تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

ما مسافران این بازار مکاره  

 ما مسافران این بازار مکاره
 
جمشید لایق "جمشید لایق" هم رفت . بیش از اونکه مرحوم
 لایق رو به خاطر فیلم تحسین شده " مسافران " یا
 سریال حالا دیگه کلاسیک تاریخی"سلطان و شبان"
 و یا حتا آخرین حضور ایشون بر پرده سینما یعنی
 فیلم"سگ کشی" بیاد بیارم او رو در نقش راهزن توبه
 کرده سریال " روزی روزگاری " و مرگ پر ابهت  او در این 
 سریال به ذهن خواهم سپرد .
 لایق در "روزی روزگاری" به نقش ساربان کاروانی بود
 که به دست "مراد بیک" ( مرحوم خسرو شکیبایی )
 غارت شده بود .

وقتی پند و اندرزهای او خیره سری های مراد بیک رو پایان نداد در آخرین سکانس حضور ،
روایتی رو برای عبرت مراد بیک نقل کرد :
 قلی خان ، سی سال تمام قسم خورده بود که باید صد تا کاروان رو غارت کنه ..صد تا کاروان رو
غارت کرد ..
بعد یه روز با خودش گفت : حالا ببین میتونی یه کاروان رو سالم از راه ببری .. نتونست ..
اوج کار مرحوم لایق در این صحنه فوق العاده بود که مرگی با شکوه رو رقم زد .
بعد از گفتن دیالوگهای این سکانس او که در طی تعریف نقل قلی خان مشغول چپق کشیدن بود
دم عمیقی از چپق گرفت  و  بعد  لوله ی چپقی رو گذاشت زیر گونه ..سر رو بهش تکیه داد و با
چشمان باز مُرد !
و مُرد و دیگه جوابی به سوالهای پیاپی مرادبیک نداد که تند و تند می پرسید :
قلی خان تویی ؟ قلی خان تویی ؟
خدا رحمتت کند جناب لایق . هنرمند خوبی بودی .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
آقا ما امروز ( جمعه ) بلاخره در یک سنت شکنی تاریخی موفق شدیم خودمون رو از بستر چسبناک
جمعه رهایی ببخشیم و بریم این بازار مکاره که جمعه ها برگزار میشه .
اول بگم که با ساناز خاتون راس 10 چهارراه استانبول قرار داشتیم و درست راس ساعت 10 و سه دقیقه
و زمانی که در فاصله صد متری چهارراه استانبول  بودم ساناز زنگ زد ..
فکر کردم یه شوک بهش بدم ! با صدای گرفته و خواب آلود گوشی رو برداشتم و گفتم : ها م م م.. آآ الو؟
ساناز مثل برق گرفته ها جیغ زد : خوابی تو ؟!!!  و من که قصد نداشتم لذت این آزار صبح جمعه رو کم
کنم با همون لحن خواب آلوده همراه با چاشنی آشفتگی گفتم : وای !!! .. آهههه .. اومدم اومدم ..
ساناز هم یک " واقعن که " ی غرا گفت و قطع کرد ! و البته وقتی فقط یک دقیقه بعد من رو دید تازه فهمید
سوژه یکی از اذیت های متداول من شده !
به هر حال راهی بازار شدیم ... آقا از جون مرغ تا چیز آدمیزاد در این بازار بود باور بفرمایید .
انواع و اقسام وسائل از زینتی و دکوری و عتیقه کهنه و نو خلاصه همه چیزی توش بود و اما از همه
اجناس فروشی این بازار که بگذریم باید فروشنده ها رو دریابیم علی الخصوص فروشنده های اولالاییش!
ماشالله تیپ ها رو هزار در حد بسکتبال ان بی ای ! به خصوص یه قسمتش که تا اونجا که من و ساناز
قوه ی حدسیه مون کار کرد اینجور به نظر میومد که در اختیار بر و بچز دانشگاه هنر بود بس که ماشالله
این ها با هنر و سلیقه هم بساط فروش رو دیزاین کرده بودند و هم دکور خودشون رو ..
باری بین اون همه حوری پری خریدار و فروشنده البته ما چشممون یکی رو گرفت پس در یک حرکت
پیش دبستانی و مقابل چشمان از حدقه در آمده ساناز در حالیکه وسایل خریداری شده رو میسپردم
دستش گفتم : تو اینا رو داشته باش من برم مُخ اینو بزنم بیام ! ( داری اعتماد به نفس رو ؟ گلاب به
روتون انگار می خواستم برم دست به آب ) البته نتیجه اش هم خیلی توفیری با نتیجه دست به آب
رفتن نداشت !
وقتی با اون اطمینان به نفس چیزماتیکم رفتم سراغ خانم فروشنده و با یک حالت همچین مزورانه ای
گفتم : به به ، چه قشنگ ! کارهای خودتون هستن ؟
ایشون که انگار از نگاههای مقدماتی من پی به نیت خیرم برده بودند خیلی قاطع فرمودند :
نخیر .. کار همسرم هست  ...
و بعد دیگه من هرچه سعی کردم چونه ی کش اومده رو از روی زمین جمع کنم نشد که نشد ..
لاجرم یکی دو تا سوال بی ربط دیگه پرسیدم و سرافکنده بازگشتم و اینا..
میدونم الانه کلی هاتون دارید میگید خاک بر سرت و اینا اما خوب وبلاگ جای نوشتن همین شرح حال
و روزها و این چیزاست دیگه .. شما هم برید بنویسید مرگ بر اتیوپی .. به کسی چه ؟!

در نهایت میتونم بگم درست که هم خودم و هم ساناز بنده خدا که همینجا شدیدن از زحمت و
همراهیش رسمن تشکر می شود از پا و کمر و کت و کول افتادیم به خاطر صد بار دور زدن و دید زدن
سه طبقه بازارچه با هزاران خریدار و فروشنده و صدها بساط جورواجورش اما ارزشش رو داشت و چند
مورد از وسایلی رو که می خواستم به قیمت مناسبی خریدم .
حالا هفته دیگه باز هم میرم تا باز هم شانسم رو امتحان کنم .. البته فقط واسه خرید .. باور کن !  

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

{Nine} فیلمی که پیش از مرگ باید دید 

 Nine  فیلمی که پیش از مرگ باید دیدfederico-fellini

" فدریکو فلینی " یعنی یک قوه ی خلاقه ی بی بدیل
در عالم سینما .
کارگردانی که از ترکیب  شجاعانه و مبتکرانه نئورئالیسم
ایتالیایی با سورئالیسم آثار بدیعی به جا گذاشت که
نمونه شهیرش درفیلم {هشت و نیم} تا ابد مورد اشاره
علاقمندان سینما خواهد بود .
حدس میزنم کسانی که تماشاگر جدی آثار برتر سینما
هستند بیش از یک بار فیلم " هشت و نیم " رو دیده اند .
فیلمی که مطمئنن حدیث نفس خود فیلمساز هست از
مشکلات و معضلات زندگی توامان یک هنرمند در دو دنیای
بی ظرافت و کم درک رئال و دنیای خلاق و ظریف اما تخیلی
آرت و طی اون استاد به زبانی شیوا  و نغز سعی در نمایان
کردن شکل روابط و سطح شعور اجتماع پیرامونی و گناه این
اجتماع در عدم درک صحیح موقعیت یک هنرمند روشنفکر
در بین خودش داره .

دنیایی که علیرغم نزدیکی فیزیکی با هنرمند  اما به لحاظ فکری در سطح باقی مانده و از او  و
آرمانشهر مطلوب او فاصله ای بعید گرفته داره و خلاصه در یک جمله دنیایی که تبدیل به حصاری برای
هنرمند فیلمساز ( فلینی )  شده بود .
اخیرن اما متوجه پخش آنونس فیلمی شدم که واقعن شگفت زده ام کرد . ابتدا فکر کردم به مناسبتی
قراره که نسخه ادیت مجدد و رنگی شده ای از " هشت و نیم " رو در سینماهای دنیای از ما بهترون
نشون بدند.
اما خوب که دقت کردم متوجه شدم بازیگری که در دکورها و لوکیشن های بسیار شبیه به فیلم { 30/8 }
در حال بازی هست بیش از اونکه به بازیگر اصلی فیلم " هشت و نیم " شبیه باشه به خود فیلمساز
شباهت داره .
کنجکاو شدم که دقیق تر نگاه کنم و بفهمم که جریان چیه و در کمال حیرت متوجه شدم بازیگر این فیلم
جدید کسی نیست جر اعجوبه ی بازیگری یعنی جناب" دنیل دی لوئیس " .
شباهت چهره ی دی لوئیس با روزگار جوانی استاد فلینی اونقدر هست که باعث شد خیلی زود متوجه
بشم موضوع این فیلم در حال تبلیغ نه "فیلم هشت ونیم" که خود فلینی و مسائل پیرامونی ساخت اون
فیلم مشهور هست .
وقتی این آنونس نه چندان بلند با تیتراژ نهایی و نام  ( Nine ) تموم شد من که  به شدت تحریک شده
بودم سریع دست به کار شدم تا بیشتر از موضوع فیلم بدونم پس سریع وارد سایت مرجع (imdb)
شدم و دیدم  به به ..
دنیل دی لوییس و ماریون کوتیارد _ 9 _   یک دوجین ستاره های عالم سینما از دی لوییس ایرلندی
  گرفته تا نیکول کیدمن استرالیایی و ماریون کوتیارد فرانسوی
  و کیت هادسن آمریکایی و سوفیا لورن ایتالیایی و نهایت
  پنه لوپه کروز اسپانیایی در این فیلم به کارگردانی راب مارشال
   بازی کردند.
  باید "هشت و نیم" رو دیده باشید تا متوجه اصل منظورم بشید
  که وقتی دیدم در مقابل اسم دی لوئیس به عنوان کاراکتر
   نقشی که بازی میکنه نه اسم جناب فلینی که اسم
  " گوییدو آنسولومی" نوشته شده قیافه ام چه مدلی شد !

  محض اطلاع دوستانی که هشت و نیم رو ندیدند میگم که 
  اسم کاراکتری که " مارچلو ماسترویانی "بازیگر محبوب آثار
  فلینی در فیلم هشت ونیم بازی می کرد " گوییدو " بود و تا
  اونجا که متوجه شدم در فیلم ( 9 ) دی لوییس به نقشی بینابین
  "فلینی _ ماسترویانی _ گوییدو" بازی میکنه و با توجه به
  شباهت تقریبن زیاد ماریون کوتیارد به " جولیتا ماسینا "
  همسر فلینی میشه حدس زد که بازیگر صاحب اسکار فرانسوی
  در نقش زنی بازی میکنه که در فیلم "جاده " که اونهم از آثار برتر
  فلینی و سینمای جهان هست به معنای واقعی کلمه شاهکاری
  ماندگار در بازیگری آفرید.
حالا من به شدت منتظر روزی هستم که ( Nine ) رو ببینم .. به شدت منتظرشم و مطمئنم فیلم
خوبی از آب درمیاد .
نه به خاطر اینکه این همه بازیگر درجه اول سینما در اون بازی کردند بلکه به این دلیل که نویسندگان
{ مایکل تالکین و مرحوم آنتونی مینگلا } و کارگردان فیلم { راب مارشال } با استناد به شاه بیت
غزل های سینمایی جناب فلینی به دنیای رویایی ذهن این کارگردان نایغه سرک کشیدند و سعی کردند
تا با واکاوی روح سیال و معلق مابین فلینی و اثرش که به حتم نفس خودش رو در قالب گوییدوی
 مستاصل و خسته ی هشت و نیم جاری کرده بود خالق و مخلوق رو که در اصل هر دو یکی بودند در
تراز و فرمتی تا بحال تجربه نشده به معرض تماشای دنیا بگذارند .
به این میگن ادای دین خلاقانه به یک خالق نابغه . ادای دینی هم سنگ ارزشی که او سنگ بناش رو
در نزدیک به نیم قرن پیش از این گذاشت .  
___________________________________________________________________________
پانوشت :
1 _ فدریکو فلینی چند المان مشخص رو در آثارش به کرات تکرار کرد . اول و اولی تر از همه اما یکی
تمسخر فمینیسم بود و در کمال تعجب دیگری تکریم زن و زنانگی به عنوان جوهره ی خلاقیت و منبع
تحریک و تحمل دنیای مضحک و مسخره ی مردانه ای که او میدید !
2 _ عکسی که از فلینی در صدر مطلب میبینید ضمیر واقعی او رو به خوبی نشون میده .
فلینی در تمام عمر دلبسته و مفتون دنیای دلقک ها بود و در مشهورترین آثارش به جا و نا به جا سری
به این "تلخ مردمان لبخند روی" زده است . به خصوص که در فیلم " جاده " جولیتا ماسینا همسر او
در ایفای نقش دختری لوده و تا حدی کند ذهن به نام " جلسو مینا " ناچار از غلطیدنی به غایت
دردمندانه در قالب یک دلقک زن شد .
3 _ اگر چه فلینی به قول اهل سینما و دوستان معاصرش و به گواه آثار سینماییش به نوعی"مرد زنان"
محسوب میشد اما به رغم مقبولیت و محبوبیت ویژه در تمام عمر به همسر و زندگی زناشویی پایبند و
وفادار باقی ماند .
شاید همین دلیل خوبی بود برای مرگ جولیتا ماسینا ، تنها سه ماه پس از درگذشت او !

نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت  

استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت

  صبح امروز در حالیکه بسیار
  مردمان این جهان نه حوصله
  کتاب خواندن داشتند و نه
  توان کتاب خریدن ، استاد

 " شمس الدین شنگرف "
 
نویسنده و طنزپرداز بی بدیل
  ادبیات فارسی و ادیب شهیر و
  پر افتخار کشورمان پس از سالها
  دوری از خاک وطن و در غربت
  نور و رنگ و صدا غریبانه و
  دور از یاران و شاگردان خویش
  درگذشت .

 
به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز  پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای
مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت
نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر
مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به
تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از
"خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی
کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان
نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در
حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به
مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی
نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن
به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که
قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید .
دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند :
"شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" .
در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی
صفحه می گذارد .
خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از
همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر
را اعلام می کند .
همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ،
سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد
مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از
 کشورهای استعمارگر درگذشت "
همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا
آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی
میشود ؟
در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان
" خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که :
با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان
کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک
عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت .
در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در
صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست
خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید
و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با
تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد
می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر
تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد :
"شمس الدین شنگرف  استاد ادبیات زبان فارسی و  نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ،
" جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت "
.
استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و
در این راه  تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری
شان هرگز در او اثر نکرد" .
همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و
بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی  برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل
کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد
شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را
بشنوید .
همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از
ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و  مغرضانه و نادیده گرفتن روح
 انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های
 امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره
گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند .
در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در
حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد
 ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که :
" نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد "
از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که
ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار
می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی
کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و  به یاد استاد تازه در گذشته
انجام شود .
متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت
از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره
روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام
بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب  است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف
را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد .

در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر
میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او
تدارک دیده شود .
همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی
علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ
قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح  پروژه هسته ای
حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است .

در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم
و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق
وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت
انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این
مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند .
سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان
در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای
هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد .
در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن
دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار
  را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم
ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد.
در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در
صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را
بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش
آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید
و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده .
در باقی خبرها هم به جز  خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر  در ونزوئلا و آمریکا به
نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا
اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام
می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر
خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود .
میتونی کمکم کنی ؟!
بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که
چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را
می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه ..
جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد
شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که
با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست !
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شرلی مک لین جادویی / کـسـوف 

شرلی مک لین جادویی

فیلم " این فقط یک شایعه است " در کارنامه هنری "شرلی مک لین " فیلم مهمی به حساب نمیاد .
طبیعی هم هست که بازیگر " ایرما خوشگله " در هفتاد سالگی از هم بازی شدن با کوین کاستنر
خیلی ذوق زده نشه اما صحنه ای در این فیلم هست که محاله آشنایان بازی خانم مک لین اون رو
ببینند و عاشقش نشن .
بهتره واسه جا افتادن مطلب یه نقب کوتاه به داستان فیلم بزنیم :
بعد از اینکه کوین کاستنر در روزگار گذر از نوجوانی به جوانی با مک لین که در اون سالها زنی در آستانه
میان سالی بوده طرح دوستی میریزه و  خلاصه لالا و لو لا !  در یک اقدام ناجوانمردانه اما عاشق دختر
نوجوون مک لین میشه و بعد هم با هم د فرار !
سالها میگذره و دختر مک لین که یکی دو سالی بعد از اون روزها از کاستنر جدا شده و ازدواج کرده و
صاحب دختری شده از دنیا رفته و دختر به جا مانده از او با بازی "جنیفر آنیستون " در پی حوادثی به
shirley maclaine  پست کی می خوره؟ بله،جناب کوین کاستنر !
  و خلاصه این کوین بی وجدان هم دست رد به
  سینه دختر همسر سابق و نوه ی معشوقه
  اسبقش نمیزنه و با نماینده نسل سوم اون
  خانواده ی خوش شانس هم لالا و لو لا !
  و اما صحنه ی مورد اشاره من در این فیلم
  لحظه ای هست که در زمان حال کاستنر
  به همراه آنیستون جلوی خونه ی مک لین
  ایستادن .
  خانم مک لین پیر که متوجه حضور معشوقه
  نامرد دیروز در مقابل خونه میشه قصد میکنه
  که با توپ پر بیاد و یقه طرف رو بگیره .
  و لحظه جادویی که مک لین خالق اونه همین
  جاست .

در حالیکه میاد تا از در خونه بیاد بیرون بهو مقابل آیینه پشت درب یه مکث کوتاهی میکنه و با اطمینان
به نفس یه دختر هفده ساله خودش رو برانداز میکنه که مبادا در هفتاد سالگی پیش چشم معشوق
سابقی که به زعم او مستحق مرگ هم نیست بد منظر جلوه کنه !
به این میگن جادوی بازی ... جادویی که در لحظه اون مکث و اون نگاه خیره کننده و خریدارانه شاید فقط
از چشمان شریر و عسلی رنگ  شرلی مک لین بر میاد و بس .
انصافن آدم پیر هم میشه مثل مک لین بشه !  همینقدر پر از اعتماد به نفس .. همینقدر شر ..
همینقدر خل و چل ! 
____________________________________________________________________________
اشتباه
+ هی پسر محاله اون دخترا به ما روی خوش نشون بدن .. فکرشم نکن !
_ واسه چی اینجوری فکر میکنی ؟ تا حالا نشنیدی یه دختری میاد میگه اوه .. وای خدای من
دیشب زیاده روی کردم نباید با اون پسره می خوابیدم .. آه .. اه ...  اشتباه کردم .. نشنیدی ؟
+ خوب آره  ..
_ خوب خره ما می تونیم اون اشتباهه باشیم ! 
                                                                              از دیالوگ های فیلم "سـوپـر بد"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسوف
کسوف
روزهایی هست که داشتن یه لباس یـا
یه سوزن نخ یـا یه کتاب با داشتن یه
مرد مساویه !

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

مرد ایستاده در پیاده رو ،
زن ایستاده در بالکن ..

مرد : چی داری می نویسی ؟
زن : دارم یه متن اسپانیایی ترجمه می کنم .
مرد : " می خوام بیام بالا پیشت "  به اسپانیایی چی میشه ؟
زن : به اسپانیایی میشه " نمی تونی بیایی بالا پیشم ".
مرد : نمی فهمم چرا داری وقتت رو روی همچین زبونی تلف می کنی ! 

                                              از دیالوگ های فیلم " کـسـوف"  ساخته میکل آنجلو آنتونیونی

نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:32  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تردید در "تردید" { نقدی بر آخرین ساخته واروژ کریم مسیحی } 

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب عزت است و به شکر اندرش مزید نعمت .
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات .
پس در هر نفس دو نعمت و بر هر نعمت شکری واجب .
از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
نمی دونم چند سال از آخرین باری که متن بالا رو خوندم می گذره . همینجوری اول مطلبی که
می خواستم بنویسم و کاملن ناخودآگاه جاری شد تو ذهنم منم مطلع مطلب نوشتمش در حالیکه
چک نکردم ببینم کاملن درست نوشتم یا نه .
حتمن دلیلی داشته هر چند اگه بی ربط باشه به مطلبی که می خوام درباره فیلم "تردید"  آخرین
و دومین ساخته سینمایی "واروژ کریم مسیحی" که امروز همراه با جمع دوستان به دیدنش نائل
شدیم بنویسم .
______________________________________________________________________________
تردید  تردید در تردید 
  شاید اگر فیلم تردید اولین و یا بیستمین ساخته
  این کارگردان خوش ذوق و مستعد سینمای ایران
  بود خیلی کسی رو متعجب نمی کرد .
  اما وقتی بک گراند ذهن تماشاچی یکی از خوش
  ساخت ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران
  " پرده آخر " که اولین اثر این کارگردان هست باشه
  اونوقت قضیه  فرق میکنه  .
  حالا من قصد ندارم با گوشه زدن به سوژه فیلم لذت 
  دیدنش رو برای کسانی که هنوز فرصت نکردن به 
  دیدنش   برند از بین ببرم اما تا اونجا که لطمه ای به 
  " نادانستن " مفید یک علاقمند به سینما نزده باشم 
  تحلیل خودم رو درباره " تردید ِ واروژ کریم مسیحی
  می نویسم .
  هملت در مدیوم ایرانی 
 می تونستم تیتر این قسمت رو بگذارم " هملت در
  مدیوم فارسی " اما واقعیت اینه که " تردید " نهایت
  تلاش ممکن هست برای آداپته کردن نمایشنامه
  مشهور شکسپیر به قالب و قواره سینمای ایران و
  البته منظور نظر سینمای فاخر ایران هست مجهز به
  تمامی جوایز و احترامات بین المللی اون . 

 
" تردید " بی تردید فیلمی هست فاخر و بسیار دیدنی و به عنوان فیلمی که ساختش در اوضاع کنونی 
چندان به هر ذهن معمولی خطور نمیکنه . به عبارتی میشه گفت مدلی بومی از نمایشی به شدت
شناخته شده در سطح جهانی که در کشور ما بهتر از این امکان ساختش ممکن نبود .
اما مشکل اساسی در تمام و کمال نبودن و فاصله با ایده آل نمایی فیلمهایی در این سطح شاید
به جسارت فیلمساز در انتخاب سوژه اصلی داستان در سینمایی با ابزار و امکانات ناقص و تحت
سیطره و مدیریت افکار ناقص تر بر میگرده و نه به توان او .
جایی که سعی میکنه تا به ازای هر کدام از اتفاقات و شخصیت های نمایشنامه مشهور هملت یک
مابه ازای معاصر وطنی رو جایگزین کنه . امری که اگر چه ناممکن نیست اما اونقدر سخت هست که در
پاره ای از لحظات دست فیلمساز رو در ارائه روند منطقی وقایع و روابط بین کاراکترها به کلی می بنده 
( سکانس فینال )  و یا در لحظاتی بازیگران رو ناچار میکنه از " تعریف " وقایع  ( سکانس های افتتاحیه )
و یا حتا ارجاعات مستقیم به متن اصلی نمایشنامه که ناگفته مشخصه این شیوه ی ارائه اطلاعات
درباره اتفاقات مهم داستان توسط بازیگران از طریق " تعریف " حتا از سینماگران تازه کار هم چندان
پذیرفته نیست و این در حالیه که کارگردان عزیز ما قصد بر معاصر کردن این نمایشنامه قرن هفدهمی
داشته و البته که عذر وفاداری به متن اصلی اونهم در اقتباسی این چنین از کارگردان فیلم فیلمنامه محور
و به شدت تکنیکی همچون " پرده آخر " پذیرفته نیست .
بازیگران
الحق و انصاف که هیچکدام از بازیگران نقش های اصلی و فرعی در ارائه تمام توانشون کم نگذاشتند .
از بهرام رادان و ترانه علیدوستی گرفته تا حامد کمیلی و علیرضا شجاع نوری همگی به خوبی واقف
هستند به اهمیت نقش هایی که بر عهده گرفتند .
بهرام رادان در تردید  شاید"بهرام رادان" لحظاتی در بین ارائه حس و حال
  یک هملت گرفتار شده در زمان و به قالب بچه مایه دار
  تهرانی دچار تشدد در ارائه دیالوگهایی که ناگهان لحن 
  گفتاریشون از معاصر به قدیمی و از محاوره شکسته به
  کتابی تغییر می کردند میشد(سکانس سرزنش مادر)
  اما مشخصن او از تمام توانش برای ارائه بهترین نقش
  آفرینی به درخواست کارگردان دقیقی همچون
  واروژ مسیحی بهره گرفته و  به خوبی از پس ارائه این
  نقش سنگین بر اومده .

ترانه علیدوستی " تردید "  "ترانه علیدوستی" هم در ادامه روند رو به اوج بازیگری چالش سختی رو تجربه
  کرده در جدا کردن روح تئاتری از نقشی به شدت صحنه ای و دمیدن وجه
  سینمایی به نقش و تقریبن در همون سقف با ثباتی ظاهر میشه که همیشه
  از بازیگران مولفی چون او انتظار میره . 
  و نهایتن "حامد کمیلی" که تلاش مقبولی داره در فاصله گرفتن از کلیشه بازیگر
  خوش سیمای سریالهای تلویزیونی هر چند که در غالب صحنه ها فراموش
  می کرد که لازمه بازی درنقش یک ارمنی ایرانی داشتن کمی ته لهجه ارمنی و
  یا استفاده از بعضی واژگان زبان ارمنی در لابلای صحبت های معمول که شیوه
  گفتاری طبیعی اغلب ارامنه ساکن تهران هست .
  
کارگردانی
واروژ کریم مسیحی  دقت در جزییات با بهره گیری از اتمسفر و انرژی جاری شده در تک تک
  لوکیشن ها هر نمای فیلم رو تبدیل به قاب عکس زیبایی کرده که به وفور
  چشم نواز و البته حساب شده به بار نشسته .
  ضرب آهنگ فیلم به خوبی زمانبندی شده و علیرغم اینکه گفته میشه چیزی
  حدود بیست دقیقه از زمان فیلم به جهت طولانی بودن کم شده اما هم باز
  اصل سرعت به نحو مناسبی در این فیلم تقریبن طولانی که به جهت بیماری
  کارگردان و وقفه در فیلمبرداری و آمد و رفت بازیگران مختلف و جایگزینی اونها
  زمان زیادی صرف تولید اون شد تقسیم شده .
خلاقیت در بازی با کنتراست رنگ های گرم و تخت در صحنه هایی که نیاز به قوه تخیل تماشاچی داره
به همراه نورپردازی عمیق و فوق العاده ، " تردید" رو تبدیل به کلاس آموزشی میکنه برای علاقمندان به
طراحی صحنه و نورپردازی و البته ایضن کارگردانی .

شاید اگر "واروژ کریم مسیحی"  تا این حد مقید به نگاه مستقیم به متن هملت نبود و دست خودش رو
برای تغییرات اساسی در ابن اقتباس آزاد می گذاشت حاصل کار به جهت فیلمنامه خیلی با آنچه که
بر پرده نقش بسته متفاوت میشد .
در حالیکه عنصر تعلیق در فیلم " پرده آخر " به خوبی در خدمت داستان بکار گرفته شده بود در " تردید "
این داستان هست که به جهت عدم توانایی کامل در گره افکنی قوی تر از ذهن از پیش اگاه تماشاچی
قربانی تعلیق اجباری و از پیش فاش شده داستان میشه  و در نهایت قوه خلاقه کارگردان رو بی جهت در
حصار بسته ی اثر مورد اقتباس محبوس میکنه.
کلام آخر
در نهایت کلام اینکه با تمام این حرفها معترفم که در دیدن " تردید " نباید تردید کنید اگر علاقمند جدی
سینمای معاصر ایران هستید . اگر چه من در قسمت عمده ای از مطلب به نقد کاستی های فیلم
پرداختم اما واقعیت مهمتر اینه که وقتی کارگردانی در طی قریب به سه دهه حضور در بخش های مختلف
سینما فقط 2 فیلم میسازه حتمن دچار وسواسها و گزیده کاری هایی هست که در سینمای امروز ما که
شمایل فروشش " اخراجی ها 2 "شده وجود چنین کارگردانی با این حد از جسارت و دقت در انتخاب
غنیمتی است زایدالوصف .
در ضمن اگر " پرده آخر " رو هم ندیدید حتمن پیدا کنید و ببینید .
شخصن فیلم " پرده آخر " رو هم طراز با " رستگاری شاوشنگ " می دونم و میتونید مطمئن باشید
در این باره اغراق نمی کنم.
نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:49  توسط امید صیادی ( امیدوار )

به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند 

به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند

سرباز بودم ،  مرخصی داشتم و یکی دو روزی بود که اومده بودم تهران .
هر کی بهم می رسید تا حرف از فیلم می شد می پرسید : روح رو دیدی ؟
و من اگر چه تجربه برخورد با ارواح رو داشتم اما از فیلمی که به سرعت در بین مردم مشهور و
محبوب شده بود چیزی نمی دونستم .
بلاخره به همت فیلمی محله موفق شدم نوارش رو کرایه کنم .
patrick swayze and demi moore in ghost  فیلم از بیخ و بُن متفاوت بود .. از همون اولین
  ضربه های پُتک چند تا جوون خوش تیپ به
  دیواری که انگار پشتش رازی در جریان بود ...
  از مجسمه ی فرشته ای  که با طناب از
  ساختمونی اویزوون شده بود و نهایتن از پیرهن
  زرشکی و شلوار جین  جوونک خوش هیکل و
  خوش تیپی که در همون اولین نگاه تابلو بود که
  ستاره فیلم مورد استقبال مردم همین آقاست!

  اوج و مرکز ثقل فیلم به تایید اکثریت کسانی
  که دیدنش در سکانسی هست که "دمی مور"
  در حال سفال گری نشسته و گرام خودکار
  صفحه ای رو پخش می کنه و اون ترانه
  بی نهایت عمیق و رمانتیک با صدای زلال
  "روی اربیسن"که در عین آرامش گویی می خواد
  وقوع حادثه ای ناگوار رو به ذهن متبادر کنه  و
  همزمان پاتریک سویزی از پشت دمی مور رو
  بغل میکنه و کوزه سفالینی که داشت شکل
  می گرفت رو اول به شکل دیگه ای و بعد هم در
  تلاقی دستهاشون خراب کرد و ...

Oh, my love, my darling, I've hungered for your touch a long, lonely time and time goes....
و همه در ادامه ناباورانه دیدیم که چطور جوونک خوش تیپ و پری سیمای فیلم هنوز داستان به نصف
نرسیده بود با شلیک گلوله کشته شد !
اما هم داستان سرا و هم بقیه عوامل فیلم می دونستن جدا از ولع همه تماشاچی های مرد اون فیلم
واسه قورت دادن " دمی مور "با اون موهای پسرونه ، بـاسـن خوش فرم و صورت معصوم حتمن خیلی از
خانوم ها هم  خیالات زیادی رو واسه جوون اول فیلم تدارک دیدند ..
این شد که او برگشت هر چند در قالب یک روح و برای انتقام و حفاظت از عشق محتوم اما جاودانیش.
و با برگشتش از دنیای مردگان خیلی کمک کرد به جا افتادن این باور در ذهن همه مردم که مرگ پایان
کار یک وجود نیست ... و واقعن هم نبود و نیست .  

امروز و 18 سال بعد از اون سالها " پاتریک سویزی " همون جوون خوشتیپ فیلم "Ghost" بعد از 18 ماه
مبارزه با سرطان لوزالمعده ( پانکراس ) در 57 سالگی تسلیم بیماری شد و از دنیا رفت .

به قول مادرم اگرچه مرگ پاتریک سویزی مثل مردن مایکل جکسون باعث شوک عمومی نشد اما
به هر حال یاد بازی های او که واقعن در قامت یک ستاره در ذهن همه هنر دوستان جا خوش کرده
همیشه در حالی زنده میشه که او رو با بدنی عضلانی ، موهایی بلوند و صورتی صاف و شیشه ای
به خاطر خواهند آورد .
آقای پاتریک سویزی ، به نیابت از همه کسانی که روح دیده اند آرامشی ابدی را برای روحت آرزومندم !
___________________________________________________________________________
پانوشت :
خیلی ناگهانی امشب بی اونکه خبری از مرگ پاتریک سویزی داشته باشم یک لحظه به یاد دیگر فیلم
مشهور او " Dirty Dan.c.ing." افتادم و بعد همون موقع یادم افتاد که لوییز جان یه بار از این فیلم حرف زده
بود . سویزی در موزیکال دیـرتی دنـسینگ یکی از بهترین رقص های ماندگار سینما رو اجرا کرد طوری که
همه از مقایسه رقص او با رقص جاودانه جان تراولتا در گریس گفتند .
واسه لوییز اس ام اس زدم  تو دیـرتی دنـس رو داری ؟ جواب داد آره خدا بیامرزتش !
تازه اینجا بود که بعد از پرس و جوی بیشتر متوجه مرگ پاتریک سویزی شدم  !

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در کمال خون سردی  

در کمال خون سردی

  نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از
  طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب
  ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها  
  آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش
  نگاه داری می کرد وارد خانه این 
  مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع
  در ایالت "کانزاس" شدند . 
 آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده
  ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را
  با طناب بستند .
  تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت
  وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی
 در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا
 را ترک کردند . 
اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را ..
جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود !

ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد
قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک
دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با
آنها  ملاقات کند .
در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاکin cold blood
آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت "
است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ
خانوادگی با خود یدک می کشد .

کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت
و هیکاک انجام داده اند می گوید :
در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد .
یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی
تاریک و زیر زمینی خلافکاران.
این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم
رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود !
نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های
طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار
سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی "
تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه
هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد .


پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد
قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند .

در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان
ترومن کاپـوتـی و  به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام
"پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند :
_ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟
_ واسه اعدام هر نفر 300 دلار ..
_ اسمش چیه ؟
_ ما ، مردم  !
نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز
فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که
باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه
" قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود :
_ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار !
______________________________________________________________________________
پانوشت :
1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد .
نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام
که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن"
که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند .

2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها  نل هارپر لی و ترومن کاپو تی
یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی "
بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن
رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون )
" کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری
از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که
"فیلمی "به همین نام  نیز با شرکت ستاره
پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک "
در همان سالها از کتاب او ساخته شد.
( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره
سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! )

3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز
از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت .
پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند .
به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت .
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! 

فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد :

{{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ...  ماموری قلدر  .. دستور ..
اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند
و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود
}}

فارنهایت 451  اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی
  که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است .
  " فارنهایت 451"
  داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه
  که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب
  خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل
  حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب
  بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند
  و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و  " اندیشیدن"
   شدن همان !
پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی
نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام  به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند .

فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !!
مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟!
البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از
"دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است .
بگذریم ..
به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی
"ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید
حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود
اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد !

این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است ..
این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید ..
این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........
____________________________________________________________________________
فروغ فرخزاد
    فیلم , فروغ , فرخزاد !
   
    تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت :
   
    منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم ..


  کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! 
  نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش
  فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم
  اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر
  قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن
بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه
میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟
حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ
که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟
حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به
کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و....

یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت
شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!!
اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!!
چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟!

آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ...
جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است
دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده
باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم .
مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی !
_____________________________________________________________________________
{ ف }
عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود
پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت ..
هر آنچه که { ف } داشت ..
فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه ....
هر آنچه که { ف } داشت ...

/////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حاج علی که بود و چه کرد ؟! 

حاج علی که بود و چه کرد ؟!

در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از
تشابهات من با او گفته بودند.
البته این لقب"حاج علی"رو سالهاست که دوستان { علی الخصوص طیف شیرازی وبلاگستان }
به من میگن اما بد ندیدم حالا که با توجه به فضای فعلی هر چیزی نمیشه نوشت و حالا که فرصتی
دست داده جهت تنویر افکار عمومی ( چه واژه خزیه این تنویر !. مترجم) توضیحاتی در این مورد ارائه کنم 
تا هم تجدید خاطره ای با داستان و هم یادی  از کسی کرده باشم.

و اما حاج علی که بود و چه کرد ؟!
ناگفته مشخصه که منهم مثل هر شیر پاک خورده ی از مادر قهر کرده ای که هوس نوشتن داستانی به
سرش میزنه به وقت نوشتن جدا از تقریر تجربیات خودم در قالب داستان ناچارم از ارائه تمناها و تمایلات
و حتا رازها و آرزوهایی که سعی می کنم در بین خطوط داستانی اونها را جا بدم .

کاراکتر " حاج علی " در داستان " قاصدک ها بی اختیار می رقصند " اگر چه در نگارش اولیه دچار تیرگی
فراوانی بود اما در ویرایش های بعدی و نهایی تا حد زیادی از این تیرگی رهاش کردم و نهایتن چهره ای
بیشتر خاکستری به اون بخشیدم به جهت اینکه فکر کردم استحقاقش رو داشت ! ؟

اما خاستگاه این کاراکتر کجا و چه کسی بود ؟
در زمان کودکی من ( اینجانب یه وقتی 18 کیلو وزن و یک متر قد داشتم همیشه که اینقدی نبودم. مترجم )
یکی از بستگان دور پدری ما شخصی بود به نام "غلام ع" . این جناب "غلام ع" اگرچه به جهت پیشینه
فامیلی از خاندان سرشناس و متمول کرمانشاه محسوب میشد اما شخص خودش زندگی رو در کل به
بطالت و خوشگذرانی تلف کرده بود و به نوعی آدم همون روزی بود که درش زندگی می کرد .
 
"غلام  ع" لوطی مسلک ، قد بلند و سیه چرده بود ، صدای گرمی داشت و وجناتی که فقط امروز و به
مدد گذشت عمر میتونم درک کنم به شدت برای خانم ها پر از جـاذبه جـنـسی بود .
همیشه خدا صورتش شش تیغه بود و همیشه موهای پر کلاغی و بلندش برق مخصوصی میزد و
همیشه هم دود سیگار روشنش جلوی صورتش میرقصید و ناگفته نماند همیشه و هر وقت تا صحبت از
این آدم میشد همه به خصوص زن ها با تنفر از او حرف میزدند ...
اما این فقط ظاهر قضیه بود .
در عالم واقع بارها و بارها نگاه های مخفیانه و پچ پچ های خانم ها رو در مراسم و مجالس عمومی
میدیدم . میدیدم و درک نمی کردم که اگر آدمی تا این حد منزجر کننده است پس چرا تا این حد هم محل
توجهه ؟
و البته خیلی کوچکتر از اون بودم که بتونم ارتباطی بین منفور بودن و محبوب بودن پیدا کنم .

اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره )
تازه متوجه شدم که در فاصله بین شخصیت های "قهرمان _ سفید " و  " بدمن _ سیاه  " یک کاراکتر دیگر هم
هست که اصطلاحن  " ضد قهرمان_ خاکستری " اطلاق میشه .
و جناب " غلام ع " که از مال دنیا چیز زیادی ذخیره نداشت و با اینحال به هر شکل ممکن نیمی از سال رو
به حال کولی خانه به دوش در اروپا سیر می کرد و به کرات قصه های مختلفی از ارتباطات افلاطونیش با
تعدادی زنان و دختران سرشناس اون روزهای این مملکت سر زبون ها بود و نهایتن هم حدودن 10 _ 12
سال پیش ناگهان آب شد و رفت توی زمین نمونه شاخص و الگوی خوبی بود برای ضد قهرمانی که من
تنها به نیمی از وجوه شخصیتیش برای داستانم نیاز داشتم .
داستانی که خودم بیش از هر کس دیگری به ضعف ها و زردی هاش واقفم اما به عنوان اولین تجربه در
نوشتن داستان بلند که طی چند ساله اخیر حداقل چهار هزار خواننده اونهم فقط در فضای اینترنت داشته
میتونم تا حدی ازش دفاع کنم .

اینجاست که باید برگردم به ابتدای مطلب . همونطور که در کامنت های مطالب قبل هم اشاره کردم من
و حاج علی همونقدر بهم شباهت داریم که قوری و قورباغه !

کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ،
تا حدی بی ادب و منفی نگرند و ابایی از عیان کردن وجوه منفی و یا ضعف ها و عقده هاشون ندارند و
در نهایت ناکامند و اگر در اثر اتفاقی هم کامروا باشند از پیش می دونن که این کامروایی دولت مستعجله .
هر چند که به شهادت دوستان نزدیک ، شاید من هم در زندگی شخصی تا حدی واجد پاره ای از همین
خصوصیات و یا سایه ای از اینها باشم اما واقعیت اینه که در یک جامعه محافظه کار و مصلحت نگر با
الگوی ماتریالیسم _مذهبی پیروی تام و تمام از "مود ضد قهرمانی" نه شرط عقله و نه مقبولیت چندانی
داره .
عموم ما آقایون بیش از اونکه خطر "ضدقهرمانی" رو بپذیریم سعی در خزیدن به سایه امن "قهرمانی"
داریم اونجا که همه مدل تلاشی می کنیم برای نیل به موفقیت های زندگی روزمره و حذب اطرفیانمون
و البته مخفی کردن کمبودها و خصلت هایی که به واسطه ذات شخصی و یا جنسی دچارشونیم !

پس  اینجاست که خواه ناخواه در پی پر کردن این خلأ و نگاه تحسین برانگیز به مردانی که تونستند اونی
باشند که من و ما جرات بودنش رو نداشتیم جذب رموز شخصیتی مثل "غلام ع _ حاج علی" میشم
که بی اعتنا به مسلح نبودنشون به جنگ یک نواختی ها و قوانین زندگی روزمره رفتند و از معدود فرصتها
برای به دست آوردن (حتا موقت) همه چیزهایی که می خواستند بهترین استفاده ها رو کردند . . .

خاکستری باشید ، اگر نمی تونید سبز باشید !
____________________________________________________________________________
جلد اولیه داستان قاصد کها بی اختیار می رقصند   پانوشت ها : 
  1_ داستان قاصدک ها بی اختیار می رقصند اولین بار به   
  صورت پاورقی در سال 1383 و در سایت "پرشین لاگ "
  چاپ شد . یک سال بعد در ویرایش دوم  مجددن  و اینبار
  به صورت مصور ! در همون سایت صفحه جداگانه ای براش
  باز کردم اما با از بین رفتن سایت پرشین لاگ در سال 1385
  این داستان رو در صفحه امروزش
{ این جا } در بلاگفا قرار دادم .
  2_ منبع اصلی برای نوشتن این داستان خبری چهار خطی بود
  در صفحه حوادث روزنامه ای دولتی در سال 83 که متاسفانه
  از اون سال به بعد امثال این خبر و حادثه تلخ به کرات در
  صفحات روزنامه ها دیده شد و همچنان دیده میشه.
  3_ شاید به کار بردن رقم سه چهار هزار خواننده برای
  داستانی در فضای اینترنت گستاخی و خود بزرگ بینی
  شمرده بشه اما دوستانی که از اون سالها همراه من
  هستند خوب به یاد دارند که فقط طی دو سال اول در
  شمارشگر بازدید این داستان در سایت پرشین لاگ
  عدد چهار هزار بیننده ثبت شده بود که با کم کردن سرچ
کلمات و سرچ های اتفاقی و علیرغم گذشت پنج سال کماکان کف تعداد خوانندگان که همون
چهار هزار نفر هستند رو حساب کردم .
4_ دوستان بارها سوال کردند که چرا این داستان رو چاپ نمیکنم؟ باید اعتراف کنم جدا از اون که سطح
داستان رو مناسب چاپ و هزینه هاش نمی بینم اذعان دارم که این داستان با قواعد و متر و معیارهای
متصدیان امور فرهنگی و نشر کشور ما همخوانی کامل نداره پس من هم هرگز (به جز یک تلاش نافرجام
در خارج از ایران) در این باره امیدی نداشتم که بخوام تلاشی در جهت چاپش انجام بدم .

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نقل جمعه .. همین جمعه  

نقل جمعه .. همین جمعه

جمعه ساعت 5 صبح
 : بلاخره مطمئن میشم که قرار نیست زنگ بزنی رضایت می دم بگیرم بخوابم .
چراغ ها خاموش ، بوق تلفن خونه قطع ، موبایل کوچک خاموش و ... اه .. لعنتی .. موبایل بزرگ
توی اتاقه  و حالش هم نیست دوباره پاشم برم خاموشش کنم .. با خودم میگم بی خیال .. این همه
وقت که زنگ نخورده مطمئن باش تا جمعه آخر شب هم کسی زنگ نمی زنه ..

جمعه ساعت 8:30 صبح :
وقتی کله صبح جمعه تنها تلفن روشن شما سه بار پشت سر هم زنگ
بخوره این یعنی در وهله اول  " خریت نه چندان علف خوردن است " و در وهله بعدی یعنی اینکه حتمن
اتفاقی افتاده و کسی فکر کرده شما اونقدر مهم هستید که خبر این اتفاق رو باید صبح روز جمعه بهتون
اطلاع بده ..
سینه خیز و کورمال کورمال خودم رو به اتاق  میرسونم .. هنوز گوشی رو کلیک نکردم  ببینم
Missed calls  از کیه که بازم زنگ میخوره .. یکی از پسرخاله هاست :
_ الو .. امید ..
_ الو .. هام ؟ چ چیه ؟
_ خواب بودی ؟
_ نه اصلن .. به نظرت  صدای من شبیه کسیه که از خواب پریده باشه ؟ ..  چی شده ؟
_ دو میلیون از حساب بانکی من کم شده .
_ what ?!!!!
_ گفتم دو میلیون از ..
_ اینو فهمیدم اما .. اما ، واسه چی به من زنگ زدی ؟!
_ خوب آخه تنها چک دو میلیونی رو داده بودم دست حاجی ( حاجی بابای منه . مترجم )
_ خوب ؟!
_ خوب !!
_ خوب تو واسه چی به من زنگ زدی ؟
_ خوب فکر کردم تو از بابات بپرسی ببینی همون چک بوده اومده بانک ؟
_ ببینم تو مگه شماره بابای منو نداری ؟
_ چرا دارم ...
_ ......
_ آآ م م م م .. یعنی میگی به خودش زنگ میزدم ؟
_ الله اکبر ... کاش جلوی دستم بودی تو .. خدافظ ..
سعی میکنم دوباره بگیرم بخوابم .. اما خوب میدونم که ممکن نیست .. وقتی بیدار میشم دیگه نمیتونم
بخوابم لاجرم بساط صبحونه رو آماده میکنم ..

جمعه ساعت 10 : صبحونه رو خوردم .. انلاین میشم .. خبری نیست  .. کامنت ها رو تایید می کنم .

جمعه ساعت 10:35  : از بین فیلم های جدیدی که گرفتم " Incendiary " رو میزارم توی دستگاه ..

این دو روزه چندتا فیلم باحال دیدم ..  اولیش Belle de jour  بود که سعید کریمی آورده بود و اصرار
داشت حتمن ببینم ..
اول فکر کردم چون کار "بونوئل" هست اصرار میکنه .. بعد فکر کردم چون "کاترین دنوو" توش بازی
کرده اصرار میکنه اما وقتی دیدم متوجه شدم چون فیلم در سبک و سیاق مورد علاقه منه اصرار داشته
که ببینمش .
داستان یه زن جوون و مرفه هست در پاریس که با وجود داشتن همه چیز از خونه و زندگی و شوهر
خوب گرفته تا عاشق دلخسته ی قدیمی اما به خاطر عقده های مازوخیستی وقتی میشنوه دوستش
رفته توی یه روسـپـی خانه کار میکنه این هم همون کار رو میکنه و باقی ماجرا ها و ...

جالب بود اما جالب تر این که فیلم بعدی رو هم که دیدم کم و بیش همین تم رو داشت البته در فرمت
دیگری .
The Other Man فیلم دل انگیزی بود .. همراه با فقط the other man
یک سوال .. یک  سوال بی جواب .. بی جواب از این منظر
که واقعن حق با کیه ؟
مردی که زنش رو دوست داره  و زنی که مردش رو توامان
با مرد دیگری دوست داره و مرد دیگری که زن مرد دیگری
رو دوست داره و نقطه آخر حقی که  حق هیچ کس نیست
جز " من " !
منظورم از من اول شخص مفرد داخلی و درونی هر کسیه .
تقابل چهره سرد اما معصوم  لیام نیسن ایرلندی با حرارت
ارجینال آنتونیو باندراس اسپانیایی بار دراماتیک خوبی به
فیلم داده بود ..
زنی در بین این دو مرد دنیای متعادلی برای خودش ساخته
بود فارغ و دور از چرا ها .. اما ها .. اگر ها ..
تنها به دلیل موجه اما درک ناشدنی و گونه گونی به نام دوست داشتن ..
نمی دونم .. زندگی به نظرم زیادی پیچیده است ..

جمعه ساعت 11:8 :  khar! >:<

جمعه ساعت 11:10 : اون فیلمه که گفتم ( Incendiary ) شروع میشه .. ظرف پنج دقیقه اولش با
یه خورده هیجان کشف میکنم که اینم هم باز در همون مضامین مورد علاقه قبلی هست .
به قول مجی : در ژانر خیانت !
البته همچین ژانری واسه آثار سینمایی شناسایی نشده اما انصافن من اونقدر از این سبک فیلم دیدم
و دارم که حالا دیگه میتونم بهش بگم ژانر !

incendiary  فیلم البته ظاهری از این مضمون رو یدک میکشه
 
  زن جوانی صاحب همسر و فرزندی چهار ساله
  شبی در اضطراب و انتظار برگشتن شوهرش که
  کار خطرناکی هم داره ( خنثی کننده بمب ) با
   مردی آشنا میشه و ..
  حالا من عادت ندارم همه فیلم رو تعریف کنم اما
  یه ریزه اش حلاله :
  دفعه دومی که مرد غریبه با زن قرار داخلی !
  میزارن هم زمان هست با مسابقه تیم های
   آرسنال و چلسی در لندن .

 همسر و فرزند زن جوان که طرفدار دو آتیشه آرسنال هستند به استادیوم رفتند .
TV  داره بازی رو پخش میکنه و همزمان روی کاناپه زن و مرد غریبه مشغول هستند و درست در
لحظه طلایی( آره همون لحظه ! ) ناگهان صدای چند انفجار از تلویزیون شنیده میشه .. !!!
استادیوم استمفورد بریج شهر لندن جلوی چشم تمام بیننده ها و از جمله قهرمانان داستان ما به
همراه تماشاچی ها و بازیکن هادر چند ثانیه با انفجار بمب های انتحاری دود میشه میره هوا !

فکر میکنید میتونید بقیه فیلم رو حدس بزنید ؟ مثلن این آقاهه بعد از کشته شدن همسر و بچه این
خانومه میشه مونس و همدمش ؟ یا مثلن این آقاهه خودش تروریست بوده و از قصد با این خانومه
دوست شده ؟ یا این آقاهه و این خانومه دوتایی میفتن دنبال انتقام گرفتن از مسلمون های لندن ؟
نُچ .. کاربر محترم تمامی موارد فوق اشتباه می باشد .
این قسمت که تعریف شد تازه استارت یه فیلم کم هزینه و مستقل انگلیسی هست که به شدت
جذاب و خوش ساخت از آب در اومده .
سوال اصلی این فیلم که شاید کمتر کسی بخواد یا بتونه بهش جواب منطقی بده اینه :
میشه همزمان هم کسی رو دوست داشت هم بهش خیانت کرد ؟!

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان 

این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در
اصل سعی بر آن بوده تا از پنجره کوچک و محدود یکی از نسل کم دیده و ندیده ی بعد از انقلاب به
" ابراهیم گلستان " پرداخته شود .
علیرغم اذعان نگارنده به عدم تسلط حرفه ای بر موضوع از عزیزان خواهش می شود چنانچه بحث از
علاقه و آشناییشان خارج است از نوشتن کامنت های باری به هر جهت که ناشی از سهو گیری
زحمت نگارش مطلب است پرهیز کنند .  متشکرم .

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان  :

آیه جان ،  تشریح و تعریف درست ابراهیم گلستان نه کار من است و نه نقد او  کار تو عزیز .
باور این که گلستان را نویسنده خوبی نمی دانی اگر چیزی ( حتا یک مقاله ) از او خوانده باشی و این را
بگویی برایم سخت است .
ترسم این است که دیده باشی اما نخوانده باشی و البته منظورم از خواندن نه روخوانی که لمس مغز 
مطلب است وگرنه کدام گلستان خوانده است که نداند احاطه  او بر ادبیات و دانش ادبی است که دور از
دسترسش  کرده از هم سایگی و آمیختن دیگران با سایه های قلمش .
گلستان را باید خواند تا فهمید . فیلم هایش را باید دید تا به نقد و کشفش نشست و البته من برای فهم
خوب ( و نه کامل ) ادبیات گلستان به دو مغز بیش و برای دیدن درست فیلم هایش به نوری بیش از
چشم هایم نیاز دارم پس آنقدر "که می دانم که نمی دانم" برایت می گویم .

اما اینکه هر کلام  این انسان چرا بعد این همه سال در صدر اخبار ادبی ایران قرار می گیرد آنطور که خودش
هم معترف است از قد بلندی او نیست . این جامعه ماست که سالها بل که قرن هاست کوتاه مانده و میل
و همت به قد کشیدن ندارد و اسف آنجا زیاد می شود که همه وقت از قافله ساران غافل مانده ی ادب ما
جماعت کم قد بشنوی که اول گناه گلستان قد بلندی اوست .

نه که گلستان قابل نقد نباشد ، نه که او همه آرا و حرف ها و داستان ها و فیلم هایش عالی باشد و عاری
از ایراد اما مسئله این است که منطق روشن کرده منتقد باید علمی بیش از مورد نقد داشته باشد و در تاریخ
فرهنگی ما این متاسفانه کمتر انصافش رعایت شده نه تنها درباره گلستان که در بسیار موارد دیگر هم .
به تاریخ نگاه کن و ببین چه کسی او را نقد کرده و او منتقد چه کسانی بوده . آری گلستان مغرور است و
ملاحظه ی حضور و تعارف من بمیرم تو بمانی با هیچ احدی ندارد .
صراحتش هم البته بسیار آزار دهنده است به خصوص اگر قصد نور تاباندن بر باورهای خاک گرفته جماعت
بت پرست و بت ساز را داشته باشد .
اما آزار صراحت مگر از گلستان پدید آمده ؟ نه . صراحت و دوری از تعارفات مرسوم ما قوم علی الظاهر مبادی
آداب همیشه آزار دهنده بوده پیش و هم زمان و پس از گلستان هم خواهد بود .

عبید زاکانی و میرزاده عشقی و ایرج میرزا  بسیار از گلستان در صراحت و استفاده  بی پروا از کلام پیش
بودند.
سعدی که استاد سخن ما و اول سنگ بنای ادبیات پارسی ست آنقدر دستش را در اختیار کلمات و موضوعات
به باور ما شنیع  باز می بیند که "هزلیات" را می سراید در هشت قرن پیش از ما و هنوز هم آوانگارد ترین
سخن ور و شاعر پارسی زبان باقی مانده حتا اگر رویمان نشود دو بیت از هزلیاتش را در جمع بخوانیم.

پس ایراد نه از سعدی و ایرج میرزا ست و نه از گلستان اگر ما و جامعه امروز ما ادب و ادبیات و البته اخلاق را
بی توجه به موجودیت و وجود حقیقی اش آنطور که دلمان می خواهد تعریف می کنیم برای خودمان .
ایراد از صد من بودن تغار  تهی ماست است و ادعاهامان که هنوز که هنوز است بعد ششصد هفتصد سال از
آخرین سعدی و حافظ و مولوی دیگر حتا یک شاعر و نویسنده هم قد آنها از میان ما بر نخواسته و محض رضای
خدا حتا یک اثر ادبی در اندازه های جهانی خلق نکرده ایم اما ساز بد صدای دهل مان گوش فلک را کر کرده که
مهد فرهنگ و علم و ادبیم .
کدام فرهنگ ؟ کدام ادب و ادیب و ادبیات ؟ واقعن ما در امروزمان جز گذشته چه داریم و چه هست برای تفاخر؟

کمی اگر صادق باشیم باید راحت اعتراف کنیم در زمانه ای که در بریتانیا شکسپیر و بایرون و در فرانسه بالزاک
و شاتوبریان و در روسیه چخوف و تولستوی و داستایفسکی  روییدند و در سبقت بودند برای رشد و اعتلای
ادبیات کشورشان ما هیچ برون ندادیم و تازه در دهه بیست و سی و با دمیدن نور سرخ از پنجره چپ گرایی
فکر کردیم که با گل نزده به سر ادبیات و فرهنگ جهان همه عالم را می توانیم هم قد باشیم به اتکای
گذشته ای که از  بود بودنش نیمی از یک هزاره گذشته بود !
پس در پیروی از تنبلی و تن پروری اساطیری مان نه به آموزش و  باز تدریس خلق که به تقلیدشان شتافتیم و
این شد که بر باد رفتیم و جا ماندیم و کوتاه قامت .
آنها در تعاقب مسیر گذشتگان شان به هوگو و سروانتس و دوموریه و همینگوی و تالکین رسیدند و ما ندویده
در خط استارت نشستیم نوشابه خوردیم و آروغ زنان حسادت ورزیدیم و گودرز را به شقایق پیوند زدیم تا تنها
نشان جهانی افتخار ادبیات معاصرمان گل سنگ گوری شود در پرلاشز  .

پس هوار و دشنام گلستان به مقلدان و حسودان نه فروش فخر بالا بلندی خودش که فریاد از چرایی عدم تلاش
ما ست در این همه قرن که گذشت و نهیب بر خمودگی و خواب آلودگی ما که همان هیچ دلفریب خودمان ماندیم .
آری البته که دردآور بوده است این نیشدر هشیاری برای چوب مکتب خوردگانی که فکر می کردند با پرداختن به
عروض و وزن و قافیه باید استادشان بخوانند و گلستان یادشان آورد که عمو جان این که تو می گویی کار نو کرده
نیست و بسیار پیش از تو  بهتر گفته اندش ..
آری  گلستان هیچ و هرگز برنتابید تفاخر شاملو در ارائه طرحی نوین {تصاحب} بر شعر نو پارسی آنگاه که شاملو
گفت جایگاه ویرگول در جمله آنجاست که نفس گوینده تمام می شود ! {خود شیفتگی}
آری او از یاد نبرد دنیا سازی و دین فروشی آیت خدای صنعت نفت ( کاشانی ) را که به خاطر " قشنگ تر " شدن
فیلمی که گلستان از او بر می داشت قبله اش را به طرفه العینی عوض کرد { دکوپاژ دینی } !
آری  او  بر جلال بسیار خرده گرفت که از خرید موتور آب تا سد سازی و حتا غرق صمد بهرنگی به خاطر عدم
تسلط بر فنون شنا را در این مملکت از حیلت استعمار تلقی می کرد و بهانه ای برای مخالف خوانی {توهم توطئه}

شاید گلستان در باره آنها بی انصافی هم کرده باشد نمی دانم و نمی توانم که بدانم ، چرا که من (به دلیل کمبود
دانش شخصی ) نه تنها شاملو  که کاشانی و جلال را هم به قدر  کفایت نمیشناسم که بگویم گلستان محق
است درباره نقد و تخطئه آنها یا زیاده روی کرده و اغراض شخصی داشته .
شاید به صورت کلی درباره شان زیاد خوانده باشم اما هم باز مستند اولم خود گلستان بوده که هم کار بوده و
هم سقف با این مردمان و اگر دفاع قابلی در برابر تهاجم او به ایشان مهیا می شد حتم که به قدر خود گلستان
صدا می داشت که البته نشد و نداشته تا امروز  :
هرگز نبايد ارزش کوشش جلال و شاملو را در «اشاعه» نيما ناديده گرفت. لازم نکرده بود که اين‌ها مدرس
مکتب نيما باشند. نفس همين کرسى گذاشتن و نيما را از آن با زيربغل گرفتن و بردن به روى آن تا اخوان‌ها
او را ببينند، يا نصرت رحمانى‌ها، اين خودش خدمت شايانى بوده است.
اگر کسى روزى روزگارى بخواهد که درباره تحول شعرى از سال 1325 به بعد تاريخى بنويسد، و ناچار بايد
از تنها چراغ راهنما در کنار آن تلاطم توفانى ذکرى کند و نيما را نشان دهد، ناسپاسى ونامردى کرده است اگر
سهم جلال و شاملو را در «مد» کردن و «اشاعه» نيما نديده بگيرد، و کل اين نفوذ نيمائى را در انحصار ارزش
خود نيما نشان دهد.
{ ابراهیم گلستان }
گلستان نه خداوندگار ادبیات است و نه رب النوع سینما اما آیینه صافی است که نه با خود و نه با تاریخی که
خودش هم قسمت عمده ای از آن است تعارف نداشته و هر زمان اگر نیازی بوده حتا کارکرد خودش را به تازیانه
نقد کشیده تا ثابت کند که باورهای مبتنی بر تعریف اغیار از یار همیشه منصف و کامل از آب در نمی آید .

در باب فروغ و فرار گلستان از پرداختن به او و یا در حال اجبار کمی و قسمتی از او گفتنش هم تا آنجا که عقل
من قد می دهد این را باید گذاشت جزو آن قسمت از حریم خصوصی افراد که خوب یا بد و یا به بهانه روشن
شدن قسمتی از تاریخ به باور ما سـکــسی _ فرهنگی سلیبرتی های این مملکت همه مان دوست داریم از
آن بدانیم و در این  میان آنکه  هیچ دوست ندارد در این دانایی ( تو بخوان فضولی عامه ) شریک ما باشد نامش
ابراهیم گلستان است وگرنه به زبان خود پیشتر در پاسخ این سوال که تا چه حد بر نبوغ  فروغ تاثیر گذاشته ای
بی پیرایه پاسخ می دهد :
"کدام تاثیر ؟!  اگر می توانستم تا این حد بر نبوغ کسی تاثیر بگذارم بر نبوغ خودم موثر می شدم . فروغ
هر چه داشت از خودش داشت و فهم خودش و الا در موارد سینمایی و هنری تنها تداخل ما محیط و زمینه
کاری ما بود
" !
آیه عزیز ، امثال خیام و حافظ و گلستان و فروغ و شاملو و کیارستمی هیچ نیاز به تعریف و تشریح ما را
ندارند و خودشان هم از تعریف خودشان بر حذر بوده اند چرا که در اعتقادی صحیح و صریح حرف ها ، افکار و
آرایشان  را در آثارشان متبلور کرده اند  و بهتر از هر راهی برای شناختن اینها مطالعه و بررسی آثارشان است .

فکرش را بکن انسانی مثل من ، مثل تو  و مانند ما  برای رساندن منظورش ، برای بیان عشقش و یا برای
اعتراضش به ظلم و ستم هزاران کلمه را به زیبایی تار و پود ابریشم به هم می دوزد ، داستانی می نویسد
یا شعری و ما را شگفت زده می کند .
خوب دیگر به چه کار ما می آید که بدانیم این انسان شب گذشته را کجا و در آغوش که خوابیده ؟
مگر نه اینکه ما او را از بستر شعر یا داستان یا فیلمش شناخته ایم پس دانستن دیگر جنبه هایش یا حداقل
آن قسمت از جنبه های زندگی اش نه دردی از ما دوا می کند و نه ارج و قربی برای آن شخص دارد که پیش
از هر چیز انسانی ست شبیه و نزدیک خود ما .
شاید اگر بخواهم تشبیهی شخصی برای ابراهیم گلستان قائل شوم او را به کوه یخ شبیه بدانم .
کو ههای یخی جز قسمت اندکی از وجودشان که بیرون آب دیده می شود حجم بزرگی را در زیر
آب و دور از دید پنهان کرده اند . برای دیدن آن قسمت عظیم و زیبا باید شجاع بود و نفسی چاق
داشت و دل به عمق تیرگی دریای نادانسته ها زد .
گلستان ، هم در نمای دور  و هم در نمایش نزدیک خودش بیشترین شباهت را به کوه یخ هراسناکی
دارد که دیدنش زحمت دارد و احیانن مخاطراتی فراوان اما لذت درکش هم مانند کشف قاره ای جدید
وصف ناپذیر است .
حالا بد نیست ، بد که نیست هیچ خیلی هم عالی ست اگر بروی و در همین فضای اینترنت بگردی پیدا
کنی داستانهای کوتاه گلستان را مثل " ماهی و جفتش " و " با پسرم روی راه " یا  فیلم "خشت و آیینه" اش
را ببینی که نزدیک به نیم قرن از ساختش می گذرد و  هنوز تازه است در بیان و تصویر و مفهوم سینما به
معنی سینما.
گفتم که تقصیر از گلستان نیست . همین یکی دو سال پیش در جشنواره فیلم شیکاگو " جاناتان روزنبام " که
از شهیرترین منتقدین فیلم دنیاست و نه پسر خاله و رفیق گلستان بوده و نه می شناخته او را بعد از دیدن
آثارش گفت : مایه خجالت سینماست که در خواب غفلتش آثار گلستان چهل سال ندیده ماند .

گفتم که .. تقصیر از گلستان نیست .. ما باید قد بلند شویم .. اگر می توانیم .

جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه
ببينى . اما در مجموعه است که تصوير را با ربط بين اجزائش مي‌توانى ديد. وقتى که توى کوچه‌هاى تنگ شهر
مي‌گردى حد نگاه تو، سد نگاه تو ديوارهاى نزديک‌اند.
از پيچ‌هاى کوچه به جز جزئى از کوچه هيچ نمي‌بينى، طرح شهر را که ديگر هيچ. اما برو تا بالاى گلدسته، يا
روى تپه‌ها و کوه‌هاى مجاور يا، بهتر، از هواپيما نگاه بينداز، از نقطه‌اى فراتر از آن راه تنگ پيچ در پيچ،
از ارتفاعى فراخور چشم انداز، از يک ديدگاه مسلط- آنوقت ربط ميان کوچه‌ها و ساختمان‌ها را بهتر و دقيق‌تر
مشخص در ذهن ضبط مي‌کنى و مي‌سنجى .
{ ابراهیم گلستان }

نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در دیار دریا دور است از غم اندیشه  

در دیار دریا دور است از غم اندیشه

ebrahim golestan ابراهیم گلستان کم گوی است اما نه که
 گفتنی نداشته باشد و در زمانه ای که هر
 کسی  را  جرات رخ به رخ  نشستن با  او
 نیست  تا مباد  که  به  جای  پاسخ سوالی
 احتمالن ابلهانه شماتت نادانی اش محصول
 شود او نه هر کسی را در حدود هم صحبتی
 خود میبیند و نه با هر کسی می نشیند .

 مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته
 به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسد
 و حتا در این قلیل گفتگوها آنچنان می گوید و
 آن می گوید که  خود  می خواهد  و  کماکان
 حریمی دارد پر از ناگفته ها.

ناگفته هایی که  یقین مطلق  هرگز  نخواهد گفت و البته دسترسی به همین کم گفته هایش هم تا
حدی به بخت و  اقبال بسته  بوده پس بدین ترتیب  ناچارید که حقم بدهید اگر دیدن مصاحبه پارسال
مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در زمره خوش بختی های معدود امروز خود بشمارم .

گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به
چاپ رسیده بود و علیرغم آنکه او تحصیل فیزیک نکرده بود به مدد مطالعاتی فشرده مقاله اش مورد تایید
اهل فن و اساتید فیزیک دانشگاه تهران قرار گرفته بود .
از دلبستگی سیاسی به محمد مصدق و تعلق خاطر ادبی  به نیما نامی از اهالی یوش که شاعرش
( به معنای واقعی کلمه ) می دانست و می ستودش و چون به دیگر شاعران زمان همچون اخوان و ابتهاج
اشاره کرد و بهنود به تردستی مچ گیریش کرد که :
چرا جلوی خودتون رو میگیرد بگید فروغ رو .. چرا اسم فروغ رو نمی آرید؟ فروغ شعر نگفته ؟
پاسخش نگفت چنان که در تمام این چند دهه در باب فروغ نگفته بود !

او که هنوز طفره می رود از یادآوری عشق محتوم و ویران کننده اش ، او که به قول خودش هنوز که هنوز
است به داغ مرگ " کاوه "اش حتا گریه هم نکرده اما زمانی به گریه افتاد که یاد آورد از برخورد هوشمندانه
"محمد رضا پهلوی" با جمله پایانی فیلم مستند "موج و مرجان و خارا" .. آن جا که گفتار نهایی فیلم که در
باب ثروت ملی نفت ساخته شده می گوید : { و از این ثروت جز شیاری کف آلود به مردم نمی رسد }
و گلستان بغض کرد که چرا انسانی تا این حد هوشمند که تنها کسی بود که به خوبی منظور او را دریافته
بود باید قربانی تراژدی شخصی خودش شود ..  آری تاسف خورد و گریست به حال همان کسی که موطنش
را به خاطر نخوت و تبختر او ترک گفته بود !

و سر انجام  تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او
قلدر مآبانند و اشخاصی که خودشان را "روشنفکر" به حساب می آورند .
کماکان روشنفکری را گرفتار همان بدبختی بنیادین تکرار و بی تازگی دانست گرچه که  هرگز این قشر و  این
واژه " روشنفکر " را به رسمیت نشناخته بود و نمی شناسد تا این چرخه نقد ناپذیری روشنفکران ما که هیچ
دلخوش از او ندارند و  اویی که احدی را ( حتا خودش را ) واجد اطلاق عنوان  روشنفکری نمی داند تداوم
داشته  باشد .
با دوستی در باب گلستان صحبت می کردم ، مثالی زدم . گفتم :
ابراهیم گلستان برای کشور ما  مانند یک ابر کامپیوتر بود در دوره رضا خان ! معجزه ای بود که معطل ماند و
کسی ندانست راه استفاده از  توان و دانش او چیست . هیچ کس نمی دانست جز خودش و خودش هم
که ناچار رفت در دیار دریا تا دور ماند از غم اندیشه !
_________________________________________________________________________________
پانوشت :
1_ عنوان و جمله انجامی مطلب  بر گرفته است از گفتار متن فیلم " موج و مرجان و خارا " .
2 _ جدا از  جذابیت های ابراهیم گلستان ، شخص مسعود بهنود نیز  به شدت مورد علاقه است و البته محل حسادت فراوان !
با این همه بهنود در این گفت و گو بسیار احتیاط کرد که البته شرط عقل بود !
3 _ در این مصاحبه برای اولین بار  قسمت هایی از فیلم "دریا" {1341} با هنرمندی " فروغ فرخزاد "  و " تاجی احمدی "
پخش شد . همان فیلم نا تمامی که گلستان بخاطر تلاش و تمایل "اکبر مشکین" برای معتاد کردن فروغ به هروئین از ادامه
ساختش منصرف شد . همان فیلمی که "پرویز بهرام" به ناچار و به خواست گلستان در تکرار صحنه ای 16 سیلی آبدار به
گوش فروغ نواخت !
4 _ اگر خانه ام آتش بگیرد و فرصت برداشتن تنها یک کتاب از کتابخانه کوچکم را داشته باشم بی شک" نوشتن با دوربین"
را از مهلکه آتش نجات می دهم که حاصل دو سال گفت و گوی به شدت خواندنی"پرویز جاهد " با گلستان است .
اگر نخوانده اید خسر الدنیا و الآخره هستید فراوان !
5 _ استاد گلستان در هشتاد و هفت سالگی کماکان  دارای حافظه ی قوی و  هوش مثال زدنی است .
او که اولین داستانش { به دزدی رفته ها } را در بیست و پنج سالگی نوشته هم اکنون سه یا چهار رمان نوشته شده و در
انتظار چاپ دارد .
امیدوارم روزی سر انجام به طریقی دسترسی عمومی به فیلم ها و مجموعه آثارش فراهم شود .

نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده !  

مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که
نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر"
را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها
نباشد !
شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم .
می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ...
هان ؟!  مصادیق گازی چیست ؟ !
حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده :
جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص
داشت و نه حجم مشخص ..
مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین
و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان !
___________________________________________________________________________
درباره الی
درباره الی   "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است .
  این را بنا بر  تجربه شخصی خودم از او
  میگویم .
  آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف
  نه نازک طبع که یکی انسان است دارای
  ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان
  هضم و پذیرش موفقیت را  داشته و دارد . 

  ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به
  حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم
  بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از
  آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر
  است .
  شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در
  عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی
 برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید
  این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن.

 بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است
  بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند .

  در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و
  گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست
  که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی
  ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه
  داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه
  دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی 
  سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند .
  
 "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته
  شوخیهای تلخی هم می کند . 
ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد
لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و  احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب
بگویید اما ..
اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین
پلان فیلم ادامه دارد.
اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها
بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت
درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد !
پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از
تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش .
___________________________________________________________________________
پابلو نرودا ، همشهری مسافر !
" میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای
آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی .
دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان
را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد .
صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا  از "پابلو نرودا " را
از  لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم .

به آرامی آغاز به مُردن میکنی pablo neruda
اگر سفر نکنی ،
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ؛
اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
زمانی که خودباوری را بکُشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
اگر با آدم های جدید صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
ضربان قلبت را تندتر می کنند ،
دوری کنی ...

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا علاقه مندی هایت شاد نیستی  ،
آن ها را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئنی خطر نکنی ،
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز امتحان کن
امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری

//////////////////////////////  پابلو نرودا

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

روزهای خاکی که تو نبودی و " گوییدو " تنها دندان عقلش را کشید ! 

گوییدو جان ، منم میخوام ، همه مون میخوایم !
  در فیلم جاودانه و تا ابد ماندگار { هشت و نیم }
  اثر "فدریکو فلینی" سکانسی هست که در اون
  شخصیت اصلی داستان "گوییدو" با  بازی رویایی
  "مارچلو ماسترویانی" غرق در رویایی شیرین  ،
  تمام زنانی رو که طی زندگی با اونها برخوردها
  و ارتباطاتی داشته همه رو یکجا و همزمان در
  خانه و حرمسرا و خدمت خودش میبینه .
  گوییدو ، این مرد مستاصل در تعریف و ترمیم ارتباط
  سُست و شکننده اش با همسر و معشوقه ی
  متاهلش در این رویا هرچه که از زن و زن ها در
  وجودش تلنبار شده رو  بیرون میریزه .
  بر خلاف دنیای آنارشی دهه 60  که در اون شعار
  تساوی حقوق زن و مرد پتک محکم و اولیه برخورد
  با سنت شده بود این تصویر ذهنی _ رویایی و البته
  آرمانی گوییدو از زن ،دلبرانی فرمانبردار و مطیع هست
  که درد تازیانه ها و تلخی تحکم و غرور او رو از عمق
  وجود خواستارند و جز به راضی کردن او نمی اندیشند !
نکته اینکه " گویدو " نماد تمام قد هنرمند روشنفکر و تا حدی متعهد جامعه به حساب میاد اما با
این حال آمال او حکایت از تنفر عمیق و سرخوردگی شدید نسبت به مذهب به عنوان عامل و سدی
در برابر خواست و میل درونی او باعث تضاد "نمای عمومی روشنفکر" با کُنه و ضمیر واقعی او شده .

شاید باعث شرمندگی عده ای { مذکران } باشه اما من بی رودربایستی باید بگم اگر چه ممکنه این
سطحی ترین برداشت از شاهکار استاد فلینی باشه اما خداییش فکر میکنم این رویای نمناک جناب
گوییدو رو خیلی از ما آقایون در گوشه های خلوت ذهنمون حداقل یک بار خواستیم .

بهش میگم جون دلم .. این همه دل توی دنیاست چرا .. یه کدوم مثل دل خراب صاب مُرده ی من ..
پا پِی ِ زن های خوشگل نمیشه .. نه دیگه .. نه دیگه .. نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...

______________________________________________________________________________
دندون عقل
کشیدمش ، دندون عقلمُ میگم . یک چهارم از این حجم صدفی سولاخ شده بود .. اصطلاحن کرم خورده بود.
درد نمی کرد اما ترسش .. ترس از اینکه یهو درد بگیره شده بود مالیخولیای ذهنم .
یادت هست پارسال پیارسال نوشته بودم یه شب نصفه شبی از درد دندون از خواب بیدار شدم ؟ نوشتم
گشتم تو نت یه دکتر بنده خدایی که مثل این آدم با کلاس های خارجکی شماره موبایل ش رو گذاشته بود
توی وبلاگش ساعت سه و نیم نصف شب از خواب بیدار کردم که دُکی جون دستم به خشتکت
دارم میمیرم از درد ؟!
این دفعه هم ترس داشتم اونجوری یهو نصف شبی دستم از آب و آبادی کوتاه دردش دیوونه ام کنه ..
گفتم بهتره قبل اینکه اون منو سرویس کنه من غافلگیرش کنم .. کردم ..
یه دوستی تعبیر توپی داد ..
گفتم دندون عقلمُ کشیدم ..
گفت : آهان .. چیزی که بود ، اما نبود ! ....... {{ گرفتی منظورشُ جون من ؟! }}

  کندوی کامت را بیار ، بر کام بیمارم گذار  . . . .   تا جان فزاید کام تو بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
______________________________________________________________________________
وقتی نیستی
خواب دیدم اومدی نشستی روبروم .
اخم کردم ..
خُلقم تنگ بود از دستت ..
گفتم .. گفتم یعنی چی همینجوری میزاری میری ؟
میبینی که وقتی تو ، همین تو یه نفر نباشی دنیام خالیه.
گفتم .. گفتم وقتی تو نباشی حتی تلفن این خونه ماهی
یه بار هم زنگ نمی خوره .. زنگ در خونه که دیگه رسمن
بازنشسته است .
گفتم .. گفتم ( با اخم و تَخم )  تو که میدونی وقتی تو
نیستی میشم ساکت ترین و فراموش شده ترین آدم دنیا
که این هوا خاک میشینه روش وقتی نباشی تازه اش کنی ..
تو اما ... مثل همیشه خندیدی ..
گفتی .. گفتی خوبه که .. تازه میشی مثل عتیقه ها ..
عزیز .. با ارزش ..
شاکی شدم زیاد ..کفرم در اومد .. پاشدم در رو باز کردم و با انگشت اشاره کردم : اصلن گمشو بیرون .
اخمات .. همون اخمای نازت که دیوونه ام کرد واس یه عمر .. رفت تو هم .. پا شدی تا تو هم بری  ..  
اما .. اما یهو جلو پاهات زانو زدم ..
گفتم .. گفتم حالا .. ببین فقط ،، فقط قبل اینکه بری بزار یه بار دیگه .. و فقط همین یه بار دیگه ببوسمت ..
بعدش برو ،  ....  برو اما ،  اما  دیگه تنهام نزار .
خندیدی ..
از خواب پریدم ..
                        تو به میخونه نرو عزیز من ، من برات قصه ی مستا رو میگم
                       مثل رقاصه ی معبدا میشم  ، سِر عشق بُت پرستا رو میگم

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اس ام اس شرافتمندانه / انعکاس در چشمان طلایی 

اس ام اس شرافتمندانه
شصتاد خط  نوشتم تا از کنار و اشارت به فیلمی برسم به اینکه { شرافت چیز خوبیست } .
خوب چه مرضی است عزیز من ؟ خودش را ، جان مطلب را همین اولش می گویم خلاص .
عزیز من ، برادر من ، خواهر من ، دوست من ، .... شرافت چیز خوبیست .
شرافت حلقه مفقوده این روزهای ماست .
ما که می گویم یک اجتماع هفتاد میلیونی مد نظرم است نه یک حکومت ، نه قسمتی از یک ملت و نه
یک نظام ... همه را می گویم که این شرافت را جایی همین اطراف گم کرده ایم.
دروغ که از این درب وارد شود شرافت از آن درب رفته است و ما امروز بیش از هر زمان دروغ می گوییم
و دروغ می شنویم  آنقدر که دیگر هیچ کداممان را حوصله و قدرت تشخیص این دو از یکدیگر نیست
و این ، همین بی اهمیت بودن تفاوت دروغ از راست سر آغاز  همه بدبختی هاست . همه بدبختی هایی
که متاسفانه ما در آغاز سراشیبی تند آن قرار داریم .
ایکاش هر کسی که می خواست وارد امر سیاست شود این قدر راحت این اصل مهلک ِ جهان سومی را
نمی پذیرفت که حرامزادگی و دروغ گویی رکن و اساس سیاست پیشگی است .
در فرهنگ ژاپنی معمول بوده و هست که اگر مردی ، سیاست مردی رسوا شود در تنهایی خودش اقدام
به خودکشی دردناکی می کند تا به وسیله این تادیب بتواند حداقل شرافت ممکن را با مرگی صعب برای
خود بخرد.
به این فکرم که اگر چنین رسمی در ایران ما جاری و ساری بود اصلن کسی جرات سیاست پیشگی را
داشت ؟ ، یا نه این دغل مردان و کریه زنان سیاست کار برخاسته از کنار ما قوم عافیت طلب قید خطر
کردن با جان و ناموس و آبروشان را می زدند و می گشتند پی دُکانی و دکه ای و حتی فکر لبخند زدن و
آیه قرآن خواندن اما با کف دهان و خشم کفر گفتن و خون ریختن و بند بستن خلایق را هم به مخیله راه
نمی دادند؟! 
 SMS
حالا اگر در کنار این تحقیق و تعریف شرافت بخواهم نگاهی به خود بکنم باید بگویم تصمیم گرفته ام دیگر
و هرگز از سیستم اس ام اس تلفن همراهم مگر در موارد ضروری و ناگزیر استفاده نکنم .
شاید بی ربط به نظر برسد اما همیشه عمده مبلغ قبض تلفن من مربوط بوده به اس ام اس هایی که در
تیراژ بالا برای دوستان می فرستادم.
و حالا اگر قرار باشد خارج از تفکرات گوسفندی و بزغاله ای که حضرات درباره من و ما کردند عمل کنم
جز این که گفتم انجام نمی دهم تا مبادا خیال خوششان گرم باشد از اینکه هر زمان هر غلطی که دلشان
خواست می کنند و آب از آب تکان نمی خورد . نه .. دیگر از اس ام اس استفاده نمی کنم تا حداقل قوانین
شرافتمندانه ممکن را در حیطه خودم رعایت کرده باشم و از دوستان هم خواهش می کنم این حداقل را در
مورد من رعایت کرده و از فرستادن اس ام اس های غیر ضروری خودداری کنند .
این کمترین ارزشی است که برای خودم قائلم تا پایبند باشم به همین کم رمق ترین شرافت بجا مانده از
پس گند کاری های رنگ به رنگ حضرات که دورتر از نوک دماغشان را نمی بینند .
خُب ... همه آنچه را که می خواستم بگویم همین بود .
حالا دیگر اگر مقاله زیر را که صرفن سینمایی است نخواندید هم نخواندید . 

لینک  از سایت تابناک :
(( پیامهایی که راه اندازی دوباره سیستم پیام کوتاه به ما داد ))
این را حتمن بخوانید.هر اس ام اس شما را چند بار ارسال میکنند تا خسارت مخابرات زود جبران شود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                       دبورا کر در صحنه ای از یک ماجرای بیاد ماندنی

                                             انعکاس در چشمان طلایی *

باید واجد چیزی بود تا توانایی بروز و انتقال اون رو بی هیچ تعریف و تبلیغی و فقط به واسطه ی مغناطیس
ذهن به دیگران داشت .
منظورم اینه که هیچ بازیگری حتی حاذق ترین اونها هرگز توانایی بازی در نقشی رو نداره که کم یا قسمتی
از کاراکتر نقش رو در وجود خودش نداشته باشه و اگر بازیگری دست به چنین ریسکی بزنه مطمئنن نتیجه
از قبل محتوم و محکوم به شکسته .
An Affair to Remember   اخیرن فیلم " یک ماجرای به یاد ماندنی " رو دیدم .
  فیلمی رمانتیک و شیرین محصول سالهای طلایی هالیوود با
  هنرمندی "دیورا کر" و "کاری گرانت" .
  بیش از اونکه بخوام از هنر بازیگری این دو چیزی بگم اشاره
  به خلوص شخصیتی اونها و انتقال این وجه شخصی به نقش
  توسط این دو بیشتر مد نظرم هست.
  یک زن و مرد همسفر در کشتی که به سمت آمریکا در حرکت
  هست با هم آشنا میشن .
  طبق اصول اولیه و اصلی امروز هالیوود و حتی ذهنیت های
  خلاق نویسندگان ، لوکیشن چنین برخوردی خوراک چندسکانس
  داغ عاشقانه خواهد بود برای پیشبرد داستان .
  اما اونچه که در فیلم میبینیم به تمامی پرهیز شرافتمندانه از رخ
  دادن یک اتفاق { حالا دیگه نرمال } در عرصه روابط زن و مرد
  هست اونهم در حالیکه همه ناظران و آگاهان این رابطه
  پیشاپیش چنین ذهنیتی رو دارند .
خوب منظورم از آوردن این سطور این بود که اگر "کاری گرانت" و "دبورا کر" در دنیای واقعی فاقد اون
شرافت رفتاری بودند مسلمن بازی اون ها در چنین نقش هایی تا این حد ملموس و پذیرفتنی نبود .
امری که در فیلمی مشابه ( کنتسی از هنگ کنگ ) و بازیگران شهیر اون (مارلون براندو و سوفیا لورن)
حتی توان نزدیک شدن به سایه های بازی گرانت و کر  رو هم ندارند چرا که شناسه های ظاهری و
قرادادی سـکــسـی این دو فراتر از معصومیت چنین نقشهایی بود .
بر خلاف براندو و لورن ، کاری گرانت و دبورا کر در عالم واقع هم جدا از اینکه به عنوان سوپر استارهای
هالیوودی زمان خودشون صاحب ارج و قربی در حد کمال بودند اما با این وجود هرگز پا رو از چارچوب های
اخلاقی و حریم خانواده فراتر نگذاشتند . بر خلاف دو نفر قبلی از ازدواج های متعدد در کارنامه اونها خبری
نیست و تقریبن هر دوی اونها بیست سال پیش از مرگ از فعالیت در سینما استعفا دادند تا بیشتر به
زندگی و خانواده بپردازند .
* عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی است با بازی مارلون براندو
نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! 

یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که :
من اگر تاکید کردم "حفظ جان دوستان و همشهریان و مردم { عموم مردم } اولویت دارد نسبت به هر
مورد محل مناقشه دیگری در جریانات اخیر
" ، این دلیل بر اعلام تبری و فاصله گرفتن من از خطوط فکری
و ایده آل های ذهنی که عمری را در تعقیب و دسترسی شان سر کرده ام نیست .
هشدار به حفظ امنیت دوستان و جمهوریت نظام که هر جفتش این روزها گویی از طرف حضرات عدالت
محور و چماق پرور  به پشیزی نمی ارزد یک چیز است ، آزادگی و صراحت بیان به خاطر دست نکشیدن
از ایده آل های این دو روزه عمر  که قصد بر حماقت بار گذراندنش ندارم چیز دیگری .
این را به آن جهت گفتم که متاسفانه در این چند روز که به خاطر سرعت حلزونی اینترنت که حاصل
زحمات شبانه روزی برادران عزیزمان در "وزارت مخابرات دولت رایحه خوش خدمت" است ناچار شدم از باز
گذاشتن قسمت نظرات این صفحه پس دُر فشانی ها ( بخوانید عقده گشایی ها ) ی محدودی به ثبت رسید
که نشان میدهد صاحبین خطوط معجوجش معدود بی سوادانی ابله و احمقند که چون باد سودایی و بی بنیاد
این روزهای رهگذر به خشتک گشادشان خطور کرده ، ظن قدرت نمایی شان به ضرب و زور چماق و گزنک  و
فتح الفتوح حرمسرایی ِ صندوقات وزارت کشور کردنشان رنگ و زنگ واقعیت را همچون خلف خوشحالشان از
ضمیر رمال شان پرانده و متصور شده اند که :
بله البته ما فلز مغزان بی آبرو به یُمن و برکت حضرتش در فضای سایبر و نت هم اگر یک دو سه روزی بادی
در دهیم  فارغ از اینکه از کدام ناحیه باشد همین قدر که صدایش پرده گوشی را بلرزاند حتم  که حساب کار
دستشان خواهد آمد !
خطاب به این بد رقصان جدید الورود راحت بگویم :
 ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست ! عرض خود میبری و زحمت ما میداری ..
برادر و خواهر مغز شسته که از این سطور جز نقاشی آن را تمیز نمی دهی و به برکت تسهیلات مسجد
محل خوشحالی از کشف کامپیوتر و نت و وبلاگ و کامنت نویسی در میانه سال 2009 ! ، یک وقت گمان
ناپاکت نبرد که من و ما لحظه ای از مطالبه حقیقت جاری این روزها دست خواهیم شست و فراموش کار
خون های پاکی که به ناحق بر زمین ریخته شد کنج امن می طلبیم .
شرط عقل ما نه سر در مقابل چماق چماقداران بی عقل گذاردن که رسوا کردن معلمان بی تدبیرتان و در
بوق عالم کردن بی عقلی شماست .
باشد که نسل پس از شما را چشم حقیقت ببخشیم ورنه بر زدودن زنگار روح شما که دیگر امیدی نیست !

من نیز بی هیچ پرده پوشی و فرافکنی کماکان همانم که بودم .. همان کمترین خاشاک .. اما نه در نگاه تو ..
که من و ما بزرگی خود را در عظمت نگاه دیگران یافته ایم و می دانیم که هر چه پروازمان بلندتر ،در چشمان
کور شما ابلهان کوچکتریم  ..
پس دیگر چه باک از نگاه سفیهانه تان که به خدا قسم شما گول منگان گوج پشت ، نیم از این کم که گفتم
درک نتوانید کرد ، بس که نادانید !
_____________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________
حکایت آن پادشاه که حلال زاده بود !
آورده اند که روزی دو طرار به شهری اندر شدند و چون از فنون و صنعت هیچ نمی دانستند به حیلتی به
خدمت شهریار رسیده وعده کردند که اگر مزدی قابل مشمول شان شود برترین جامه پادشاهی زیب تن
او کنند.
پس شاه آن سامان دستور بداد به تهیه آلات بزازی و خیاطی و جمله اسباب آسایش اینان فراهم بکرد .
پس از چند روزی پادشاه همراه خدام و بزرگان امر به خیاط خانه اندر شدند تا از  به سامان رسیدن
برترین جامه پادشاهی در عالم آگاه گردند لکن دیدند که دو حیلت گر بزاز نما !  دوک نخ ریسی بدون نخ و
چرخ خیاطی بدون پارچه را دوره کرده اند و چنان به جهد مشغولند که گویی طاقه طاقه پارچه در میان
است . 
پادشاه از آن حال آشفته ماند و وزیر اعظم مردان را خطاب داد که ای ابلهان این چه حال است ؟!
آن دو تعظیم بلند داشتند و عرض کردند که شهریارا ، این نخ که می بینید ! از غوزه پنبه ای مرغوب و
مخصوص است که  جز حلال زادگانش آن را نتوانند دید پس این پارچه که در چرخ است نیز برآمده از همان
نخ جز به چشم حلال زادگانش نیاید و فی النهایه آن لباس که بدوزیم جز در چشم حلال زادگان رخ ننماید.

تا دو مرد حیلت ساز این بگفتند شاه و کابینه فی الفور و فی المجلس زبان به تحسین هنر خیاطان
گشوده از ترس انگ حرام زادگی یک سره در مهارت خیاطان و زیبایی و لطافت پارچه ی حلال زاده بین
سخن گفتند .
دو مرد خیاط نما ! چند روزی بر همین منوال خرج خود ستاندند و دست در هوا تکان دادند و وانمود بکردند
که جامه می بافند برترین جامگان شهریاران عالم .
چون روز موعود رسید مزد خود به کفایت و ملزم به انعامی گزاف ستاندند و جامه دانی مرصع را که قبای
حلال زادگی در آن پنهان بود به خدمت شهریار فرستادند .
شاه و جمله درباریان به محض گشوده شدن صندوق جامه دان هیهات گفته سخن ها در مدح هنر خیاطان
که اصالتن حلال زاده بودند که توان دوخت این برترین جامه عالم داشتند بر زبان راندند .
به میمنت تهیه برترین جامه عالم پادشاه دستور بر جشن عمومی صادر نمود و ملبس به لباسی که
نبود و نداشت در راس هیئتش قدم به کوچه گذارد تا جمله مردمان شهرش جامه حلال زادگی وی
ببینیند و ناچار همه رعایا شهادت دهند که جمله حلال زادگانند .
اما ناگهان در آن میانه کودکی خُرد که از دیدن عورت پادشاه در آن حال به حیرت مانده بود و البته که
چون بزرگان نقش کردن نمی دانست فریاد بر آورد : پس چرا این حلال زاده لخت است ؟!
____________________________________________________________________________
توضیح :
هرگونه تشابه میان نقل بالا که منشاء تاریخی دارد با وقایع تاریخی معاصر از قبیل دیدن هاله نور و
یا نتایج انتخابات اخیر اتفاقی و زاییده اذهان بیمار عده ای معلوم الحال اغتشاش گر است و نگارنده
ضمن اعلام انزجار از این گروه صرفن روایتگر دست چندم یک افسانه تاریخی است .
از معدود خواننده نما هایی که البته حساب شان از عموم خوانندگان صدیق این صفحه جدا ست و به خاطر
تبلیغات مسموم رسانه های بیگانه { به خصوص آن بی بی سی مادر قهقهه و آن "وی. او .ای" خار مامان
فلان } نمی خواهند این توضیحات را باور کنند دعوت می شود به جای گردن کشی و قلدر مآبی و تحریک
عامه به قانون گریزی به قانون احترام بگذارند و در یک اقدام مذبوحانه که انشالله تعالی پیشاپیش محکوم
به شکست است شکایت خود را در صفحه اول بلاگفا و در لینک "گزارش تخلف" به مدیریت سایت ارائه کنند
تا طی دو سه سال آینده در اولین فرصت بررسی شود . باشد که همه حلیم و قانون مدار بگردیم انشالله !

نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود 

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود

((به زودي حلواي او را خواهيم خورد. چون يا خودش را به كشتن مي‌دهد، يا به جرم كشتن يك نفر
ديگر، او را قصاص مي‌كنند .
))

پیش بینی بالا همین چند هفته قبل درباره مرحوم "پیمان ابدی" بدلکاری که روز چهارشنبه طی
یک حادثه سینمایی جانش را از دست داد صورت گرفته بود .
اما چه کسی تا این حد می تواند در پیش بینی کردن حادثه ای دقیق باشد ؟ یک طالع بین ؟
یا یک کولی فالگیر ؟یا شاید یک احضار کننده ارواح از عالم غیب ؟

نه .. در حقیقت پیش بینی فوق را یک روزنامه نگار درباره سرنوشت مرحوم ابدی کرده بود و جالب
اینکه روزنامه نگار فوق یک طنز نویس مطبوعاتی است که برخلاف مشی و روال کاری و البته
شهرت شیرینش هر زمان که فرصتی دست می داد ( و حتی اگر فرصتی هم نبود ! ) به تلخی
پیمان ابدی را می نواخت و او را مورد لطف و نیش کنایه های ژورنالیستی خود قرار می داد .
اما چرا یک طنز نویس مطبوعات باید در هر زمان و مکانی سر تیتر مطالب وبلاگش و حتی مطالب
تهیه شده اش برای مطبوعات اختصاص به تخریب یک بدلکار جوان سینما داشته باشد ؟

واقعیت این است که در بدو ورود پیمان ابدی به ایران از پس سالهای اقامتش در آلمان بین
فرورتیش رضوانیه ( طنز نویس مذبور ) و مرحوم پیمان ابدی شراکتی کاری برقرار گشته و با استناد
به آنچه که خود جناب رضوانیه بارها در وبلاگش اعلام نموده این دو قرار بر این گذاشته بودند تا
مرحوم ابدی با دستمایه قرار دادن داستان ها و فیلمنامه های  ژورنالیست حرفه ای مطبوعات
محصولات سینمایی تهیه کند .
پیمان ابدی  اینکه یک بدلکار تازه از فرنگ بازگشته(پس از 20 سال)
  چگونه می توانسته از تراوشات قلمی یک طنز نویس
  مطبوعاتی فیلم سینمایی بسازد خود مقوله دیگری
  است اما آنچه که امروز بیشتر از هر چیزی آگاهان
  این دعوای طولانی و البته یک طرفه را آزرده خاطر میکند
  عدم پاسخگویی و بر آمدن مرحوم ابدی در مقام دفاع از
  خود در برابر تهاجمات قلمی جناب رضوانیه است .
  در عالم تجارت و علی الخصوص تجارت های نه چندان
  پاکیزه عالم سینمای ما برهم زدن قول و قرارها و پامال
  شدن حقوق شخص یا اشخاصی چیز تازه ای نیست .
در عالم منطق هم پیش بینی تلخ و گزنده یک ژورنالیست درباره عاقبت یک بدلکار اکشن سینما
مورد شگفت آوری قلمداد نمی شود .

و اگر چه تکذیبات مداوم سوابق حرفه ای مرحوم ابدی و کیش شخصیت او توسط جناب رضوانیه
از منظر جامعه احساساتی و علی الظاهر اخلاق مدار ما (به خصوص امروز و پس از مرگ دلخراش
مرحوم ابدی) امری مذموم و ناپسند شمرده می شود لیکن بهتر آنکه بی هیچ  قصد و قضاوت و یا
دفاع از  یک طرف و تخطئه طرف دیگر ماجرا صادقانه و در حالی عمومی تر از شخصیت های این
داستان باور کنیم که در نهایت ماجرا از پس این دعوا تنها محصول به جا مانده  افسوسی است که
از این پس جایی ،در گوشه ای از ذهن فرد  بازمانده این دعوی به وقت خواب و بیدار او حاضر یراق
است تا یاد آورش باشد که شاید گناه بزرگی است فراموشی اینکه خداوند هنوز آنقدر مهربان است
که آرزوهای ما را بسیار زودتر از آنچه که انتظار داریم برآورده سازد .

جوانمرگی مرحوم ابدی از او قدیس نمی سازد همانگونه که بد اخلاقی های جناب رضوانیه او را یک
شقی قسی القلب جلوه نمی دهد که به تجربه ثابت شده جامعه ما اجتماعی فراموشکار با کمترین
ظرائف اخلاقی است لیکن در یک حالت کلی و از منظری عمومی همه ما اطمینان داریم که اگر
چرخ روزگار به عقب باز گردد تافرصت دوباره ای برای طلب یک آرزوی اجابت شده از درگاه خداوند
برای جناب رضوانیه باقی بگذارد یقینن آن یک آرزو ، آرزوی مرگ برای یک انسان نخواهد بود .

بد نیست اگر هر کدام از ما درخواستی از خداوند داشت بهترینش را بخواهد .
شاید خیلی زود برآورده شود .

نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

LOST استقلال  

 استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت
یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و  اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی
بشه.
سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی
رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و
فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی
رنگ شیرین کرد .
گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این
چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور
کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته
مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود.
اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی
کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از
راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست .
ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه
او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که
ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله
بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب
معمولی خودش هم دورتر کرد .
به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو
بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از
خوشحالی دوستان خوشحالیم.
_____________________________________________________________________________
LOST 
sun in lost چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در
 یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم .
 او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و
 در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر
 از همه نرم تنان آن جزیره است .
 شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای
 نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من
 تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است !
 این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر
 است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه
 "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی
 جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد
 در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند .
 یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست
 که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و
 توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته !
 باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از
 روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان
 هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار
 می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه
 مزه میکنم و هی میگویم :

 چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی !
 ترجمه : 
 من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}!
 
نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از
آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!!
و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره
هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است .
فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات
داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید  .
به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من
راپورت ندهید.
در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را
در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین!

اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات
سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید
خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم.
بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه
حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن
به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم
به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری  پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک
مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را
توأمان کرده باشیم انشالله .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دوشنبه ها و چهارشنبه ها ، اشک ها و لبخند ها  

دوشنبه ها و چهارشنبه ها 

بچه که بودم یه روز دوشنبه ای اتفاق بدی برام افتاد . از اون به بعد دوشنبه برای من تبدیل شد به
روز نفرینی هفته . تو عوالم کودکی چهارشنبه رو مقابل دوشنبه نفرینی علم کردم و بهش لقب
"چهارشنبه عزیز" رو دادم . تا همین الان هم که دارم این ها رو مینویسم همچنان حس خوبی به
چهارشنبه ها دارم .. برام بهترین روز هفته است .
اون دوشنبه اما از یاد رفت اونقدر که دیگه یادم نیست چه اتفاق بدی توش افتاده بود که شده بود
دوشنبه نفرینی من . اما از یاد رفتنش به این خاطر بود که این "موسم نفرینی" گاه عوض کرد و
یه وقت تبدیل شد به "زمستان نفرینی" و یه وقت شد "سیزده سالگی نفرینی" و ...

اما "دوم اردیبهشت" سال گذشته اونقدر نفرینی شد که خاطره تمام روزها و زمان های نفرینی
گذشته رو از ذهنم پاک کرد .
صبر کردم این روز نحص بگذره و بعد چیزی بنویسم و البته قصد نداشتم همین چند خط رو هم درباره
این روز تا ابد نفرین شده {برای من} بنویسم چرا که خاطره از دست رفتن موجودی نازنین علیرغم
گذشت یک سال همچنان جانکاه و عذاب دهنده است و هنوز با حقیقتش کنار نیومدم و از طرفی هم
نمی خوام که با یکی از بدترین زمان های زندگی به عنوان سوژه ای برای سیاه کردن این صفحه
برخورد کنم .
فکر کردم شاید کمی آرومم کنه اما واقعیت اینه که درد دوم اردیبهشت برای من بیش از این هاست
و از شوخی های تلخ روزگار این که امسال "روز نفرینی من" با "چهارشنبه عزیزم" یکی شد !
آخدا دیدی اشک و لبخندمون یکی شد ؟
"علی" عزیز .. یادت که میفتم ........ 
چه بگویم ... دگر همین .
________________________________________________________________________                     
اشک ها و لبخند ها

اشک ها و لبخند ها سریال خوب و قشنگ و ایرانی"اشک ها و لبخند ها
 از اون دست تولیدات تلویزیونه که ندیدنش محل خسران
 هست برای علاقمندان فیلم و سینما . 
 این که میگم "سریال خوب و ... ایرانی" به این جهت
 هست که ماهیت سریال به شدت بومی و ایرانی از آب
 در اومده اونقدر که شاید دوبله این سریال به زبانی
 غیر فارسی به دلیل بازی های کلامی و زبانی فراوان
 در فیلمنامه و البته ارجاعات متعدد به دیگر آثار
 سینمای ایران چندان ممکن نباشه . 
 ناگفته پیداست که ارجاعات مستقیم و مکرر فیلمنامه
  و دیالو گ ها به آثار و البته شخصیت مرحوم
 "علی حاتمی"  به خاطر علاقه شخصی کارگردان 
 (حسن فتحی) به ایشون هست .
 
هرچند که اگر منظور "فتحی" یک ادای دین صرف به سینمای حاتمی بود باید گفت که با یکی دو
بار اشاره به این مقصود رسیده بود اما او با تکرار این روند به ظاهر مقصودی دیگر رو دنبال میکنه .

از دید من اشارات مستقیم فتحی به سینمای تکرار ناشدنی مرحوم حاتمی  در اصل به نوعی
"ارجاع به متن" محسوب میشن و او تا حدی از  صحنه تا پشت صحنه سینمای ایران رو متوجه
این نکته میکنه که "سینمای حاتمی " با اون لهجه تهرونی و دیالوگ های اهنگین همچون
بسیاری از دیگر مدلهای بومی سینمای ایران در حال فراموشی و خاموشی ست.

در یکی از جسورانه ترین و جالب ترین سکانس های سریال زمانی که "زمرد" ( شهره لرستانی )
موضوع خواستگاری رو با "شال فروش" ( مهدی هاشمی ) مطرح میکنه به موقع و بسیار به جا
دیالوگهای فیلم "حسن کچل" رو  با اون ترجیع بند معروف { .. ارزونی تون ، عروس نمیدیم بهتون }
می شنویم .
اگر چه ترکیب بازیگران سریال اقای فتحی نمونه یک کست موفق و بیاد ماندنی ست اما بی انصافی
خواهد بود اگر به بازی متفاوت ، عالی و خیره کننده "گوهر خیر اندیش" اشاره نکنم که یکی از بهترین
تیپ سازی های زنانه سینمای ایران رو به نقش "شمسی پلنگ " ارائه کرده تا اونجا که هنرنمایی
بسیار موفق "هومن برق نورد" و تیپ سازی جدید "مهدی هاشمی" در مقابل خانم خیراندیش
فضای زیادی برای عرضه پیدا نمی کنند . 
شاید تنها مشکل این سریال زمان پخش یک شب در میون اون باشه که بالشخصه ناچارم از کوک
کردن ساعت راس ساعت ۲۲ روزهای زوج تا مبادا از دست بدم یکی از معدود ماندگارهای سینمایی
تلویزیون این سالها رو  .

نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون 

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون :

حتمن این تبلیغ را از تلویزیون دیده اید که :
آقایی در کسوت خبرنگار میکروفن در دست مقابل افراد مختلفی ایستاده و هر کدام از آنها عنوان
میکنند که کالایی به نام مثلن : { قوز تن } رو میشناسم،برای عضلات فلان جام استفاده می کنم.
و در نهایت هم جوانک عضلانی و لمپن مآبی توصیه می کند که ما هم این"قوز تن"را استفاده کنیم.

سراسر این تبلیغ حدودن یک دقیقه ای از ابتدا تا انتها چیزی شبیه به شکنجه است .
یعنی شعار مستقیم در مقابل فهم شما که : استفاده اش کن چون من دارم بهت میگم !
کمترین خلاقیت و شعوری در ساخت این تبلیغ و بسیاری دیگر از تبلیغات مشابه تلویزیونی به کار
نرفته و مشخص نیست جایگاه ایده پردازی در صنعت تبلیغات ما کجاست .
نمونه دیگر از این دست تبلیغ یک شامپو است که حتی از مورد بالا نیز آزار دهنده تر است .

آرایشگر در حال کوتاه کردن "نکردن" موی آقایی با صورتی سرد و خالی از جذابیت است که ناگهان
دست از کار میکشد و با لحنی رُبات گون و صدایی بلند آنقدر که همسایه ها مان هم بشنوند
می پرسد : آقا چه موهای خوش حالتی دارید از چه شامپویی استفاده می کنید ؟
و طرف هم با همان صورت کذا  آنگونه که هزار بار جواب را تمرین کرده باشد به طرف دوربین
می چرخد و با لحنی بی روح می گوید :با شامپوی صبر سقمت .. !

خوب بالشخصه بعید می دانم این چنین تبلیغی کمترین شوقی را به جهت خرید این دو کالا در
احدی ایجاد کند . صرفن تبلیغی ساخته و با هزینه ای بالا از تلویزیون پخش شده تا ما دیده باشیم
که ناگفته مشخص است کمتر کسی وقتش را به جهت دیدن آنچه که تعریف شد بگذارد .

اما ازاین دو تبلیغ که بگذریم اخیرن تبلیغ یکی از بانک ها (در کمال تعجب!) به شدت جلب
توجه می کند .
 
  تصاویری سیاه سفید و دوربین ثابتی در نماهای
  عمومن مدیوم شات  "واکنش" هایی را به نمایش
  می گذارد در حالیکه از اصل "کنش" چیزی مشخص
  نیست .
  زنی که با خودرو به درون بساط میوه فروشی رفته
  اما کماکان حواسش به چیزی ست که ما نمی دانیم،
  پیرزنی همراه با چرخ خرید در میانه دو درب فروشگاه
  فریز شده و دوچرخه سواری که به جای دقت به راه
  همچون مابقی افراد حتی در لحظه سقوط در حال
  نگریستن و دیدن ماست .

آیا واقعن ما تا این حد دیدنی هستیم و خودمان خبر نداریم ؟!
از منظر تبلیغی جواب مثبت است . بله چون ما  در این تبلیغ در جایگاه جایزه بانک
{ بیلبورد جوایز بانک } قرار گرفته ایم و چنان عزیزیم که در پلان نهایی کودکی مشتاقانه ما را
می خواهد !
نکته قابل توجه در این تبلیغ متفاوت دقت سازندگان خوش ذوق آن به این نکته است که در تمام
طول نمایش فیلم تبلیغاتی شان به جز یک صحنه کوتاه که بیلبورد جوایز بانک را نمایش می دهد
از اشاره مستقیم به محتوای { کالا _ خدمات } مورد تبلیغ خودداری می کنند و به جای هوارهای
میدان باری در سرتاسر فیلم آهنگی ملایم ترانه ای آرامش بخش و غیر تبلیغی را همراهی می کند.

از دید من در میان وفور آگهی های تلویزیونی که بی کمترین خلاقیت و ذوقی در ایده پروری ذهنیت
بیننده را با سطل زباله اشتباه گرفته اند این تبلیغ خوش ساخت یک نمونه موفق از کاری حرفه ای
قلمداد میشود .

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مونولوگ _ دیالوگ 

مونولوگ _ دیالوگ

بعضی شب ها بی اختیار توی خواب شروع میکنم داد زدن ..
پشت سر هم با دهن بسته و با طول موج متناوبی که رفته رفته بلند میشه سعی میکنم
داد بزنم .
یکی دو بار همین داد زدن های ناجور توی خواب باعث شده دخترهایی که از بخت بد شب
پیشم بودن با هول و هراس از خواب بپرن و با وحشت سعی کنن بیدارم کنن .
یه بار که دیگه آخر فاجعه بود . فکر کن رومئو وار و با کلی ترس و لرز و سکرت بازی شب از
پنجره خونه مردم رفتم داخل و نیمه شب بی اختیار دچار این حالت شدم !!! .. بنده خدا
حسابی دست و پاشُ گم کرده بود و اگه زودتر بیدارم نمی کرد بعید نبود من تبدیل شم به
یه مدرک مستند و غیر قابل انکار از فاجعه هالوکاست ! البته در تهران !
نمی دونم ریشه این جریان دقیقن چیه .. پری شب بازم اینجوری شدم و البته توی خونه تنها
بودم و مطابق معمول وقتی توی این حالت  از خواب می پرم  تمام مموری مغزم پاک ِ پاکه .
یعنی برای دقایقی همه چیز از یادم میره ..این که کی هستم ، کجام ، چه وقتیه ... و خلاصه
تمام شناسه های قراردادی و ذاتی برای چند دقیقه به طور کامل از ذهنم اوت میشن و بعد
یکی یکی بر میگردن ..
امید هستم پس طبیعتن جورج کلونی نیستم ! .. اینجا تهرانه پس دهلی نیست .. سیگار
میکشم تریاک نه .. آدم  عمدتن عوضی هستم پس مطمئنن نمی تونم مادر ترزا باشم .... و ...
و البته این دفعه یه چیز دیگه هم به یاده های در حال بازگشتم اضافه شد!
وبلاگ .. وبلاگ هم می نویسم !
_______________________________________________________________________
خیلی وقته که فکر می کنم واسه سال جدید نیاز به تغییر دارم .. تغییر که میگم منظورم مدل
رفتار و گفتار و اینها نیست .. بیشتر از نقطه نظر " باور " نیاز به تغییر دارم .
و فکر میکنم این تغییر باید ناگهانی باشه .. بی مقدمه و دفعتی .. اونقدر که خودم هم جا بخورم!
فکر کن .. آدمی که نزدیک 20 ساله که می خواد سیگار رو ترک کنه .. آدمی که 10 ساله به
خودش قول داده مدرک دانشگاهی رو حتمن بگیره .. آدمی که 5 ساله که میخواد یه رابطه یه طرفه
و عبث عاطفی رو یک بار واسه همیشه کات کنه .. آدمی که یه عمره که می خواد آدم باشه و
نهایتن آدمی که در انجام تمام موارد بالا یک شکست خورده کامله می خواد به طور ناگهانی تغییرکنه!
خوب البته کار نشد نداره .. فقط یه کمی اراده می خواد که من دارم .. باید به خودم این باور رو بدم
که من می تونم ... من می تونم .. من می تونم ... من می ... ....  ..
ببخشید .. کسی شیشکی بست ؟! تو بودی ؟ .. بی ادب
________________________________________________________________________
سکانس حمله "جوکر" به پنت هاوس "بروس وین" و تقابلش با "بتمن"در فیلم { شوالیه تاریکی } :

جوکر درحالیکه معشوقه سابق " بتمن _ بروس وین " رو در آستانه پنجره پنت هاوس در حالت
معلق و تهدبد آمیزی رو به بیرون نگه داشته از بتمن می خواد برای نجات جان دخترک نقابش رو
برداره اما بتمن ... :
بتمن با صدایی دو رگه و تهدید آمیز : ... ولش کن ...
جوکر .. با لبخند  : چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی !
و البته حرف بتمن رو گوش میکنه . دخترک رو رها میکنه تا از فاصله طبقه نهایی برج سقوط کنه !
نتیجه ؟ !  هیچی .. بتمن هم مجبور میشه برای نجات جان معشوقه سابق از همونجا شیرجه بزنه!
دیالوگ جوکر در این صحنه { چه استفاده ناشیانه ای از واژه ها کردی } بهترین دیالوگ امسال بود
که در فیلمی شنیدم . عالی بود .. عاشق این نوع حضور ذهن هستم .
البته یه دیالوگ باحال دیگه هم شنیدم همین چند شب پیش :
استنلی لورل : میدونی اُلی ..الیور هاردی : هان .. چیه ؟ استنلی : داشتم فکر می کردم ..
هاردی : به چی ؟ استنلی : هیچی .. فقط داشتم فکر می کردم !
اینم یه معما از فیلم " 16 Blocks  " :
هی رفیق فکر کن تو داخل ماشین اسپرت و دو نفره ات نشستی و بیرون طوفان داره همه چیز رو
از بین می بره .. از جلوی ایستگاه اتوبوس رد میشی .. داخل ایستگاه اتوبوس که در حال ویرانیه
3 نفر وایسادن  : 1 _ پیرزنی که سخت مریضه و داره از دست میره .. 2 _ دوستی که زندگیت رو
بهش مدیونی .. 3 _ دختر رویاهات ..
خوب ، تو فقط میتونی یه نفر رو سوار کنی ..  انتخاب تو کیه ؟ !
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سُـهـراب کُـشـون 

            

سُـهـراب کُـشـون


برق تهديد آميز تيغه چاقو در تاريك و روشن كوچه ترس بيشتري را به جان مرد نقال ريخت .
مرد ناشناس با دو چشمی از خون و اشك  همین که به مقابل مرد نقال رسید چاقو را با
حال تهدید آمیزی بالا آورد و غرید :
_ د آخه بي انصاف .. د  آخه نالوطي ...  ۱۰ ساله ... ۱۰ سال آزگاره من پای این نقلم ...
۱۰ ساله منتظرم یه دفه .. فقط یه دفه بگی به رستم ... د آخه نالوطی تو که میدونی ..
تو که خبر داری چی میخواد بشه .. لااقل يه دفه اون رستم لاكردارو خبرش كن که بابا اين بـچـته ..
د آخه لامروت واس چی مفت مفت بازم كشتيش ...
مگه تو مسلموني حاليت ني ؟ هان ؟
لوطی چاقو به دست به اینجا که رسید نشست .. زار زد ... زانو زد مقابل نقال.. مچاله شد
و نشست و های های به پهنای صورت اشک ریخت ... بی خجالت از آن سبیل پر پشت و
آن هیکل چهارشانه همچون کودکی دلشکسته گریست .. گریست ..
مرد نقال به زحمت خودش را جمع و جور کرد ..
زیر بغل ناشناس چاقو به دست را گرفت و بلندش کرد ..
صورتش را بوسید و با لبخند گفت :
ـ نترس برادر من .. گریه نکن مرد .. کی گفته سهراب مُرده ؟ .. سهراب زنده س ..
برق ناباوری چشمان مرد ناشناس را پُر کرد .. بُهت زده پرسید :
ـ یعنی چی مشدی ؟! تو همین امشب سهراب کشون کردی ... کُشتیش سهرابُ .. مگه نه ؟!
ـ آره .. اما نقل سهراب کشون اینجا تموم نمیشه ... همه نقال ها اینو میدونن .. اما هیچکی نمیگه..
همه میرن سر وقت نقل دیگه .. اما راستیاتش نوشدارو به سهراب می رسه .. سهراب هم زنده
می مونه خدا رو شکر . . فردا شب بیا قهوه خونه .. من این نقل رو میگم ..

مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده
صورتش را غرق بوسه کرد .. این بار از شعف و شوق گریه امانش را بریده بود ...
نقال راهی ش کرد ... و او در تاریکی کوچه می رفت ... نمی رفت ... رقص می کرد از شادی
اینکه بعد این همه سال بلاخره یک شب سهراب زنده می ماند ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید هفت هشت ساله بودم که متن بالا رو خوندم  ..
داستاني بود درباره نقال شاهنامه خواني كه نقل سهراب كشون رو در قهوه خانه اي اجرا مي كرد
و يكي از شنوندگان دائمي ش طاقت شنيدن دوباره و چند باره تراژدي كشته شدن سهراب به
دست پدر رو نداشت ..
همين قدر كه نوشتم يادمه . اون هم نه به طور كامل و دقيق . میتونید بهش بگید اقتباس !
نمي دونم شايد داستان مشهوري باشه شايدم پيش پا افتاده اما از همون موقع كه اينو خوندم
خيلي برام جالب بود كه روزگاري ما مردم ما تا اين حد تحت تاثیر یک نقل قرار می گرفتیم ..
تا این حد صاف .. این چنین زلال ... 
شایدم هم نقالان به معنی واقعی کلمه استاد روایت بودند و کاریزمای کلامشون تا اون حد
سحر انگیز بود که تمام احساسات ذهنی و جسمی شنوندگانشون رو در اختیار می گرفتند ..

هنوز که هنوزه اگر پای صحبت افرادی که بیش از شصت سال دارند بشینید حتمن بهتون میگن
که موسم نقل شاهنامه خوانی توی قهوه خونه ها شلوغترین شب ها شبهایی بود که
نقل به سهراب کشون می رسید و با مرگ تراژیک سهراب صدای هق هق گریه پیر و جوون
بلند میشد ... 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گزارش کامل اسکار 2009 هشتادویکمین دوره ( OSCAR 2009 )همراه با تصاویر اختصاصی  

گزارش کامل اسکار 2009 هشتاد ویکمین دوره 

                        
                              شب پادشاهی زاغه نشینان هندی در هالیوود

هشتادو یکمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار با برتری مطلق فیلم "میلیونر زاغه نشین "
به پایان رسید .
مراسم با اجرای بازیگر استرالیایی " هیوجاکمن" که به طور قطع یکی از ضعیفترین مجریان
تاریخ برگزاری اسکار بود همراه با اجرای کمدی استندآپ موزیکال گونه ای از وی که سعی
در شوخی با فیلم های مطرح این دوره داشت آغاز شد .
اولین جایزه را تیلدا سویینتن ( برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل دوره قبل ) به
  " پنه لوپه کروز " به خاطر  بازی در نقش مکمل فیلم
 " ویکی کریستینا بارسلونا " اهدا کرد .
 کروز که هم در لباس و هم در آرایش حتی الامکان
 سعی داشت تا شبیه به اُدری هیپبورن فقید به نظر
 برسد تقریبن از تک تک مردم دنیا تشکر کرد .
 او  پیش از این قول داده بود تا اگر اسکار نصیبش شود
 برای همیشه از هالیوود به وطنش اسپانیا باز گردد !

اجرای بد و دل آشوب هیوجاکمن ادامه داشت به خصوص بعد از شوخی نچسب و
بی ادبانه ای که با "فرانک لانگلا" انجام داد و البته باعث خنده کسی هم نشد و
درست در همین زمان بود  که " استیو مارتین " برای اهدای جایزه به روی سن آمد
و تا حدی جاکمن و مراسم را نجات داد و باعث شد تا حضار ، کمی نسبت به ادامه
مراسم دلگرم شوند.
مارتین بعد از کمی شوخی به سبک خودش نام فیلم "Milk" را به عنوان فیلم برتر
جایزه  بهترین فیلمنامه ارجینال از پاکت مهر و موم شده آکادمی بیرون کشید .

پس از آن برای بهترین فیلمنامه اقتباسی انتخاب آکادمی فیلم " میلیونر زاغه نشین"
اعلام شد که این سرآغاز کامیابی این فیلم در مراسم امسال بود .
سپس جک بلک به همراه جنیفر آنیستون به صحنه آمدند و در بخش بهترین انیمیشن بلند
همانطور که از پیش هم قابل حدس بود نام "WALL·E " را برنده اسکار اعلام کردند .
ضمن آن که اسکار بهترین انیمیشن کوتاه هم به فیلم" la Maison en Petits Cubes "اهدا شد .

جیمز باند جدید سینما "دانیل کریگ" به همراه "سارا جسیکا پارکر" فیلم
"ماجرای عجیب بنجامین باتن" را برنده مجسمه طلایی اسکار برای
بهترین طراحی هنری و صحنه اعلام کردند و طراح لباس فیلم "دوشس" نیز برترین طراح لباس
فیلم های امسال شناخته شد .
کرگ و پارکر که قصد پایین آمدن از سن اسکار را نداشتند در نهایت پس از اعلام اعطای اسکار
بهترین چهره پردازی به فیلم " ماجرای عجیب بنجامین باتن" از صحنه کنار رفتند .
در ادامه کلیپ نه چندان دلچسبی از سکانس های عاشقانه فیلم های امسال با موضوع عشق
تا نفرت پخش شد تا پس از آن ناتالی پورتمن به همراه بن استیلر در هیئتی جدید و عجیب به
روی صحنه آمدند و جایزه بهترین فیلمبرداری امسال را به فیلم " میلیونر زاغه نشین " اهدا کردند .

پس از کلیپی از جیمز فرانکو و ست رگان این بار "بیانسه" به کمک هیوجاکمن آمد تا دقایقی
تماشاگران را با اجرای چند ترانه تلفیقی از فیلم های مختلف و مشهور سینما سرگرم  کنند . 

 در نوبت اهدای جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
 برندگان بزرگ دوره های قبلی همچون آلن آرکین ،
 کوباگودینگ جونیور،کوین کلاین و کریستوفر والکن
 به روی صحنه آمدند و حتی اگر کسی هم از قبل
 پیش بینی نکرده بود اما با لحن غم آلود و خالی
 از هیجان کوین کلاین در هنگام اعلام نام برنده
 همگان متوجه شدند که برای دومین بار در تاریخ
 اسکار و بعد از مرحوم پیتر فینچ بازیگر دیگری پس
 از مرگش برنده اسکار شده و او کسی نبود جز 
 "هیث لجر" برای بازی در نقش جوکر در فیلم
 شوالیه تاریکی.اسکار لجر را خانواده او شامل پدر
 مادر و خواهر او گرفتند که  این قسمت به شدت حضار  را تحت تاثیر قرار داد .
در بخش بهترین فیلم مستند بلند جایزه به فیلم " مردی روی سیم" اهدا شد ساخته
جیمز مارش و سایمون چیس . ضمن آنکه اسکار بهترین فیلم مستند کوتاه نیز به فیلم
" Smile Pinki " اثر مگ میلان تعلق گرفت .

سپس "ویل اسمیت" برای اعلام برنده اسکار بهترین جلوه های ویژه  به روی صحنه آمد
و در این قسمت نام فیلم " ماجرای عجیب بنجامین باتن" یک بار دیگر تکرار شد .

همچنین ویل اسمیت جوایز ادیت صدا را به فیلم "شوالیه تاریکی" و میکس صدا را به فیلم
" میلیونر زاغه نشین" و در نهایت بهترین مونتاژ تصویر را  هم باز به "میلیونر زاغه نشین"
اهدا کرد .
جایزه یک عمر فعالین سینمایی امسال را کمدین سیاه پوست " ادی مورفی" اهدا کرد به
"جری لوییس" مشهور که مشخصن با ضعف فراوان و کهولت ناشی از بیماری کهنه اش به
زحمت به روی صحنه آمد و چند کلامی صحبت کرد .

اما "میلیونر زاغه نشین" دو جایزه متوالی
برای بهترین موسیقی و بهترین ترانه متن را
هم به خود اختصاص داد تا جمع جایزه هایش را
تا اینجا به عدد خیره کننده 6 برساند هر چند
که این هنوز پایان کار زاغه نشنینان هندی در
اسکار امسال نبود .
پس از اینکه لیام نیسن جایزه بهترین فیلم غیر
انگلیسی زبان را  به فیلم ژاپنی " خروجی"
اهدا کرد نوبت به کویین لطیفه رسید تا با ترانه ای
ملایم و زیبا یاد درگذشتگان سال سینمایی
گذشته را زنده کند .
افرادی همچون روی شایدر ، سیدنی پولاک ، آنتونی مینگلا ،
ریچارد ویدمارک و نهایتن پل نیومن.

 و اما ریس ویپترسن اهدا کننده یکی از جوایز اصلی
 امسال یعنی جایزه اسکار بهترین کارگردانی بود که 
  اهدا شد به" دنی بویل " به خاطر فیلم تحسین برانگیز
 "میلیونر زاغه نشین" .
 بویل که از وجد به روی سن بالا و پایین می پرید از
 ویپترسن خواست که مراعات سن او را بکند و در این
 شب که عمده جوایز به فیلم او تعلق گرفته بار او را
 سنگین تر نکند .

در قسمت هیجان انگیز انتخاب بهترین بازیگر نقش اول زن
بزرگان سینمای جهان همچون شرلی مک لین ، نیکول کیدمن ،
سوفیالورن ، هالی بری به همراه بهترین بازیگر دوره قبل یعنی
ماریون کوتیارد فرانسوی به روی صحنه آمدند و پس از آنکه هر کدام
در وصف یکی از کاندیداها چند کلامی گفتند کوتیارد با اعلام نام
"کیت وینسلت" به عنوان برنده نهایی اسکار به خاطر بازی در فیلم
"کتاب خوان "سالن کداک تیاتر را  غرق در شادی عمومی به خاطر
کامیابی وینسلت پس از شش بار نامزدی اسکار کرد .
وینسلت که بعد از کیدمن دومین ستاره هالیوودی است که در
فیلمی از استیفن دالداری صاحب این جایزه می شود با وجود
حالت شوک و مبهوت اما فراموش نکرد که از تهیه کنندگان  فقید فیلمش یعنی "آنتونی مینگلا"
و "سیدنی پولاک"تقدیر کند .
 سپس رابرت دنیرو ،  بن کینگزلی ، آدریان برودی و
 آنتونی هاپکینز به همراه مایکل داگلاس به صحنه
 آمدند تا آنان نیز به نوبه خود پس از تمجیداتی از
 کاندیداهای بهترین بازیگر مرد امسال نام "شون پن "
 را به خاطر بازی در فیلم "Milk" برنده اسکار امسال
 اعلام  کنند .
 پن که تنها سخنرانی بود که اشاره ای کمرنگ به
 سیاست در نطق کوتاهش داشت از رقیبش
 "میکی رورک" به عنوان برادر خود یاد کرد .

در نهایت استیون اسپیلبرگ برای اعلام نام بهترین فیلم هشتادویکمین دوره مراسم اسکار
به صحنه آمد و در اوج هیجان دست اندرکاران پنج فیلم کاندید شده ی این بخش نام
"میلیونر زاغه نشین" را برای هشتمین بار اعلام کرد تا گرسنگی ولو برای دقایقی از یاد
بیش از یک میلیارد از جمعیت گرسنه جهان برود ا




برای دیدن بیش از ۲۰ عکس از متن و حاشیه اسکار امسال که در هیچ کجای دیگر
نخواهید دید بروید به
>> سینمالاگ <<

نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جنگل خارزار 

جنگل خارزار

تند و تند لباس هاشو میپوشه ... با همون عجله دنبال چیزی دور و بر تخت رو میگرده .
_ اه ... این خونه تو هم که همیشه خدا بازار شام ِ . کو ساعتم .. کجا انداختمش ؟ 
 
حال ندارم از جام بلند شم .. با دست به طرف میز کامپیوتر اشاره میکنم ...
_ چرا اینقدر عجله حالا .. یه کم بیشتر بمون .
_ نه دیرم میشه ...بابا نگران میشه .. زنگ میزنه ... شک میکنه  
جلوی آینه وایساده و خودش رو برانداز میکنه ... موهاشو با سرعت از پشت میبنده ..
از توی آیینه نگام میکنه ... ملافه رو پرت میکنه روم ..

_ بپوشون ..  بی حیا ..
_ بمون دیگه ... اصلن زنگ بزن بابات بگو امشب نمیایی خونه ...
_ حتمن ... بعد بگم کدوم گوری میخوام بمونم مثلن ؟
_ بگو امشب گوگوش و ابی و داریوش کنسرت دارن توی کوچینی میخوای تا صبح با
دوس پـسر عوضی و معتادت بزنی و بخوری و بکشی و از بلوار کشاورز تا پارک لاله رو
رو یه بند رقص کنی .....
_ واقعن ها .. فکر کن .. اگه انقلاب نشده بود  با خیال راحت تا صبح باهم بودیم .  . .
هیچم نگرانی نداشتم که با توام یا کجام ..حل بود موضوع برا همه.. اصلن عادی بود و
پذیرفته که یه دختر جوون با دوستاش یه شب رو بیرون تفریح کنه .. مگه نه؟

_ حتمن ... پس باید گفت خدا رو شکر که انقلاب شد ..
_ خیلی خری ..
_ بی خیال بابا ، با انقلاب یا بی انقلاب از ساعت هشت شب به بعدبابات میفتاد توی
خیابونا و کلانتری ها دنبالت.
_ یعنی جدی تو دوست نداشتی اونجوری باهم بودیم .. راحت بودیم .. آزاد بودیم .. هان ؟
دوست نداشتی ؟

_ ما الان هم راحتیم .. آزاد هم هستیم ..
_ زنگ بزن یه آژانس بیاد ...  تو به این قو قو توی کنج خونه میگی راحتی ؟ میگی آزادی ؟
_ چیکار کنم ؟ فکر میکنی انقلاب نشده بود الانه با شـورت یا بدون شـورت واساده بودیم
دم پنجره همه اهل محل سیاحتمون می کردن ؟!  بده گوشی تلفنُ  ..
_ نه الاغ ..   بلاخره گشتی گذاری تفریحی .. بابا بعد از ظهر جمعه دلت می گرفت
میدونستی یه خراب شده ای هست چهارتا چهارراه بالاتر میشه رفت توش لبی تر کرد ..
یه دیسکویی هست که میشه رفت توش یه قری داد ... چمیدونم .. یه جایی که بشه یه
خورده از زیر فشار این زندگی سگی توی این شهر سربی و آدمای اخموش خلاص شد ..
یه جایی که مثل خونه نباشه همش .. می فهمی ؟ بگیر ..

_ میدونی .. ایراد تو اینه که فکر میکنی همه مردم این مملکت تا قبل از انقلاب خوش و خندون
یه پاشون لب ساحل بود و یه پاشون توی دیسکو ها .. خره .. اونایی که قبل از انقلاب اونجوری
بودن الانم همونجورین. من اگه قبل از انقلاب بودم همینی می بودم که الان هستم ..
میفهمی ؟ هزاران هم مثل من بلکن میلیونها .. واسه ما فرقی نکرده .. واسه اونها هم فقط
اون دیسکوهه چند کیلومتر دورتر شده .. همین ..
_ یعنی تو اگه قبل از انقلاب هم بود بازم مجبور بودی فقط توی خونه با من خلوت کنی ؟ یا
مجبور بودی بازم این فیلم ها رو قاچاق بخری  توی خونه گوسفندی ببینی یا عین آدم حسابی
پا میشدی دستمو میگرفتی میرفتیم سینما ؟

_ فکر کنم با این فراخی مفرطی که من دارم بازم ترجیح میدادم توی خونه ببینم .. قاچاق بازم ..
اه .. همش اشغاله گوه مصب تلفن این آژانس ..
_ یعنی حتی دوست نداشتی مثلن به جای اینکه همش توی خونه همو ببینیم یه مسافرت
میرفتیم راحت .. بی دردسر و بدون ترس از ایست بازرسی و مدرک و هزار کوفت زهر مار ؟
آژانس دیگه نیست ... به اون یکی زنگ بزن خوب ..

_ الله اکبر ... خر دیوونه .. من الان ماشین دارم ؟
_ نه ..
_ بابام ویلا داره توی شمال ؟
_ نه ..
_ پول پله حسابی دارم ؟ د  ندارم دیگه .. خوب عزیز من در هر حالتی بازم همین بود که
هست .. میفهمی ؟ .. واسه من و امثال من فرقی نمیکرد .. ما همین بودیم .. همینم
میموندیم .. باقی جزئیاتش هم واقعن تاثیری نداشت .. بفهم اینو .......
اینم که بر نمیداره ... تعطیلن جمعه ها یعنی ؟!
_ اما حداقل این فرق رو داشت که اگه توی خیابون دست همو می گرفتیم . . بغل می کردیم
همو .. چمیدونم یهو هوس میکردیم وسط پارک ساعی ببوسـیم همدیگه رو دلیلی نبود که
بترسیم ..  آژانس محل شماست من بدونم تعطیلن یا باز ؟

_ شاید .. اما در اون صورت من بازم این کارها نمی کردم .. بازم ترجیحم این بود همه این کارا
رو  توی خلوت خودم انجام بدم تا جلو چشم های وق زده ی  مردم ..
_ اون موقع اگه بود دیگه چشم مردم عادت داشت به این چیزا و  وق زده نمی شد .
بدبختی بالاتر از این که توی این دوره زمون اگه این مردم عشق علنی ببینن کف میکنن ..
شوک میشن ؟ ... بازم بگیراون یکی رو ببین آزاد شد ؟

_ پس همون بهتر که عادت ندارن و هنوز چشم این مردم وق میزنه از دیدن عشق و علاقه ..
بهتر که هنوز شوک میشن از دیدن تصادفی یه بوسه دزدکی  ... این خوبه به خدا ..
_ ایراد اینجاست که تو هم مثل بابام .. مثل بابات .. مثل همه آدمای محافظه کار قدیمی و
فناتیک که بعد از سی سالگی تحمل سر کس دیگه ای روی شونه شون سخته براشون فکر
میکنی .. یا حداقل دوست داری تظاهر کنی که اینجوری فکر میکنی ... آزاد شد ؟
_ آره .. یعنی نه .. اشغاله .. شاید ... اما فرق من و بابات و بابام و اون بقیه آدمای فناتیک توی
اینه که اونا اون دوره و همه این چیزایی رو که توی میگی رو تجربه کردن و الان اینجوری فکر
میکنن اما من همه تجربه ام محصول همین دوره است.
_ حسرت های من هم محصول همین دوره است .. بگیرش تند تند  ... آزاد نشد ؟
_ آره ..همه چیز هممون محصول همین دوره است ...  تقصیر تو نیست .. تقصیر منم نیست ..
نه اشغاله باز.
_ اما میشه یه کاریش کرد .. مگه نه ؟ میشه آدم بخواد که تغییر کنه .. که تغییر بده ..
مثل وضع خودمون دوتا .. اگه بخوایم میشه .. مگه نه ؟ اون یکی هم هنوز بر نمیداره ؟

_ نه مسخره .. آره عزیزم .. میشه .. اما اونوقت یه انقلاب دیگه باید بشه ... یه نسل دیگه با
اشتباهات دیگه .. با تجربیات و حسرت های دیگه .. و آدم های بلاتکلیف دیگه ای که فکر میکنن
اگه اینجوری نبود چقدر خوب بود .. یا حالا که اینجوریه فرق زیادی نکردن با گذشته شون ..
ای بابا .. گرفتاری شدیم ها ... بر نمیداره چرا گوشی رو این عوضی ... اه ...
کاش میشد می موندی واقعن ..
_ دیر برسم خونه بد میشه برام ... اون یکی آزاد نشد ؟
_____________________________________________________________________
قسمتی از از داستان کماکان کامل نشده ی "جنگل خارزار "
توضیح جهت دوستانی که سوال کردند :  
"جنگل خارزار" را طی چند سال اخیر در حال نوشتنم . انشالله روزی کامل بشود و بخوانید.

نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

باز هم ویژوال آیدیا / دور از بهشت / پرسپولیسی بیتل  

   باز هم ویژوال آیدیا 
  به فاصله 3شب بعد از
  طبع متن قبلی این وبلاگ
  شبکه "بـی بـی سـی فارسی"
  موضوع برنامه "صدای شما"
  رو دقیقن عین تیتر و متن
  من قرار میده و من هم البته
  که دیگه خیلی راحت قبول
  میکنم که هم باز اشتراک
  "ویژوال آیدیا" بین این وبلاگ
  و یک برنامه تلویزیونی اتفاق
 افتاده و البته باز هم من در این 
 اشتراک چند قدم جلوتر بودم .

گرچه معتقدم نهایتن اتفاق خاصی نیفتاده و من هم به هیچ وجه قصد ندارم ادعایی بکنم
مبنی بر اینکه به طرق متفاوت و از جاهای مختلف از من و یا دیگر دوستان وبلاگستان
سرقت های متنی موضوعی انجام میشه .
تمام این ورودی های لندنی به وبلاگ من هم بر بچز خودمون هستن از دم ..
همه چیز اتفاقیه .. همه چیز .
شاید شما دوست داشته باشید مثل دائی جان ناپلئون فکر کنین اما من یکی دیگه عادت کردم
به تکرار این اتفاقات ساده شما هم اگه دیدینش بهتره بهش عادت کنین !
_____________________________________________________________________
دور از بهشت
طی 2 دوره مراسم اسکار سال های 2008 و 2007 اولین صفحه الکترونیکی فارسی که
گزارش مراسم و اسامی برندگان رو به همراه تصاویرش منتشر کرد همین وبلاگ من بوده .
کار سختی بود که واقعن با میل و علاقه انجام دادم و سعی میکنم هر سال بهتر انجامش بدم .
 
اما به من سخت می گذره وقتی که مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در فاصله چند خیابان
با من در جریانه ولی به خاطر شکل خبر رسانی الکن و ناقص از  همه سو نه تنها ناچارم قید
نوشتن گزارشی درباره اش رو بزنم بلکه برای تماشای نیم بند اون هم باید چیزی در حدود
24 ساعت صبر کنم .
اما همین پخش هم اونقدر دچار ایراد و اشکال هست که واقعن آدم هنگ میکنه که اگر قرار
هست شاهد پخش تلویزونی این مراسم باشه دیگه این ادا اصول ها  چه معنی میده!

مجری مراسم که مثلن قرار بود اداره کننده یک ویژه برنامه بلند با حضور عمده سرمایه های
صنعت سرگرمی ساز این کشور باشه در کمترین ذوق ممکن تنها چیزی که بلد بود مکث
چند ثانیه ای در معرفی شخص برنده بود .
نه شوخی نه جوک و نه حتی چند خط شعری برای تزریق نشاط به فضای مراسمی که به
هر حال فینال یک سال سینمایی برای خیل عظیم دست اندرکاران و علاقمندان اون بود
دیده نشد.Matab Keramati

از اون بدتر و افتضاح تر نحوه پخش نیم بند
مراسم از تلویزیون بود که به شکلی ناقص نه
تنها اکثر نطق های برندگان رو پخش نکرد
بلکه بلا استثنا هر خانمی رو که برای
دریافت جایزه به روی سن دعوت شد رو تنها
از نمای دور ( در حد مورچه ای روی دیوار  )
نشون داد و  ....

به اینها اضافه کنید عدم نمایش تصویر نامزدها
هنگام اعلام  و یا حتی عکس اونها و یا نمایش
قطعه ای از اثر مشمول جایزه ! خیلی مایوس
کننده است که بعد از 27 بار برگزاری جشنواره
فیلم فجر هنوز در اجرای کمترین شکل حرفه ای
لنگ میزنیم و معلوم نیست برای اینکه در جریان
پخش کامل و بی کم کاست اختتامیه و برندگان
اون قرار بگیریم چه راهی وجود داره به جز رفرش
صفحه هنری خبرگزاریها ؟

شاید یه تعداد بگن رادیو پخش مستقیم داشت.
آره خُب داشتش اما به قول معروف :

جماعت یه دنیا فرقه .. بین دیدن و شنیدن ...
برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن !
_________________________________________________________________
پرسپولیسی بیتل
پری روز پسر 18 ساله یکی از همکاران از من پرسید :
آقا امید شما پرسپولیسی یا استقلالی؟
در حالیکه سعی می کردم به هیچ عنوان از کلاس یک دانای کل چیز فهم امروزی که
میتونه الگوی مناسبی برای یک نوجوان باشه کم نیارم نگاه عمیقی به دور دست ها
انداختم و همچین یک قیافه موقر و جنتلمنی به خودم گرفتم و گفتم :
خوب راستشو بخوای بچه تر که بودم خیلی پرسپولیس رو دوست داشتم و همه
بازیهاش رو میرفتم استادیوم اما واقعیتش الان دیگه برام مهم نیست و به بازی زیبا از
طرف هر تیم که باشه اهمیت میدم و لذت میبرم ..
بعد دستی رو پشتش زدم  و بزرگوارانه گفتم :
تو هم که به سن و سال ما برسی حتمن از حساسیت هات کم میشه و ...
کات _ امروز _ موقع پخش بازی ..
با یه زیر پیرهن رکابی و شلوار گرمکن مثل بچه های پنج ساله میپریدم بالا پایین ..
داد میزدم و موقع خطرات روی دروازه ها دو دستی میکوبیدم توی سرم .
همه هیکلم خیس عرق شده بود و به خصوص از دقیقه 75 تا دقیقه 93 که زارع
پنالتی رو گل کرد رعشه تمام وجودمو گرفته بود .. گل رو هم که زدن که دیگه نگو ..
به یک دلیل کاملن نامشخصی فکر کنم حداقل دویست سیصد بار بند شلوارم رو باز
کردم و دوباره گره زدم  و حدودن هزار دفعه پاچه های شلوارمو تا زیر گلوم کشیدم بالا !

وقتی بازی تموم شد از اون دانای کل چیز فهم موقر و بزرگوار اندازه سر سوزنی خبر
نداشتم ...
گور باباش .. خب این کـسـخـلی ذاتی از بچگی با من بوده و کاریش هم نمی تونم بکنم .
همیشه خدا هم  فاصله داشتم با یه انسان آرام موقر و خونسرد و قابل کنترل ..
آره آقا جون ... ما از اولش هم یه پرسپولیسی بیتل بودیم تا همیشه هم هستیم !
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی 

مورد عجیب بنجامین باتن ، مرثیه ای بر رویای جوانی

The Curious Case of Benjamin Button  اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
 خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام
 با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق
 همچون بنفشه سردرگریبان کشیده ام
 چون خاک در هوای تو ز پا افتاده ام
 چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
 من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش
 ازدیگران حدیث جوانی شنیده ام
 از جام عافیت می ناب نخورده ام
 وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
 موی سپید را فلک م رایگان نداد
 این رشته را به نقد جوانی خریده ام
 ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
 آزاده منم که ازهمه عالم بریده ام
 گر میگریزم از مردمان "رهی"
 عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام



حتمن شما هم در طول زندگی برخورد کردید به مردان یا زنان مُسن و سالخورده ای که
وقتی شما رو در حالی از حالات جوانی دیدند با حسرت و آه گفتن :
هوم م م .. جوونیه دیگه ...  یا ... ای جوونی کجایی که یادت بخیر ..
و یا حتمن دیدید افرادی رو که در نوستالژی روزگار از دست رفته جوانی مدعی اند که اگر
چرخ روزگار برگرده به وقتی که جوون بودند میدونستن این دفعه چیکار کنن و ....

فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" شاعرانه ای غریب ، تکان دهنده و هوشیارانه درباره
همین آرزو و همین نوستالژی است.
نوزادی در شمایل پیرمردی نحیف متولد می شود و رفته رفته هرچه از عمرش می گذرد از
وجهه پیر و سالخورده اش کاسته و  رو به سوی جوانی می گذارد .

واقعن اگر ممکن بود از سالخوردگی برگردیم به روزگار جوانی چه میشد و چه رفتاری
می کردیم ؟ اگر تجربه روزگار پیری و هیئت جوانی مخلوط و ممزوج می بود  چه چیزهای
دیگری را همزمان می توانستیم داشته باشیم  ؟
یا از زاویه ای دیگر .. ممکن بود چه چیزهای دیگری را از دست بدهیم ؟!

فیلم با نصب ساعت بزرگی در ایستگاه راه آهن شهر آغاز می شود  .
ساعتی متفاوت  از دیگر ساعت ها .. با عقربه هایی که در جهت عکس در حال چرخش
هستند با این امید که شایدگلوله ها از میان قلب و تن جوانان جنگ به درون لوله تفنگ ها
برگردند و بالطبع آن کُشتگان جنگ به خانه ها.
جان کلام و جوهره فیلم همین است .

کاش می شد  سرنوشت را از سرنوشت ..

با دیدن این فیلم 160 دقیقه ای شاید دیگر
هیچ کس در روزگار پیری و سالخوردگی آرزو
نکند که هم باز نیرو و طراوت روزگار جوانی
را در ایام پیری تجربه کند . چراکه برخلاف آن
آرزوی قدیمی مردم سالخورده برآورد این آرزو
بی نهایت تلخ ، تیره و دردناک خواهد بود ..
برآوردی از آروزیی محال که البته محال است.
__________________________________________________________________
پانبشت :
1 _ "مورد عجیب بنجامین باتن" با الهام از داستان کوتاهی که "اسکات فیتز جرالد" در سال 1922 نوشت ساخته شده .
تفاوت های بسیاری اما وجود دارد بین داستان فیتزجرالد و فیلم فینچر .
2 _  این فیلم با سیزده مورد کاندیداتوری جایزه اسکار رکورد دار جوایز امسال آکادمی است.
3 _ شاید برایتان جالب باشد که بدانید دیوید فینچر در مقام کارگزدان و براد پیت به نقش
"بنجامین باتن" آخرین انتخاب های کمپانی سازنده بودند . انتخاب های اولیه : استیون اسپیلبرگ و تام کروز / 
ران هاوارد و جان تراولتا بودند .
4 _ شعر ابتدای مطلب با عنوان "حدیث جوانی" اثری ست از  مرحوم "رهی معیری".

نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

لذت مسلمانی !  

لـذت مسلمانی !

تلفنی دارم با ستایش ( برادرزاده 4 ساله ام ) بحث می کنم که  :
_ چرا وقتی "نگین" داشت می رفت از خونه تون چترت رو بهش ندادی ؟
_ می خواست چترمُ ببره من بردم تو کمد قفل کردم !
_ خیلی دختر خسیسی هستی . مگه نگین دوستت نیست . باید چترت رو میدادی بهش.
_ نه .. تلفزون ( تلویزیون ) گفت هرکی باید به وساهل ( وسایل ) خودش دست بزنه !
_ تلویزیون غلط کرد .. تو باید حرف عموتُ گوش کنی یا حرف تلویزیون رو ؟
_ حرف تلفزون رو !!!

واقعیت اینه که ستایش چهار ساله حق داره.تلویزیون به مراتب بیش از من به اون نزدیکه .
و البته که خیلی چیزها رو میتونه قبل از من از تلویزیون یاد بگیره .
ببینیم ما آدم بزرگ ها چی میتونیم یاد بگیریم از تلویزیون . اول"این خبر "رو بخونیم : 
سیمای جمهوری اسلامی ایران به تازگی دستورالعملی را برای ساخت فیلم و سریال به
تهیه کنندگان ابلاغ کرده است.در این دستورالعمل استفاده از نماهای بسته(کلوزآپ) از
چهره بازیگران زن با آرایش های غیر متعارف، ممنوع شده و باید درباره پوشش و آرایش
  آرایش زنان، دقت نظر جدی صورت گیرد.
  خلق یک شخصیت مثبت و تحول مثبت یا به مجازات
  رسیدن کاراکترهای منفی و بد سیرت از جمله بندهای
  این دستور العمل است.

 واقعن خدا پدر مادر این مسئولین رو بیامرزه . از همون
  اولش هم ما میدونستیم زن فقط لانگ شات ش خوبه !
  اونم سیاه سفید،اونم گردن به بالا، اونم فقط از پشت سر !!
  اصلن زن چی چیه،با اون برجستگی های شیطان پرور ناجورش!
 انصافن یعنی چی توی اون فیلم مزخرف "Match Point" بدمن
  داستان مجازات که نمیشه هیچی عذاب وجدان هم نداره
  مرتیکه بی پدر! ..
  واقعن شعور وودی آلن و امثالهم از بعضی مدیران خوش فکر و
  مستعد پخش و تولید برنامه ما کمتره ..
  بی شعورای  الاغ !  ( آلن و امثالهم منظورمه )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقای مجری که کم مونده خودکشی کنه به خاطر شعف کاملن متظاهرانه ناشی از فرا رسیدن
سی امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب درحالیکه چاک دهنش تا پشت گوشش رفته و
سعی داره بیشتر اون چاه ویل رو باز کنه میگه :
بینندگان عزیز حالا یک نماهنگ بسیار زیبا و دیدنی رو نگاه میکنیم. و نماهنگ بسیار زیبا و
دیدنی شروع میشه .به همین ترتیب که می نویسم خودتون تجسم کنین:
{{ بوی عیدی بوی توپ }}
تصویر :چند تا  درخت که مثلن عیده و چندتا بچه در حال فوتبال بازی کردن با توپ!
{{ بوی کاغذ رنگی }}
تصویر:دقیقن کاغذ های تزئینی.فقط مشکل اینجاست رنگی نیستن چون فرمت تصویر سپیا هست !
{{ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو }}
تصویر:یک عدد ماهی دودی ! که یک آقایی میگذارد وسط سفره احتمالن نو ....
و الا آخر .. هر چی که در بند بند شعر میاد ما تصویرش رو میبینیم .
یعنی باید به شعور جناب کرگدن .. ببخشید،جناب کارگردان که نسبت و خاله خانزادگی
هم با تهیه کننده برنامه نداشت احسنت گفت و به روح پدر مرحومش رحمت فرستاد با
این تخم بی مغزی که پس انداخت .
آخه یعنی چی این؟ کجای دنیا دیدین کلمه به کلمه یه شعر رو تصویر کنن؟
احتمالن آقای کارگردانی که اسمش رو پای کار به این معظمی ننوشتن فکر کرده مبادا
مردم یه وقت تصور کنن در بند { بوی عیدی ، بوی توپ } منظور از توپ نوع جنگی اون
بوده که موقع تحویل سال نو اون قدیم ندیم ها در می کردن !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما از هرچه بگذریم ...  نه دیگه سخن دوست نه .. این دوست که تعریفش در بالا رفت
رسمن گند زده با این سخن گفتنش ..
پس لاجرم دست میبریم توی شعر مردم {{از هرچه بگذریم سخن دشمن خوش تر است}}
چرا سخن دشمن خوش تر است ؟ .. آها ...  
احتمالن کانال بـی بـی سـی فارسی رکورد تماشاچی رو در بین شبکه های جدید تلویزونی
شکسته اون هم در حالیکه نه فیلم سینمایی نشون میده ، نه نماهنگ بسیار زیبا نشون
میده و نه ..
اما در حد المپیک حرفه ای عمل میکنه .اجراها،تایم اخبار و چینش خبری ظاهرن بی طرفانه،
گزارشها و شکل ارتباط کاملن محترمانه با مخاطب و نهایتن مستندهایی که هرکدام اندازه
یک ترم دانشگاه علم و صنعت آموزنده اند !
  بـی بـی سـی فارسی مشخصن از یک الگوی شاخص رسانه ای
  برای ارتباط و تسلط بر مخاطب به بهترین نحو ممکن بهره برداری
  میکنه و البته بهترین بهره برداری مطلوب رو از مخاطبش میکنه.
  نه شک نکنید شبکه دولتی بـی بـی سـی عاشق چشم و ابروی
ما نیست که بخاطر پر کردن جای خالی یک شبکه حرفه ای و یا
محض رضای خدا از اون سر دنیا برامون برنامه تولید کنه و راحت کلام مخ ما رو بزنه و اجازه
نده از جلوش جُمب بخوریم . 
عوضش ما اینجا در مقابل این برنامه ریزی گسترده چیکار داریم می کنیم ؟
هفته نامه شهروند رو می بندیم . روزنامه رو توقیف میکنیم . دنیای تصویر رو از دکه حذف
میکنیم و به فیلم های پروانه دار اجازه اکران نمی دیم و حالا هم که کلوزاپ زن رو ممنوع
می کنیم و نماهنگ بسیار زیبا میدیم به خورد خلق الله و  اونقدر سرودهای پرت عربی
پخش میکنیم که همه تهوع دچار بشن و نهایت اینکه فرهنگ حذف معترض و ارج به تظاهر
و متظاهر رو مدام چاق میکنیم و هرکس که به صرف منافع بادشکم بیشتری خالی کرد رو
در صدر مینشونیم اونم به این دلیل که به زعم حضرات جامعه این شکلیش بهتره ! .
نتیجه ؟
مشخصه .. رو آوردن هرچه بیشتر مردم به ماهواره و رسانه های خارجی و
گریزانی هرچه بیشتر از هرچه که اسم بومی و ملی و مذهبی داره .
گرفتار تئوری توطئه نیستم اما یه نگاه ساده نشون میده هدف کجاست و چرا بـی بـی سـی
بعد از سی سال هوس کرده بازم نقش اول رسانه های جهانی در ایران رو بازی کنه اونم
درست وقتی که همزمان ما هم داریم  سرنا رو از سر گشادش می نوازیم و دنده عقب
بر میگردیم به ارزش های صوری _ ظاهری دهه ۶۰ و سعی میکنیم هر کاری رو در بدترین
اشل ممکن به دست نالایق ترین افراد اجرایی کنیم .
یاد یه حکایت قدیمی افتادم  :
امام حسین از جایی رد میشد دید یه بنده خدایی داره با یک صوت ناهنجاری غلط غلوط
مثلن قرآن می خونه .. امام حسین میره یه دستی میزنه روی شونه طرف و با خنده میگه:
یا اخی .. {{ گر تو قرآن بدین نمط خوانی .... ببری لذت مسلمانی}}!

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

تاجی احمدی / سیمای زن زمانه 

  تاجی احمدی / سیمای زن زمانه 

تاجی احمدی در چند نما از "خشت و آیینه"  شب / داخلی / اتاق اجاره ای مرد راننده تاکسی

  هاشم در را باز می کند داخل می شود .
  "تاجی"  در حال عوض کردن لباس های کثیف
  نوزاد است و او هم لاینقطع وق میزند .. گریه می کند.
  هاشم : ای زهر مار .
  تاجی : تو دیگه نمی خواد فحش بدی .
  هاشم : یواش حرف بزن .
  تاجی : آب گرم چی شد ؟
  هاشم: یواش حرف بزن .
  تاجی : آب و بزار گرم شه .
  هاشم : میگم یواش حرف بزن
  هاشم : اونجا رو میبینی ؟ خوب نیگا کن . شیشه ها رو دیدی ؟
  درا رو میبینی ؟ پشت هر یکی یه فضول خوابیده . پشت هریکی
  از این درا یه زبون بد یه چشم حسود یه قلب سیاه ست.
  همه هم با همه بد ، همه با هم .. با هر کدوم ، بدن ...

                                                از دیالوگهای "خشت و آیینه "
  ___________________________________________

  تاجی بدبخت و بی سرپرست بود ، ول شد .
  به یک آدم عجیب و غریبی شوهر کرد .
  شوهر اولش که این قدرهروئینی
  شد که او ازش طلاق گرفت اما مرتب پول هروئینش را می داد .
  فرشته بود این زن . تاجی یک فرشته بود . معرکه بود . 

   از کتاب نوشتن با دوربین / گفتگوهای ابراهیم گلستان با پرویز جاهد

در فیلم "خشت و آیینهتاجی احمدی در نقش "تاجی" چنان درخشان ظاهر میشود که
بی اغراق می توان بازی او  را در ردیف بازی های ماندگار بازیگران زن سینمای ایران همچون
" گوگوش" در فیلم { بی تا } و "سوسن تسلیمی" در { مرگ یزدگرد}  قرار داد .

تاجی احمدی در خشت و آیینه  تصویر زنی از طبقات فرو دست اجتماع در حال فربه شدن
آن روزهای ایران را نشان می دهد که به حداقل ها راضی است گرچه در دست یافتن به
همان هم ناکام میماند.
تاجی گارسون کافه کوچکی در مرکز شهر است . رفیقه هاشم ( زکریا هاشمی ) و دلخوش
به نشستن در جمع دوستان ظاهرن روشنفکر اما بی سواد او و خلوت های گاه و بیگاهش .
ناگهان نوزادی را که زنی جوان (فروغ فرخزاد) در تاکسی هاشم به جای می گذارد تبدیل به
بزرگترین اتفاق زندگی یک نواخت و بی سر انجام  او می شود .
هاشم در تلاش برای خلاص شدن از شر نوزاد ناچار می شود با کمک " تاجی" یک شب از
نوزاد نگهداری کند و همین یک شب تاجی را در معرض همان حداقل های ممکن و همیشگی
قرار میدهد .
حداقل هایی همچون داشتن یک خانواده ، زندگی در یک اتاق کوچک استیجاری و
معاشقه هایی ایرانی.
و این معاشقه های ایرانی را جز با تماشای تاجی احمدی در این فیلم نمی توان درک کرد .
او در اوج ناز و عشوه های فروزانی آن سال های سینمای ایران چنان "زن" زمانه خود بودن را
با تمامی آداب ممکن و قابل نمایش آن می آمیزد و به رخ پرده نقره ای می کشد که بی شک
او را تبدیل به نماد تمام و کمال عشق ، حرارت ، آرزوها و البته ناکامی های زن ایرانی میکند .

جدا از این ها تاجی احمدی صدا پیشه ای بود که در زمینه دوبله آثار مطرح سینمای جهان
نقش های بیاد ماندنی همچون  دوبله نقش مارنی در فیلم مارنی به جای Tippi Hedren ،
به نقش کُری در پابرهنه در پارک به جای "Jane Fonda " و برای  "Kim Hunter" به نقش استلا
در اتوبوسی به نام هـوس را از خود به جا گذاشت . 
  قطعه ای از صدای تاجی احمدی ( دانلود )

تاجی احمدی بعد از انقلاب از ایران به فرانسه مهاجرت کرد .
چند سالی پس از آن به علت مرگ فرزندش مشاعرش را از دست داد ، دیوانه شد و  نهایتن
در سال  1363 در حالیکه  بیش از  48 سال نداشت دفتر زندگی را برای همیشه بست .
__________________________________________________________
پانبشت :
برای پیدا کردن حداقل اطلاعات ممکن از زندگی و سر انجام تاجی احمدی به عمده کسانی که ادعای"دانستن" و
 دست بر آتش هنر داشتن دارند مراجعه کردم . نه از طریق تلفن و نه از طریق ایمیل کمترین پاسخی نگرفتم و
این بسیار جای افسوس دارد که فلان قاتل دهه 30 شیکاگو دارای چندین صفحه اطلاعات در بیکران اینترنت است
و در عوض اینجا درباره یکی از بهترین هنرمندان این کشور و بسیار همچون او فقر اطلاعاتی بیداد می کند .
یکی از نویسندگان "مجله فیلم" در پاسخ به سوالم که چرا آنان که می دانند میلی به گفتن ندارند گفت :
خوب وقتی صرفه ای ندارد و گفتن و نوشتن درباره اش فقط صرف هزینه است چرا بگویند ؟!
نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی 

 سریال یوسف پیامبر ؛ از واقعیات تاریخی تا روایت سینمایی

فرج الله سلحشور کارگردان و کتایون ریاحی بازیگر. پشت صحنه سریال یوسف پیامبر  بیشترین چیزی که این روزها درباره سریال "یوسف پیامبر"
  میان عموم مردم دیده و شنیده می شود شوخی هایی در
  قالب اس ام اس ها و در مدل جدی ترش انتقادات اهل هنر
  به اشکالات ساختاری و فنی و همچنین اختلاف روایت آقای
  سلحشور از این داستان تاریخی به نسبت منابع موجود درباره
  آن است . گو اینکه بی شک موضع گیری ها و البته اصرار آقای
  سلحشور بر ارائه تصویر یک متشرع مسلمان که فیلم می سازد
  و بیشتر از آن یک ایدئولوگ اصولگرای سینمایی از خود ، و دافعه
  این پوزیشن غیر معمول در میان اهل هنر و  حتی عامه مردم در
  شکل گیری این فضای نقادانه ی میان جامعه ای که درصد بالایی
  از ایشان در طول مدت نمایش این اثر به آن علاقمند شده و در
  عیان و  خفا تعقیب کننده آن هستند بی تاثیر  نیست .

در این نوشتار سعی بر این است تا با فاصله از فضای نقد عقیده ، تحلیلی خُرد درباره چرایی
استقبال عمومی در کنار انتقادات توامان که گاه تا حد تمسخر و استهزا نیز رسیده  ارائه شود .

___________________________________________________________________________
بر اساس منابع تاریخی ، فرعون مورد توجه در سریال "یوسف پیامبر" موسوم به
"آمن حوتپ چهارم" که بعدها به دلیل تغییر دین نام خود را به "آخن آتون" بدل کرد در فاصله
زمانی 300 سال پس از روزگار حضرت یوسف یعنی در حوالی سال های 1380 پیش از میلاد
زندگی می کرده و در تاریخ مصر باستان به خاطر تغییر دین و پرستش خدای نادیدنی و
آمن حوتپ / آخن آتون  یگانه او را فرعون مرتد _ کذاب نامیده اند و  او را
  موجب ویرانی شکوه و تمدن مصر باستان دانسته
  به همین دلیل  پس از مرگش در سن 42 سالگی*
  تمامی آثار دوران او به دستور فراعنه بعدی یعنی
 {داماد کوچکش فرعون مشهور "توت عنخ آمون" و
  فرعون پس از او یعنی فرمانده ارتش آمون حوتپ
 "حورم هب"} از میان رفت تا تاریخ مصر از آثار وجود
  او و اعمال به قول مردمان آن زمان دیوانه وارش پاک
  شده و  آیندگان نامی از او به میان نیاورند .
 چرا که بر خلاف باورهای آن زمان پرستش یک خدای 
 واحد و نادیدنی و البته دستور بر پرهیز از جنگ و خونریزی
 و در نهایت برابر دانستن انسان ها در پیشگاه خداوند
 یکتا دیوانگی محض به نظر می آمد انقدر که حتی
 منتفعین این چنین رنسانسی نیز تاب تحملش را نداشتند .
 
تمام ماجرا از همین چند خط بالا شروع می شود .
یعنی جابجایی دو مقطع تاریخی در فیلمنامه برای رسیدن به یک روایت .

و حال سوالی که در این میان به وجود می آید این است که آیا یک فیلم ساز مجاز است به
دست بردن در حقایق تاریخی برای رسیدن به روایت مطلوب خود یا خیر ؟


اگر قرار بر رعایت انصاف باشد پاسخ سوال فوق مثبت است .
دلیل این پاسخ مثبت هم البته در وجود مدیایی است به نام سینما که اگر قرار بر نگاه  به هر
داستان واقعی داشته باشد ناچار است از عبور دادن آن از تمام فیلترهایی که یک واقعه تاریخی
را تبدیل به یک روایت سینمایی می کنند . نفر تی تی همسر آخن اتون که او را در راه تحکیم دین یگانه پرستی اش یاری داد
از این دست در میان نمونه های خارجی  می توان به فیلم های
موفقی همچون "کلئوپاترا"،"اسپارتاکوس"  و یا "روز شغال" اشاره
کرد که هر کدام مقطعی از تاریخ دور یا نزدیک را دستمایه خود
قرار داده و علیرغم وجود مستندات غیر قابل انکار روایت متفاوت
خود را از موضوع ارائه داده اند و یا دیگرانی که حتی به داستان
مشهور عیسی ناصری (مسیح) دیدگاه هایی متضاد داشته اند
که فیلم های "آخرین وسوسه مسیح" اثر مارتین اسکورسیزی
و "مصائب مسیح"ساخته مل گیبسون بهترین نمونه این نوع
نگاه متفاوت هستند .
این رویه البته در سینمای خودمان هم چندان تازه و جدید نیست.
یکی از نام آوران این مدل روایت تاریخ مرحوم "علی حاتمی" بود
که هنوز هم منتقدانش معتقدند او تاریخ را تحریف می کرد غافل
از آنکه سینمای داستانی هیچ الزامی برای وفادار بودن به اصول
و مستندات تاریخی ندارد .
می تواند توجه داشته باشد اما بهتر است نگاه دقیق و خشک
علمی به وقایع تاریخی را برای سینمای مستند بگذاریم تا
سینمای داستانی با فراغ بال سرگرمی ساز باشد. یعنی همان هدفی که به خاطرش به
وجود آمد و در نهایت آن را تبدیل به صنعت مفخم سینما نمود.
____________________________________________________________________________
پای نبشته ها :
1 _ نگاه این متن تنها به نقدهایی است که اشتباهات(تفاوت ها)ی تاریخی میان مستنداتی
همچون "تاریخ تمدن ویل دورانت" و  متن سریال را نشانه رفته اند و به هیچ وجه قصد دفاع 
تکنیکی از ساختار سینمایی اثر آقای سلحشور  و یا حتی قیاس خود ایشان با دیگر
فیلمسازان را ندارد .

2 _ بر اساس متن کتاب " سینوهه پزشک مخصوص فرعون" {ترجمه ذبیح الله منصوری}
مرگ _ قتل آخن اتون در 42 سالگی به دست سینوهه و پس از توافق با "حورم هب"
فرمانده و " آمی " یا " آی " (پدر نفرتی تی همسر آخن اتون) انجام شده اما در واقع روایت
جناب "میکا والتاری" در  این رمان تاریخی محل شک فراوان و فاقد اصالت های قابل استناد
به لحاظ تاریخی است .
3 _ تمامی منابع مورد تحقیق برای این متن از اینترنت گرد آوری شده اند که به خاطر کثرت
آنها از ذکر تمامی شان معذورم ، اما یکی از آنها کتاب مشهور سینوهه بود . چنانچه شما
هم علاقمند به داشتن و یا خواندن دوباره این کتاب جالب هستید برای دانلود آن می توانید
کلیک کنید >> دانلود کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون
5 _ نمونه ای از سروده های "آخن آتون" در ستایش خداوند :
تو در قلب منی / کسی نیست که تو را بشناسد / مگر فرزندت آخن آتون / تو او را آموخته ای /
از طرح ها و قدرتت / جهان در دست توست / .. گرچه خود افریننده همه چیزی / تو جهان را برپا
داشته ای / همه چیز را برای فرزندت فراهم آورده ای / چون او از اندام های توست /
پادشاه مصر علیا و سفلی است/ زنده است و بر دو سرزمین حکمرانی می کند .

نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کارت قرمز برای فردوسی پور / کارت زرد برای خاتمی 

کارت قرمز برای فردوسی پور
هفته گذشته بسیار عجیب گذشت برای فوتبال ما اما بنا به مصلحت در این باره حرفی نمی زنیم .
همین یک جمله در ابتدای برنامه 90 این هفته که از زبان عادل فردوسی پور در آمد خیال همه را
راحت کرد که این برنامه متفاوت از برنامه هفته های قبلی ست که طی آن فردوسی پور با
صراحتی نیشدار معاونین بی سواد سازمان تربیت بدنی را سر جای خود نشاند و سریال انتقاداتش
از فدراسیون فوتبال و مجریان بی صلاحیت آن  را ادامه داد . 
عادل فردوسی پور  برنامه 90 این هفته اما کوتاهترین برنامه طی
  چند سال اخیر بود که با اشاره فردوسی پور
  به ابلاغ غیر رسمی فدراسیون فوتبال مبنی بر
  تحریم جــبری ـ قهری این برنامه از طرف اهالی
  فوتبال حتی روال معمول خود را هم نداشت.
  اما آنچه که بینندگان را در شک و گمان دیدار
  یک  90 انتقادی دیگر نگاه می دارد نه انتظار
  برای تداوم کشمکش بر سر بدیهیات اولیه
  یک اجتماع بالغ که بی شک انتظار برای اجرای
  دوباره 90 با عادل فردوسی پور است که به طور
  قطع به یقین با رفتن احتمالی  او از این برنامه
  باید پرونده 90 را هم بسته شده دانست .
به خصوص که با توجه به سرنوشت دیگر برنامه های انتقادی صدا و سیما نظیر کوله پشتی
با اجرای فرزاد حسنی و  پارازیت ( رادیو جوان ) پیشینه صدا و سیما نشانگر این است که این
سازمان عریض و طویل در روزهای سخت فشار از بالا پشتیبان خوبی برای برنامه سازان و
مجریان مبتکر و غیر محافظه کار خود نیست .
شاید آخرین جمله فردوسی پور که ضمن کنایه زدن به دلیل عجیب عدم امکان برگزاری
مسابقه اس ام اسی این هفته وعده بررسی مفصل حرکت بچه گانه فدراسیون فوتبال و
سازمان تربیت بدنی را "در صورت صحت و قطعیت آن " به هفته آینده موکول کرد اشاره
سربسته ای به این بود که او احتمالن آخرین برنامه 90 را به عنوان مجری پشت سر گذاشت :
اگر میسر شد که بر روی این صندلی از حق و حقیقت دفاع کنیم هفته آینده هم خدمتتون خواهیم رسید.
_______________________________________________________________________
کارت زرد برای خاتمی
سید محمد خاتمی  سید محمد خاتمی هفته پرکاری را پشت
  سر گذاشت . بعد از آنکه غلامحسین کرباسچی
  "لیدر تکنوکرات های کارگزاران سازندگی" صدای
  اعتراضش بلند شد که این آقا ( خاتمی ) در ادامه
  روند میکنم نمی کنم های هشت سال ریاستش
  بر قوه مجریه هم باز همه را لنگ در هوای کاندید
  شدن و نشدن خودش نگاه داشته دوم خردادی ها
  در واکنشی شتاب زده از زبان خاتمی گفتند :
  از بین من ( خاتمی ) و میرحسین موسوی
  یکی مان به طور حتم کاندید خواهیم شد . 
سپس به فاصله چند روز سر و کله حضرتش در تئاتر شهر و به تماشای تئاتر کرگدن
آفتابی شد تا بعد از پیش در آمد "من با اتوبوس شرکت واحد سر کار می روم"
آقای خاتمی در ابتدای دوره ریاست جمهوری ش یک بار دیگر همه ذهنشان از پی این
برود که این فرهیخته عالم هنر و سردبیر سابق روزنامه کیهان  کماکان سید لطیف و
احساستی ست که تیاتر را می فهمد اما در دوره حکومتش روزنامه ها را فله ای
بستند و آه هم از دهانش محض دلخوشکنک جماعت در نیامد.
و در نهایت امشب وقتی همه خواب بودند یا حداقل تظاهر به خواب بودن می کردند
جناب خاتمی آفتاب شد در بنیاد باران و بعد از مجادلاتی نه چندان خوش رنگ با یاران
به صراحت فرمودند که :
من اولین و میر حسین موسوی دومین گزینه ( تدارکات چی گری ) هستیم !

واقعیت این است که آمدن یا نیامدن جناب خاتمی کمترین اهمیتی برای من ندارد .  
عبدالله نوری و حسن روحانی ( در صورت تایید صلاحیت ) گزینه های اولیه و قالیباف
شانس های ثانویه من برای انتخاب هستند و اگر هیچ کدام از این سه نفر به هر دلیلی
نیایند و کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه دیگری هم رخ ننماید همان محمود خان احمدی نژاد
خودمان را ترجیح می دهم .
حداقل از همین اولش تکلیف مان با آخر همه چیز روشن است .

توضیح اینکه کاندیدای قدر قدرت و صاحب جاه کسی را گویند که :

1 _ بتواند به دستخط خود برای پاپ و رییس جمهور آمریکا نامه بنویسد و به اسلام دعوتشان کند .
2 _ پدر عروسش بعد از سه دهه برگزاری "روز قدس" اسرائیلیان را دوست بشناسد .
3 _ فقط با یک صندوق حساب ذخیره ارزی در آن واحد چندکشور دور و نزدیک دیگر را هم اداره کند .
4 _ در جواب سوالات سیاسی خبرنگاران در هر بابی او با یک سوال دیگر رسمن بپیچاند .
5 _ هر انتقادی که امی و با سواد از او بکنند در مقابل خنده تحویل بدهد .
6 _ هرچه در مجامع بین المللی کم محلش کنند هم باز پاشد برود آمریکا روی اعصابشان پاتیناژ کند.
7 _  تورم و بیکاری را مثل فردوسی پور روی کاغذ حل کند و همه چیز برایش OK باشد .
8 _ هر شب برود سر گوشی پسرش و اس ام اس هایی را که درباره اش نوشته اند بخواند و بخندد!
9 _ نهار را با مهدی عبد خدایی بخورد و شام مهمان بیوه دکتر حسین فاطمی باشد .
10 _ هر که را خوشش آمد بر سر هر کاری که بازهم خوشش آمد بگذارد تا چشم همه دربیاید.
11 _ شمقدری را به ماکیاویلی ترجیح بدهد اما نصایح جفتشان را مو به مو اجرا کند .
12 _ چاکری علما را بکند اما گوشش بدهکار هیچکدامشان نباشد .
13 _ آخر اعتماد به نفس باشد و با جثه ریزش دنیایی را بترساند !
14 _ همیشه در سفر باشد اما حتی یک خط سفرنامه ننویسد ...
15 _ هاله نورش آدم را بکشد بس که باحال باشد .
16 _ بلایی بر سر نظام بانکی و سرمایه داری بیاورد که روح مارکس انگشت به ماتحت بماند .
17 _ ....

بازم بگم آی دی های کاندیدای قدر قدرت صاحب جاه رو  یا بسه ؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پای نبشت :
"بیچاره ملتی که قهرمان بخواهد" اما گاهی  از خودم میپرسم چه میشد اگر فقط یک شب
از هشت سال را سید محمد هم عادل میشد ؟!
نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:52  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |