چه خسارت های روحی و یا حتا اجتماعی بهشون وارد بشه .
از تمام کسانی هم که این مطلب رو میخونن و توی سایت کلوب عضو هستند خواهش میکنم
که اگه وقت و انگیزه کافی داشتند برای کسانی که در صفحه این آفت وبلاگی برای هر مطلبی که
از من دزدیده کامنت گذاشتن توضیح بدند که اصل ماجرا چیه بلکن بشه تا حدی مقابل  این مدل
کثافت کاری ها ایستاد .
____________________________________________________________________________
بعد از یک روز :
به فاصله یک روز بعد از نگارش مطلب بالا عکس العمل ها شروع شد . ابتدا دوستان نزدیک من در بلاگفا
که در سایت کلوب هم فعالیت داشتند با گذاشتن کامنت در صفحه شخص خاطی بهش اعتراض کردند .
ایشون اما در اقدامی قابل پیش بینی کامنت های اعتراضی رو حذف کردند .
اما هم دوستان نزدیک و هم تعداد نسبتن زیادی از دوستان نادیده و ناشناخته ام در سایت کلوب به
مطلب و جریان لینک دادند و  آقای خاطی در تلاش برای توجیه کامنتی به این مضمون که :
{{خیلی زود قضاوت کردی همشهری من نه دکان باز کردم نه جعبه مارگیری خوشحال میشم در موردش
بهت بگم دلیل خاص داشت که بارها آف گزاشتم جواب ندادی ...... من به همه گفتم از من نیست هیج
کامنتی رو جواب ندادم منتظر شما هستم.......
}}
در صفحه من به همراه شماره تلفنی جهت تماس درج کردند و متاسفانه بعد از اقدام غیر قابل توجیه
قبلی قدم بدتر دیگه ای برداشتند تحت عنوان "دروغ گویی" چرا که نه تنها در هیچ کدام از مطالبی که
ایشون از من در صفحه شون گذاشته بودند کوچکترین اشاره ای به اینکه مطالب از آن دیگری است نشده
بود بلکه در حالی مدعی هستند بارها برای من " آف" گذاشتند که اصلن آی دی مسنجر من که عمومی
ترین ابزار ارسال و  دریافت آفلاین محسوب میشه در دسترس و معرض عموم نیست و البته ناگفته
مشخصه که اگر چنین قصدی در میان بود گذاشتن یک کامنت ساده کفایت می کرد و لازم به توضیح
نیست که هیچ "دلیل خاصی" برای سرقت کلمات وجود نداشته مگر سواستفاده از اونها .

در نهایت جناب خاطی بعد از ظهر دیروز اعلام فرمودند که صفحه ی مورد اعتراض بنده دیگر به روز
نمیشود . اما بعد از ساعاتی در اعلام دیگری مخابره کردند  که این صفحه به یک آقای دیگری واگذار شد.
این مدل واگذاری سریع البته دیگه نیاز به موشکافی و دقت نداشت و  تقریبن اواخر دیشب بود که کل
صفحه مذبور با توجه مدیران سایت کلوب بسته ( حذف ) شد .

اما اونچه که در نهایت این جریان و یا موضوعات مشابه باقی می مونه انزجار عمومی از چنین مسائلی
هست .
در جامعه به شدت "دزد زده " امروز ما که هنوز از داغ انتخابات دود بلند میشه دست زدن به چنین
کارهایی جز احساس توهین به یک عمومیت همگن چیز دیگری رو باعث نمیشه .
بسیاری از دوستانی که در سایت کلوب به این مسئله واکنش نشان دادند رو من حتا به اسم هم
نمیشناسم و اقدام سریع مسئولان سایت کلوب ضمن اینکه برام جالب بود باعث احترام عمیق من
نسبت به حساسیت اونها در اینباره شد .
در  این "اضافه مطلب" اگر دقت کردید از لفظ  " خاطی " به جای " دزد " استفاده کردم چرا که واقعن لذتی
از خراب شدن شخصیت هیچ کسی نمیبرم حتا اگر شخصیتی مجازی باشه .
من برای کسی که این کار رو کرد با تمام وجود آرزو می کنم که با توجه به واکنش عمومی که نسبت به
موضوع پیش آمد دلیل خوبی داشته باشه برای محک و بالطبع اون اثبات توانایی های خودش در نوشتن
و دلیل های بهتری داشته باشه برای ساختن ارتباطات . ارتباطاتی نه به شکل و شمایل ناراحت کننده و
بی نتیجه قبلی که در شکل دوستی هایی مبتنی بر حس احترام تا کماکان همه بتونیم از کمک هم
برخوردار باشیم .
در نهایت لازمه که صمیمانه از تمامی عزیزانی که در این جریان یاری کردند و توجه نشون دادند تشکر
کنم . ارادتمند همه شما " امید صیادی "
نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مثل بقیه مردم  

مثل بقیه مردم

دیروز با بر و بچز قرار گذاشته بودیم بریم سینما واسه فیلم بی پولی . قبلش هماهنگ کردیم یه ساعت
جلوتر توی کافه پوریا جمع بشیم و از اونجا برسیم به سینما فلسطین اما جمع شدن همان و گرم شدن
فکوک ( جمع مکسر من در آوردی ِفک ) همان و از دست رفتن سانس ساعت ۱۸:۳۰ هم همان  .

بچه ها به خصوص رضا ترلان شاکی بودن که چرا کامنت ها رو بستم و کامنت نمیزارم یا به قول سعید
واسه چی وازکتومی وبلاگی کردم ؟!
سعی کردم توضیح بدم که توی مقطع فعلی این بهترین راه هست واسه آرامش داشتن .
شاید کمتر کسی باور کنه عمده زندگی من سراسر مملو از تنش و تشنج طی شده تا الان .
یعنی فکر کن که کمتر روز خدا بوده که خیالم از همه بابت راحت باشه .
همیشه دغدغه های وحشتناکی رو یا تحمیلم شده یا خودم به صورت مازوخیستی رفتم دنبال
داشتنش انگار که اگه یه روز گرفتاری نداشته باشم مثل معتادها احساس خماریش رو کردم .

به رضا و بقیه گفتم واقعن قضیه اینجوری نیست که به نظر میرسه .
چون بر حسب حالت کلی و از پیش تعریف شده معمولن وبلاگ نویس ها زمانی این کار رو میکنن که
از چیزی ناراحت باشند اما قضیه در مورد من یه خورده متفاوته .
من تقریبن عمده این چند ساله گذشته رو در بطن ناراحتی طی کردم . نمیدونم شاید الان که دارم سعی
میکنم از یه فاصله منطقی به این چند سال گذشته نگاه کنم دارم بهش میگم ناراحتی و الا شاید همین
دو سه ماه پیش بهش میگفتم نیاز یا عشق یا چمیدونم .. هر چیز دیگه غیر ناراحتی .
اما الان که فاصله گرفتم دارم کم کم درک میکنم چی به سر خودم آورده بودم و نمیدونستم  .
این که میگم " به سر خودم آورده بودم " منظورم اینه که مقصر اول و آخرش خودم بودم و نه هیچ کس
دیگه . میتونم بندازم گردن زمین و زمان .. اما سر خودم که نمیتونم کلاه بزارم ! مقصر همه چیز خودم
بودم و البته تاوان این تقصیر رو هم چند سال پس دادم و الان دیگه فکر میکنم و امیدوارم که مکافاتم
تموم شده باشه .

به بچه ها گفتم الان تو دوران گذارم . دوران گذار یعنی که هنوز علیرغم حال مساعدتری که دارم اما
کماکان به دلایلی که یکیش همین بستن کامنت هاست در حالت واکنشی هستم و نه حالت نرمال .
حالت نرمال زمانی میرسه که من دیگه نترسم که با تداعی یه اسم یا یه خاطره دوباره همه چیزهایی
رو که این زمان ازشون فراریم و دارم سعی میکنم که آثار مخرب روانیش رو بازسازی کنم تکرار بشه .
الان مثل آدمی هستم که تازه از یه مریضی سخت بلند شده و طبیعیه که نتونم درجا با دوستام برقصم
و کوه برم . به رضا گفتم تو و بقیه باید الان کمک من باشید واسه تموم کردن این پروسه که به اون
آرامشی که لایقشم برسم نه اینکه به خاطر یه کامنت دونی که دیگه این اواخر سوهان روح من شده بود
تحت فشار بزارید منو .
رضا حرف یکی از بچه های قدیم رو پیش کشید گفتم من کاری به کارش ندارم و مجموعن هم علاقه ای
ندارم که آدم هایی رو که یک بار از زندگی و روابطم بیرون کردم دوباره راه بدم  .
گفتم این که تو میگی آدم متظاهریه و من از تظاهر بدم میاد . گفتم من و تو و دوستامون انواع زندگی ها
رو از سر گذروندیم . خوب ، بد ، عالی ، پایین بالا ... همه جورش رو دیدیم اما دلیل نداشته بخوایم تظاهر
کنیم به چیزی که نیستیم . گفتم آدم به خاطر دزد بودن به خاطر هــرزه بودن بی آبرو بشه شرف داره تا
اینکه بخواد تظاهر کنه به چیزی که نیست .
به رضا اطمینان دادم الان بهترم .. فکرشو بکن طی سه چهار سال گذشته واسه اولین بار بی اونکه
سرم درد کنه ، بی اونکه خسته باشم ، بی اونکه مست باشم و یا هر دلیل غیر عادی دیگه ای داشته
باشه یهو ساعت رو نگاه کردم دیدم ۱۲ شبه . با خودم فکر کردم خوب الان چیکار دارم که بخوام بیدار
بشینم طبق معمول تا ساعت ۳ صبح ؟ دیدم هیچی ، واقعن هیچی ..
پا شدم کامپیوتر و چراغ ها رو خاموش کردم و ده دقیقه بعد هم تی وی هم خاموش و ...
فکر کن منی که صبح ها ساعت ۸:۳۰ سینه خیز میرفتم سمت دستشویی و به خودم فحش میدادم که
چرا باید از خواب بیدار بشم قبل از ساعتی که روی ۸ کوک شده بود و راس هفت صبح بیدار شدم !
عین بچه آدم دوش گرفتم و اصلاح کردم و لباس رو اطو زدم و صبحونه رو خوردم و راه افتادم اومدم شرکت.
حالا این بماند که برای اولین بار تو همین چند روز رکورد زدم تو کشیدن سیگار و از سه پاکت در روز
رسوندمش به یه پاکت و دیروز هم که دیگه ترکوندم با ۱۵ نخ سیگار !
خوب ... همه اینها یعنی چی ؟ جز اینکه الان رو مداری هستم که باید ؟ جز اینکه دارم بر میگردم به
زندگی عادی و معمولی که چند سال از دستش داده بودم ؟

دیشب بلاخره دو گروه شدیم . یه تعداد اونهایی که ترجیح دادن قید سینما رفتن رو بزنن و کماکان بشینن
توی کافه و گپ بزنن .. یه تعداد هم اونهایی که ترجیح دادن حالا که وقتی رو اختصاص دادن به سینما
رفتن هر جور شده فیلم رو ببینن . این شد که لوییز و مجتبی و پگاه ساناز و گلی و مهرداد رفتن سینما
آزادی و بلیط واسه سانس هشت شب گرفتن و من و الناز و رضا و امیر و سعید و سایتا و ستایش و
سرور و شیما هم نشستیم به گپ و گفتمان و چقدر هم من فاز حسادتم زد بالا از اینکه این امیر
بی وجدان تنها مردیه که توی محل کارشون وسط چهارده تا دختر و زن کار میکنه .
یعنی این آدم توی همین دنیا داره توی ماکت بهشت کار میکنه و حالیش نیست !

سر آخر از اونجا که به گروه پیشرو واسه سینما رفتن قول داده بودم که حتمن میاییم دل کندم از فک زدن
و با رضا یه موتور گرفتیم به هر ضرب و زوری بود خودمونو رسوندیم سینما آزادی و درست فیلم که شروع
شد پریدیم توی سالن .
فیلم بی پولی فیلم خوبیه اما انگار زمان کم داره واسه جا انداختن روند وقایع .. فکر کنم همچین
سوژه ای بیشتر به کار سریال می خوره تا فیلم .
شب که بعد از سینما اومدم خونه فکر کردم بشینم بنویسم دیدم با وسواس های گُهی که من دارم اگه
قرار باشه از ساعت یازده شب شروع کنم احتمالن ساعت ۲ کارم تموم میشه گفتم بی خیال چه کاریه
فردا مینویسم !
صبح ساعت ۹ نشده بود توی مسیر شرکت بودم رضا زنگ زد گفت خواستم ببینم راست میگی صبح
زود بیدار میشی یا فقط مال همون یه روز بوده ؟ گفتم نه بابا ... صدای ماشین ها رو که میشنوی ..
تو خیابونم . . . مثل بقیه مردم  !
نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:38  توسط امید صیادی ( امیدوار )

دلیل بد ، بهانه ی خوب ! 

دلیل بد ، بهانه ی خوب   !

میگه : بهترین کار واسه تو اینه که بری یه مرکز مشاوره بزنی و مشاوره بدی به مردم .
میگم : چطور مگه ؟
میگه : آخه خوب بلدی گوش بدی .. آدم ناخودآگاه به خودش میاد میبینه داره خصوصی ترین مسائل
زندگیش رو بی رودربایستی برات تعریف میکنه ..
میگم : آره خودمم میدونم واردم توی دیالوگ برقرار کردن از جنسی که آروم کنه طرف رو اما یه مشکلی
هست که مانع میشه جرات کنم علنی مدعی باشم لایقم واسه مشاوره و مشورت های اینچنینی .
میگه : چه مشکلی ؟
میگم : مشکل اینه که معمولن اینجور وقتها اون وجه و ضمیر سواستفاده چی ناخلف من هم حاضر یراق
وایساده و بی قرار هی دست و پا میزنه که یه جوری خودی نشون بده و من هم در حین همین گفت و
شنود و مشورت ناچارم یه قسمت ذهنم رو بدم به کنترل این وجه شخصیتیم . در حالیکه کسی که
مشاور میشه این قسمت بازیگوش رو باید از خودش دور کنه .. پس عملن من مشاور خوبی نیستم ...
میگه : حالا یه بار هم شده تو زندگیت آدم باش بیا و با یه جنس مذکر هم مثل جناس لطیف همفکری
کن و مشاوره بده  بلکن این وجه شخصیتی خز و خولت هم بخوره تو ذوقش و بره پی کارش ..
میگم : اصلن فکرش رو هم نکن ... اولن که بدا به حال اون جنس مذکری که نیاز به همفکری خز خبیثی
مثل من داشته باشه و دومن هم که نتیجه چنین مشاوره ای میشه چرت و پرت چون نهایتن جفتمون
میدونیم از این وقت گذاشتن به هیچ طرف چیزی نمی ماسه !
میگه : خُب مگه قراره به خاطر مشاوره و همفکری چیزی هم به آدم بماسه ؟
میگم : علی الظاهر و تو حالت نرمال و آبرومندانه اش نه . اما پشت چشم ها و ژست های نجیب فکر
میکنم میل باطنی طرفین میخواد که بماسه ! چرا که همه هیجان و کشفش به همین ماسیدنه است !
میگه : پس خدا رحم کرد تو کشیش نشدی .
میگم : واقعن هم که خدا رحم کرد .. چون وقتی فکرش رو میکنم که اگه من کشیش بودم و میرفتم توی
اون کمد جالباسی کلیسا که وسطش پنجره مشبک داره تا اعترافات کسی رو بشنوم و براش طلب
بخشایش و آمرزش کنم اگه اونی که میاد واسه اعتراف تیکه ی ماهی باشه که بنا بر قواعد بازی و معمول
اینجور وقت ها باید هم باشه دیگه اگه خدا هم ببخشه محاله من ببخشم ! اون موقع حداقل سعیم اینه
که فرزند گناهکار رو برای پاک شدن کامل از تمام گناهان ببرم طبقه بالای کلیسا .
میگه : مگه طبقه بالای کلیسا چی داره ؟
میگم : به احتمال زیاد یه اتاق خواب مخصوص کشیش مجهز به یک فقره تخت اعتراف گیری !
میگه : پس همون خدا رو شکر که تو کشیش نیستی .
میگم : حالا چون کشیش نیستم دلت نمی خواد اعتراف کنی ؟
میگه : کشیش که نیستی هیچ ، کلیسا هم نداری که من بخوام توش اعترافی بکنم .
میگم : تخت که دارم !
میگه : دلیل خوبی نیست .
میگم : نه ، اما بهونه ی خوبیه .

_______________________________________

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر و باده بُوَد بر سر و دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه محراب نشستی ، صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند ،
تو که خشکی چه به من ؟
من که تر هستم به تو چه ؟ !

نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:16  توسط امید صیادی ( امیدوار )

خوشبختی درون یک فنجان قهوه  

____________________________________________________________________________
توضیح :
از این تاریخ ( لحظه پست این مطلب ) قسمت نظرخواهی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بسته است .
بدیهی است در حالی که دوستان عزیزتر از جان و خوانندگان محترم امکان درج نظر در این صفحه را
نداشته باشند خود به خود این امکان را از خودم هم سلب کنم پس از همین تاریخ به بعد در هیچ
صفحه ای نظری درج نخواهم کرد .
منت می گذارید اگر هم باز می خوانید و با منت همچون گذشته می خوانم تان اما امیدوارم دوستان
در درک شرایط ناخوش آیندی که قصد تشریح و تداومش را ندارم همراه باشند تا زمانی را که باید سریعتر
طی کرده و به شرایط عادی بازگردم چرا که در حال حاضر شما عزیزان تنها بهانه برای به روز ماندن این
صفحه اید . دوستدار همه شما عزیزان .
______________________________________________________________________________
بهترین شغل دنیا
من همین امروز کشف کردم که بهترین شغل دنیا کدام است !
باور کنید این کشف بزرگ را زمانی کردم ( کشف ، کشف است و هرگونه تشابهش با اسم هرگونه
جانداری قوین تکذیب می شود ) باری زمانی این کشف بتوسط من انجام شد که درون تاکسی
نگارخانه کمال الدین بهزاد  نشسته و به سمت منزل می آمدم . حالم هم خوش نبود اما 
  حواسم بود که کشفش کنم .
  روده کوتاه این که بهترین شغل دنیا از دید من در حال حاضر مدیریت
   یا پادویی و فراشی ِ یکی مکان است به نام :
  " نگارخانه کمال الدین بهزاد ".
  تعجب نکنید به جان مادرم قسم می خورم هیچ تفاوت نیست بین
  مدیریت این نگارخانه هنری با فراشی آن .

  به این لحاظ که مسئله اساسی این شغل زیبا این است که در
  موقعیت مکانی آن حضور داشته باشی نه اینکه به لحاظ فیزیکی
  چه کاری انجام می دهی . 

فکر کن در جایی کار کنی که درش به روی بلوار کشاورز باز می شود ،روبروی محل کارت هم
پارک زیبایی باشد به نام پارک لاله که در هر روز به هر فصلش زیباترین تابلوی اول نقاش گیتی را به
نوازش چشمانت بکشاند .
راست گفتم ! چه تفاوت دارد در چنین جایی وقتی را که می گذاری ، حقوقی را که می گیری ،
منصبی را که به آن می شناسندت .. به عنوان مدیر باشد یا فراش ؟! ..
مهم اینست که تو آن جا باشی ..
مهم این است که به بهانه اشتغال ، هر روزت را در بطن این نقطه جادویی شهر تهران بگذرانی ..  
_____________________________________________________________________________
تیمارستانی ها
جلوی بساط فیلم فروش وایسادم دارم نگاه میکنم ببینم کار جدید چی اومده ..
پسر ی و دختری دست تو دست هم میان داخل مغازه .. پسره همینطور که داره فیلم ها رو زیر و رو
میکنه میگه :
خدا رو شکر باز  این فیلمها هست.فکر کن پریروز دو ساعت وقت و پول رو هدر دادیم واسه فیلم { ... } .
و بعد با لحنی که من و دیگران هم بشنون ادامه داد :
_ اصلن مزخرف به تمام معنی .. حماقته دیدن این جور فیلم ها به خدا ..
دخترک یک نگاه تحسین برانگیزی به حضرت "بـوی فـرنـد" انداخت چنان که گویی "آنجی" دارد "براد"
را می نگرد ...
پسرک فیلم "Asylum" رو برداشت .. یه نگاهی به تصویر مرحومه ناتاشا ریچاردسن انداخت ..
از فیلم فروش پرسید:
_ این چه جوریه ؟ باحاله فیلمش ؟
فیلم فروش طبق معمول وقتی اطلاعاتی درباره فیلمی نداشته باشه حواله کرد به من :
ـ از آقا امید بپرس این همه فیلمها رو دیده ..
پسرک با کمی تاخیر نسبت به دخترک به طرف من چرخید و با لحن ناخوش آیندی پرسید:
_ آقای آقا امید این فیلمش باحاله ؟ ..
بی اونکه نگاهش کنم گفتم : بسته به اینه که اهل چه جور حالی باشی ..
_ یعنی چی ؟
_ یعنی اینکه این یه فیلم درباره بیماران روانیه که از محیطشون میزنن بیرون .. تا اینجاش حال داد بهت ؟
_ فکر نکنم ... یه کم دیگه اش ؟
_ یه کم دیگه اش این که خانومی هست که عاشق یکی از همین دیوونه ها میشه و ..
هنوز جمله ام تموم نشده که "آنجی" فیلم رو از دست "براد" میکشه بیرون و میزاره توی کیفش ..
_ اول من می بینمش !
______________________________________________________________________________
خوشبختی درون یک فنجان قهوه
فرناز جان از شیراز آمد و بلاخره نوبت دیدنش به ما هم رسید و ساعتی رو در کنار این عزیز و دیگر
دوستان در بالکن طبقه ششم سینما آزادی خوش گذروندیم . "زمانبندی شیرازی" برای دعوت عده
بیشتر مجال نمی داد اما همینجوری هم تقریبن ده یازده نفری شدیم و هم باز طی رویه معمول
گروهمون اونقدر عین بچه های کلاس اول دبستانی که بی معلم موندن بلند بلند حرف زدیم و خندیدیم
که مدیریت محترم کافی شاپ طبقه ششم سینما آزادی که همین جا رسمن از تلاشهای بی وقفه و
شبانه روزی ایشون و سایر همکاران و عوامل محترم در بخش های مختلف سینما آزادی تشکر مبسوط
می شود اومدن و تذکر جدی دادند که از شانس خوششون یکی از تهیه کنندگان شهیر سینما با فاصله
دو تا میز از ما قرار مصاحبه دارند و ... بله !
به هر حال بنده هم طبق رویه معمولم سفارش قهوه تُرک دادم و لوییز جان هم طبق رویه معمولشون
به تقاضای معمول این مواقع من فال قهوه گرفتند و اونقدر چیزهای باحال در فال من دید که عنقریب
میخواستم از خوشی خودمو از همون بالکن طبقه شش بندازم پایین ..
فکرش رو بکن فقط توی یه فنجون فسقلی هفت
هشتا قلب که مشخصن شدیدن عاشوق اینجانب
بودند رسمن داشتند از داخل همون فنجون
تقاضاهای بی ناموسی از من می کردند و البته
من هم به هیچکدوم پاسخ مثبت ندادم ناچارن
چون نمیدونستم چه کسانی هستند !!

البته خودم توی اون فنجون قهوه اولین چیزی که
دیدم قسمت دوم از یک مـایــو دو تیکه بود اما
تقریبن تمامی دوستان شدیدن تکذیب فرمودند
که اون دلتا که من میدیدم هر چیزی میتونه باشه
الا یک فقره شــورت زنــانـه !

به هر حال کلی ما امشب در سعادت آبادمان
بودیم از خوش نشینی فال و هم صحبتی و هم
کناری با دوستان عزیز .
قرار گذاشتیم برای شنبه یا یک شنبه اگر هوا مساعد بود برویم یکی از دو فیلم بی پولی یا تردید و
البته نوید جان ( همون منزل الهام اینا ) اصرار داشت که بی هیچ تردیدی بهتره برای دیدن بی پولی
شخص اون رو نگاه کنیم که البته ما به ریش این بچه مایه دار مرفه بی درد خندیدیم ..
خلاصه که جای تک تک تان سبز !
نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:51  توسط امید صیادی ( امیدوار )

جادو دوست 

جادو
میشل پلاتینی ( رییس فعلی اتحادیه فوتبال اروپا " یوفا " ) در اواخر دهه هشتاد ستاره اول فوتبال این
قاره بود .
در یوونتوس و تیم ملی فرانسه آقایی می کرد و روزی نبود که شرح دریبل ها و هنرنمایی هایش زینت
 صفحات ورزشی روزنامه ها نباشد .
اما همین مرد اول فوتبال اروپا زمانی که در سی و یک سالگی و در اوج دوران حرفه ای فوتبالش بود یک
روز صبح از خواب بیدار شد ، صورتش را اصلاح کرد ، یک لیوان شیر نوشید و به کنفرانس خبری رفت و در
میان ناباوری همگان اعلام کرد که دیگر فوتبال بازی نخواهد کرد !
همه از هم می پرسیدند که چرا مردی در اوج توانایی اینچنین ناگهانی باید عطای فوتبال را به لقایش
ببخشد؟مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟ پاسخ پلاتینی اما در برابر سوال های بی شمار پاسخی ساده بود:
جادوی این بازی برایم از دست رفته است !
و البته برای درک پاسخ هوشمندانه کاپیتان یوونتوس و تیم ملی فرانسه باید دانست که او در طی دوران
بازیش به چه چیزهایی دست یافته بود .

حالا حکایت من است و این صفحه . حقیقتش را بخواهید مدت زمانی است که جادویی از این صفحه
رخت بر بسته.
کلمات را مینویسم اما نه برای نوشتن که یکی از معدود عشق های زندگیم بوده و هست که برای
خوانده شدن.
چیزی در حد رفع تکلیف ، برای گریز از دوام طولانی یک مطلب به روی صفحه اول .
چاره ای هم نیست .
نمی توانم به صراحت رای و عقیده سیاسیم را بنویسم چرا که اداره و پذیرش مسئولیت تبعات وحشتناک
آن خارج از  توان من است .
نمی توانم به صراحت از روابط احمقانه و سرخوردگی هایم بنویسم چرا که در نهایت یا شبیه به
فسناله های وبلاگی رایج خواهد بود و یا فی الفور همدلی هایی را برخواهد انگیخت که از تمامشان
متنفرم !
نمی توانم از پیچیدگی های روابط در روزگار امروزم هم بنویسم چرا که اول کسی که انگ مردم فریبی و
تظاهر برای نیل به مقصد و مقصودی دیگر را به چنین مطلبی خواهد زد خودم هستم پس دیگر وای به
حال دیگران .
و در نهایت ... خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانم بنویسم . .. خیلی چیزها ..
این است که خاضعانه باید بپذیرم جادویی از این صفحه رخت بر بسته .
جادویی که اگر چه برای همه نمود نداشت اما در حداقل ترین هایش خودم را راضی می کرد .
امری که امروز از منِ این روزها بسیار دور است .
_____________________________________________________________________________
دوست
بازی تیم های شاهین بوشهر و مس کرمان را بعید می دانم که تلویزیون پخش کرده باشد و اگر هم
پخش شده که من ندیدم اما مرور گل های این بازی در برنامه نود نکته بسیار جالبی داشت .

گزارشگر بازی که مشخصن بومی استان بوشهر بود چنان با حرارت و شوق و با اسم کوچک از بازیکنان
تیم شاهین اسم می برد و هر حرکت آنان را تحسین و تشویق می کرد که هر بیننده ای به آنی دلش
می طپید که اگرچه طرفدار شاهین بوشهر و اهل این استان نیست حداقل دوست دارش باشد .

دقت داشته باشید من و احتمالن تمام دیگر بینندگان با فاصله زمانی چند روز و در مدت زمان کوتاه دو
دقیقه چند جمله را شنیدیم که پُر بود از حرارت ، سر زندگی و امیدواری که دقیقن همین انرژی مثبت را
بی واسطه به شنونده تزریق می کرد . حالا تصور کنید بازیکن تیم شاهین بوشهر باشید ..
مطمئنن دلتان می خواهد روزی چند بارگزارش بازی را هم باز بشنوید ..
حتا اگر نتوانید ببینیدش !

در یک حرکت تقریبن بی سابقه تعداد بیست فیلم از بهترین فیلم هایی را که در آرشیو دارم برای دو
دوست کپی کردم . فیلم هایی که اگر نایاب نباشند کم یابند .
اما آنچه که برایم کمیاب تر از یک فیلم خوب است این روزها همین " دوست " است .

شاید برای کسانی که من و روابط از نوع من را می شناسند تعجب آور باشد ، حقیقتش برای خودم هم
گاهی باعث تعجب است که چطور با این سطح از روابط متعدد ، دوست و دوستی را کم میابم اما شاید
همین واقعیت سخت است که ناخودآگاه نازنینی را وا می دارد که به فاصله چند ساعت از دلتنگی
ناگهانی ، عجیب و شدیدم برای او که شاید در تمام عمر بیشتر از دو ساعت رو در رویش نبوده ام شوق
کودکانه ام بگیرد از شنیدن ناگهانی صدای راه دورش و حتا نتوانم خودم را کنترل کنم و این دلتنگی را که
نباید به او ابراز نکنم .


کاش اگر می دانستیم که حضورمان ، صدایمان و یا در حداقل ترین هایش یک یاد کردنمان از کسی
می تواند به او شوق و انرژی را ولو برای چند لحظه ببخشد آنقدر سنگ و سفیه نمی بودیم که حتا یک
احوالپرسی مختصر را هم دریغ کنیم و یا به هزار بهانه از زیر دوست بودن و دوست ماندمان شانه خالی
کنیم تا آنجا که دیگر نه بهانه ای و نه دلیلی پیدا نشود برای تداوم نوعی از رابطه که دیگر کمترین نشان
و احترامی از دوستی ندارد .
نمی دانم .. هر چه فکر میکنم میبینم که از دید من نرمال ترین رفتار ممکن این است که اگر یکی دو
هفته از هر کدام از دوستان بی خبر بمانم بی کمترین تردید و به هر وسیله سراغی می گیرم و حالی
می پرسم .
اینکه همین ابتدایی ترین رفتار انسانی کجایش ثقیل است و یا تبعات و هزینه هایی را باعث می شود
را تا امروز درک نکرده ام و تا بمیرم هم درک نمی کنم .
مگر اینکه معیارهای تفاوت میان انسان با دیگر موجودات چیزهای دیگری باشد که من از آنها بی خبرم
و البته در آن صورت راغب ترم که از نوع انسان نباشم ... حداقل از این نوع انسان ها نباشم .

تذکر :
این مطلب رفت در ردیف همان فسناله ها ، احترامن هم دلی نکنید که همین یک امشب است !
نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط امید صیادی ( امیدوار )

برای مردم من  

برای مردم عافیت طلب درون من !

آن  پیر فرزانه  درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه  کوچک دل ناهموارت
قل نخورد به پایین که اگر بشکندش دست و پا دیگر آدم بشو نیست به والله !

نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن  ..
انقلاب سبز و قرمز را هدایت میکنم یا کمپین توشیح میکنم اما هرکدام که باشد حتا
اگر نزدیکشان هم که باشد حلاوت این اندرونی نویسی را ندارد ..

و البته هم تو می دانی و هم من که  بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت .
پس نباید نگران بود که میان خریت تا حُریت یک نقطه ی ناقابل بیشتر تفاوت نیست که آن
را هم اگر نشد ندید بگیریم و بگیرند تکذیبش میکنیم خلاص !

باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم .
خود دانی .. اما اینکه من هی مینویسم و هی میخوانمش هرچه که هست { همین خریتش }
یک حسی دارد شبیه بوی نان گردویی که وقت غروب تَنگ یک پارچ دوغ خنک محلی توی سینی
نقره کار گذاشته باشندش .
شاید بهم نسازند اما کیست که از وسوسه خوردنش بگذرد ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مردم کم حافظه ی بیرون من !

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای
باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،
مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز
تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوائی  برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
                                                                                        " صادق هدایت"
1 _ جان مادرت هر که هستی که یادم رفته که بودی این " بوف کور" من را بیاور پس بده .
2 _ ای اهالی خارجه نشین . بدانید و آگاه باشید که در قبال خواندن این وبلاگ در این چند سال
یک بدهی به من دارید و آن نیست مگر تهیه یک جلد از کتاب " هدایت ، بوف کور و ناسیونالیسم"
نوشته "استاد ماشالله آجودانی" که قریب این چند سال هزار بار پی اش گشتم و نیافتم . نیست
در ایران و بر شمایگان واجب تر از پرداخت مالیات به آن دُوَّل کافر است تهیه این کتاب و فرستادنش
برای من !

__________________________________________________________________________
برای مردم دوست من

"آی عشق ، آی عشق"
هنوز خزانم نیامده برگ میریزی ..
اما ،
در دل کوچه ی دور خاطره هایت ..
تلالو غروب طلایی رنگ ..
ردی از روزگار سرخ دوستی ها
برایم نشان گذاشت ..
" آی عشق ، آی عشق "
نیستی و نیستی ات را می دانی
و می دانی هم
زمستانی سخت در پیش است ..
اما ،
" آی عشق ، آی عشق "
از میانمان کیست که نداند" ما "
از ما شدن گذشت تا ؛
تو سبز ...
تناور باشی ..
تو گرم ،
تو ، راحت باشی .
////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / شهریور سرد 1388

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه  

یک ۱۰۰ نامه / یکی از صد نامه

عجب بلا روزگاری شده این روزها . من مانده ام این خلاق الله چطور این همه عر و عور و غُر و  اخم و
تَخم  همچون منی را می توانند هضم کنند که تا می گویند سلام در جوابشان آهی بلند و سرد
می کشم و د بیا  شکایت از زمین و آسمان و ...
بگذریم ..
رعنای عزیز ..  من کلی شرمنده ام که این چند روز را نشد برایت نامه بنویسم .
البته خدا خودش شاهد بود که دورا دور از خودم جویای احوالت بودم اما خوب از قدیم گفته اند خر به
پیغام آب نمی خورد ..
سلام هم اگر سلام باشد باید مستقیم و بی واسطه برسد به دست صاحبش .. نه اینجور که به این
گفتم که به آن بگوید که به تو بگوید سلام.. اینکه سلام نشد ...
به هر حال ..
حالا دیگر سلام رعنا جان!
رعنای عزیز این روزها من نمیدانم چه بدبختی به جانم افتاده که هی بد پشت بدبیاری قطار شده اند
و هیچ هم قصد خلاصی من را ندارند انگار ..
تقی نرفته نقی آمده .. جعفر نرسیده جواد حاضر شده و خلاصه به قول معروف خودم سعی من در اینباره
مانند آن است که بخواهی سرطان را با انبر از وجودت بیرون بکشی ..
خوب نمیشود خوب .. مناقشه ندارد که .
این را .. همین سرطان و انبر و گیره را به الهام هم گفتم .. زد به صحرای کربلا که خوب نمیدانم پماد و
زماد بمالیم و چنین و چنان ..
یکی نیست دختره سر به هوا را بگوید که آخر خدا خیرت دهد یکی می نالید ز درد بی نوایی .. یکی
می گفت خانم زردک میخواهی ...
آخر عزیز من من ناله ام از هزار بدبختی این روزهاست که سر خاراندن را هم از یادم برده ..

باور نمی کنی رعنای عزیز .. یعنی نه تنها تو که نه آن الهام خرگوش نشان و نه آن سرایدار ساختمان
و نه حتی آن مامور مالیاتی که دیروز آمده بود و فقط صد هزار تومن رشوه می خواست که نداشتم
بدهمش هم باور نمیکنند که روز من از ساعت یازده یا همان 22 شروع می شود و ای بسا حتی دیرتر
از این حرفها ..
و فقط فکرش پشت هر تنابنده ای را می لرزاند که چطور من تخم آدم باید در دو سه ساعت هم بپزم و
هم بخورم و هم بنویسم و هم تلفن کنم و هم سلام بنالم و هم خداحافظ آه بکشم .

بدبختی عظیم وقتی رخ مینماید که به هر کس این مطالب را فاش می کنی همچین افه فیلسوفانه بروز
میدهد که من حس می کنم نکند تولید مشکل با من است و دارم زر مفت میزنم اما خدا شاهد است
هرچقدر در اطراف خودم می گردم پیدا نمی کنم و بیاد نمی آورم شبی را که با مامان ممد خوابیده باشم
که حالا در مقابل هر بیان درد و توضیح مشکلاتم این آدمهای از ما بهترون و از ما فهمیده تر دستی زیر
چانه می چسبانند و عینکی روی بینی عملی شان جابجا می کنند و با نگاهی ریز و عاقل اندر سفیه
می گویند : میدونی جانم .. خودت مقصری ..

که وقتی این را می گویند دلم می خواهد همچین با مشت بکوبم توی چانه یه وریشان که آخر پدر بیامرز
مگر من گفتم تو مقصر را پیدا کن که میگویی من مقصرم ..
اصلن حالا یک خری از این میان مقصر .. چرا من ؟ .. چرا من باید به هر طرف از اطراف مشکلات که
می چرخم باید مسئولیت تقصیراتش را هم به عهده بگیرم ..
مگر من کی بوده ام ؟ .. کی هستم ؟ .. 

رعنا جان ، بعضی وقتها فکر می کنم احتمالن شاید هیکلم به قول قدیمی ها حمال نشان است و به درد
بر عهده گرفتن هر چیز از هر قِسمی می خورد ...
کسی چه میداند ... شاید آن شب .. بابا و مامان .. هر کدام جداگانه در فکرشان به موجودی قوی و بردبار
و صبور که عقل کل باشد و مشکل گشای هر بدبختی و دوای زخمی فکر می کردند و هیچ یادشان نبود
که فکر کنند پس خودش برای خودش چه بشود ؟‌.. هان ؟‌!

خوب دیگر بس است ... به جهت خداحافظی یک شعری برایت  بنویسم و بروم پی بدبختی ها و گرفتاریها :
نمک در نمکدان شوری ندارد .. دل من طاقت دوری ندارد ! 

خدا رحمتش کند .. اول بار این را  فریبرز علیپور گفت که من شنیدم ..
همین نمک در نمکدان را می گویم ..
خندیدیم و هیچ نمی دانستیم که قرار است طفلک همین دو سه سال پیش با تازه عروسش در خواب ناز
، گاز بگیردشان و ببرد از دنیا  ....
رعنا جان یادت نرود یک وقت که تو هم کم مرا گاز نگرفتی ...
اگر دیدی نیستم بدان که چرا نیستم ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
25 / ۱ / 1386 _ از میان نامه هایی که نوشتم و تو نخوانده ای 

نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افطار لاله ای + ات 

افطار لاله ای 

جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان
کنیم بسیار بسیار خالی ..  انگار پیش مان بودید همه تان ..
جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا
میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی ..

و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان .
از بین مدعووین چهار نفر نیامدند اما هم باز حضور هیجده نفر برای افطار در لابی هتل لاله آنقدر
سر و صدا  داشت که پیانیست بنده ی خدای هتل هی بنوازد و هی ما هم هیس هیس بگوییم و
هی هم باز صدامان به صدا نرسد در آن محیط فراخ !

همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت
و کلیه ی اعضا حاضر در یک اقدام خودجوش و در حالیکه مشت های خود را گره کرده بودند یک صدا این
تغییر سیستم کله ای ما را مورد تایید و اینها قرار دادند و آرمان هایشان رو با گیسوزاسیون ما تشدید
بیعت کردند که البته اسنادش هم موجود است  .

اما حادثه بزرگ مراسم زمانی رخ داد که در میانه صرف افطار لوییز جان درخواستی آنچنانی کرد مبنی
بر اینکه : "امید جان میشه دستت رو بکنی توی چیز سعید ؟! "

و خوب حق بدهید اولین چیزی که به ذهن هر کسی میر سد کجای سعید می تواند باشد ؟!!

طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب
لوییز که لوییز جان زود تصحیح فرمودند که "منظورم موهاشه که خودت زدی " و به این ترتیب هم من و
هم سعید و هم کلیه ی پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله یک نفسی به راحتی کشیدیم !

و البته تا پیش از این حادثه سعید جان کلی شاکی بودند که چرا عکسش را در مطلب آرایشی آنجوری
شطرنجی کرده بودیم تا هر کس که دیده اینگونه فکر کند که منظور ما این بوده که دماغ او را عمل
کرده ایم !! و ما هم هرچقدر توضیح دادیم که اخوی جور دیگری ممکن نبود زیر بار نمیرفت ..

  الهام جان هم که مثل پگاه به همراه منزل
  محترمشان ( آقاشون ) تشریف آوردند آه از
  نهاد همه دوستان در آمد .. !!
  اشتباه نشود  ..
  همه با دیدن منزل الهام اینها یک آهی کشیدند
  که : بگردم الهی .. چه پسر مظلوم و خوبی .. !
  نکته جالب برنامه افطار وبلاگی ها این بود که
  این بار چند وبلاگ نویس محصول مشترک هم
  حاضر شدند که نیمه لبنانی و نیمه سوری بودند .
  و با توجه به حضور خوب و ارزشمندشان
  انشالله در تلاش هستیم در قرارهای  بعدیمان
  تعدادی از وبلاگ نویسان جزایر گوآم و قناری را
  هم دعوت بنماییم که اگه خدا بخواهد ابعاد
  بین المللی تری به این قرار هایمان بدهیم .
  خدا را چه دیدید ؟ شاید همینجوری انقلابمان را
  هم صادرات کردیم بلاخره .
در حین مراسم افطار خوران ، من و سعید در یک اقدام شریرانه اعلام نمودیم که هر تازه دامادی که پیش
از عروسی به جهت آموزش و انجام مراسم رقص تانگو و یا سالسا اقدام نکند متحجر و محکوم است و به
این ترتیب هر دو منزلین الهام و پگاه رسمن بیچاره شدند چون من و سعید هی مثلن انگشت حیرت به
دندان گزیدیم که مگر می شود داماد در شب عروسی نتواند تانگو و یا سالسا برقصد ؟!! معاذالله !!

و البته به جهت تنویر افکار عمومی من و سعید یکی از قسمتهای رقص تانگو { همان جایش که یک
چپه گُل میگذارند لای دندان های همدیگر و هی میکشند و هی ناگهان با تعجب نگاه مشکوک میکنند
به هم!! } را فی المجلس اجرا کردیم که البته چون گل در دسترس نبود به ناچار از گیاه جعفری سر سفره
استفاده نمودیم که با تاییدات و تشویقات حضار همیشه در صحنه روبرو شد !

طی این مراسم کماکان این مشکل شیرینی ندادن پگاه و منزلش به قوت خودش باقی ماند هم باز تا
الهام و منزل وی هم به تأسی از ایشان از زیر بار شیرینی دادن در بروند هم باز.
بهانه الهام اینا این است که تا اینها ( یعنی پگاه و منزل ) که پیشکسوتان عرصه ازدواج و خواستمگاریند
شیرینی نداده اند ما ( یعنی خودش و منزلش ) نمی توانیم پیش دستی کنیم به همین جهت از همین
تریبون به پگاه و منزلش اعلام میشود یا در اسرع وقت نسبت به مهمان کردن دوستان به یک فقره شام
یا نهار  اقدام می کنند یا اینکه ما ناچاریم این اخطار را کما فی السابق هی تکرار کنیم تا به نتیجه
برسیم انشالله !
طبق دستور جلسات پیشین در این مجلس هم سعید مجددن بسته پیشنهادی خودش را مشتمل بر
تذکراتی به خانم ها در باب دقت و مراقبت از امر خطیر "شوهر نگاهداری" ارائه کرد و از معضل بزرگی به
نام "قحط الشوهر" به عنوان بدبختی بزرگ قرن حاضر نام برد !

البته همه اینها که نگاشتیم مربوط بود به این سر میز که ما لبه هایش بودیم و خدا به سر شاهد است
که ما از آن سر میز که دولتین جدیدالمتاهلون در راسش نشسته بودند هیچ خبر نداریم که چه کردند و
چه گفتند !
در پایان و در میان تشویق پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله به همراه پیانیست عزیزو ماخوذ به حیا و
مدیریت هتل و کلیه مسافرین محترم که با چوب دنبالمان می کردند ناچار شدیم تا محل را در کمال وقار
و متانت ترک کنیم و به روی خودمان هم نیاوریم که چرا این همه انسان متمدن سر یک میز شبیه
"شام آخر" اینقدر بلند بلند حرف میزدند ؟!

و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند :
"حالا اینکه از تمامی هجده نفر اسم نمیبریم به این خاطر است که نمیدانستیم مجازیم یا خیر.
لیک جهت اطلاع رسانی و رفع کنجکاوی دوستانی که که مشترک هستند " می توانم بگویم که غیر از
من و سعید و آق رضا ترلان و لوییز و پگاه و مجی(مجی = منزل مربوطه پگاه اینا) ! و
الهام و نوید( نوید = منزل مربوطه الهام اینا ) ،میتوان از فابی جان و ساناز و آقای حافظ و  آقای خوابگرد و
خانم ها مامان وروجک + وروجک کوشولو ناز و بامزه شون و نوشین و مهرناز و ماهک و ستاره دنباله دار
و ترنم باران  اسم ببرم ..
چندتا شد ؟ .. تازه خوب است نخواستیم اسم ببریم شدند هجده تا و نصفی از هیجده تا ! و البته
همگی هم جواز دادند جهت ثبت در تاریخ مذهبی وبلاگستان فارسی !
______________________________________________________________________________

" ات "

عقربه های  بیهوده ،
در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ،
زیر بارانی که والس می رقصید .

همان بارانی که ؛

یک شب مانده به غروب ،      
پایین نیامد و به شوخی ...
آمدنت را چشم گذاشت

و مثل من ،
همین من منتظر .... 

حتی سایه ات را هم ندید .

و من گیج مانده ام  !
چرا همیشه این " ات "
به انتظار من متصل است ؟ !!!

نه به تو ،
نه به سایه ات ...

///////////////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سلام آقای شب 

س لام آقای شب ...

امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی !
بی یک دقیقه تاخیر ... بی یک لحظه درنگ ...
میدانی آقای شب ، حقیقت اینست که  خیلی ها از این حضور دائمیت دلخوشی ندارند اما نمیدانم چرا
نمی خواهند قبول کنند که دشمنی با شما  فایده ای ندارد و نمی خواهند بپذیرند که همه زور ابرهای
تیره و تمام همت خسوف و کسوف برای قد علم کردن پیش شما  هیچ سود روشنی  جز اضافه کردن
به تاب و اطناب تیرگی تان ندارد  ... هرگز هم نداشته .. هرگز !

راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند .....
صادقانه بگویم ... نمی دانم چرا زمانی که شما حضور سنگینت را به همه دنیای من اعلام می کنی
ذهن من همه جا هست جز پیش شما ..
و حضورتان که قاعدتن باید آرامش بخش باشد و موجب خواب بی هیچ دلیل واضحی خواب از سرم
می رباید و ناچارم می کند تا هوش و حواسم را بیشتر جمع کنم ! 

آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب
بیدار بمانم و نباید قانون شما را نادیده بگیرم .

آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... ..
قانون تو ........
قانون ساعت  آسایش  دزدان ...  قانون لحظه ی  اختفای اجساد دشمنان ...
قانون تو تیغ نامردان را مخفی می کند و رگ مردان را می نمایاند .
قانون تو آقای شب  یعنی سکوت ... یعنی خفقان ... یعنی مرگ ...
و نادیده گرفتن قانون شما آقای شب تاوانهای بسیار  بدی دارد ....
هر کس که به کنکاش تیرگیت قلبت را جستجو کند آنچنان گم می شود که روشنایی روز را هم برای
همیشه از یاد می برد .

و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ...
مقصر  کرمهای شب تاب  کوچک و احمقی هستند که به جنگ با تو می آیند و همه را هم از این جنگ
بی حاصل با خبر می کنند  ..

بله آقای شب ....
تصور  قدرت شما  در مقایسه  با کرمهای حقیر شب تاب مضحک است .. میدانم ..
اما این کرمهای شب تاب گویی  مغز خر خورده اند که نمی فهمند ... یا نه نمی خواهند که بفهمند ...

هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم  می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت
هر ساعت یک وجب راه می روند و سعی می کنند به همه بقبولانند که  راه به خاطر نور آنها پیداست ..
می دانند که بازنده اند ... می دانند راه به جایی نمی برند .. اما نمی دانم چرا حکایت قدرت شما و
حقارت کرمهای شب تاب هر شب طولانی تر می شود ...

آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و  کرمهای شب تاب  به کجا می کشد ؟

راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک
شب تاب چه باید می کردند ؟

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز !  

از الان  تــا ؛؛  آبان ، ماه دوم پاییز !

چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
خوب فکر کردم هرچی گشتم یادم نیومد با تو جمهوری رفته باشم .
جمهوری واسه من به نوعی زادگاه "جودی ابوت" حساب میشه . جودی دختری بود از خیابان جمهوری که من
قبل از اینکه بتونم انتخابی داشته باشم شده بودم بابالنگ درازش ..
"جودی از جمهوری" قاتل یه ایده شد که می خواستم درباره دختران کارگر خیابان جمهوری بنویسمش ..  
اون همه تصورات منو از دخترهایی که توی خیابون جمهوری کارهای سخت تولیدی می کنند و بعد یه روز کاری
خسته کننده ، شباهنگام غمین و افسرده به کومه تاریکشون پناه میبرن بهم ریخت .
جودی نغز حرف میزد ، خوشگل بود و تیپ داشت در حد هوار ، یه ماشین شیک و خونه ای حوالی کوه های
شمال تهران !
یه شب ساعت 12 شب در حالیکه تا آخرین ثانیه باور نمی کردم که بیاد پاشد اومد در خونه .. داخل نشد ..
همون دم در کمی از  دُرد اولین و آخرین نشاطه انگور دستپخت خودم رو گرفت و رفت ...
چند ماهی بابالنگ درازش موندم و بعدش هم رفت و گم گور شد .. نمی دونم کجا رفت .. نه که ندونم .. اما
فکر میکنم که نمی دونم ..  فکر میکنم این قانون من بوده پس به قانون خودم احترام میزارم که آدم ها مثل
خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند و دوباره از هم می گذرند
تا جایی دیگه و زمانی دیگه ..

از جمهوری می گفتم .. رفتم دوربین های فیلم برداری رو دیدم . حساب کردم هزینه خرید یه دوربین Sony H.D
درست درمون که بتونیم باهاش کار کنیم با دو تا لنز و پایه و کوفت زهر مارش سر جمع در میاد دو میلیون تومان.
با سعید کریمی هم که نشستیم حساب کتاب کردیم سه میلیون هم میشه هزینه ساخت فیلم مون .
چرتکه میگه کلهم "پنج میلیون تومن" واسه ما میشه یه فیلمی که هیچکدوم از مشارکت کنندگان در ساختش
بابتش ریالی درآمد کسب نمیکنه و همه قراره به صورت عشقی توش کار کنن .
مثلن پگاه بازی کنه پول نگیره ، سعید موزیک و صدا درست کنه پول نگیره ، الهام گریموری کنه پول نگیره ،
تلخون فیلمنامه بنویسه پول نگیره، عمو مسعودم مونتاژ کنه و پول نگیره ، فاطمه و الناز و محمد داداش الهام و
شیدا هم ماشین هاشون رو بیارن جهت ایاب ذهاب گروه و اینها هم البته دوزار نگیرن و نهایتن هم توی همه
وبلاگ های بلاگفا علیرضا شیرازی تبلیغ کنه برامون این هوا !!! و اونهم پول نگیره .. تازه هنوز فیلمبردار و
نورپرداز پیدا نکردیم که اونها هم هنوز نیومده مشخصه که ناچارن پول نگیرن .. 
اما قبل همه این ها اون پنج میلیون تومنه مهمه که اگه این سوال پیش بیاد که در حال حاضر چقدرش موجوده
جواب صفر تومان هست !
به فکرم رسیده بود مثل این وبلاگ نویس های خارجه شماره حساب بدم خلق الله نیکوکار که علاقمندند به
مشارکت در تولید آثار هنری به صورت همت عالی پول بریزن به حساب !
اما همین هم به فکرم رسید که اگه خودم توی یه وبلاگ ایرانی همچین چیزی ببنیم اول نکته ای که به ذهنم
میاد اینه که " مرتیکه خیال کرده مردم هالو ن ! دیگه همین یه مدل کلاهبرداری رو ندیده بودیم که اینم دیدیم " !
اما واقعیت اینه که میخوام بگردم دنبال اسپانسر بلکن خدا رو کرد به ما و شد ..  که اگه بشه فکر میکنم واسه
اواخر مهر و اوایل آبان بتونیم کلید بزنیم ... اگه شد تعجب نکنید ها .. فقط "غیر ممکن"  غیر ممکنه !

راستی سعید زنگ زد گفت می خوام بیام موهامو کوتاه کنی . اگه خودش نگفته بود یادم نمیومد موقعی که
میخواستم دیپلم آرایشگریم رو بگیرم سعید رو به عنوان مدل برده بودم .
وقتی پرسید آخرین بار کی مو کوتاه کردی روم نشد بگم دو سال پیش ! گفتم همین هفت هشت ماه پیش.
اونم طفلی اومد و .. اولش یه خورده واهمه داشتم .. قیچی کند شده بود و جلوی چشم های وق زده سعید
شروع کردم به سابیدن تیغه هاش به نعلبکی و تیز کردنش ! 
 

 

 

 

 

 



بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با
یه شونه و قیچی شروع کردم به اصلاح کله سعید .
باز سعید به نسبت اولین مشتری مجانی که توی دوره آموزشی موهاشو کوتاه کردم خیلی خیلی
خوش شانس بود .. 
فکر کن نیم ساعت داشتم رو سر یارو قیچی میزدم و هی پیش خودم میگفتم یه چیزی انگار کمه .. 
بعد که استادم اومد مثلن فلان ایرادم رو بگیره تازه دوزاریم افتاد سر بنده خدا رو بدون شونه و فقط
با یه قیچی و انگشت هام داشتم کوتاه می کردم !
اما خدایی خوب زدم موهای سعید رو .. ازش عکس گرفتم از این افتر بی فوری ها که بزارم توی وبلاگ ..
البته همونطور که میبنید صورتش رو شطرنجی کردم .. هر چند من هیچوقت شطرنجم به خوبی آرایشگریم
نبوده ! . به هر حال بعد از اصلاح موفقیت آمیز سعید به خودم امیدوار شدم و بعد فکر کردم اگه موهای
مجتبی رو هم من کوتاه کرده بودم خیلی بهتر بود از این جنایتی که پگاه کرده با کله مجی بنده خدا !
  
انشالله هفته بعدی قصد دارم سر رضا ترلان رو کوتاه کنم و حالا فکر کردم از این به بعد پنجشنبه ها بعداز ظهر
رو اختصاص بدم به بر و بچزی که اگه خواستن موهاشون رو من کوتاه کنم . عجالتن تا دو سه ماه که دستم
راه بیفته مدل های زنونه و عروس قبول نمی کنم !!!
خودمم که فعلن دیگه نمی خوام موهامو کوتاه کنم . سخته اما بعد از دو سه سال باز مصمم شدم موهام
رو بلند کنم .
نمی دونم این دفعه کی هوس میکنه بیاد و موهای بلندمو بگیره و بکشه .. نمی دونم اصلن باز کسی به خاطر
این که هوس کرده موهای بلندم رو بکشه مثل طوفان میاد توی زندگیم یا نه ..
 اما اگه اومد .. هر کی هم که بود .. خوب .. خوش اومد به این دنیای موقت !
خیالتم راحت .. هیچ نذری در کار نیست .. سعی میکنم همون احترامی که قائل نیستی اما فکر میکنم لازمش
داری برات قائل باشم .. مثل همه جاده های یک طرفه ی این چند سال که با هم یا تنهایی ازشون گذشتیم !
به هر حال " آدم ها مثل خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند
و دوباره از هم می گذرند تا جایی دیگه و زمانی دیگه
"..

نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نقل جمعه .. همین جمعه  

نقل جمعه .. همین جمعه

جمعه ساعت 5 صبح
 : بلاخره مطمئن میشم که قرار نیست زنگ بزنی رضایت می دم بگیرم بخوابم .
چراغ ها خاموش ، بوق تلفن خونه قطع ، موبایل کوچک خاموش و ... اه .. لعنتی .. موبایل بزرگ
توی اتاقه  و حالش هم نیست دوباره پاشم برم خاموشش کنم .. با خودم میگم بی خیال .. این همه
وقت که زنگ نخورده مطمئن باش تا جمعه آخر شب هم کسی زنگ نمی زنه ..

جمعه ساعت 8:30 صبح :
وقتی کله صبح جمعه تنها تلفن روشن شما سه بار پشت سر هم زنگ
بخوره این یعنی در وهله اول  " خریت نه چندان علف خوردن است " و در وهله بعدی یعنی اینکه حتمن
اتفاقی افتاده و کسی فکر کرده شما اونقدر مهم هستید که خبر این اتفاق رو باید صبح روز جمعه بهتون
اطلاع بده ..
سینه خیز و کورمال کورمال خودم رو به اتاق  میرسونم .. هنوز گوشی رو کلیک نکردم  ببینم
Missed calls  از کیه که بازم زنگ میخوره .. یکی از پسرخاله هاست :
_ الو .. امید ..
_ الو .. هام ؟ چ چیه ؟
_ خواب بودی ؟
_ نه اصلن .. به نظرت  صدای من شبیه کسیه که از خواب پریده باشه ؟ ..  چی شده ؟
_ دو میلیون از حساب بانکی من کم شده .
_ what ?!!!!
_ گفتم دو میلیون از ..
_ اینو فهمیدم اما .. اما ، واسه چی به من زنگ زدی ؟!
_ خوب آخه تنها چک دو میلیونی رو داده بودم دست حاجی ( حاجی بابای منه . مترجم )
_ خوب ؟!
_ خوب !!
_ خوب تو واسه چی به من زنگ زدی ؟
_ خوب فکر کردم تو از بابات بپرسی ببینی همون چک بوده اومده بانک ؟
_ ببینم تو مگه شماره بابای منو نداری ؟
_ چرا دارم ...
_ ......
_ آآ م م م م .. یعنی میگی به خودش زنگ میزدم ؟
_ الله اکبر ... کاش جلوی دستم بودی تو .. خدافظ ..
سعی میکنم دوباره بگیرم بخوابم .. اما خوب میدونم که ممکن نیست .. وقتی بیدار میشم دیگه نمیتونم
بخوابم لاجرم بساط صبحونه رو آماده میکنم ..

جمعه ساعت 10 : صبحونه رو خوردم .. انلاین میشم .. خبری نیست  .. کامنت ها رو تایید می کنم .

جمعه ساعت 10:35  : از بین فیلم های جدیدی که گرفتم " Incendiary " رو میزارم توی دستگاه ..

این دو روزه چندتا فیلم باحال دیدم ..  اولیش Belle de jour  بود که سعید کریمی آورده بود و اصرار
داشت حتمن ببینم ..
اول فکر کردم چون کار "بونوئل" هست اصرار میکنه .. بعد فکر کردم چون "کاترین دنوو" توش بازی
کرده اصرار میکنه اما وقتی دیدم متوجه شدم چون فیلم در سبک و سیاق مورد علاقه منه اصرار داشته
که ببینمش .
داستان یه زن جوون و مرفه هست در پاریس که با وجود داشتن همه چیز از خونه و زندگی و شوهر
خوب گرفته تا عاشق دلخسته ی قدیمی اما به خاطر عقده های مازوخیستی وقتی میشنوه دوستش
رفته توی یه روسـپـی خانه کار میکنه این هم همون کار رو میکنه و باقی ماجرا ها و ...

جالب بود اما جالب تر این که فیلم بعدی رو هم که دیدم کم و بیش همین تم رو داشت البته در فرمت
دیگری .
The Other Man فیلم دل انگیزی بود .. همراه با فقط the other man
یک سوال .. یک  سوال بی جواب .. بی جواب از این منظر
که واقعن حق با کیه ؟
مردی که زنش رو دوست داره  و زنی که مردش رو توامان
با مرد دیگری دوست داره و مرد دیگری که زن مرد دیگری
رو دوست داره و نقطه آخر حقی که  حق هیچ کس نیست
جز " من " !
منظورم از من اول شخص مفرد داخلی و درونی هر کسیه .
تقابل چهره سرد اما معصوم  لیام نیسن ایرلندی با حرارت
ارجینال آنتونیو باندراس اسپانیایی بار دراماتیک خوبی به
فیلم داده بود ..
زنی در بین این دو مرد دنیای متعادلی برای خودش ساخته
بود فارغ و دور از چرا ها .. اما ها .. اگر ها ..
تنها به دلیل موجه اما درک ناشدنی و گونه گونی به نام دوست داشتن ..
نمی دونم .. زندگی به نظرم زیادی پیچیده است ..

جمعه ساعت 11:8 :  khar! >:<

جمعه ساعت 11:10 : اون فیلمه که گفتم ( Incendiary ) شروع میشه .. ظرف پنج دقیقه اولش با
یه خورده هیجان کشف میکنم که اینم هم باز در همون مضامین مورد علاقه قبلی هست .
به قول مجی : در ژانر خیانت !
البته همچین ژانری واسه آثار سینمایی شناسایی نشده اما انصافن من اونقدر از این سبک فیلم دیدم
و دارم که حالا دیگه میتونم بهش بگم ژانر !

incendiary  فیلم البته ظاهری از این مضمون رو یدک میکشه
 
  زن جوانی صاحب همسر و فرزندی چهار ساله
  شبی در اضطراب و انتظار برگشتن شوهرش که
  کار خطرناکی هم داره ( خنثی کننده بمب ) با
   مردی آشنا میشه و ..
  حالا من عادت ندارم همه فیلم رو تعریف کنم اما
  یه ریزه اش حلاله :
  دفعه دومی که مرد غریبه با زن قرار داخلی !
  میزارن هم زمان هست با مسابقه تیم های
   آرسنال و چلسی در لندن .

 همسر و فرزند زن جوان که طرفدار دو آتیشه آرسنال هستند به استادیوم رفتند .
TV  داره بازی رو پخش میکنه و همزمان روی کاناپه زن و مرد غریبه مشغول هستند و درست در
لحظه طلایی( آره همون لحظه ! ) ناگهان صدای چند انفجار از تلویزیون شنیده میشه .. !!!
استادیوم استمفورد بریج شهر لندن جلوی چشم تمام بیننده ها و از جمله قهرمانان داستان ما به
همراه تماشاچی ها و بازیکن هادر چند ثانیه با انفجار بمب های انتحاری دود میشه میره هوا !

فکر میکنید میتونید بقیه فیلم رو حدس بزنید ؟ مثلن این آقاهه بعد از کشته شدن همسر و بچه این
خانومه میشه مونس و همدمش ؟ یا مثلن این آقاهه خودش تروریست بوده و از قصد با این خانومه
دوست شده ؟ یا این آقاهه و این خانومه دوتایی میفتن دنبال انتقام گرفتن از مسلمون های لندن ؟
نُچ .. کاربر محترم تمامی موارد فوق اشتباه می باشد .
این قسمت که تعریف شد تازه استارت یه فیلم کم هزینه و مستقل انگلیسی هست که به شدت
جذاب و خوش ساخت از آب در اومده .
سوال اصلی این فیلم که شاید کمتر کسی بخواد یا بتونه بهش جواب منطقی بده اینه :
میشه همزمان هم کسی رو دوست داشت هم بهش خیانت کرد ؟!

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! 

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !

وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای  یک گفت و گوی خوب  رو رعایت کنم .
ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی
درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد .

خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه.
حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ...
در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم ..

خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من .
شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به
وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو
به وحشت می ندازه !
آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد
اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار
کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " !
اما چرا ؟
چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و
آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش
بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن
و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟!
واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده .
من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی
خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست
هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم .

از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی
از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار
ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر
نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته .
اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و
تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که
وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره .
اما من برای  هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه
از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم
که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم .
حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی "
کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود .
نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و
البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از 
اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو
نشون میده !
شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون
این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه .
میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن
در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... 
وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو
پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت
میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم .

ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش
یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به
چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم .

خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه ..

نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن
در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه ..
اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ !
 از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون
زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن
سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت اختصاصی :
خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر
روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود .
نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! 

به من میگن عاقبت به خیر !

بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان .
و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات
عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای
( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت
میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله !

پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند
داد سخن سر می داد که : دادیم سر کتاب براش باز کردن . یارو گفته این بچه میشه مثل مصدق !
خیالم راحته رییس جمهوری صدارت عظمایی چیزی میشه به امید خدا این امید !

عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود  گذشت .

و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب
که بر اساس سر کتاب و پیش گویی و رمل و اسطرلاب ثابت شده بود لیاقتش را داشتم می رسیدم و ...

اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی
دوستم داشته و دارد . چرا ؟
خوب شما فکرش را بکنید آن پیشگویی ها درست از آب در آمده بود و منهم الانه یکی بودم از خیل دویست
و اندی وکلای مجلس هشتم با این داغ ننگ ابدی بر ناصیه تیره شان که دیدند بر ملت این عصر چه رفت و
دم نزدند و با آن همه کیا و بیا از دخترکان نابالغ و پیرمردان عصا به دست این سامان جاماندند و سایه ی
عافیتی موقت را در چاپلوسی قدرت به آفتاب ابدی عاقبت به خیری در پیشگاه ملت ترجیح دادند و یا خدای
ناکرده زبانم لال شده بودم رییس منتصب ـ منتسب دولت دهم که ...!
نه .. حتا تصورش هم پشتم را میلرزاند .
خداوندا خیلی شُکرت  که در این مملکت هیچ گوهی نشدم !
______________________________________________________________________________
اما تو چیز دیگری

بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه
گنگ و خیره کننده فشردن یه گوله برف توی مشت .. مثل اولین فحش خواهر مادری که به یکی دادی ..
مثل اولین پُک عمیق و هُل دادن دود سیگار توی ریه .. مثل اولین باری که " درخت گلابی " رو دیدی
یا مثل اولین بـوسـه ای که دادی و گرفتی .. مثل اولین آغوش .. مثل اولین ارگـاسـم  ..
همه اینها که گفتم به کرات هم باز تکرار شدن توی موقعیت هایی دیگه ..
من خیلی خرمالو خوردم اما اولیش نشد .. خیلی برف بازی کردم اما مثل برف چهارسالگی تازه نبود ..
از یازده سالگی به بعد به خیلی ها فحش خواهر مادر دادم اما دیگه هرگز صورتم از خجالت سرخ نشد ...
من خیلی خیلی سیگار کشیدم و هم باز می کشم .. اما اون نشئگی اولین سیگار هرگز تکرار نشد ..
بعد از " درخت گلابی " خیلی فیلم دیدم اما هیچ کدوم به حرمت حرم عشقشون نگفتن " میم خانوم " ..
اما ...
اما پیش از تو خیلی ها رو بـوسـیدم .. و اونقدر این کار رو زود شروع کردم که هیچ یادم نیست
اولین بـوسـه ای که زدم روی کدوم لب بود .. بعد از تو هم خیلی ها رو بـوسـیدم  و توی آغوش گرفتم
اما ... اما نشد ..
بی تو نشد .. اونی که با تو شده بود ..
تو که اولیش نبودی ..
آخریش هم نبودی ..
اما دیگه تکرار نشدی ...
میفهمی ؟
دیگه تکرار نشدی ..

      آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام                 بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

_____________________________________________________________________________
پانوشت اختصاصی:

ممنون به خاطر امروزی که خاطره شد به خاطر زنده کردن همه خاطره های بین من و تو که بی تکرارند !

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روزهای خاکی که تو نبودی و " گوییدو " تنها دندان عقلش را کشید ! 

گوییدو جان ، منم میخوام ، همه مون میخوایم !
  در فیلم جاودانه و تا ابد ماندگار { هشت و نیم }
  اثر "فدریکو فلینی" سکانسی هست که در اون
  شخصیت اصلی داستان "گوییدو" با  بازی رویایی
  "مارچلو ماسترویانی" غرق در رویایی شیرین  ،
  تمام زنانی رو که طی زندگی با اونها برخوردها
  و ارتباطاتی داشته همه رو یکجا و همزمان در
  خانه و حرمسرا و خدمت خودش میبینه .
  گوییدو ، این مرد مستاصل در تعریف و ترمیم ارتباط
  سُست و شکننده اش با همسر و معشوقه ی
  متاهلش در این رویا هرچه که از زن و زن ها در
  وجودش تلنبار شده رو  بیرون میریزه .
  بر خلاف دنیای آنارشی دهه 60  که در اون شعار
  تساوی حقوق زن و مرد پتک محکم و اولیه برخورد
  با سنت شده بود این تصویر ذهنی _ رویایی و البته
  آرمانی گوییدو از زن ،دلبرانی فرمانبردار و مطیع هست
  که درد تازیانه ها و تلخی تحکم و غرور او رو از عمق
  وجود خواستارند و جز به راضی کردن او نمی اندیشند !
نکته اینکه " گویدو " نماد تمام قد هنرمند روشنفکر و تا حدی متعهد جامعه به حساب میاد اما با
این حال آمال او حکایت از تنفر عمیق و سرخوردگی شدید نسبت به مذهب به عنوان عامل و سدی
در برابر خواست و میل درونی او باعث تضاد "نمای عمومی روشنفکر" با کُنه و ضمیر واقعی او شده .

شاید باعث شرمندگی عده ای { مذکران } باشه اما من بی رودربایستی باید بگم اگر چه ممکنه این
سطحی ترین برداشت از شاهکار استاد فلینی باشه اما خداییش فکر میکنم این رویای نمناک جناب
گوییدو رو خیلی از ما آقایون در گوشه های خلوت ذهنمون حداقل یک بار خواستیم .

بهش میگم جون دلم .. این همه دل توی دنیاست چرا .. یه کدوم مثل دل خراب صاب مُرده ی من ..
پا پِی ِ زن های خوشگل نمیشه .. نه دیگه .. نه دیگه .. نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...

______________________________________________________________________________
دندون عقل
کشیدمش ، دندون عقلمُ میگم . یک چهارم از این حجم صدفی سولاخ شده بود .. اصطلاحن کرم خورده بود.
درد نمی کرد اما ترسش .. ترس از اینکه یهو درد بگیره شده بود مالیخولیای ذهنم .
یادت هست پارسال پیارسال نوشته بودم یه شب نصفه شبی از درد دندون از خواب بیدار شدم ؟ نوشتم
گشتم تو نت یه دکتر بنده خدایی که مثل این آدم با کلاس های خارجکی شماره موبایل ش رو گذاشته بود
توی وبلاگش ساعت سه و نیم نصف شب از خواب بیدار کردم که دُکی جون دستم به خشتکت
دارم میمیرم از درد ؟!
این دفعه هم ترس داشتم اونجوری یهو نصف شبی دستم از آب و آبادی کوتاه دردش دیوونه ام کنه ..
گفتم بهتره قبل اینکه اون منو سرویس کنه من غافلگیرش کنم .. کردم ..
یه دوستی تعبیر توپی داد ..
گفتم دندون عقلمُ کشیدم ..
گفت : آهان .. چیزی که بود ، اما نبود ! ....... {{ گرفتی منظورشُ جون من ؟! }}

  کندوی کامت را بیار ، بر کام بیمارم گذار  . . . .   تا جان فزاید کام تو بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
______________________________________________________________________________
وقتی نیستی
خواب دیدم اومدی نشستی روبروم .
اخم کردم ..
خُلقم تنگ بود از دستت ..
گفتم .. گفتم یعنی چی همینجوری میزاری میری ؟
میبینی که وقتی تو ، همین تو یه نفر نباشی دنیام خالیه.
گفتم .. گفتم وقتی تو نباشی حتی تلفن این خونه ماهی
یه بار هم زنگ نمی خوره .. زنگ در خونه که دیگه رسمن
بازنشسته است .
گفتم .. گفتم ( با اخم و تَخم )  تو که میدونی وقتی تو
نیستی میشم ساکت ترین و فراموش شده ترین آدم دنیا
که این هوا خاک میشینه روش وقتی نباشی تازه اش کنی ..
تو اما ... مثل همیشه خندیدی ..
گفتی .. گفتی خوبه که .. تازه میشی مثل عتیقه ها ..
عزیز .. با ارزش ..
شاکی شدم زیاد ..کفرم در اومد .. پاشدم در رو باز کردم و با انگشت اشاره کردم : اصلن گمشو بیرون .
اخمات .. همون اخمای نازت که دیوونه ام کرد واس یه عمر .. رفت تو هم .. پا شدی تا تو هم بری  ..  
اما .. اما یهو جلو پاهات زانو زدم ..
گفتم .. گفتم حالا .. ببین فقط ،، فقط قبل اینکه بری بزار یه بار دیگه .. و فقط همین یه بار دیگه ببوسمت ..
بعدش برو ،  ....  برو اما ،  اما  دیگه تنهام نزار .
خندیدی ..
از خواب پریدم ..
                        تو به میخونه نرو عزیز من ، من برات قصه ی مستا رو میگم
                       مثل رقاصه ی معبدا میشم  ، سِر عشق بُت پرستا رو میگم

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

امیدوار باشید  

امیدوار باشید

این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد .
می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و
از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن  بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به
اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به
همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از
شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این
مطلب  را نخوانید .
بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص
شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی
باشد هم مد نظرم نیست .
منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان
گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس
پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! )
پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت
بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید.
کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش.
مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک
بزرگی است .
یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه
می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید
با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید..
مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی
بینی تان بردارید !
باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است
اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد  و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم
و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود )
انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید .
جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص
عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم )
در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم .
در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من
به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد .
دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ...
آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه
برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما !
او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب
"مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس
تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید
تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش
کردیم :
_ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟!  آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ،
خر ، خر ...
راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم  آن موقع که از بیخ عرب تشریف
داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط
از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر
کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد
و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را
به نشان ندامت تکان داد ..
و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم :
_ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!!  اَند  یو همین خر که  یو سی  ... !!
مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه
سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت :
_ یس .. آی هوپ سو  یو سی توُ ! ؟

                     داد درویشی از سر تمهید              سر قلیان خویش را به مرید
                     گفت که از دوزخ ای نکو کردار          قدری آتش به روی آن بگذار
                     بگرفت و ببرد و باز آورد                   عِقد گوهر ز دُرج راز آورد
                     گفت که در دوزخ هر چه گردیدم       دَرَکات جهیم را دیدم
                     آتش و هیزم و ذغال نبود                اخگری بهر اشتعال نبود
                     هیچ کس آتشی نمی افروخت        زآتش خویش هر کسی می سوخت
نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! 

یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که :
من اگر تاکید کردم "حفظ جان دوستان و همشهریان و مردم { عموم مردم } اولویت دارد نسبت به هر
مورد محل مناقشه دیگری در جریانات اخیر
" ، این دلیل بر اعلام تبری و فاصله گرفتن من از خطوط فکری
و ایده آل های ذهنی که عمری را در تعقیب و دسترسی شان سر کرده ام نیست .
هشدار به حفظ امنیت دوستان و جمهوریت نظام که هر جفتش این روزها گویی از طرف حضرات عدالت
محور و چماق پرور  به پشیزی نمی ارزد یک چیز است ، آزادگی و صراحت بیان به خاطر دست نکشیدن
از ایده آل های این دو روزه عمر  که قصد بر حماقت بار گذراندنش ندارم چیز دیگری .
این را به آن جهت گفتم که متاسفانه در این چند روز که به خاطر سرعت حلزونی اینترنت که حاصل
زحمات شبانه روزی برادران عزیزمان در "وزارت مخابرات دولت رایحه خوش خدمت" است ناچار شدم از باز
گذاشتن قسمت نظرات این صفحه پس دُر فشانی ها ( بخوانید عقده گشایی ها ) ی محدودی به ثبت رسید
که نشان میدهد صاحبین خطوط معجوجش معدود بی سوادانی ابله و احمقند که چون باد سودایی و بی بنیاد
این روزهای رهگذر به خشتک گشادشان خطور کرده ، ظن قدرت نمایی شان به ضرب و زور چماق و گزنک  و
فتح الفتوح حرمسرایی ِ صندوقات وزارت کشور کردنشان رنگ و زنگ واقعیت را همچون خلف خوشحالشان از
ضمیر رمال شان پرانده و متصور شده اند که :
بله البته ما فلز مغزان بی آبرو به یُمن و برکت حضرتش در فضای سایبر و نت هم اگر یک دو سه روزی بادی
در دهیم  فارغ از اینکه از کدام ناحیه باشد همین قدر که صدایش پرده گوشی را بلرزاند حتم  که حساب کار
دستشان خواهد آمد !
خطاب به این بد رقصان جدید الورود راحت بگویم :
 ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست ! عرض خود میبری و زحمت ما میداری ..
برادر و خواهر مغز شسته که از این سطور جز نقاشی آن را تمیز نمی دهی و به برکت تسهیلات مسجد
محل خوشحالی از کشف کامپیوتر و نت و وبلاگ و کامنت نویسی در میانه سال 2009 ! ، یک وقت گمان
ناپاکت نبرد که من و ما لحظه ای از مطالبه حقیقت جاری این روزها دست خواهیم شست و فراموش کار
خون های پاکی که به ناحق بر زمین ریخته شد کنج امن می طلبیم .
شرط عقل ما نه سر در مقابل چماق چماقداران بی عقل گذاردن که رسوا کردن معلمان بی تدبیرتان و در
بوق عالم کردن بی عقلی شماست .
باشد که نسل پس از شما را چشم حقیقت ببخشیم ورنه بر زدودن زنگار روح شما که دیگر امیدی نیست !

من نیز بی هیچ پرده پوشی و فرافکنی کماکان همانم که بودم .. همان کمترین خاشاک .. اما نه در نگاه تو ..
که من و ما بزرگی خود را در عظمت نگاه دیگران یافته ایم و می دانیم که هر چه پروازمان بلندتر ،در چشمان
کور شما ابلهان کوچکتریم  ..
پس دیگر چه باک از نگاه سفیهانه تان که به خدا قسم شما گول منگان گوج پشت ، نیم از این کم که گفتم
درک نتوانید کرد ، بس که نادانید !
_____________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________
حکایت آن پادشاه که حلال زاده بود !
آورده اند که روزی دو طرار به شهری اندر شدند و چون از فنون و صنعت هیچ نمی دانستند به حیلتی به
خدمت شهریار رسیده وعده کردند که اگر مزدی قابل مشمول شان شود برترین جامه پادشاهی زیب تن
او کنند.
پس شاه آن سامان دستور بداد به تهیه آلات بزازی و خیاطی و جمله اسباب آسایش اینان فراهم بکرد .
پس از چند روزی پادشاه همراه خدام و بزرگان امر به خیاط خانه اندر شدند تا از  به سامان رسیدن
برترین جامه پادشاهی در عالم آگاه گردند لکن دیدند که دو حیلت گر بزاز نما !  دوک نخ ریسی بدون نخ و
چرخ خیاطی بدون پارچه را دوره کرده اند و چنان به جهد مشغولند که گویی طاقه طاقه پارچه در میان
است . 
پادشاه از آن حال آشفته ماند و وزیر اعظم مردان را خطاب داد که ای ابلهان این چه حال است ؟!
آن دو تعظیم بلند داشتند و عرض کردند که شهریارا ، این نخ که می بینید ! از غوزه پنبه ای مرغوب و
مخصوص است که  جز حلال زادگانش آن را نتوانند دید پس این پارچه که در چرخ است نیز برآمده از همان
نخ جز به چشم حلال زادگانش نیاید و فی النهایه آن لباس که بدوزیم جز در چشم حلال زادگان رخ ننماید.

تا دو مرد حیلت ساز این بگفتند شاه و کابینه فی الفور و فی المجلس زبان به تحسین هنر خیاطان
گشوده از ترس انگ حرام زادگی یک سره در مهارت خیاطان و زیبایی و لطافت پارچه ی حلال زاده بین
سخن گفتند .
دو مرد خیاط نما ! چند روزی بر همین منوال خرج خود ستاندند و دست در هوا تکان دادند و وانمود بکردند
که جامه می بافند برترین جامگان شهریاران عالم .
چون روز موعود رسید مزد خود به کفایت و ملزم به انعامی گزاف ستاندند و جامه دانی مرصع را که قبای
حلال زادگی در آن پنهان بود به خدمت شهریار فرستادند .
شاه و جمله درباریان به محض گشوده شدن صندوق جامه دان هیهات گفته سخن ها در مدح هنر خیاطان
که اصالتن حلال زاده بودند که توان دوخت این برترین جامه عالم داشتند بر زبان راندند .
به میمنت تهیه برترین جامه عالم پادشاه دستور بر جشن عمومی صادر نمود و ملبس به لباسی که
نبود و نداشت در راس هیئتش قدم به کوچه گذارد تا جمله مردمان شهرش جامه حلال زادگی وی
ببینیند و ناچار همه رعایا شهادت دهند که جمله حلال زادگانند .
اما ناگهان در آن میانه کودکی خُرد که از دیدن عورت پادشاه در آن حال به حیرت مانده بود و البته که
چون بزرگان نقش کردن نمی دانست فریاد بر آورد : پس چرا این حلال زاده لخت است ؟!
____________________________________________________________________________
توضیح :
هرگونه تشابه میان نقل بالا که منشاء تاریخی دارد با وقایع تاریخی معاصر از قبیل دیدن هاله نور و
یا نتایج انتخابات اخیر اتفاقی و زاییده اذهان بیمار عده ای معلوم الحال اغتشاش گر است و نگارنده
ضمن اعلام انزجار از این گروه صرفن روایتگر دست چندم یک افسانه تاریخی است .
از معدود خواننده نما هایی که البته حساب شان از عموم خوانندگان صدیق این صفحه جدا ست و به خاطر
تبلیغات مسموم رسانه های بیگانه { به خصوص آن بی بی سی مادر قهقهه و آن "وی. او .ای" خار مامان
فلان } نمی خواهند این توضیحات را باور کنند دعوت می شود به جای گردن کشی و قلدر مآبی و تحریک
عامه به قانون گریزی به قانون احترام بگذارند و در یک اقدام مذبوحانه که انشالله تعالی پیشاپیش محکوم
به شکست است شکایت خود را در صفحه اول بلاگفا و در لینک "گزارش تخلف" به مدیریت سایت ارائه کنند
تا طی دو سه سال آینده در اولین فرصت بررسی شود . باشد که همه حلیم و قانون مدار بگردیم انشالله !

نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کمترین خاشاکم  

کمترین خاشاکم

یادآوری صحنه ی گلوله باران مردم از پشت بام ،
یاد آوری صورت غرقه در خون زنی که همه
گناهش مطالبه حقش بود ،
یاد آوری آن هجوم های وحشیانه به پیر و جوانی
که فقط یک سوال داشتند ،
و یاد آوری بسیار بسیار جیغ ها و ضجه ها و
التماس ها که : نزن .. تو رو خدا نزن ..

و بیش از همه اینها :

یاد آوری «خس و خاشاک» خواندنم ...
یاد آوری لبخند مهوع پیروزی زدنش+ان ..
یاد آوری رذالت در تطهیر و توجیه و انکار
سرقت اعتماد مردم در روز روشن ...
همه و همه برای هیچ جان زنده ای طراوت
نمی گذارد و نایی حتی برای خشم نمی ماند ..

و من ، بغض وامانده این همه یادآوری ها را در
راهپیمایی های این روزها با سکوت می شکنم،
مُحقم در نشان دادن مُشت در برابر چماق و غریو
خشم کشیدن در برابر های و هوی شان اما خوب
می دانم که سکوت این زمانم از هر فریاد که در این
عمر حقیر کشیده ام بلندتر و رساتر است ..

واقع می گویم  اگر نتوانم برای مطالبه حقم ،
حق خودم ، خانواده و دوستانم و هر آنکس که
می داند و می دانم صاحب حقی است با لبی
خاموش دستم را درآسمان تیره و تار این روزهای
ایران بلند کنم پس همان بهتر در شمار مردان
زنده ی این روزگار به حساب نیایم که این کمترین
تلاش ممکن است برای بازپس گرفتن رایی که به
امانت سپردیم و به خیانت بردند .

گرچه قلبم شکسته اما شیشه نمی شکنم ،
گرچه آتشی سترگ در سینه دارم اما آتش نمی افروزم ،
گرچه شرر بر جانم افتاده اما شرارت نمی دانم ..
و تنها سکوت می کنم و سکوت و سکوت و
همچون تمامی این چند میلیون نفر دزد زده ای که
رای شان شمرده نشد اما خود بزرگ شان خس و
خاشاک شمرده شدند به وقت عبور از چراغ قرمز
دو انگشت نشان را به سینه آسمان می کشم .

چرا هم سکوت نباشم با این مردم که ساده انگارانه
تشویقشان کردم به مشارکت و بودن و حضور تا
ملعبه زیاده خواهان و طمع کاران خدا نشناس شوند؟

 آری  من از کودکان نابالغی که راهپیمایی های این روزها توفیق اجباری شان شده در شناختن
خیابانهایی که نمی شناختند کمترم .
آری من از آن پیر مرد و پیرزن ویلچر نشین و دردمندکه بعد سی سال به امید احیاء ِ امید هم باز
به میدان آمده اند کمترم .
آری من از عزت الله انتظامی هشتاد و چند ساله که دُزد خواند آنان که خائن شدند به رای ملت و
از محمد رضا شجریان سالمند که لعن شان کرد و منع از نعمت صدایش کمترم ..
آری من از علی کریمی ، مهدی مهدوی کیا ، جواد نکونام ، مسعود شجاعی ، حسین کعبی و ...
که امروز در مقابل چشمان حیرت زده حضرات بی کفایت با مچ بندهای سبز به مصاف آمدند و
همان لحظه ورود ، جام جهانی را واگذاشتند تا جام زرین عشق ملتی را ببرند کمترم .
آری من از بسیار مردم این سرزمین که نترسیدند و هر کدام سنگری بر جان دیگری شدند ؛؛؛
کمترم ..
آری من ، کمم ، من ، کمترین خاشاکم ، اما برای خاک وطنم .

//////////////////////////////////////
ای یار نازنین /
ما باد را /
هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم /
ما بذر کاشتیم /
همت گماشتیم که تا روید از زمین/
اما شبی که جشن درو گرم گشته بود /
_ در آن بزم دلنشین _ ناگه حرامیان _
چه بگویم دگر ...
همین !

/////////////////////////////////////// حمید مصدق

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

زیارت نامه / سفره نامه 

زیارت نامه
بچه داشت دق می کرد .
 با چشمهای وق زده رفتم سمت سعید می پرسم :
ــ یعنی چی که راه نمیدیم ؟
_ میگن پاهای بچه لُـخـته راه نمیدیم ..
_ بچه چهار ساله رو ؟!!! این که لباسش تا زیر زانوشه یعنی چی پای این بچه لـخـته ؟!
_ چه میدونم .. بچه شوک شد  .. بیخود کردیم اومدیم اصلن ..

همین .. بعد هم انفجار من درست دم درب ورودی حرم امام رضا .. هر چه که فحش بلد بودم با
صدای  بلند نثارشون کردم :
_ بیچاره امام رضا که تا الان سر صاحاب نداشت که شما قرمساق ها بیایید بشید صاحابش واسه
مردم تعیین تکلیف کنید . آخه بی همه چیزای عوضی این بچه همش چهارسالشه چه میفهمه ذهن
شما واسه چی چقدر کثیفه ... این جوری میخواین از الان بچه راه روش مسلمونی پیش بگیره ؟
ای که تف به اون فهم نداشته و اون دین و ایمونتون ..

دیگه دست خودم نبود .. هر چی مادرم و بقیه هیس هیس گفتن و خواستن آرومم کنن من بلندتر
داد زدم بلکن یکی بیاد جلو یه چیزی بگه اعتراضی کنه  تا حالیش کنم اما کسی نیومد که نیومد ..
به قول دوستی وقتی خوشحالم با یه من عسل نمیشه خوردم وای به حال عصبانیت م که دیگه ...

 هر چی بقیه اصرار کردن زیر بار نرفتم که برم زیارت ..
 گفتم نمی خوام اصلن .. به درک فکر میکنم این همه سال نیومدم
 الان هم نیومدم . بدون این بچه من نه میرم داخل و نه زیارت میکنم ..

 یکی از فامیل اما  زیر گوشم خوند حالا خودت هیچی خوب زیارت نکن ..
 سفارشهایی که گرفتی چی ؟ سلام هایی که باید برسونی چی ؟
 امانت گرفتی از مردم ببر برسون ..

  میدونستم داره خرم میکنه اما ناچار رفتم ..
  رفتم اما پُر از خشم و غضب و حرص که
  چرا یک یا دو سه احمق باید اجازه داشته باشند به
  صرف مسئولیتی که بهشون سپرده شده اینجوری گند
  بزنن به مقصد هزار کیلومتر مسافرت مردم .

  کل زیارت و سلام صلوات من سه دقیقه طول نکشید ...
  دیدم باز دلم طاقت نمیاره ..
  دویدم بیرون حرم از مغازه های اطراف یه چادر
  بچه گونه خریدم آوردم تا برادرزاده چهار ساله ام
  اونجوری بغض نکنه و کش نیاد که چرا  به حرم
  رهش نداند .. 
  تا از همین الان یاد بگیره که به خاطر "نفهمی" یه 
  سری ناچاره به چیزی که نمیفهمه عمل کنه !

__________________________________________________________
سفره نامه
و اما سفر امسال ما بیش از اونکه سفری زیارتی و یا حتی سیاحتی باشه سفری فامیلی
بود .
اهل فامیل قدیمی بعد از نزدیک به دو دهه به همت من هم باز کنار هم جمع شدند تا
یک دل سیر سفره ی دل هاشون رو باز کنن و بگن و بخندن و اشک بریزن به یاد روزها
و سالیان و آدمیانی که گذشتند .
واقع این بود که به جز مورد زیارتی که در بالا شرحش رفت و یک شب نشینی در طرقبه و
یک نهار در شاندیز که الحق و الانصاف دیدنی و خوش آب و هوا هستند مابقی حضور ما
در مشهد به دیدن مکرر و مکرر خودمون در خودمون گذشت .
قبول کنید که شما هم اگر نزدیک به بیست سال از بهترین بستگان تون بی خبر مانده بودید
سه روز کمترین زمان ممکن برای جبران یک چنین خلأ خبری و احساسی عمیقی میتونه باشه.

اینکه میگم به همت من این اتفاق افتاد گزاف نگفتم چون در حالیکه قسمت عمده فامیل بزرگ
طی سالیان گذشته سعی در تداوم این جدایی بین دو شاخه از خانواده رو داشتند نهایتن من
تلاش زیادی کردم تا این پیوند گسسته رو مجددن سر و شکل بدم .
جالب اینکه با وجودیکه در بین این دو شاخه از خانواده من از نسل سوم محسوب میشدم اما
اطلاعاتی رو که از سبقه و پیشینه خانواده داشتم  از قبیل اصالت شیرازی فامیل در چهار پنج
نسل پیش از ما و اسامی بدل شده و ممر در آمد مافیایی نسل های گذشته فامیل و خلاصه
نسبت های عجیب و غریب بین خانواده رو که رو کردم همه رو انگشت به دهان و شگفت زده 
کرد.  من و من !
اطلاعاتی که در حالت مجموع هیچ کس به جز من
بهشون دسترسی نداشت چون هیچکس جز من
حلقه واسط کل فامیل نبود .

منظورم از حلقه واسط یکی انسان پر رو و پوست
کلفت است که تقریبن با تمام شاخه های فامیل به
انحاء مختلف ارتباطش رو حفظ کرده پس عملن
بیشترین اطلاعات ممکن رو از گروه های مختلفی
که حتی چشم دیدن همدیگه رو ندارند دانلود کرده .
به هر حال .. اینکه بر خلاف حرفی که زده بودم
سفرنامه ای ندارم که بگذارم به همون دلیلی هست
که در ابتدا گفتم .. این مسافرت سفر به خودمون
بود از گذشته تا به امروز.

این عکس هم که در انتها می بینید دو نفر نیستند .
یک نفر است از همان فامیل مشروح که بعد از
گذشت بیش از سی سال توانست خودش را در
مشهد بغل کند اینچنین .

توضیح بیشتر اگر یخواهید خود این روز هایم است
 که خود آن روزهایش  را دوست دارد فراوان به
هزاران دلیل ناگفته که تو دانی ! 

نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

این هفته ها  

کی مدعی ..
آورده اند که روزی صوفی کبیر "ابراهیم ادهم" بر گذری مردی دید به غایت آلوده منظر و سر
و ریش کبر کراهت بسته و تن گند از دوری آب برداشته که مدام ذکر "یا ربی" می گفت و تمام
آفتاب روز سر از سجده برنداشته و پشتش به رکوع خمیده پس جمله امورات دنیا فرو هشته و
امید به ماسوا بسته تا عاقبتی عافیت و جزایی نیک از درگه کردگارش برسد.
"حضرت ادهم" از حال او پرسید و مریدانش گفتنند که او صوفی است بس بریده از جمله مواهب و
مظاهر دنیا و روی از هر آنچه که دیدنی و شنیدنی باشد برگردانده .
"ابراهیم ادهم"  که بزرگ بزرگ بزرگ صوفیان عالم است بر آشفت و روی از آن مرد کریه برگرفت
و جمله شاگردان و مریدان را پند داد که : مرد آن است که کار کند ، نان بدهد و زن بخواهد . نه این
آلوده روی  که بنده ی خدا از سم ِ تن و دم آلوده اش گریزان است چه رسد به خدا .

فرق ندارد در قرن تیرکمان شاه حمام نروی و مدعی مجاورت یزدان پاک  باشی یا در عصر حاضر
الفبای حرم و حرمت را ندانی و دائم فس ناله بزنی دمادم عشق عشق ...
ظرف که پُر باشد دیگر توفیری ندارد .
_______________________________________________________
آن هفته که گذشت :
در یک برخورد مردانه آن هم صبح علی الطلوع و درست وسط بلوار کشاورز ، فاعل دست من بود
و مفعول گوش راننده تاکسی بی ملاحظه ای که سه بار درست پشت زانوی من بوق وحشتناکش
را زد و هر بار که من ملامت بار نگاهش کردم  بر و بر  زل زد و دست آخر هم که به اعتراض سمتش
رفتم فحش داد و درب باز کرد و ...
یک کشیده آبدار کُرد نشان از من  و زمین را بغل کردن از او ، اما آنکه یک هفته است  در محاکمه
خودش هر صبح توی آیینه  خجالت می کشد از تمام رانندگان این شهر منم ..
مقصر بود جای خودش اما با هیچ دلیل تعریف شده و نشده در تمام این دنیا کمترین حقی نداشتم
در کوبیدن به گوش مردی که برای کسب روزی خانواده ای از خانه بیرون آمده بود و از بخت بدش
برای جلب مسافران سه بار پشت سر دیوانه ای بوق زد که شب قبلش ایمیلش هک شده بود . ..
فکرش را که کردم مُردم از خجالت . چه جوابی داشتم  اگر کسی میپرسید که حالا او راننده تاکسی
بود و شغلش اعصاب خورد کن انتظاری نیست اما تو چه مرگت زده بود ؟؟
و آن وقت مجهول معادله ای را پیدا کن که توی گوشش زدم چون اعصابم خورد بود که یک گاوتر
از من ایمیل مرا هک کرده بود ... فکرش را بکن .. بروی به آن راننده تاکسی این را توضیح بدهی !
_______________________________________________________
این هفته که هست :
این تهران را بی جهت نیست که دوست دارم فراوان . یک نم بارانی که میشود شـهـوت غلیان میزند
از میان آجرهایش . یک بوی نازی دارد عصرها مخصوص اگر جایی باشی سایه آلود و خنک
و یک خلقی را ببینی و یا حتی نبینی اما بشنوی و این همهمه که می آیند و می روند حرارت دارند
به تمام معنی در زندگی .
گرفتاری های این شهر ِ بی خواب  تمامی ندارد زیبایی هایش هم ، یک دو سه نفر دوست و فامیل
که باشند به جهت پرس و جوی حالت ، مهمانت باشند یا مهمانشان باشی آن وقت تمام حیثیت
عقربه های ساعت را بر باد رفته میبینی .
جز چهار پنج شهر همه شهرهای این کشور را دیده ام و بسیار روستاهایش را و سیر نمی شوم از
دیدن دوباره و چندباره شان اما تهران حکایت دیگری است .
این هفته که هست .. همین هفته که بیش از هفت روز داشت و دارد هم مهمان بودم و هم مهماندار
و فرصت به نوشتن یا نبود و یا اگر بود ساعت خوش تهرانی اش به هزار کار بهتر از نوشتن دستم
می رفت و رفت.
خیلی از خوب های این هفته خصوصی ست و گفتنش هم بی دلیل اما یکی از عمومی هایش
اینکه بلاخره هم باز "DIVINE COMEDY PARADISE" را خریدم و گوش و حافظه و خیال سپردم دوباره .
لذتی است در کشف چندباره و همواره اش ..
لذتی هم طراز لمس دست های گرم تو ..
هم طراز استنشاق بوی بهار تهران ، لابه لای تار تار موهایت !
جای همه تان خالی در این هفته که هست .
________________________________________________________
آن هفته که می آید :
عازم مشهد هستم و هستیم به زیارت و سیاحت . اگر عمری بود و هم باز آمدم یک سفرنامه
خواهم گذاشت اینجا که از سفرنامه بوشهر و شیراز به این طرف سفرنامه ننوشته ام .
البته سفرنامه مهاجرت به فرنگ را در حال نگارشم اگر فرصت بگذارد که آن خود مقالی دیگر
است و تراژدی است در قالب رمانی بلند اما حال طناز سفرنامه های بین شهری چیز دیگری ست .
««  اواسط این صفحه که بروید سفرنامه شیراز را می توانید بخوانید  »»
سوغاتی اگر می خواهید بخواهید و لبخند بزنید . باور کنید می آورم .. شما هم زیباتر می شوید .

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دوشنبه ها و چهارشنبه ها ، اشک ها و لبخند ها  

دوشنبه ها و چهارشنبه ها 

بچه که بودم یه روز دوشنبه ای اتفاق بدی برام افتاد . از اون به بعد دوشنبه برای من تبدیل شد به
روز نفرینی هفته . تو عوالم کودکی چهارشنبه رو مقابل دوشنبه نفرینی علم کردم و بهش لقب
"چهارشنبه عزیز" رو دادم . تا همین الان هم که دارم این ها رو مینویسم همچنان حس خوبی به
چهارشنبه ها دارم .. برام بهترین روز هفته است .
اون دوشنبه اما از یاد رفت اونقدر که دیگه یادم نیست چه اتفاق بدی توش افتاده بود که شده بود
دوشنبه نفرینی من . اما از یاد رفتنش به این خاطر بود که این "موسم نفرینی" گاه عوض کرد و
یه وقت تبدیل شد به "زمستان نفرینی" و یه وقت شد "سیزده سالگی نفرینی" و ...

اما "دوم اردیبهشت" سال گذشته اونقدر نفرینی شد که خاطره تمام روزها و زمان های نفرینی
گذشته رو از ذهنم پاک کرد .
صبر کردم این روز نحص بگذره و بعد چیزی بنویسم و البته قصد نداشتم همین چند خط رو هم درباره
این روز تا ابد نفرین شده {برای من} بنویسم چرا که خاطره از دست رفتن موجودی نازنین علیرغم
گذشت یک سال همچنان جانکاه و عذاب دهنده است و هنوز با حقیقتش کنار نیومدم و از طرفی هم
نمی خوام که با یکی از بدترین زمان های زندگی به عنوان سوژه ای برای سیاه کردن این صفحه
برخورد کنم .
فکر کردم شاید کمی آرومم کنه اما واقعیت اینه که درد دوم اردیبهشت برای من بیش از این هاست
و از شوخی های تلخ روزگار این که امسال "روز نفرینی من" با "چهارشنبه عزیزم" یکی شد !
آخدا دیدی اشک و لبخندمون یکی شد ؟
"علی" عزیز .. یادت که میفتم ........ 
چه بگویم ... دگر همین .
________________________________________________________________________                     
اشک ها و لبخند ها

اشک ها و لبخند ها سریال خوب و قشنگ و ایرانی"اشک ها و لبخند ها
 از اون دست تولیدات تلویزیونه که ندیدنش محل خسران
 هست برای علاقمندان فیلم و سینما . 
 این که میگم "سریال خوب و ... ایرانی" به این جهت
 هست که ماهیت سریال به شدت بومی و ایرانی از آب
 در اومده اونقدر که شاید دوبله این سریال به زبانی
 غیر فارسی به دلیل بازی های کلامی و زبانی فراوان
 در فیلمنامه و البته ارجاعات متعدد به دیگر آثار
 سینمای ایران چندان ممکن نباشه . 
 ناگفته پیداست که ارجاعات مستقیم و مکرر فیلمنامه
  و دیالو گ ها به آثار و البته شخصیت مرحوم
 "علی حاتمی"  به خاطر علاقه شخصی کارگردان 
 (حسن فتحی) به ایشون هست .
 
هرچند که اگر منظور "فتحی" یک ادای دین صرف به سینمای حاتمی بود باید گفت که با یکی دو
بار اشاره به این مقصود رسیده بود اما او با تکرار این روند به ظاهر مقصودی دیگر رو دنبال میکنه .

از دید من اشارات مستقیم فتحی به سینمای تکرار ناشدنی مرحوم حاتمی  در اصل به نوعی
"ارجاع به متن" محسوب میشن و او تا حدی از  صحنه تا پشت صحنه سینمای ایران رو متوجه
این نکته میکنه که "سینمای حاتمی " با اون لهجه تهرونی و دیالوگ های اهنگین همچون
بسیاری از دیگر مدلهای بومی سینمای ایران در حال فراموشی و خاموشی ست.

در یکی از جسورانه ترین و جالب ترین سکانس های سریال زمانی که "زمرد" ( شهره لرستانی )
موضوع خواستگاری رو با "شال فروش" ( مهدی هاشمی ) مطرح میکنه به موقع و بسیار به جا
دیالوگهای فیلم "حسن کچل" رو  با اون ترجیع بند معروف { .. ارزونی تون ، عروس نمیدیم بهتون }
می شنویم .
اگر چه ترکیب بازیگران سریال اقای فتحی نمونه یک کست موفق و بیاد ماندنی ست اما بی انصافی
خواهد بود اگر به بازی متفاوت ، عالی و خیره کننده "گوهر خیر اندیش" اشاره نکنم که یکی از بهترین
تیپ سازی های زنانه سینمای ایران رو به نقش "شمسی پلنگ " ارائه کرده تا اونجا که هنرنمایی
بسیار موفق "هومن برق نورد" و تیپ سازی جدید "مهدی هاشمی" در مقابل خانم خیراندیش
فضای زیادی برای عرضه پیدا نمی کنند . 
شاید تنها مشکل این سریال زمان پخش یک شب در میون اون باشه که بالشخصه ناچارم از کوک
کردن ساعت راس ساعت ۲۲ روزهای زوج تا مبادا از دست بدم یکی از معدود ماندگارهای سینمایی
تلویزیون این سالها رو  .

نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !  

پیش از متن :

اول که من یک عذر خواهی تمام قد بدهکارم که به خاطر مسائل و گرفتاری های شغلی _ کاری
این اخیر یا نبودم و یا کم بودم و نشد که به دوستان سر بزنم و یا جوابی به کامنت ها بدم.
مشکلات سال گذشته { عمر گذشته } دنبالم اومدن و من دارم تلاش خودمو می کنم  به طریقی
همچنان هر دو زندگی { واقعی و مجازی } رو  نجات بدم .
4 خط بالا نیمی از توضیح نبودن ها و کم بودن هاست . نیم دیگر بماند برای روزگاری که ذوق و
شوق گفتنش هم باشد .
_______________________________________________________________________

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !

از راست : اندی سرکیس ، مارک روفالو و جنیفر گارنر از منظر یک علاقمند جدی
 سینما شاید تماشای فیلم
 "سیزده 30 می شود"خیلی
 جالب و پذیرفتنی به نظر نیاد.
 یک قصه شاه پریان متوسط
 با قصه ای خوراک دخترهای
 نوجوان .
 
 اما سکانسی در این فیلم
 هست که من صد بار دیدم
 و واقعن عاشقشم  :


جینا { جنیفر گارنر } دختری 13 ساله که یک شبه تبدیل به زنی 30 ساله شده و توی مجله مُد
مشغول به کاره وقتی که متوجه میشه جشن کسالت بار مجله داره از دست میره در کمال تعجب
همکاران و مدعوین از "دی جی" تقاضا میکنه تا آهنگ "thriller" از مایکل جکسون رو پخش کنه و
خودش هم تنهایی وسط سالن شروع به "رقص مردگان" معروف اون ترانه میکنه .
در حالیکه به نظر میرسه فاجعه از دست رفتن جشن با این حرکت پیش دبستانی و ساده انگارانه
جینا کامل شده اما کم کم  از بین مهمانان تعدادی به جینا ملحق میشن و در نهایت جمع بسیاری
از حضار با سرخوشی شروع به رقص معروف مُردگان می کنند .
دقت بفرمایید شخصیت اصلی داستان "جینا" چندان خاطرش نبود که او فاصله 20 ساله ای رو ظرف
یک شب طی کرده و از روزگار محبوبیت ترانه موصوف سالها گذشته پس در کمال صداقت و در عوالم
مثبت نگری یک نوجوان فکر می کرد ترانه ای از سال 1984 کماکان اثر بخش و پر انرژی هست برای
گرم کردن جشنی در سال 2004  و البته که درست فکر کرده بود .
خوب من واقعن عاشق این سکانس هستم نه فقط به خاطر ریتم ترانه جاودانه جکسون که در هر
بار شنیدن هر تنابنده ای رو ناچار میکنه از انجام حرکات موزون که بیشتر به این خاطر که این سکانس
و  البته اون آهنگ یک بیدار باش هست به گوشه ای از خاطرات شیرین اما خفته من و ما .
این "ما" که میگم منظورم نسل سی سال به بالایی هست که مثل مهمانان فیلم موصوف در کمال
تعجب با شنیدن ترانه ای به ظاهر از مُد افتاده یادشون میفته که "هی من با این ترانه ، با این آهنگ ،
با این ... خاطراتی دارم ها " ..
این درست که من و نسل من {سی تا چهل ساله های امروز} بی نصیب موندیم از خروش و آنارشی
ساختار شکن دهه 60 ( 1960 ) و اگر چه در ساخت و قوام مدل ها و مُد های تا ابد جاودان دهه 70
مشارکت نداشتیم اما آگاه و نا خودآگاه  همراه شدیم با مدرنیته دهه 80 و کشف و درک کردیم
پست مدرنیسم دهه 90  رو اونهم در زمانه ای که دیدن یه کلیپ از موجود ترسناک عجیب غریبی به
نام مایکل جکسون کفاره داشت و دیدن عکسهای"سـامـانتـا فـاکـس" هر پسری رو مجبور به غـسـل
جـنابـت می کرد !
خوب من از این منظر به نسل همراهم افتخار می کنم . ما خیلی از چیزها رو بی هیچ تعلیم و معلمی،
بی هیچ رسانه ای و در اوج بی خبری از جهان خارج و نهایت فقر اطلاعاتی خودمون تعقیب کردیم ،
یاد گرفتیم و منتقل کردیم .
دقیقن ما ناچار شدیم که نسل خودساخته این کشور باشیم .. پس شدیم  و البته هستیم .
خودخواهانه و متکبرانه نوشتم؟
خوب "ما" حق داریم تا حدی اینجوری باشیم چون برای نسل های بعد از خودمون دنیای آسونتری
رو ساختیم هرچند اگه کیفیت این دنیا چندان به چشمشون نیاد . 
_________________________________________________________________________
در حاشیه :
1 _ برای آگاهی دوستان کم سن و سال تر اشاره می کنم که شاید فکر کنند "مایکل جکسون"
خواننده ای است در میان دیگر خوانندگان شهیر پاپ در جهان غرب .
خوب البته که این تصور اشتباهی است . اینطور در نظر بگیرید که در تمام کائنات یک خورشید ،
یک عیسی مسیح ، یک 11 سپتامبر  و همچنین یک مایکل جکسون وجود داشته و دارد .
بی بدیل و بدون امکان قیاس. ( دانلود ترانه thriller از مایکل جکسون )

2 _ "سـامـانتـا فـاکـس" خواننده سابق پاپ یکی از آن حوری پری ها و
هانی مانی های تاپ اواخر دهه 80 بود که به علت کمبود پارچه و یا
شاید به جهت صرفه جویی در مصرف پارچه همیشه خدا اکثر جاهاش
( جاهای خوبش ) لـخـت و پتـی بود .

تصور بفرمایید در زمانه ای که "آیینه عبرت" محبوبترین سریال تلویزیون
بود چه بر سر ما می رفت وقتی با عکس های "سـامـانتـا فـاکـس" که
پشت درب مستراح مدرسه چسبیده بودند روبرو می شدیم  !

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یکی از برگ های تقویم من  

یکی از برگ های تقویم من :

خواب دیدم .. خواب دیدم یه محله ی قدیمی .. که از شیب یه کوچه ی بلند سرازیر بودم ..
جایی شکل و شمایل زرگنده .. اونورا .. یه چند تا زن جوون چادری جلوتر یا از روبرو .. یادم نیست ..
خوشگل بودن .. با خودم گفتم به هر حال زن های سنتی هم بد نیستن .. میشه باهاشون دوست
شد .. نه سخت تر از همه امروزی ها یی که باهاشون بودم .. خوشم شد .. خوش ... از زیر و روی
دل خوش زدم زیر آواز .. کوچه باغی .. تحریر ها همه درست  .. خودم حال می کردم از صدای خوشم.
یادم نیست چی می خوندم اما هرچی می خوندم قشنگ بود ..
صبح که بیدار شدم تا ظهر گلوم درد می کرد بس که فشار آورده بودم به حنجره ام ... مطمئنم اگه
بازم داد بیداد کرده بودم بیدار میشدم .. چون خوش می خوندم خوشم خوابیده بودم..

____________________________________________________________________________
30 اسفند 1387: دار دنیا استراحته من تازه ساعت 11 که بیدار میشم شروع میکنم خونه تمیز کردن.
مسخره است آخه واسه کی ، واسه چی ؟ فکر کن سال که تحویل شد من داشتم نهار می خوردم ..
ساعت 3:13 دقیقه بود دیگه ؟ من اون موقع نهار می خوردم در حالیکه نه آشپزخونه نه سرویس ها
نه شیشه ها و نه درب ها هیچ کدوم تمیز نشده بود .. هنوزم نشده .. یعنی هرچی که تمیزی کردم
از همون موقع متوقف شده تا الان .. تا الان هم یعنی تا آخر سال در اصل .
1 فروردین 1388 : از ساعت 10  که از خواب بیدار میشم هول ولا دارم که چه ساعتی برم خونه بابا
اینا عید دیدنی که به قدر کفایت بشینم و کی برم خونه سعید اینا واسه شام .. .. روی همچین روزی
دو زار نمیشه حسابی واسه استراحت باز کرد وقتی همش چشمت به ساعته و فکرت پیش آژانس
محل که قالم نذاره باز بی پدر مادر !
2 فروردین 1388 : ساعت 12 از خواب بیدار میشم .. صبحونه بی معنیه .. چندتا اس ام اس تبریک
عید .. همه شکل هم .. سعی میکنم جواب بدم .. نمیشه .. اس ام اس هام نمیره هیچ کدوم .
آی جماعت اس ام اس فرست حق پدر صلوات فرست رو بیامرزه "الله هم صل علی محمد و آل محمد"
3 فروردین 1388 : شب تا ساعت 4 صبح داشتم "LOST" درمانی می کردم . شیش هفت قسمتش
رو توی سوئد دیده بودم اما حالیم نشد چی به چیه .. همزمان یکی از کانال های دیگه "Prison Break"
رو نشون میداد .. با اون باحال تر بودم .. آدرنالین ش مشتی تر بود و بگیر تر .. 
القصه .. "Lost سری اول" شروع می شود .. میفتم توی جزیره !
4 فروردین 1388 : ساعت 12 اون حدودا از خواب پا میشم .. صبحونه نهار قلم قاطی ..دیسک سوم
"Lost" اشتباهه .. مال اون جاهاییه که من قبلن دیدم .. نه ندیدم .. بعد از ظهر میبرم عوض میکنم ..
روز مضحکیه .. عید مضحک تری ! کماکان اس ام اس تبریک میاد خودش نه .. منم که نمیتونم بفرستم..
خدا رو شکر .. ساعت هشت میرم فرودگاه امام .. مهمون یه شبه دارم .. 4 صبح میبرمش فرودگاه
مهرآباد. خیلی خوشحال شد وقتی دید رفتم دنبالش .. me2!
5 فروردین 1388 : همش سه ساعته خوابیدم ..یعنی 9 صبح .. تلفن می ناله .. سرایدار ساختمونه ..
میگه واحد 14 می خواد اسباب کشی کنه ... میگم به تـخـمم به من چه ربطی داره؟میگه آخه مستاجر
فلانیه چمیدونیم حساب کتابشون چیه .. راست میگه بنده خدا .. میگم زنگ بزن 110 بیاد اذیتشون کنه.
همچنان اس ام اس هام نمیره .. حتمن قسمت همینه ! قسمت بیست و نمی دونم چندم "Lost" !
6 فروردین 1388 : به تو فکر میکنم .. آره همین تویی که داری می خونی .. فکر میکنم خوابم که به
تو فکر میکنم .. اما زود می فهمم بیدارم و به تو فکر می کنم. تویی که میشناختمت ، نمی شناسمت.
.. انلاین میشم ..چندتا کامنت تایید میکنم .. حال و حس وب گردی نیست .. حس چت هم نیست ..
کسی سراغ نمیگیره .. سراغ کسی رو نمیگیرم.. لینک جذاب " حذف وبلاگ " رو مزمزه می کنم ..
7 فروردین 1388 : بیدار میشم نیستی .. می خوابم بیدار میشم بازم نیستی .. باز نمیایی .. اما
بلاخره که میایی .. قول میدم هروقت که بیایی ببوسمت..
هی تو .. آره تو .. چقدر لباس عروس بهت میاد حتمن ! مبارکه .. پیر شید به پای هم ..
لابلای همه کارا کار تقویم استثنایی که درست کردم تموم میشه بلاخره .. هر صفحه یک ماه هر ماه
یکی از نقاشی های کلاسیک از نقاشان بزرگ تاریخ .. رنگی قطعA3.. از بوتیچلی تا ولاسکوئز .. اما
بیشتر از همه روبنس .. این مردک روبنس رو خدا عالمه که مدل هاش رو از کجا گیر میاورده .فکر کنم
از همون جزیره Lost احتمالن.همه مانکنن توش..لیبی و کیت و سان و آنا لوسیا و شانون و کلر و ...
این همه بدون یه ریزه چربی ؟!  فکر کن اگه روبنس همراهشون بود توی اون جزیره چه شاهکارهایی
که به دنیای هنر اضافه نکرده بود ! ..
اگر چه در ذات منفعت طلبی و خودخواهی و ایضن خودویرانگری خود "ساویر"م .. اما عاشق "برنارد"م
و خلوصش .. آخر بازیگریه این برنارد .. آخرش .. چشماش رو دیدی وقتی با رُز حرف میزنه ؟
8 فروردین 1388 : دیسک اول از فصل 3 این سریال مزخرف تر از یوسف پیامبر و مرد 2هزار چهره
و کلاه قرمزی امسال اشتباهه .. یارو تا دو روز نیست که برم عوضش کنم و این یعنی واسه 48
ساعت اجازه دارم از جزیره بیام بیرون !
اسم اس هام همچنان نمیره به هیچ جا از هیچ جا هم تقریبن دیگه هیچ اس ام اس نمیاد.خُب نیاد.
فکر می کنن گرفتارم .. فکر میکنم گرفتارم .. خوب هستمم .. زیاد.. بعیده دیگه برسم وب گردی کنم.
میرم شرکت مثل اسب عصاری شروع میکنم به تمیز کردن و جابجا کردن ..
تقویم رو چاپ می کنم یکی می بینه میگه پنجاه هزار میخرم یه نسخه شو .. میگم که چی بشه ؟! ،
فروشی نیست .
میام خونه .. تقویم رو نگاه میکنم عالیه عالی . از این که به ذهنم رسید تا زیر هر ماه دو بیت از خیام
بنویسم به خودم تبریک میگم . به خودم اس ام اس میزنم بلاخره رفت .. رسید .. میرسه .. OK ..
اما حالا دیگه هشتم فروردینه به کی بگم عیدت مبارک ؟ همه تون اینجایید پس همین جا می نویسم:
عیدتون مبارک  ..
9 فروردین 1388 :

               گردون نگری ز قد فرسوده ما ست ... جیحون اثری ز اشک پالوده  ما ست
               دوزخ شرری ز رنج بیهوده  ما ست ... فردوس دمی ز وقت آسوده ما ست


یکی از برگ های تقویم من {تصویر}: 

          
نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

و زمانی برای ازدواج ! و آخرین متن سال  

و زمانی برای ازدواج !



  از گذشته ای که گذشت به آینده ای که آمد  .. 
  از آینده ای که آمد به گذشته ای که گذشت .. 
  می نگرم ..
  و در میابم .. نوبت من است .. 
  وقت رفتن و رفتن و رفتن .. 
  پس اگرچه پیش رو راه سخت و صعب است اما 
 من می رود .. تا به ما برسد .. 
                                 


اگه سال گذشته همین موقع کسی به من می گفت سال آینده در چنین روزهایی من
یه مرد جدی هستم برای ازدواج و تشکیل خانواده یا به حرفش می خندیدم یا به عقلش
شک می کردم .. اما الان ...
میدونم باعث شگفتیه تا حدی اما بگذارید یه خورده از اولش شروع کنم .. موافقید ؟
اوایل خرداد امسال بود که برای ارائه مدارک یه کالا مراجعه کردم به شرکتی در خیابان
عباس آباد.
منشی شرکت خانم جوانی بود که با خوشرویی از من خواست چند دقیقه ای منتظر
بمونم تا تلفن راه دور پدرشون "مهندس کمال" تموم بشه .
اون روز وقتی با دیدن پرچم کوچکی روی میز مهندس فهمیدم ایشون اهل افغانستان
هستن و بالطبع منشی شرکتش که دخترش هم بود از اهل افغانستان محسوب میشن
تا حدی جا خوردم.
هفته بعد از اون مجددن ناچار شدم به شرکت شون برم و البته اینبار وقتی منتظر اتمام
جلسه مهندس شدم به تقاضای دخترش مورد مشکل کوچک کامپیوتری رو براش حل کردم
و ...
و همین باعث شد که متوجه بشم "صحرا" دختر جناب مهندس یکی از خوانندگان تقریبن
قدیمی وبلاگ من بوده و ... خوب فکر نمی کنم حدس مابقی ماجرا خیلی سخت باشه ..
به هر حال من و صحرا خیلی زود باهم دوست شدیم و این دوستی البته با توجه به قواعد
خانوادگی اون تا حدی متمایز بود از دیگر دوستی های من با جنس مخالف .
یعنی همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که دوستی صرف دوستی و به قول خودش
خونه رفتن و تخت مشهور تعطیل !
من پذیرفتم اما دو هفته قبل وقتی
یکی از دوستان من رو به همراه
صحرا توی خیابون ولیعصردید و
خیلی ذوق زده نامزدیمون رو تبریک
گفت انگار یهو یه دریچه توی مغزم
باز شد ..
انگار چیزی بودکه قبلن جدی بهش
فکر نکرده بودم!
با خودم گفتم خوب چرا که نه ؟! 
بلاخره باید از یه جایی شروع کنم ..
و البته چه کسی بهتر از صحرا که
واقعن همه جوره با اخلاقیات من هماهنگ و هم صدا شد طی  سال گذشته ..
به هر حال چند روز پیش وقتی  بعد از پیاده روی وحشتناکی که به خاطر خرید سال نو همراه
صحرا داشتیم توی کافه سی و پنج گاندی ولو شدیم فکر کردم وقت خوبیه که حرفم رو بهش
بزنم ..
بهش گفتم من و یه خونه و خودم و خودم .. کارم تازه شروع شده و اگرچه چشم انداز درآمدش
به نظر خوب میرسه اما به هر حال اول کارمه و هیچ ضمانتی وجود نداره ..
و در ضمن این مسئله که اون اهل سنت هست و من شیعه برام کمترین اهمیتی نداره اما
از واکنش خانواده اون مطمئن نیستم .
خدا رو شکر همین باعث شد صحرا هم خیلی راحت حرفهاش رو بزنه و فقط نیم ساعت بعد
بود که دو نفری سفارش دو تا تیکه کوچک کیک رو به عنوان جشن مقدماتی موافقتمون دادیم .
به هر حال .. دوستان عزیز .. زندگی بازی های باحالی داره واقعن .. من هرگز فکر نمی کردم
که یه دختر متولد کابل اینجوری منو توی دام بندازه و ...
نمی تونم بقیه اش رو بگم .. از این به بعد کلی سانسور در این وبلاگ خواهید داشت به
میمنت این ازدواج بین المللی چون که به صحرا قول دادم آدم باشم !
می دونید که منظور از آدم بودن من چیه ؟! .. آره .. همون!

 
 از بیوگرافی صحرا اگر بیشتر بخواهید
 که میدونم می خواهید با موافقت
 خودش این ها رو میتونم بگم که : 

 بیست و چهار سالشه و متولد
 کابُل که از چهار تا یازده سالگی
 رو در امریکا زندگی کرده و بعد به
 همراه خانواده به ایران مهاجرت
 کردند .
 غیر از انگلیسی به زبان  فرانسه
 هم مسلطه و البته رانندگیش
 افتضاحه !

در لینک ادامه مطلب به غیر از چند نکته جالب دیگه یکی دو تا عکس از خودم و صحرا
گذاشتم که امیدوارم در وهله اول به سلیقه من آفرین بگید و در وهله بعدی رعایت
امانتداری رو بکنید چون عکسها رو به صورت موقت و برای دیدن دوستان میگذارم .

(( ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۷ )) : 

{{ متن جدیدی با عنوان چند روز بعد در ادامه مطلب اضافه شده که توصیه می کنم مطالعه کنید }}


ادامه مطلب
نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مونولوگ _ دیالوگ 

مونولوگ _ دیالوگ

بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن ..
پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم
داد بزنم .
یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب
پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن .
یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از
پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا
حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به
یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران !
نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها
بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت  از خواب می پرم  تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه .
یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه
تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد
یکی یکی بر میگردن ..
امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار
میکشم تریاک نه .. آدم  عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ...
و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد!
وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم !
_______________________________________________________________________
خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل
رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم .
و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم!
فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به
خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه
و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و
نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه!
خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم
که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... ....  ..
ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب
________________________________________________________________________
سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } :

جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت
معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو
برداره اما بتمن ... :
بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ...
جوکر .. با لبخند  : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی !
و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه !
نتیجه ؟ !  هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه!
دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود
که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم .
البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش :
استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم ..
هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم !
اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks  " :
هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو
از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه
3 نفر وایسادن  : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو
بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات ..
خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی ..  انتخاب تو کیه ؟ !
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نامه های عاشقانه ... 

نــامــه هــای عـاشـقـانـه ...

 

فرشته خانوم باز هم سلام .

امروز داشتم نازنین مریم رو گوش میکردم نمیدونم چرا یهو حالم بد شد از خاطره همه ناز ها .
البته این حال بد فقط مال امروز نیست.
همونطور که نازهیچ مریمی هم مال امروز و دیروز نبوده .....

تو که بهتر میدونی فرشته خانوم ....
هم تو میدونی هم خیلی های دیگه فرشته خانوم که من هیچوقت حالم خوب نبوده .
مخصوصا این روزها....
مخصوصا این روزها که ساعت قشنگ هفت هیچ صبحی رو نمیبینم .
مخصوصا اینروزها که دیگه حتی حال دیدن نازهیچ گل مریمی رو ندارم.....
این روزها دیگه واسه من پر از شبه .....
شب ،،، فرشته خانوم ...............
فرشته خانوم خاطرت میاد یه شب تو بهار خواب هنوز نامحرم نشده ی تابستون که
خیره آسمون ریسمون بافته ی موهات بودم از من پرسیدی چرا هر شبی که
پر ستاره ست ،،، جیرجیرکها صداشون بیشتر و بلندتره ؟
یادت میاد بهت چی گفتم ؟
گفتم این صدای التماس ستاره هاست نه جیرجیرکها .
فرشته خانوم اونشب تو اونقدر بلند خندیدی به این حرف من که صدای خانم جان در اومد .
آره خندیدی و من خودم هم نمیدونستم که باید واسه فهموندن تو بگم : دختره ی دیوونه،
این منم که دارم التماس میکنم ،،، این منم که تو هر زبونی دارم گریه میشم ..........

اما نتونستم بگم چون خودمم نمیدونستم ستاره ام اون بالا یا جیرجیرکم این پایین .
اونقدر دور از دسترس چشم دلت ،،، یا اینقدر بی مقدار تو دل چشمات .....
خوب ،،، بچه بودم فرشته خانوم ،،،، بچه بودیم ،، فرشته خانوم ....
اما باور کن من از همون بچگی ها ، وقتی کنار بابا رو تخت چوبی تو حیاط میخوابیدم و
بی حتی یه پلک خواب ، زل میزدم به آسمون پر ستاره شبهای داغ تابستون ،
همش فکر میکردم این ستاره ها هستن که دارن جیر جیر داد میکشن .
به خودم میگفتم ستاره ها از ترس افتادن جیغ میکشن ،, این صدای اونهاست .

ولی این روزها ... این روزها که خیلی دور افتادن از اون شبها .......
آه .. .... اگه راستشو بخواهی ، باید اعتراف کنم دیگه خیلی وقته صدای ستاره ها رو
نمی شنوم .
نمیدونم ،،،،
نمیدونم فرشته خانوم ،، شاید ... شاید یه شب همه ستاره ها بی اونکه منو خبر کنن ،
با هم لال شدند ،،،
یا شاید هم گوش من نامحرم شد و دیگه نتونست حرفاشون و جیغ و دادشون رو بشنوه .
گفتم جیغ و داد ...
آخ که چقدر جیغ جیغو بودی تو ..... وای که چقدر کیف می کردم وقتی میتونستم با هر کاری
و هر حرفی که شاکیت میکرد صداتو بلند کنم و جیغتو دربیارم ،،،
مثل جیغ ستاره ها ....
اما تو هم دیگه خیلی وقته سرم داد نمیکشی ..
آروم شدی فرشته خانوم ..... خانوم شدی فرشته خانوم ......

فرشته خانوم چی شد که اینجوری شکل دنیا عوض شد ؟
مگه اونجوری چه عیبی داشت ؟
همه خوش بودیم ..... همه شاد و بی خیال از همه ی نفهمی ها و کودنی های کودکی .

هر سال اگه بخاطر تجدیدهای من واون بقیه بچه سرتقهای فامیل کنار دریا نمیشد بریم
حداقل دماوند رو که دیگه میرفتیم . نمی رفتیم ؟
بلاخره تو همه فامیل یه سبد دل خوش پیدا میشد تا همه رو مثل سیبهای کال و نارس ،
بی حرف و حدیث ریخت توش و برد گردش .....

یادته چقدر تنگ هم میشستیم ،،،، این رو پای اون و اون رو پای این ...
یادته هیچکی ما رو داخل آدم حساب نمیکرد ...
یادته هیچکی مال کسی نبود ...
یادته اونقدر واسه چسب تو نشستن ..
بلعیدن عطر نفست ....
بلندتر شنیدن آهنگ صدات ...
لمس حتی یه لحظه ی سپید تنت ....
آخ که چه کلکها سوار نکردم ..... وای که چه چش غُره ها به بقیه نرفتم .....
آره .... ما که آدم نبودیم .... و چه خوب بود ... .

حتی شده بود میذاشتنمون صندوق عقب اون بلیزر همیشه غولکی و همیشه
خاکی آقا رضا ..
یادته ؟،،،، بهمون میگفتن وسایل اضافی .. یا به قول بابا .. دو دست قاشق چنگال ناقص!
اما ............
اون سال آخر،،، تو دماوند انگاری یه نفراز سر قله .... تو گوشم با صدای باد یواشی یه
چیزی زمزمه کرد ...... مثل یه راز ... دیگه تمومه .......

بقول مرحوم عمو جان ..... مردها از وقتی پشت لبشون شروع میکنه به خارش معنیش
اینه که دیگه بیچارن .
اون سال وقتی تو هوای دم کرده اذان بی نماز ظهر که فقط خودم بودم و چاقویی که داشت
ته باغ گیلاس رو تن بی صدای تک درخت بید مجنون ....
با هزار شرمی که انگار داره زنـا میکنه با محرم خودش ....
بی صداتر از همه دارکوبهای دنیا اسم تو رو میتراشید ...........
یهو پشت لبم بد جوری سوخت ...
دستمو کشیدم رو صورتم ......
چقدر عرق کردم ...... چقدرترسیدم ..... بزرگ شدم ؟؟؟ مرد شدم ؟؟؟
اما فرشته خانوم هنوز بچه ست ........
نخواستم .... هنوزم نمیخوام .
خدابیامرز مامان بزرگ که گفت از سال بعد دیگه هیچ جا نمیاد ،،، نمیدونم چرا یهویی دلم
مثل شاخه های گیلاس تو باغ که تا از سر بد جنسی یه شاخه شو تکون میدادی سرتا پامو
گلهای محمدی ترش و شیرین میپوشوند ،،، همچین هوری پخش زمین شد ...
همچین یهویی ترکید .....
میدونستم .. به خدا میدونستم اون دیگه نمیاد و اینم میدونستم اگه اون نیاد دیگه هیچکی
نمیاد ...
دیگه کسی نیست که بیاد ....
سال بعد اون دیگه نبود ..... هیچکی نبود .....
بقیه هم که از دم هیچکس چشم دیدن اون یکی رو نداشت جز چشم یه نفر که دلش
می خواست همیشه سرتا پای یه نفر دیگه رو ببینه ...
سفید .... تارپوش.......... بی چارقد ........ مو مشگی ... دخترونه ترین دختر دنیا ...

همین که مامان بزرگ با اون همه ادا و اصول و هزارتا ماچ پس و پیش ترمه جانمازی رو
گذاشت سر طاقچه و دیگه برنداشت انگاری طوفان نوح اومد تو فامیل .
فر شته خانوم یادته ؟
اصلا چی شد این جماعت هر کدوم سر از یه گوشه دنیا در آوردن ؟
دنیای ما هم همونی شد که اونهاخواستن. دیگه چشم هیچکی به هیچکی نیفتاد ..
شدیم عین کورها ، عین که نه راستی راستی کور شدیم ...
آدم وقتی نتونه اونی رو که دلش میخواد ببینه با کور چه فرقی داره فرشته خانوم ؟
حتی منم که فقط چهارتا چهار راه با شما فاصله ام بود انگاری پرت شدم تو یه دنیای دیگه .
حالا دیگه ما ها هم سال به سال هم دیگه رو نمی بینیم .آره .. منم کور شدم .

فرشته خانوم میشه بگی چرا ؟
شاید چون دیگه هیچکدوم از این بچه های امروز حتی اگه زیر شلاق کمربندهای چرم سوخته
باباشون سیاه بشن و از یه ایل کوچیک و بزرگ متلک بشنفن جرات ندارن از دیکته و انشا
تجدید بیارن تا به بهونه تمرین املا هر روز آویزون خونه فرشته خانم باشن ...

یا شاید هم این بچه های امروز از همین بچگی بزرگ شدن و اصلا فکرشون پی چیزای خوب
و خونه خراب کن نمیره ....
آره فرشته خانوم بچه های این روزها خیلی خنگ و بی عرضه شدن .
حتی هیچکدوم جرات ندارن از سیگارهای مامان بزرگاشون کش برن و بعدش یواشکی برن
رو پشت بوم تند و تند بکشن و عینهو خر بزنن زیر سرفه و .......
اگه هم یه دفعه مثلا ناغافل تو یکی از این یواشکی کشیدنها و هوار زدن سرفه ها بلاخره
انتظارشون بسر بیاد و ببینن که فرشته خانوم یهویی غافلگیرشون کرده و با هزار ناز و غمزه
تهدید میکنه که میره به همه میگه از ته دل التماسش کنن و از زور دق چند سال لمس
نکردن دستشو بگیرن و چلس چلس ماچ کنن که جون هرکی دوست داری نگو ...
اونم محض هزار بار مُردن اونی که دوسش داشت بره بگه به کل عالم ........

آخ که چه زود گذشت روزگار همه شوخیها ....
وای.... کی دزدید از ما همه شوخیهای این روزگارُ .....

آره فرشته خانوم هر جا تو شوخی گرفتی من جدی می گفتم ...
هر جا تو جدی گفتی ،،، من شوخی گرفتم .....
کی میدونست چی میخواد بشه فرشته خانوم ؟
کی میدونست ؟


از میان {{ نامه های عاشقانه فرشته خانم }}
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محض خالی نماندن عریضه البته .
قدیمی است این نامه های عاشقانه . آنقدر قدیمی که دیگر حتی یادشان هم یادم نیست.
عشق وعاشقانه اش که دیگر بماند !!

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

صبحانه .. شام  

صبحانه .. شام


صبح روزهاي تعطيل يا روزهاي بين تعطيلي كه دير تر ميرم سركار از قبل تدارك ميبينم كه
صبحونه خامه عسل بزنم . .
امروز هم  طبق برنامه سفره رو پهن كردم خامه و عسل و چاي رو آوردم سر سفره ..
اول خامه رو كامل ميمالم روي نون .. بعد عسل رو با فاصله تقريبن بلندي از نون ميريزم
روي خامه .. از رقص مارپيچ و ظريف عسل طلايي رنگ روي سفيدي ابرگونه ي خامه خوشم
مياد ..
عملن موقع فرو بردن لقمه خامه عسلي ناچار هستيد از بالا آوردن سر و گذاشتن لقمه به
صورت عمودي در دهان ... و بالطبع در چنين حالتي چشم شما ناخودآگاه محيط بالاتر از
سفره رو نگاه ميكنه ..
و من درست در اين لحظه چي ديدم ؟ ...
يه سوسك ترانزیستوری ( از این کوچیکا )  كه زير لبه ديوار اُپن آشپزخونه داشت پياده روي
صبحگاهي مي كرد !!!
لقمه بين راه گلوم گير كرد .... خدايا ... من ديشب چه كار اشتباهي انجام دادم كه لايق اين
عذاب باشم ؟!
ميخوام بهش توجهي نكنم اما نميشه ... نگاهش نمي كنم اما متوجهم كه يه لكه تيره روي
سطح ليمويي رنگ ديوار  داره حركت ميكنه  ...
هوووف . نه نميشه اينجوري صبحونه خورد  اونم خامه عسل كه اصلن نمي سازه با اين فضا .
پا ميشم از توي اتاق جارو برقي رو ميارم ... ميزنم به برق و بر مي گردم ميبينم نيستش  ..
با صداي بلند ميگم :
هي رفيق ... بهتره بياي بيرون ... ببين من از خشونت خوشم نمياد واسه همين جارو برقي
آوردم .. متوجهي كه واسه جفتمون بهتره ... بيا حرفه اي برخورد كنيم با موضوع ... باشه ؟
.. هي .. سوسكه كجايي  ؟
لوله جارو برقي رو آروم ميزنم به فنجون هاي روي اُپن .. از اون طرف نگاه مي كنم ..
yessss  اومد بيرون . قبل از اينكه بفهمه اول صبح چه جوري گند زده به صبحونه خوردن من
خوراک لوله جارو برقي میشه.
از پشت محفظه شيشه ا ي جارو برقي نگاهش مي كنم  ...
لنگ هاش بالاست  و احتمالن گردنش در حين مكيده شدن شكسته !
از نزديك بهش نگاه مي كنم :
_ hey buddy … how are you ؟ هي پاشو يه دور ديگه بزن mother f.u.c.ker  ... ببين تو بودي
ديگه داشتي روي اون ديوار رژه ميرفتي ها ؟! ...خوب اگه ميتوني  پاشو يه دور ديگه بزن ..
هي .. با تو ام ..
شاخ و شونه کشیدن ممد علی کلی وارم كه واسه سوسكه تموم ميشه ميشينم ادامه
ضيافت خامه عسل ..
اما فكر سوسك از ذهنم بيرون نميره ..
نيم خورده جمع ميكنم چايي رو هم تلخ ميزنم ....
**************************************************************
شب خسته و کوفته میرسم خونه .. هیچ حال حوصله غذا درست کردن ندارم .. فست فود هم
که هیچ اصلن حرفشو نزن .. بهترین و کم هزینه ترین خوراک شبانه بال مرغه ..

سریع هفت هشت تا بال مرغ در میارم ریز آب داغ و نمک و روغن زیتون حلللللله !
اونایی که واردن توی بال مرغ خوری میدونن کباب کردنش یه ریزه دقت می خواد یعنی اونقدر
که آب دار باشه و ضمنن تُرد و مغز پخت ..
خلاصه که بساط رو ردیف میکنم و بال مرغ کباب شده و زیتون پرورده و نوشابه و سُس و ..
به نظر همه چی ردیفه .. فقط مونده یه کار ..
طبق معمول از زمانی که بال مرغ خوردن شروع میشه تا انتهاش دست به هیچ چیزی نمیشه
زد . یعنی باید قبلش نوشابه رو توی لیوان ریخته باشی ،تکه های نونی رو که می خوای
از تمام نون جدا کرده باشی و دست آخر  ابزار آلات پیرامونی هم نیازی به دست زدن
مجدد نداشته باشن تا با اون دست چرب و چیلی و لوچ گند نزنی به همه چیز ...
از جمله این ابزار آلات پیرامونی یکی هم کنترل تلویزیون و ریسیور و پلیر هست که بالشخصه
باید قبل از نشستن پای سفره مطمئن باشم دقیقن روی کانال دلخواهم هست و ..

دردسرتون ندم ... همچین اومدم یه ریزه روی کانال ها مانور کنم و یه جای ثابت پیدا کنم
اومدم روی کانال mbc2 یهو دیدم یه فیلم به نظر آشنا ، یه بازیگر نسبتن آشنا ...
اما .. کیه این ؟ .. جاش برولین .. چقدر جوونه ! .. چه فیلمیه ؟ به نظر آشناست ! ؟
این چیه دارن میمالن به خودشون ؟! .. یه چیزی مثل پیه گوسفند اما ....
و عععععع ..
فقط تصور کنید می خواید شام بخورید اونم در حالی که درست همون موقع تنها فیلم تمام
دوران هالیوود که درباره سوسک ساخته شده در حال پخشه !
بله .. فیلم mimic درباره سوسک های بزرگ و غول آسایی بود که آدم می خوردن ..
و در اون صحنه بازیگرها به این خاطر که بدنشون بوی سوسک بده تا خورده نشن داشتن
امعاء و احشاء سوسک ها رو با اون صدای حال بهم زن میمالیدن به سر و صورتشون ...

دیگه تکلیف شام خوردنم کاملن روشن بود ...
یه نیگا به بشقاب پیش روم کردم ... یه نگاهی به سقف ...
همچین یه آهی کشیدم .. پنجه هامو قفل کردم تو هم و سرمو خم کردم رو به پایین ..
مثل این مسیحی های معتقد که دعا میکنن قبل از غذا خوردن .. دیدین که ؟ ..
زیر لب یه جوری که خدا بشنوه با یه کنایه مخصوصی گفتم :
خدواندا از این که این همه نعمات را به این طریق سهل و آسان در اختیار ما گذارده ای تا
سفره هامان گرم و شکممان سیر بماند تو را سپاس میگوییم ... آمین !!!
نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اوديـسـه ی شـعـله هـا  

 اوديـسـه ی شـعـله هـا


دير زمانی ست  كه احساس ميكنم يكی درختم  ، سرو ، صنوبر ، تاك ..
كهنه و پير و پر برگ  با آغوشي بازمانده تا ابديت رو به سوی تو ...

گفتم باز مانده و نه باز ... بازمانده از تو ... به سوی تو ..
تو كه تنها بيد مجنون دره ی منی ..  تنها چند قدم آن طرف تر .. كمی آن سو تر .

مي دانی ... شوخی غريبی است اگر درختی عاشق باشم به درختی در كنار .
به تو .... تويی كه تا هميشه ای در چشم ... و تا هميشه به دور ...

آری ... حس سروي دارم كه مي خواهد بفشرد بيد مجنون عزيزی در بغل و ليك
توان حركت و پای رفتنش سوی معشوق نيست .

كسی چه مي داند انجام قصه ما چه خواهد بود ؟
شايد :‌
روزی هيزم شكنی پير از راه خواهد رسيد .. دست نامحرمش را بر پوسته ظريف تو
خواهد كشيد و با نگاهی خريدارانه به اين می انديشد كه بيد مجنون اگر بسوزد
شعله اش آبی ست ، سرخ يا زرد رنگ ...
و چه مي داند او كه مجنونی بيد از عمری بی صدا و بيرنگ سوختن است  ..

پس در مقابل چشمان وحشتزده ام می كوبد تبر را دمادم بر پيكره  نازك تو ...
می اندازدت از پا ...
و من .. هر چه فرياد كنم كه بی انصاف نزن ، نكوب .. نكُش ..
او نشنود و نبيند اين ناتوانيم را و نسوزد دلش ... بر دل سوخته ام ..

پس در انتهای آن وقت سخت ... خسته از كوبش کشنده ی تبر بر پيكر  تو ..
در فرصت سوختن سيگارش  لختی به تن ريشم تكيه می دهد ..
به زير سايه ام می آسايد ..
برگهاي زرد و شاخه های تكيده ام را مي نگرد و با نگاهی به پير قامت تن ِ من ،‌
به اين فكر ميرود كه بهتر  اين سرو  كهنه ی تك مانده به دره را هم بياندازم و
تا انتهای فصل سرد دغدغه هيزم از خانه و جان كودكانم دور بماند ..

و در آن فرصت طُرد غروب هيزم شكن پير ،‌ با آخرين توان ،‌ مرا هم از پا می اندازد ...
می تراشد .. قطعه قطعه می كند ...

پس آن روز ای محبوب من نه روزگار عدم كه روزگار وصل است اگر پيكره ی لُـخـتـم در
كنار قامت بی برگ و پوشش تو به ميان گاری هيزم شكن پير آرميده باشد ...

  وه  .. فكرش را بكن .. ميبينی چه لذت بخش است ؟
  از پس يك عمر بر پا بودن اما جدا ماندن و حال درست
  در لحظه نبودن ،‌ در هر قطعه با هم آميختن و آراميدن ..

  و به راستی از كدام عشق شورانگيز تر  كه از حرارت
  تن داغ و داغدار عشاقش به وقت وصال شعله های
  رنگارنگ برخيزد ؟

  آری .. بيد مجنون عزيز ...
  گرچه من هرچه به وصال تو مشتاق تر به مرگ خود
  نزديكترم اما در عطش هـمـخـوابـگی و آسودن و سوختن
  با تو  دير زمانيست كه تا ريشه سوخته ام .

  پس چشم انتظار هيزم شكن پير خواهم ماند  .



نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نه خوش  

                        

نه خوش

بدنم بوی دارو می دهد .. میدانی .. باید بیمار شده باشی .. دردمند شده باشی ..
سخت ، تلخ ، سگ شده باشی .. تا بفهمی چه می گویم ..
چند روز است بدنم درد افتاده از فرق سر تا نوک پا ..
و به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش ..
و نه خوش وقتی را گویند که سیگار میکشی حالی نمی دهد .. نوشابه قورت میدهی آزار
است و بی طعم ...از خواب بیدار میشوی بی آنکه تازه باشی و هیچت نه تمنا و نه نای زن
را خوابیدن و مکیدن و تقلا کردن نیست که نیست ..

نهایت کلام  "نه خوش انسان"  کسی را گویند که  فیلم را به دو چشم تماشا نشسته و اما
چشم سومش ملتمس عقربه های ساعت است که کی تمام می شود این تا به آن دیگری
بپردازد ، که وقت را  بِکُشد و بِکِشد به امید آنکه شاید هم باز حالش مثال دیروزش شود و
البته بیچاره آنکه حال دیروزش به از امروزش بوده باشد ..

تنظیم کرده بودم این آخر هفته را یا به مهمانی هوار شوم سر دوستی و یا یکی دوست بیاورم
به خانه .. این شق دوم محتمل تر بود البته و مطلوب تر اگر مقدور می بود که دوست کذا
لطایف الجناسی باشد مهربان و شوخ چشم .
لیک بیماری گند زد به هر احتمالی مبنی بر گذران خوش یک آخر هفته در انتهای این سال
شنیع که کم مانده از نفس متعفنش ..

بد هوس مشت و مال داشت کوفته ی  بدنم .. رفیق زورمند نرینه ی مشت و مالچی هم آمد .
و فراوان کوبید .. پس من نیز فراوان فریاد کشیده و او فراوان بخندید ..
گفتم : همی بر بدنم سخت کوبی و چون فریادم بلند است از چه روی چنین خندی ای سفیه ؟
گفت : مر همی بر این خندم که جمله اوقات فریاد زنان و دختران است کز منزلت برخاسته و
اینک همسادگان انگشت حیرت بر دهان بگزند که چون است و از کجاست فریاد صاحبخانه را !!!

پوزخندی زده در آن زجر پاسخش ندادم که آنکس که نداند که نداند که نداند در جهل مرکب .....
و البت که آنکس نادان جاهل همان نرینه ی زورمند مشت و مالچی بود که ندانست تن ِ تن دیده
را چه نیاز به این ساز و کار گران .. چه نیاز به این کوبش دمادم و الیم !

پس به طلب عافیت  چهار روز را به خانه  اندر ماندم  ..
و به مدد این منزل نشینی دیروز پس از مدتها یکی از آرزوهای دیرین را بر آوردم ..
"سه گانه پدر خوانده" را لاینقطع و متوالی تماشا کردم .. چه ایراد دارد .. بگذار یک روز هم بگویم
گور پدر دنیا با غزه ها و غصه هایش ..
یک روزش حلال است جان شما مخصوص اگر بیمار هم باشی!

حال در اوج بی حالی ..  نشسته  اینها را می نویسم ..
چونان تکلیف ..  تکالیف آخرین ساعات روز جمعه .. به روزگار دبستان ...
به روزگاری که با حسرت ، آن بزرگترهای فارغ از درس و مشق و بی هراس از معلم اخمو و
سگ خلق اول صبح شنبه  را می نگریستم و در دل هزار فحششان میدادم ..
فحش شان می دادم که نه مجبورند کله صبح از ترس جاماندن از سرویس مدرسه هول هولکی
چای شیرین  را داغ داغ و بی مراسم  هورت بکشند و فحش شان می دادم که نه مجبورند تا
بوق سگ با انگشتهای کوچک مداد بفشارند و مغزشان شاش بند بشود از مهوع درس ریاضی
که درک نمی شد و مرا نیز درک نمی کرد .. که ای به درک اسفل السافلین که نکرد و نکردم  !
و امروز ..
و امروز نه دیگر نه ،  ترس جا ماندن از سرویس مدرسه ندارم از پس سالیان ..
و نه حتی ترس درک نکردن و درک نشدن ...
بس ترس های بزرگ تر آمده و بس چهره های اخموتر و سگ خلق تر که نه شنبه ها که
هر روزم را به انتظار نشسته و می نشینند .

گفتم که .. به معنی واقعی کلمه نه خوشم .. دقت کن .. ناخوش نه .. نه خوش ..
نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |