|
حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !
ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد . با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه . بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که خوب اين هم مي ارزه.. بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که خوب اينم مي ارزه ... بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ... بعد ... خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و .... وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟ اين بابا هم شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ... افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! يارو پرسيد کجا رو ؟ افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني ! طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم ! حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب صفحه ای دارند پر از مطالب من !! دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و هم لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام " دزد " مشخص کرده بودم رو بردار .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت استفاده کنم . منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم . برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه . اما اخيرن درکمال تاسف حضرت دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟ و دیگری که از اشعار من هست رو با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب " رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ... براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ... خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل جریان چیه . اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده خدمت جناب آقاي " آمونیاک " دزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي دفعه پيش از دست دادي و .... . به هر حال برات متاسفم جناب دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود ! جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند : در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و متعلق به وبلاگ بنده است . واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده اصلن واسه چي مياد توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟! توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي آمونیاک" به عنوان تصویر خودش در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان .. بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟ تو خودت محدودي از بيخ ! نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته ! سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
احتیاج مرز بین انسانها نیست / هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید ۲۹ مهر تا ۱ آبان احتیاج مرز بین انسانها نیست
هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید ۲۹ مهر تا ۱ آبان
جمعه همین هفته از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب در محل دائمی اون یعنی: خیابان ولیعصر ،پایین تر از چهارراه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار برگزار میشه . که در غرفه ی " حامی بلاگ " الی جان به همراه چند فقره دیگر از دوستان وبلاگی مشغول فروش چیزهای ترش از قبیل لواشک و آلو و آلوچه کوهی و خلاصه از این جور چیزهای آب دهان راه بنداز هستند. لازم به ذکر هست که در خلال جشنواره برنامه های مختلف و سرگرم کننده مثل مسابقه " کی بیشتر میتونه بخوره" هم برگزار میشه که البته این که چی رو باید بیشتر خورد هنوز معلوم نیست و قسم میخورم این قسمتش کمترین ربطی به من نداره ! در ضمن شخصیت ها و چهره های مشهوری هم میان بازارچه که از جمله اونها میشه به" برادر پیت" ، "عنجلی ناجولی" و "مونی کابلوچی" اشاره کرد . قسمتهای توپ و باحال دیگری هم هست که بهتره خودتون بیایید ببینید . (منظورم قسمتهای دیگری از بازارچه است نه قسمتهای توپ و باحال جولی و بلوچی ! ) به هر حال اگر تهران هستید سعی کنید حتمن بیایید تا ضمن گذروندن یکی دو ساعت خوش در یک عصر پاییزی و با خرید خیلی از اقلام مورد نیازتون در لذت کمک به هم نوع خودتون شریک باشید . نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . . بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . .
های اهالی آینده با شمایگانیم که بعد ما می آیید و مثل ما البته دل خوش می کنید به این دنیای نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت
صبح امروز در حالیکه بسیار مردمان این جهان نه حوصله کتاب خواندن داشتند و نه توان کتاب خریدن ، استاد " شمس الدین شنگرف " نویسنده و طنزپرداز بی بدیل ادبیات فارسی و ادیب شهیر و پر افتخار کشورمان پس از سالها دوری از خاک وطن و در غربت نور و رنگ و صدا غریبانه و دور از یاران و شاگردان خویش درگذشت . به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از "خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید . دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند : "شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" . در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی صفحه می گذارد . خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر را اعلام می کند . همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ، سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از کشورهای استعمارگر درگذشت " همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی میشود ؟ در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان " خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که : با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت . در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد : "شمس الدین شنگرف استاد ادبیات زبان فارسی و نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ، " جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت ". استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و در این راه تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری شان هرگز در او اثر نکرد" . همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را بشنوید . همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و مغرضانه و نادیده گرفتن روح انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند . در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که : " نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد " از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و به یاد استاد تازه در گذشته انجام شود . متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد . در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او تدارک دیده شود . همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح پروژه هسته ای حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است . در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند . سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد . در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد. در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده . در باقی خبرها هم به جز خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر در ونزوئلا و آمریکا به نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود . میتونی کمکم کنی ؟! بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه .. جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست ! نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا ؟ دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا ؟
وقتی " دل آرا دارابی " اعدام شد و آه و افسوس و ناله و نفرین های جماعت " تا چند روز در صحنه "به هوا رفت با خودم فکر کردم که انگار قراره این دور تسلسل تا همیشه تداوم داشته باشه . با خودم فکر کردم میشه تا ابد به چشم ها و صورت ظریف دل آرا فکر کرد و غصه خورد و آه کشید که چرا آخر قصه باز هم به گورستان رسید . اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که خوب حالا دیگه کاری نمیشه برای دل آرا کرد . اون به حکم قانون و به خواست اولیای دم مجازات شد و دیگه تمام آه و افسوس ما حتا برای لحظه ای به او زندگی نمیبخشه. اما همزمان با اعدام دل آرا دارابی بودند کسان دیگری که شاید میشد براشون کاری کرد . و این " کاری کردن " در ضمیر من به شکل ایده ای برای ساخت فیلمی مستند و نه چندان بلند شکل گرفت که به نظرم بسیار تاثیر گذار تر از صحبت ها و مشاوره های طولانی و اکثرن بی نتیجه با اولیای دم متقاضی قصاص میتونست باشه . به فکرم رسید بد نیست اگر دوربین رو برداریم و بریم سراغ خانواده هایی که سال گذشته و یا سالیانی پیشتر در موقعیت خانواده ی متقاضی قصاص دل آرا بودند و بپرسیم و ببینیم حال و هوای امروز اونها رو و بی هیچ پیش داوری و قضاوتی از بطن کارها و روابط و سکنات روزمره ی اونها دل واقعیت رو دریابیم که خوب حالا چی؟ و بی اونکه پرسش آزار دهنده و یا نگاه نقادانه و نکوهیده ای بکنیم ببینیم چی به دست آوردند بعد از انتخاب مرگ برای کسی که با خطایی انسانی ، با اشتباهی در نهایت بی عقلی اختیار مرگ و زندگیش رو به دست اونها داده بود ؟ و در نهایت زیر پوست حساس اذان مغرب شون یک سوال رو آروم در گوششون زمزمه کنیم : اگر برگردید به گذشته ... اگر دوباره مختار به انتخاب باشید .... ؟ ؟ و بعد حاصل کار رو بی طمع به هر جایزه و بی اعتنا به تمام نقدها و تحسین ها در نسخه های متعدد کپی کرد و فرستاد و نشان داد که " برای آنان که صاحبان چنین حقی بودند و گذشت نکردند و از بین دو شق زندگی بخشیدن و مردار کردن یک انسان دومی رو انتخاب کردند چه به جا مانده" تاثیر گذاشت بر روان اونهایی که در موقعیت مشابه این چنین تصمیم گیری صعب و سختی قرار دارند و در نهایت به مدد نمایش یک نسخه از این حقیقت عـریـان ، تکان دهنده و عبرت آموز شاید میشد که توفیق نجات انسانی رو از طناب دار پیدا کرد . و البته این فقط یک فکر خام باقی نماند . طرح اولیه رو تا حدودی توی ذهنم آماده کردم . برای اطمینان از اجرایی شدنش و گرفتن مواد خام اطلاعاتی و دسترسی به پرونده های موضوع رفتم سراغ دو تن از وکلای به نام فعال در دفاع از پرونده های قتل و مخالف با اعدام نوجوانان بزهکار و در نهایت پیشنهاد رو با چند نفر از فعالین سرشناس حقوق بشر در ایران مطرح کردم . با توجه به استقبال و تشویقشون قرار شد قسمتی از سرمایه ساخت فیلم رو اونها تامین کنند و برای تامین الباقی هزینه ها از راههای مختلف آگهی بدیم و کار رو شروع کنیم . اما ... اما ناگهان موسم انتخابات رسید .. ابتدا همه حواس ها معطوف امر مهمتری از نجات جان انسان های دربند و در معرض خطر مرگ شد ! بعد و در پی مسائل اون روزها هر دو وکیل مشاور دستگیر و به مدت طولانی زندانی شدند . فعالان حقوق بشر هم بالطبع همین مسائل یا دستگیر شدند و یا روانه خارج ایران . گذشت تا اینکه مدتی پیش و در آخرین تلاش سعی کردم ایده رو به دستکسانی بسپرم که بیش از من صلاحیت و توان اجراش رو داشته باشند . پس با یکی از ستاره های سینما مطرحش کردم و البته ایشون هم استقبال کردند و قرار شد با دوستانشون در صنعت سینما در این باره رایزنی کنند اما در همین فاصله صبح امروز خبر هولناک اما قابل پیش بینی اعدام "بهنود شجاعی" روی خط خبرگزاری ها رفت . حالا یک بار دیگه و به این امید موضوع رو به صورت عمومی مطرح میکنم که شاید صاحب توانی برای از قوه به فعل در آوردن این ایده پیدا بشه و هر چه زودتر این فیلم و یا مثل اون ساخته بشه و سازنده مطمئن باشه داره سعی میکنه در بین تمام هروله های خیرخواهانه جمعی و فردی ما جماعت سنتی اما تجدد طلب قدمی بر میداره تا شاید در سرزمینی که تغییر قوانین در اون ممکن نیست بشه ذهنیت آدمها رو تغییر داد . دیروز دل آرا دارابی و امروز بهنود شجاعی با وجود تمام تلاش ها و هزینه ها برای نجات شون اعدام شدند و دیگه کاری نمیشه براشون کرد . سعی کنیم به فکر تاثیر گذاری و نجات دیگرانی باشیم که به هر حال موسم تصمیم گیری برای اعدام یا رهایی اونها خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو بکنیم از راه خواهد رسید . نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! ____________________________________________________________________________حکایت مرد کفن دزد رو شنیدین ؟ میگه یه بابایی بود کفن مُرده ها رو می دزدید . زد و خودش به بستر مرگ افتاد و پسرش رو صدا کرد به بالین گفت بچه جان من خیلی گناه کردم تو اما راه من رو نری ها که من همینجوریش عذاب زیاد دارم اون دنیا . حداقل اگه کاری نمیکنی که مردم یه خدابیامرزی پشت سرم بگن کاری هم نکن که لعن و نفرین بکنن منو واس خاطر کارهای تو . پسره هم قول داد به باباجان کفن دزد و گفت خیالت راحت کاری میکنم هرکی یادت افتاد بگه خدابیامرزدش. باباهه مُرد و پسره هم شغل پدری رو پیشه کرد و افتاد به کفن دزدی اما با این تفاوت که وقتی کفن مُرده ها رو می دزدید یه چوب هم می کرد تو کــون مُردهه و فرداش که مردم میومدن میدیدن چوب تو ماتحت مُرده شون کردن بی اختیار میگفتن باز خدا پدر اون کفن دزد قبلی رو بیامرزه حداقل کاری به میت نداشت ! بدون اجازه و ذکر منبع دزدی میشه اما باز خدا پدر مادر دزدهای قبلی رو بیامرزه واقعن که در نهایت مظلومیت و معصومیت ! یکی دو تا شعر یا مطلب از من کش رفته بودن و بی ذکر منبع و ماخذ توی صفحه شون گذاشته بودن اما این مدل جدیدی که دوستان کشفش کردن که از دم هرچی شعر و مطلب طنز و نغز که دستش رسیده رو از توی وبلاگ من برداشته با اسم خودش گذاشته تو صفحه اش دیگه نوبره والله ! دیروز دیدم دوست عزیزم " مهتا " توی مسنجر برام آفلاین گذاشته که : تو شخصی به نام { ... } رو میشناسی ؟ مطالبی رو از تو توی صفحه اش گذاشته و بعد از اینکه من چند بار ازش سوال کردم نهایتن ادعا میکنه که با تو دوسته! رفتم صفحه آقا رو دیدم . تصور بفرمایید تقریبن تمام مطالبی رو که توی صفحه اش در سایت کلوب منتشر کرده رو از صفحه من برداشته ! یعنی واقعن وقتی با این حجم از دزدی مواجه شدم اصلن جا خوردم که آخه بی وجدان حالا دزدی یه دونه دو تا ده تا نه دیگه هرچی که دستت رسید ببری و به اسم خودت بزاری توی اون صفحه و چهار نفر هم از همه جا بی خبر بیان واسه شعرها و مطالبی که خودت کمترین زحمتی درباره شون نکشیدی به به چه چه راه بندازن و در کمال وقاحت هم جواب کامنت هاشون رو هم بدی و باد به غبغبت بندازی که بله اینجا اینجوری بود و اونجا اونجوری ! یعنی شما تصور بفرمایید حتا مطلب کاملن شخصی که درباره دست شکسته ام نوشته بودم رو برداشته دقیقن با همون عکس گذاشته توی وبلاگش ! آخه وقاحت هم حد داره حدود داره . دِ آخه پدر بیامرز حداقل دزدی هم میکنی انصاف داشته باش خوب این همه وبلاگ توی این اینترنت کوفتی هست من که نمیگم ندُزد ! من میگم همه شو از من ندُزد چون به هر حال تو که به جای مغز توی کاسه سرت گُه پر کردن وگرنه بعد از خوندن و خوش اومدنت از مطالب من اگه یه ریزه عقل توی کله ات بود به جای دزدیدن یه سرمشقی میگرفتی سعی میکردی یه تکونی به اون تن لش و لوشت بدی یه چار خط مثل من بنویسی . اما از همون عکس مکُش مرگ مایی که با اون ریخت کج و کولت گذاشتی اون بالا مشخصه که تو غیر از دزدی چیز دیگه ازت بر نمیاد و حالا که قرار نیست مغز نداشته ات تکون بخوره خوب قربونت یه تکون به اون گوگل سرچ کوفتی بده یه سری به چارتا وبلاگ دیگه بزن از اونها هم بدزد تا حداقل من اینقدر احساس تنهایی نکنم ! ناچار شدم برای گزارش این گند کاری به پلیس کلوب یه اکانت کاربری توی سایت کلوب باز کنم و امیدوار باشم که با این پدیده هزاره سوم وبلاگی برخورد کنن ! به یکی دو تا از دوستان هم که توی سایت کلوب فعالیت دارند سپردم که برای تمام کسانی که واسه این حضرت اجل کامنت میزارن توضیح بدن که این نابغه این همه مطلب رو از کجا داره می دزده چرا که نگرانی بیشتر من نه برای مطالبم که برای کسانی هست که به واسطه این مطالب حساب و احساسی غیر از اونکه باید روی این آدم باز می کنند و خدا میدونه ممکنه که چه خسارت های روحی و یا حتا اجتماعی بهشون وارد بشه . از تمام کسانی هم که این مطلب رو میخونن و توی سایت کلوب عضو هستند خواهش میکنم که اگه وقت و انگیزه کافی داشتند برای کسانی که در صفحه این آفت وبلاگی برای هر مطلبی که از من دزدیده کامنت گذاشتن توضیح بدند که اصل ماجرا چیه بلکن بشه تا حدی مقابل این مدل کثافت کاری ها ایستاد . بعد از یک روز : به فاصله یک روز بعد از نگارش مطلب بالا عکس العمل ها شروع شد . ابتدا دوستان نزدیک من در بلاگفا که در سایت کلوب هم فعالیت داشتند با گذاشتن کامنت در صفحه شخص خاطی بهش اعتراض کردند . ایشون اما در اقدامی قابل پیش بینی کامنت های اعتراضی رو حذف کردند . اما هم دوستان نزدیک و هم تعداد نسبتن زیادی از دوستان نادیده و ناشناخته ام در سایت کلوب به مطلب و جریان لینک دادند و آقای خاطی در تلاش برای توجیه کامنتی به این مضمون که : {{خیلی زود قضاوت کردی همشهری من نه دکان باز کردم نه جعبه مارگیری خوشحال میشم در موردش بهت بگم دلیل خاص داشت که بارها آف گزاشتم جواب ندادی ...... من به همه گفتم از من نیست هیج کامنتی رو جواب ندادم منتظر شما هستم....... }} در صفحه من به همراه شماره تلفنی جهت تماس درج کردند و متاسفانه بعد از اقدام غیر قابل توجیه قبلی قدم بدتر دیگه ای برداشتند تحت عنوان "دروغ گویی" چرا که نه تنها در هیچ کدام از مطالبی که ایشون از من در صفحه شون گذاشته بودند کوچکترین اشاره ای به اینکه مطالب از آن دیگری است نشده بود بلکه در حالی مدعی هستند بارها برای من " آف" گذاشتند که اصلن آی دی مسنجر من که عمومی ترین ابزار ارسال و دریافت آفلاین محسوب میشه در دسترس و معرض عموم نیست و البته ناگفته مشخصه که اگر چنین قصدی در میان بود گذاشتن یک کامنت ساده کفایت می کرد و لازم به توضیح نیست که هیچ "دلیل خاصی" برای سرقت کلمات وجود نداشته مگر سواستفاده از اونها . در نهایت جناب خاطی بعد از ظهر دیروز اعلام فرمودند که صفحه ی مورد اعتراض بنده دیگر به روز نمیشود . اما بعد از ساعاتی در اعلام دیگری مخابره کردند که این صفحه به یک آقای دیگری واگذار شد. این مدل واگذاری سریع البته دیگه نیاز به موشکافی و دقت نداشت و تقریبن اواخر دیشب بود که کل صفحه مذبور با توجه مدیران سایت کلوب بسته ( حذف ) شد . اما اونچه که در نهایت این جریان و یا موضوعات مشابه باقی می مونه انزجار عمومی از چنین مسائلی هست . در جامعه به شدت "دزد زده " امروز ما که هنوز از داغ انتخابات دود بلند میشه دست زدن به چنین کارهایی جز احساس توهین به یک عمومیت همگن چیز دیگری رو باعث نمیشه . بسیاری از دوستانی که در سایت کلوب به این مسئله واکنش نشان دادند رو من حتا به اسم هم نمیشناسم و اقدام سریع مسئولان سایت کلوب ضمن اینکه برام جالب بود باعث احترام عمیق من نسبت به حساسیت اونها در اینباره شد . در این "اضافه مطلب" اگر دقت کردید از لفظ " خاطی " به جای " دزد " استفاده کردم چرا که واقعن لذتی از خراب شدن شخصیت هیچ کسی نمیبرم حتا اگر شخصیتی مجازی باشه . من برای کسی که این کار رو کرد با تمام وجود آرزو می کنم که با توجه به واکنش عمومی که نسبت به موضوع پیش آمد دلیل خوبی داشته باشه برای محک و بالطبع اون اثبات توانایی های خودش در نوشتن و دلیل های بهتری داشته باشه برای ساختن ارتباطات . ارتباطاتی نه به شکل و شمایل ناراحت کننده و بی نتیجه قبلی که در شکل دوستی هایی مبتنی بر حس احترام تا کماکان همه بتونیم از کمک هم برخوردار باشیم . در نهایت لازمه که صمیمانه از تمامی عزیزانی که در این جریان یاری کردند و توجه نشون دادند تشکر کنم . ارادتمند همه شما " امید صیادی " نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
دو نـوازی / انسان دیگر دو نـوازی
در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ //////////////////////////////////////////////// ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط امید صیادی ( امیدوار )
از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه ! از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه !مدل موی عهد عباس قادری ، صورت نامرتب و اصلاح نشده و جملات منقطع و عمدتن بریده که اکثرن
شنونده اش را در انتظار نقطه پایانش گُنگ رها می کند مُلبس به بلوز قرمز بد رنگ زیر کُت چیپ راه راه وجه مشخصه مترسکی است به نام " مدیر عامل پرسپولیس " . مانند همه انسان های ضعیف النفس جناب مدیر عامل که شخصیت بی نهایت سست عنصر و وامانده و خارج از حدود و کاریزمای مدیریتی اش او را به یک ابله بی مصرف بیشتر شبیه ساخته تا فردی قادر به حل و فصل امور باشگاه بزرگی همچون پرسپولیس در پایان تازه ترین گندکاری حاصل از بزرگترین دوران مدیریتش به عوض استعفا و عذر خواهی از هواداران به خاطر بلایی که از سر حماقت و کوته فکری اش در فصل نقل و انتقالات بر سر تیم محبوب ما آورد حالا دست به برکناری مربی تیم زده تا به تقلید از اربابان آمار پرور و پرروی این روزهایش با حالتی تهاجمی فراری رو به جلو را آغاز کرده و زیر بار هیچ قصوری نرود . فقط یک ابله و خودپسند خود بزرگ بین به تمام معنا می توانست یکی از قوی ترین خط هافبک های تمام تاریخ لیگ حرفه ای این کشور { علی کریمی ،پژمان نوری ،مازیار زارع و نیکبخت واحدی } را یک شبه از این تیم جدا کند و پرسپولیس را به خاک سیاهی بنشاند که از تساوی با راه آهن در دقیقه 95 خوشحال باشد و مقابل مردان گمنام پیکان سر تعظیم فرود آورد . البته شاید تمام تقصیرات هم بر عهده این مردک بی مایه نباشد . به هر حال مدیر عاملی پرسپولیس منصب جذابی است که اگر به بنده و شما و مادربزرگ هایمان هم پیشنهاد شود محال است صرفن بخاطر عدم توانایی مان نپذیریم . شاید به جای سرزنش او باید به آن شبهه مهندس ساختمان ساز که فکر می کرد علی آباد هم شهری است و نهایتن از فرط وزن بالای علمی عملی اش و نتایج مشعشعی که با ورزش این کشور قحط الرجال کسب کرد روی دست دولت ماند و هیچ وزارت خانه ای راهش نداد را سرزنش کرد و نهایت شاید او هم خیلی مقصر نباشد چرا که ریاست سازمان تربیت بدنی را اگر به مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه هم پیشنهاد کنند حتمن خواهند پذیرفت . منطقن و قاعدتن حاکمی که حکمی میدهد به این قبیل ریزه خواران درگاه و رفقای گرمابه و گلستان یا باید عاقل باشد که خدا را شکر از هفت دولت که هیچ حالا دیگر از ده دولت هم آزاد است یا مسئول که این دومی را اگر در تمام مصادر این کشور هفتاد میلیونی یافتید حتمن سلام گرم بنده را هم به او برسانید ! افسانه ایست که روزی رضاخان به صورت ناشناس و با لباس مبدل سوار بر اتومبیلی کرایه ای شد که راننده ای سبک و تیغ زن داشت. چون به مقصد رسید راننده تقاضای دو برابر کرایه معمول را کرد . رضا خان گره به ابرو انداخته می گوید : _ پدر سوخته میدونی درجات من چیه ؟ راننده که کمی جا خورده می گوید : _ آجان ؟ _ برو بالاتر _ آسپیران ؟ _ برو بالاتر _ نایب ؟ _ برو بالاتر _ یا ابالفضل !! کلانتری ؟ _ برو بالاتر _ ر.. ر ... رییس ام .. امنیه کشوری ؟! _ برو بالاتر _ پس کی هستی آخه ؟!! _ رضا شاه .. این روایت افسانه ای تا همین جایش نصفه نقل شود بهتر است .. مانند مسئول و مسئولیت در این مملکت که در حد مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه اشارت شد و تا همینش کافی است که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی ! نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 4:18  توسط امید صیادی ( امیدوار )
ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟ ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟
افتاده ام وسط . صندلی عقب ، وسط . آقای چاقی در یسار و خانومی چاقتر در یمین نشسته اند . خانوم قبل نشستن اول کیف دسته فلزی اش را می نشاند مابین که مبادا من به مدد استخوان سمت راست لگن خاصره ام به او تــجــاوز کنم . مشکلی نیست .. عادت کرده ایم دیگر .. من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به من ِ معترضه : ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟ من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد. من آشوبیده رو به مسافر ِ چاق یمین دستی یعنی خانوم کیف دار : من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری .. من به مسافر چاق یسار دستی یعنی آقای اربعین سگ اصحاب کهف : آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد، من ِداغ کرده ی سر رفته دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا . ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟ راننده متفرعن باز از توی آیینه من ِبی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار : ـ داشش بی خیال ... ـ نه دیگه بی خیال ِچی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟ خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره گوشتالواش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد .. ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا .. درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. .. کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم .. ـ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟ پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند .. لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند بی هیچ شباهتی با آن مسافر بی ادب چند دقیقه پیش ، در میانه بلوار کشاورز قدم می زنم ! . هوا هم خیلی خوب است .. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مطلب تکراری بود . پست شد جهت خالی نبودن عریضه ! نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:33  توسط امید صیادی ( امیدوار )
وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم ) وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم )
ای کسانی که از بخت خوش و سعادت و فر ایزدی پای بدین صفحه گذارده اید ! بدانید و آگاه باشید که ما ناصر بن نمیدونم کی کی ( همون ناصر الدین شاه ) الیوم نشستیم به تقریر این اراجیف و بسیار خاطرمان مبسوط گشت از آوردن این کلامات که کراماتند فی الواقع در عالم مجاز و لیک شما رعایای ناسپاس را کجا وُسع شکر و حمد این سعادت باشد و افسوس که ما سوختیم به حضورتان و ککتان هم نگزید و .. الخ . باری فی یوم الکبیر مناسبت الاناسب ( اناسب جمع مکسر من در آوردی مناسبت . مترجم ) مشهور و ممهور به الیوم اقدس حکایت اینچنین بود که جانمان بالا آمد لیک صفحه این مجاز خانه بالا نیامد که نیامد . گفتیم چاکران درگاه به فتراک دلایل مستدل بشتابند و چون جان نثاران آسیمه و خاک آلود بازگشتند با هزار ترس خبر بدادند که حضرتا ، گویا در بحر اخضر یا بحرالمیت ، آخته ی آویزان ( لنگر . مترجم ) .. باری آخته ی آویزان یک کرجی ( با فردی از اهالی کرج اشتباه نشود،منظور همون قایق های چوبی تـخـمـی است ! بازم مترجم ) باری آخته ی آویزان یک کرجی گیر کرده است به کابل ( با پایتخت کشور همساده افغانستان که می خواستیم دختری از ایشان به همسری بگیریم و نشداشتباه نشود، منظور کابل ، همان سیم کلفت است که کابل گویندش . مترجم . نه خیر ، ناصرالدین شاه ! ) باری به عرض رساندند آخته ی آویزان یک کرجی ناغافل به کابل فیبر گیر داده است و زده از بیخ هم این تر نت و هم آن تر نت مملکت را پرانده . فی المجلس به اتابک و ملیجک و کـهـریــزک امر نمودیم بروند آخته ی آویزان آن مردک کرجی را از بیخ ببرند تا من بعد دیگر هیچ از این قسم معضلات بی ناموسی بر امت مان نرود .. پدر سوخته ها ! (این پدر سوخته ها را در انتهای عمده بیانات پر شکوهمان می آوریم شما به خودتان نگیرید. ناصرالدین شاه ! ) باری به جهت همان آخته ی آویزان آن مردک مذبذب حالیه می دانیم عمده افتادگان بارگاه هم به مسنجر و هم وبلاق در عذابند از کاهلی دسترسی لیک چون تلقرام فرستادیم به جناب معین البلاقفا ( شیخ علیرضا خان شیرازی ) به بهانه عرض کرد گویا عده ای از غلامان از اهالی سین کیانق چین به تعمد اتاک ( این اتاک را خود شیرازی گفت گناهش گردن خودش . مترجم . ناصرالدین شاه . مترجم . ناصرالدین شاه . مترج ..مردک قزمیت!گویا هوس نموده ای سبیل تو را هم دود بدهیم پدر سوخته؟!ناصرالدین شاه ) باری به تعمد اتاک نموده اند بر سرور بلاقفا و حالیه دسترسی جمله رعایا محل مشکل است و در این باب هیچ مورد از وقایع اخیر قصد تعمد بر سبیل اتفاقات نداشته و ندارند . بزرگواری نموده باور کردیم البته ! . از آن سوی میرزا مزدک خان میرزایی که آن ملعبه ی مزخرف (بازی استقلال ـ آستیل آذین.این دیگه مترجم ) را به تاخیر پخش بنمود را به تادیب فرمودیم آوردند در محضر تا بدهیم جان نثاران و پیشمرگان درگاه به چوب فلک ببندنش به جهت این خبط که کرد و بیچاره زمین ادب بوسیده زاری کرد که اشکالات فنی مُخل پخش مستقیم بازی بود و گواه بر کلاه گرفت که احدی از نفوس در آن استادیوم که آزادی نامش گذاشتیم لام تا کام از مـیـرحسین نامی اسم نبردند و اگر کسی حسین هم گفته باشد لاجرم منظورش همان حسین کعبی بوده است و لاغیر . به کرم و بزرگواری و مهر بی حدمان او را نیز بخشودیم تا وسع احسان و اکراممان را جمله جهانیان درک نموده سجده شکر به پیشگاه دادار به جای آورند به جهت وجود ذی الوجودمان . دیگر اتفاق قابل شرحی به این روز نبود که بنگاریم جز چند تصویر که سیمای عزیزمان(منظور سیماخانوم نیست.مترجم .. نه ببخشد .. بفرمایید .. الله اکبر از این بندگان ناسپاس .... نـاصـرالـدیـن شـاه ) باری سیمای عزیزمان یک عده قلیل روزه خوار را مصور کرد که نمی دانیم به چه جهت عمده ایشان با متقال سبزینه بر سر و دست بسته بودند و یک چیزهایی در باب غزه یا غذا و ایضن دخترکان لبنانی هوار میزدند در کوی و خیابان و آن آخرش هم یک جان جانی هم می گفتند خطاب به ایران خانومی که ما در آن میانه ندیدیمش متاسفانه لیک هم باز ملیجک و اتابک و آن یکی کک را به تعاقب ایران خانم فرستاده ایم به میان جماعت که هنوز که هنوز است برنگشته اند خبر مرگشان و مشکوکیم که مباد یا ایادی این دشمن که می گویند چیز ناجوری است آنها را سر به نیست کرده باشند و یا کاسه ای زیر نیم کاسه آن ایران خانم بوده که ما از آن غافل بوده ایم . دیگر همین دیگر .. از سلامت بلع و دفع و قوه باه مان هم اگر خواسته باشید چاقیم الحمدالله .. حالیه این ها را به زحمت عُظما نگاشیتم به جهت همان چیز آویزان آن مردک کرجی که کابل را زحمت داده بود . انشالله که جهت تبرک به رویت جمله رعایا برسد ! تنها می ماند یک نکته آخر که پاسخی است که این مردک ملعون ( مترجممان . ناصرالدین شاه ! ) بر نامه ی وارده ای که بر تقریر پیشین نگاشتیم قلمی نموده و بد ندیدیم که به جهت حسن ختام در انتهای این مطلب بیاوریم : نویسنده: جمعه 27 شهریور1388 ساعت: 2:23
جریان چیه ؟ نمیشه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد چرا ؟ _________________________________________________________ امید : در روایات قدیم آورده اند روزی ناصرالدین شاه در سفر فرنگ نیمه شب باد در شکم اوفتاد و چون راه مستراح فرنگی نمیدانست ناچار در کیسه یا پاکتی تخلیه وجود مبارک نمود و چون قصد کرد محتوای بدبو را از پنجره محل اقامت برون فکند دستش در رفت و محتوی به سقف اتاق اصابت نمود . صبح گاهان چون خدمتکار به حضورش رسید او را گفت : یک لیره تو را بدهم برو از روی سقف ان را که میبینی پاک کن . خدمتکار فرهیخته نگاهی به سقف قهوه ای رنگ بیانداخت و بگفت : من تو را دو لیره میدهم بفرمایی چگونه به آنجا ریده ای ؟!!! حکایت شماست دوست عزیز ! در ساعتی که شما کامنت گذاشتی واز نبودن صفحه اول شکایت میکنی اصلن هیچ صفحه بلاگی باز نمیشد ! حالا من تو را دو لیره میدهم که بگویی چگونه کامنت گذاشتی اینجا قربون شکل پر امکاناتت بره رییس جمهور خوشگلت ! نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
برای مردم من برای مردم عافیت طلب درون من !
آن پیر فرزانه درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه کوچک دل ناهموارت نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن .. و البته هم تو می دانی و هم من که بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت . باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم . در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. "آی عشق ، آی عشق" نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در کمال خون سردی در کمال خون سردی
نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش نگاه داری می کرد وارد خانه این مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع در ایالت "کانزاس" شدند . آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را با طناب بستند . تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا را ترک کردند . اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را .. جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود ! ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با آنها ملاقات کند . در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاک "، ![]() آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت " است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ خانوادگی با خود یدک می کشد . کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت و هیکاک انجام داده اند می گوید : در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد . یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی تاریک و زیر زمینی خلافکاران. این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود ! نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی " تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد . پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند . در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان ترومن کاپـوتـی و به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام "پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند : _ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟ _ واسه اعدام هر نفر 300 دلار .. _ اسمش چیه ؟ _ ما ، مردم ! نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه " قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود : _ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار ! ______________________________________________________________________________ پانوشت : 1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد . نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن" که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند . 2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها ![]() یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی " بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون ) " کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که "فیلمی "به همین نام نیز با شرکت ستاره پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک " در همان سالها از کتاب او ساخته شد. ( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! ) 3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت . پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند . به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت . نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد : {{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ... ماموری قلدر .. دستور .. اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود }} اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است . " فارنهایت 451" داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و " اندیشیدن" شدن همان ! پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند . فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !! مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟! البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از "دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است . بگذریم .. به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی "ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد ! این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است .. این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید .. این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........ ____________________________________________________________________________ ![]() فیلم , فروغ , فرخزاد ! تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت : منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم .. کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟ حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟ حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و.... یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!! اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!! چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟! آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ... جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم . مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی ! _____________________________________________________________________________ { ف } عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت .. هر آنچه که { ف } داشت .. فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه .... هر آنچه که { ف } داشت ... ///////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
حاج علی که بود و چه کرد ؟! حاج علی که بود و چه کرد ؟!
در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره ) کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ، نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سلام آقای شب س لام آقای شب ...
امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی ! راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند ..... آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... .. و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ... بله آقای شب .... هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و کرمهای شب تاب به کجا می کشد ؟ راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! از الان تــا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز ! چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فصل های گرم ما به ! فـصـل هـای گرم مـــا به !
ازدواج داغ ! از دور می بینتم .. وقتی خنده زنون به طرفم میاد و دندون های یک در میونش بیرون میفته بعد سالها دوباره یادم می ندازه که دلیل طرد و فراموش کردنش اعتیاد کوفتیش بود هرچند که امروز به نظر سرحال میرسید ... باهاش دست میدم ... میخنده .. : _ ای ای ای امید عوضی .. نیگاش کن .. چی می خوری تو اینقدر خوب موندی ؟ ـ نه همچینم خوب نموندم .. موهام کلی سفید شدن اما انگار تو زیادی پیر شدی ـ ما که خراب زندگانیم اما اینجور که بوش میاد تو هنوز مجردی آره ؟ ـ آره .. مگه تو زن گرفتی ؟ ـ آره بابا .. یه سال بیشتره .. ـ جدی ؟ مبارکه .. کی هست ؟ ـ مرسی .. آشناست میشناسی ـ نه بابا !!! کی ؟! ـ بچه محل قدیم .. " س " ـ س ؟ کدوم س ؟ ـ س دیگه .. آبجی بزرگه " ح " ـ اون س ؟؟!! بی خیال ؟!!! ـ آره دیگه... تعجب کردی تو هم نه ؟ ـ خوب والله آره .. آخه .. ـ میدونم .. خیلی ها گفتن "خرابه" بی خیالش شم ... _ خوب ؛؛ حالا .. یعنی منظورم اینه که آدما عوض میشن .. حالا به کسی چه قبلن چی بوده اصلن .. _ نه خوب اینم هنوز همونجوریه .. منم رو راست زیاد کاریش ندارم .. خیلی جدی نیستیم ! ـ د !!! خوب احمق تو که میدونستی چیکاره است واس چی گرفتیش؟ اگه هنوزم همونه پس اصلن واسه چی نیگهش داشتی باز؟ ـ والله دیگه خسته شده بودم امید .. نمی شد .. میدونی ، همش تنهایی و فکر و خیال و .. فکر کردم بهتره یکی باشه توی خونه وقتی از سر کار بر میگردم حداقل یه غذایی برام گرم کنه .. ـ مایکروفر می خریدی بهتر نبود ؟ ـ هان ؟! .. مایکروفر ؟! مایکروفر رو که نمی شد کرد .. ـ نه .. ولی ؛؛ حداقل شخصی بود ! ______________________________________________________________________________ HE _ SHE _ ME AND AREZOO she_ الو me_ الو ؟! she_ اوه .. فردا میره تو وبلاگش مینویسه یه سری خجالت نمی کشن ساعت 4:30 صبح زنگ میزنن خونه مردم! me_ هان .. نه بابا .. خوبی تو ؟ she_ ای .. مرسی .. از ساعت 1:30 دارم زنگ میزنم تا همین الان یه سره اشغال .. مسنجر هم که نبودی ! me_ نه اصلن مسنجر نصب نکردم هنوز .. she _ اونی که جمعه ثانیه شمار معطلش بودی زنگ زده بود جشن گرفتین با هم ؟ me_ نه .. کسی دیگه بود .. she_ هیچ لازم نیست بپرسم اون کسی دیگه he بوده یا she me_ مطمئن باش هیچ he مغز خر خورده ای سه ساعت یه بند تلفنی با یه he دیگه حرف نمیزنه .. she_ صد در صد .. به خصوص که اون he هم تو باشی .. me_ شاید .. she_ نمی خوای بگی کی بود یا مثلن داری ادای خواب آلودها رو در میاری که حرف نزنی ! me_ نه که قبلن هر کی پرسیده گفتم .. she_ آره .. اما بلاخره که یه روز میگی .. me_ خوب پس قربونت تو هم بزار همون یه روز دیگه بپرس نه توی این نصف شبی ! she_ فقط یه سوال دیگه بعد میتونی بری کپه مرگتو بزاری .. me_ هوم ؟ بپرس ؟ she_ اگه الان یعنی همین نصف شبی فقط یه آرزو داشته باشی و بعدش قرار باشه بمیری چی آرزو میکنی؟ me _ رو راست اگه قرار باشه آخریش باشه ترجیح میدم خود آرزو رو بکنم .. she ـ عوضی .. Bib … Bib … Bib …. Bib … Bib … Bib …. Bib …. Bib .. ______________________________________________________________________________ وقتی فرناز حمام بود ! یه ایده ای داشتم که حالا فردا پس فردا ( بعد از انجامش ) می نویسمش .. الان نگفتنش یه خورده خبیثانه است اما خوب .. از طرفی الان نوشتنش هم یه خورده از لطف دست نیافتنیش کم میکنه ! توی فکر همین ایده بودم که به ذهنم رسید برای انجام بهترش ( واسه فردا ) بهتره برم حموم سر و صورت رو یه صفایی بدم .. قبل این لحظات بالایی وبلاگ غیرعمومی فرناز رو می خوندم (غیرعمومی یعنی لینکش رو نمیشه گذاشت) و بعد از خوندنش فکر کردم زنگ بزنم شیراز یه حال احوالی باهاش بکنم . شماره اش رو گرفتم اما وقتی بعد از بوق چهارم جوابگو نبود فهمیدم بهتره برم به حمومم برسم . خلاصه دور از جون شما که می خونی وقتی کاملن از نظر پوشش ظاهری شایسته حمام رفتن شدم یهو دیدم رینگ اس ام اس بلند شد .. از در حموم با همون وضع مادرزاد برگشتم .. دیدم فرناز اس زده : _ حمام بودم حاجی .... براش نوشتم : _ ع !!! چه تله پاتی ! من همی الان این اس ام اس رو لـخـت دارم میدم خدمتتون ! چون از در ِ حموم !بر گشتم جواب دادم . بفرمایید :دی و فرستادم براش .. برگشتم حموم و در حال آغاز عملیات زیر ساختاری بودم ( ........ _ مترجم ) !! که دیدم دوباره زنگ اس ام اس بلند شد . به خودم دستور توقف عملیات رو دادم و بعد از شستشوی کامل دست ها اومدم سر وقت گوشی که دیدم بازم فرناز اس ام اس زده : حمام بودم حاجی ! فکر بدی نکردم چون قاعدتن از تاکید بر حموم رفتن یک نفر در فاصله نزدیک به هزار کیلومتریم دچار هیچ هیجانی نمیشم حتا اگه اون یه نفر فرناز باشه ! فهمیدم اس ام اس من هم بهش نرسیده چون ریپورت پندینگ شده بود پس دوباره براش همون متن رو فرستادم . اما قبل از اینکه مجددن به منظقه عملیاتی ( حمام . مترجم ) برگردم دوباره بوق اس ام اس بلند شد و دوباره دیدم همون اس ام اس فرناز هست که : حمام بودم حاجی ! حالا این درست که هرکی جای من باشه از ایمجیشن حمام بودن کسی مثل فرناز یحتمل دچار قوس و قزح میشه اما من متوجه شدم که اس ام اس فرناز بی هیچ دلیلی در حال تکرار شدن هست و چون هفته پیش هم این مسئله تکرار شده بود و هم باز چون این تکرار چند باره ی اس ام اس علی الخصوص از جانب چند دوست شیراز نشین من مسبوق به سابقه بوده طی چند روز گذشته به این فکر کردم که احتمالن مـدیر کـل مـخـابرات استـان فـارس شدیدن علاقمند هستند که با تاکید چندین و چندباره بر حمام بودن فرناز خسارت مسدود بودن سرویس ارسال و دریافت اس ام اس رو هر چه سریعتر جبران کنند تا انشالله تعالی بعد از رای اعتماد وزیر مربوطه با توجه به آمار فوق العاده ایشون در جهت درآمد زایی میز و صندلی ریاستشون در دوره جدید دچار خدشه ای نشه خدای نکرده !!! نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
عزای ملی عزای ملی
![]() مجید انصاری عضو مجمع روحانیون مبارز میگوید که «تـجـاوز» به برخی بازداشتیها «قطعی و اثبات» حجت الاسلام انصاری همچنین گفت : «با کمال تاسف اینها صحت دارد و آدم باید به قول امیرالمومنین نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !
وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای یک گفت و گوی خوب رو رعایت کنم . ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد . خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه. حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ... در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم .. خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من . شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو به وحشت می ندازه ! آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " ! اما چرا ؟ چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟! واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده . من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم . از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته . اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره . اما من برای هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم . حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی " کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود . نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو نشون میده ! شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه . میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم . ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم . خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه .. نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه .. اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ ! از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت اختصاصی : خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود . نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! به من میگن عاقبت به خیر !
بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان . و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای ( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله ! پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود گذشت . و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه _____________________________________________________________________________ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
در دیار دریا دور است از غم اندیشه در دیار دریا دور است از غم اندیشه
مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به و سر انجام تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جناب آقای دکتر محمد علی دادخواه ، با سلام ... نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ایران 1418، سی سال بعد از سی سالگی انقلاب اسلامی ! ایران ، سال 1418 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده ! مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر" را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها نباشد ! شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم . می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ... هان ؟! مصادیق گازی چیست ؟ ! حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده : جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص داشت و نه حجم مشخص .. مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان ! ___________________________________________________________________________ درباره الی "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است . این را بنا بر تجربه شخصی خودم از او میگویم . آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف نه نازک طبع که یکی انسان است دارای ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان هضم و پذیرش موفقیت را داشته و دارد . ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر است . شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن. بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند . در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند . "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته شوخیهای تلخی هم می کند . ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب بگویید اما .. اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین پلان فیلم ادامه دارد. اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد ! پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش . ___________________________________________________________________________ پابلو نرودا ، همشهری مسافر ! " میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی . دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد . صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا از "پابلو نرودا " را از لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم . به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن ////////////////////////////// پابلو نرودا نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اس ام اس شرافتمندانه / انعکاس در چشمان طلایی اس ام اس شرافتمندانه
شصتاد خط نوشتم تا از کنار و اشارت به فیلمی برسم به اینکه { شرافت چیز خوبیست } . خوب چه مرضی است عزیز من ؟ خودش را ، جان مطلب را همین اولش می گویم خلاص . عزیز من ، برادر من ، خواهر من ، دوست من ، .... شرافت چیز خوبیست . شرافت حلقه مفقوده این روزهای ماست . ما که می گویم یک اجتماع هفتاد میلیونی مد نظرم است نه یک حکومت ، نه قسمتی از یک ملت و نه یک نظام ... همه را می گویم که این شرافت را جایی همین اطراف گم کرده ایم. دروغ که از این درب وارد شود شرافت از آن درب رفته است و ما امروز بیش از هر زمان دروغ می گوییم و دروغ می شنویم آنقدر که دیگر هیچ کداممان را حوصله و قدرت تشخیص این دو از یکدیگر نیست و این ، همین بی اهمیت بودن تفاوت دروغ از راست سر آغاز همه بدبختی هاست . همه بدبختی هایی که متاسفانه ما در آغاز سراشیبی تند آن قرار داریم . ایکاش هر کسی که می خواست وارد امر سیاست شود این قدر راحت این اصل مهلک ِ جهان سومی را نمی پذیرفت که حرامزادگی و دروغ گویی رکن و اساس سیاست پیشگی است . در فرهنگ ژاپنی معمول بوده و هست که اگر مردی ، سیاست مردی رسوا شود در تنهایی خودش اقدام به خودکشی دردناکی می کند تا به وسیله این تادیب بتواند حداقل شرافت ممکن را با مرگی صعب برای خود بخرد. به این فکرم که اگر چنین رسمی در ایران ما جاری و ساری بود اصلن کسی جرات سیاست پیشگی را داشت ؟ ، یا نه این دغل مردان و کریه زنان سیاست کار برخاسته از کنار ما قوم عافیت طلب قید خطر کردن با جان و ناموس و آبروشان را می زدند و می گشتند پی دُکانی و دکه ای و حتی فکر لبخند زدن و آیه قرآن خواندن اما با کف دهان و خشم کفر گفتن و خون ریختن و بند بستن خلایق را هم به مخیله راه نمی دادند؟! SMS حالا اگر در کنار این تحقیق و تعریف شرافت بخواهم نگاهی به خود بکنم باید بگویم تصمیم گرفته ام دیگر و هرگز از سیستم اس ام اس تلفن همراهم مگر در موارد ضروری و ناگزیر استفاده نکنم . شاید بی ربط به نظر برسد اما همیشه عمده مبلغ قبض تلفن من مربوط بوده به اس ام اس هایی که در تیراژ بالا برای دوستان می فرستادم. و حالا اگر قرار باشد خارج از تفکرات گوسفندی و بزغاله ای که حضرات درباره من و ما کردند عمل کنم جز این که گفتم انجام نمی دهم تا مبادا خیال خوششان گرم باشد از اینکه هر زمان هر غلطی که دلشان خواست می کنند و آب از آب تکان نمی خورد . نه .. دیگر از اس ام اس استفاده نمی کنم تا حداقل قوانین شرافتمندانه ممکن را در حیطه خودم رعایت کرده باشم و از دوستان هم خواهش می کنم این حداقل را در مورد من رعایت کرده و از فرستادن اس ام اس های غیر ضروری خودداری کنند . این کمترین ارزشی است که برای خودم قائلم تا پایبند باشم به همین کم رمق ترین شرافت بجا مانده از پس گند کاری های رنگ به رنگ حضرات که دورتر از نوک دماغشان را نمی بینند . خُب ... همه آنچه را که می خواستم بگویم همین بود . حالا دیگر اگر مقاله زیر را که صرفن سینمایی است نخواندید هم نخواندید . لینک از سایت تابناک : (( پیامهایی که راه اندازی دوباره سیستم پیام کوتاه به ما داد )) این را حتمن بخوانید.هر اس ام اس شما را چند بار ارسال میکنند تا خسارت مخابرات زود جبران شود! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ![]() انعکاس در چشمان طلایی * باید واجد چیزی بود تا توانایی بروز و انتقال اون رو بی هیچ تعریف و تبلیغی و فقط به واسطه ی مغناطیس ذهن به دیگران داشت . منظورم اینه که هیچ بازیگری حتی حاذق ترین اونها هرگز توانایی بازی در نقشی رو نداره که کم یا قسمتی از کاراکتر نقش رو در وجود خودش نداشته باشه و اگر بازیگری دست به چنین ریسکی بزنه مطمئنن نتیجه از قبل محتوم و محکوم به شکسته . اخیرن فیلم " یک ماجرای به یاد ماندنی " رو دیدم . فیلمی رمانتیک و شیرین محصول سالهای طلایی هالیوود با هنرمندی "دیورا کر" و "کاری گرانت" . بیش از اونکه بخوام از هنر بازیگری این دو چیزی بگم اشاره به خلوص شخصیتی اونها و انتقال این وجه شخصی به نقش توسط این دو بیشتر مد نظرم هست. یک زن و مرد همسفر در کشتی که به سمت آمریکا در حرکت هست با هم آشنا میشن . طبق اصول اولیه و اصلی امروز هالیوود و حتی ذهنیت های خلاق نویسندگان ، لوکیشن چنین برخوردی خوراک چندسکانس داغ عاشقانه خواهد بود برای پیشبرد داستان . اما اونچه که در فیلم میبینیم به تمامی پرهیز شرافتمندانه از رخ دادن یک اتفاق { حالا دیگه نرمال } در عرصه روابط زن و مرد هست اونهم در حالیکه همه ناظران و آگاهان این رابطه پیشاپیش چنین ذهنیتی رو دارند . خوب منظورم از آوردن این سطور این بود که اگر "کاری گرانت" و "دبورا کر" در دنیای واقعی فاقد اون شرافت رفتاری بودند مسلمن بازی اون ها در چنین نقش هایی تا این حد ملموس و پذیرفتنی نبود . امری که در فیلمی مشابه ( کنتسی از هنگ کنگ ) و بازیگران شهیر اون (مارلون براندو و سوفیا لورن) حتی توان نزدیک شدن به سایه های بازی گرانت و کر رو هم ندارند چرا که شناسه های ظاهری و قرادادی سـکــسـی این دو فراتر از معصومیت چنین نقشهایی بود . بر خلاف براندو و لورن ، کاری گرانت و دبورا کر در عالم واقع هم جدا از اینکه به عنوان سوپر استارهای هالیوودی زمان خودشون صاحب ارج و قربی در حد کمال بودند اما با این وجود هرگز پا رو از چارچوب های اخلاقی و حریم خانواده فراتر نگذاشتند . بر خلاف دو نفر قبلی از ازدواج های متعدد در کارنامه اونها خبری نیست و تقریبن هر دوی اونها بیست سال پیش از مرگ از فعالیت در سینما استعفا دادند تا بیشتر به زندگی و خانواده بپردازند . * عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی است با بازی مارلون براندو نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
امیدوار باشید امیدوار باشید
این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد . می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این مطلب را نخوانید . بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی باشد هم مد نظرم نیست . منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! ) پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید. کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش. مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک بزرگی است . یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید.. مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی بینی تان بردارید ! باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود ) انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید . جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم ) در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم . در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد . دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ... آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما ! او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب "مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش کردیم : _ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟! آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ، خر ، خر ... راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم آن موقع که از بیخ عرب تشریف داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را به نشان ندامت تکان داد .. و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم : _ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!! اَند یو همین خر که یو سی ... !! مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت : _ یس .. آی هوپ سو یو سی توُ ! ؟ داد درویشی از سر تمهید سر قلیان خویش را به مرید گفت که از دوزخ ای نکو کردار قدری آتش به روی آن بگذار بگرفت و ببرد و باز آورد عِقد گوهر ز دُرج راز آورد گفت که در دوزخ هر چه گردیدم دَرَکات جهیم را دیدم آتش و هیزم و ذغال نبود اخگری بهر اشتعال نبود هیچ کس آتشی نمی افروخت زآتش خویش هر کسی می سوخت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا .... جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا ....
باوری تقریبن جهانی وجود دارد در باب جاودانگی اساطیر که مبتنی است بر جوانمرگ شدن ایشان به نوعی که آنها را فنا ناپذیر و ابدی جلوه میدهد . با جوان مرگ شدن یک شخصیت محبوب و یا سرشناس فی الفور تجمیعی از رمز و رازها و افسانه ها تمامی زندگی او را پوشش می دهد آنچنان که حتی نزدیکان و آگاهان زندگی او نیز علیرغم کوششی که عمدتن نخواهند کرد قادر به روشن کردن زوایای دور این باورهای رایج نیستند چرا که میل و خواست عمومی راغب به پذیرش وجه خشن و خارج از فانتازیای واقعیت نیست و بنا به میل خود چیزی ورای "آنچه قابل قبول تر " است را جستجو می کند تا حداقل تفاوت و دلایلی را برای اینکه چرا همه اسطوره نمی شویم بیابد و خود را تطهیر کند و در این باره چه چیزی بهتر از همان رمز و راز اسرار آمیز که مبتنی بر تخیلات شخصی افراد است و در نهایت در مدت زمانی چند رشته رشته های این ذات تخیل ساز دچار همگرایی وهم سویی عمومی می شود و نهایتن تبدیل به سبقه غیر قابل اثبات و البته غیر قابل رد مختص اسطوره می گردد . ذات عموم وجهه ای را به اسطوره می بخشد دلخواه خود ، پس در اولین قدم اقدام به فراموشی تمامی بدی ها و خباثت های ذاتی معمول انسانی مستتر در اسطوره جوانمرگ شده می کند . فرقی نمیکند این جوانمرگ یکی از بستگان دور یا نزدیک شما بوده باشد یا جان لنون . به هر حال شما اسطوره خود را می خواهید پس او را از جایگاه فردی عادی به رتبه بلند مرتبه اسطورگی نائل می کنید و در این راه همیشه چهره شاد ، مهربانی ها و دوستی های او را به یاد خواهید داشت و نه روزهایی را که از هم مکدربوده اید و احتمالن حرفها و یا افکاری ناپسند و غیر دوستانه در مورد یکدیگر روا داشته اید . به این ترتیب همه ما از آلبوم آخرین تصاویر ذهنی مان بهترین های او را انتخاب میکنیم و همواره سعی خواهیم داشت تا همین "بهترین تصویر ذهنی ممکن " را بک گراند یاده ی او کنیم . و البته تعریف غالب و قالب این بهترین تصویر ذهنی ممکن برای ماندگار کردن اسطوره چندان دشوار نیست چرا که خصیصه های تقریبن مشترکی را در سرتاسر جهان شامل می شود که البته اولین و بزرگترین آنها اصل جوانمرگ شدن است . عیسی مسیح ، سیاوش ، میرزاده عشقی، جان اف کندی، فروغ فرخزاد، امیلیا ارهارت، غلامرضا تختی ، جیمز دین و یا حتی سیروس قایقران و آیرتون سنا همه و همه قبل از آنکه "بهترین"های زمانه خود باشند به دلیل جوان مرگ شدن و یا به کلامی دیگر به خاطر پیش از رسیدن به سن معمول و قابل پذیرش برای مرگ معمولی در زمانی معمولی تبدیل به اسطوره های ماندگار اعصار شدند . از همین دست اشخاص مشهور که در روزهای اخیر به خیل اسطوره های تا ابد ماندگار پیوست هم یکی "مایکل جکسون" است که پیش از آنکه موعدش برسد و کسی منتظر شنیدنش باشد شعله جانش خاموش شد . جکسون هر چند که سالیانی پیشتر عمده قله های قابل ممکن اسطورگی را فتح کرده بود اما از تمام وجوه مشترک اساطیرتنها همین مرگ ناگهانی را کم داشت تا همچون سلف و پدر زن سابق خویش " الویس پریسلی" در زمانی بمیرد که کمتر کسی انتظارش را داشت . بالشخصه از شنیدن خبر مرگ او تعجب کردم اما شوکه نشدم چرا که همانطور که شرحش رفت از لوازم مکمل یک اسطوره مرگ در جوانی است و در دنیای مُد و مدیا البته که پنجاه سالگی سن بلوغ حرفه ای یک هنرمند محسوب میشود اما مایکل باید می مُرد تا از این قانون نانوشته ی باشگاه اساطیر تخطی نکرده باشد . با فاصله ی زمانی اندک در این سوی مرزها البته ما نیز شاهد رخ نمودن اسطوره ای بودیم که اگرچه تا پیش از مرگ نه سرشناس بود و نه محبوب اما با مرگ ناگهانیش یک شبه تبدیل به نماد آزادی خواهی و خون دادن در راه آزادی ملتی شد که از تمام وجوه یک اعتراض در سطح جهانی تنها نماد قهرمانانه اش را کم داشت و البته با مرگ دلخراش این دختر جوان نماد گمشده اش را یافت . چهره جوان ، زیبا و مهربان او با تصویری به شدت دلخراش از لحظه جان دادنش با چشمانی باز که سر فصل تمام خبرهای تصویری مربوط به جریانات اخیر ایران شد به قدر کافی برای اسطوره شدنش برای ملت امروز ما کفایت می کرد فارغ از اینکه خود او قدر مسلم هرگز چنین شهرتی را در چنین زمانی نمی خواست . همانطور که در خطوط ابتدایی مطلب اشاره شد این عموم مردم هستند که اسطوره خودشان را با روایات خودشان می سازند و در این باره حتی اگر تلاشی درباب تغییر این باور صورت بگیرد پیشاپیش محکوم به شکست است چرا که برای مردمی نیازمند قهرمان ، نیازمند اسطوره وجه واقعی و یا حتی میل باطنی شخص اسطوره شده کمترین اهمیتی ندارد و بی هیچ شائبه ای باید پذیرفت که هیچ کدام از اساطیری که نامشان برده شد در عمق وجودشان میلی برای این اسطورگی نداشتند اما این را هم باید در نظر داشت که اصل و اساس اسطورگی شان جز با مرگ شان فراهم نمی شد . مرگی که مطمئنن انتخاب خود آنها نبود بلکه آنها بودند که انتخاب مرگ شدند تا اسطوره شوند و جاوید بمانند . _______________________________________________________________ توضیح : عدم اشاره به نام شخص مشخص در دو پاراگراف نهایی تعمدی و به خاطر پرهیز از استفاده متنی از مرگ یک انسان برای تکمیل و یا بهانه برای نوشتن یک مطلب است . باید گریست و خفه شد آن زمان که مرگ دلخراش انسانی در نزدیکی ما و به آن شقاوت محلی باشد برای نوشتن و سیاه کردن این صفحات . مهم جان عزیز او بود که از دست رفت . نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شبانه شبانه نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که : نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
هدف تمرینی دوئل دیگران نشویم ! هدف تمرینی دوئل دیگران نشویم ! نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:56  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
کمترین خاشاکم کمترین خاشاکم نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شراب نسیان شراب نسیان
تابوت می فروشند در کوچه های ایران بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان . خورشید یک نفس شد شب را به ناله مشغول ، مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان . از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ، شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان . ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ، تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان . ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ، مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان . /////////////////////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نامه ای سبز به مردم آینده : چرا رای میدهم ؟ به چه کسی رای می دهم ؟ نامه ای سبز به مردم آینده : چرا رای میدهم ؟ به چه کسی رای می دهم ؟ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خداحافظی طرفداران پرسپولیس با دولت نهم ! خداحافظی طرفداران پرسپولیس با دولت نهم !
انسان هایی که به رغم علم و خودشناسی شان به عدم توانایی هاشان بر مسند و مسئولیتی و البته هدایتی هم کم نگذاشت و در برنامه نود با نشان دادن دست خط معاونت ریاست جمهوری و اما دلیل و اصرار مهندس علی آبادی بر انجام این خبط ناثواب چه بود و چرا او که در حالت معمول باید آقای مهندس علی آبادی . به عنوان یک طرفدار قدیمی پرسپولیس از شما به خاطر نمایش آخرین نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
زیارت نامه / سفره نامه زیارت نامه
بچه داشت دق می کرد . با چشمهای وق زده رفتم سمت سعید می پرسم : ــ یعنی چی که راه نمیدیم ؟ _ میگن پاهای بچه لُـخـته راه نمیدیم .. _ بچه چهار ساله رو ؟!!! این که لباسش تا زیر زانوشه یعنی چی پای این بچه لـخـته ؟! _ چه میدونم .. بچه شوک شد .. بیخود کردیم اومدیم اصلن .. همین .. بعد هم انفجار من درست دم درب ورودی حرم امام رضا .. هر چه که فحش بلد بودم با
میدونستم داره خرم میکنه اما ناچار رفتم .. کل زیارت و سلام صلوات من سه دقیقه طول نکشید ... اینکه میگم به همت من این اتفاق افتاد گزاف نگفتم چون در حالیکه قسمت عمده فامیل بزرگ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود {{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود
((به زودي حلواي او را خواهيم خورد. چون يا خودش را به كشتن ميدهد، يا به جرم كشتن يك نفر ديگر، او را قصاص ميكنند . )) پیش بینی بالا همین چند هفته قبل درباره مرحوم "پیمان ابدی" بدلکاری که روز چهارشنبه طی یک حادثه سینمایی جانش را از دست داد صورت گرفته بود . اما چه کسی تا این حد می تواند در پیش بینی کردن حادثه ای دقیق باشد ؟ یک طالع بین ؟ یا یک کولی فالگیر ؟یا شاید یک احضار کننده ارواح از عالم غیب ؟ نه .. در حقیقت پیش بینی فوق را یک روزنامه نگار درباره سرنوشت مرحوم ابدی کرده بود و جالب واقعیت این است که در بدو ورود پیمان ابدی به ایران از پس سالهای اقامتش در آلمان بین بد نیست اگر هر کدام از ما درخواستی از خداوند داشت بهترینش را بخواهد . نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
LOST استقلال استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی بشه. سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی رنگ شیرین کرد . گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود. اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست . ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب معمولی خودش هم دورتر کرد . به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از خوشحالی دوستان خوشحالیم. _____________________________________________________________________________ LOST چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم . او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر از همه نرم تنان آن جزیره است . شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است ! این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند . یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته ! باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه مزه میکنم و هی میگویم : چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی ! ترجمه : من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}! نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!! و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است . فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید . به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من راپورت ندهید. در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین! اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم. بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را توأمان کرده باشیم انشالله . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون :
حتمن این تبلیغ را از تلویزیون دیده اید که : آقایی در کسوت خبرنگار میکروفن در دست مقابل افراد مختلفی ایستاده و هر کدام از آنها عنوان میکنند که کالایی به نام مثلن : { قوز تن } رو میشناسم،برای عضلات فلان جام استفاده می کنم. و در نهایت هم جوانک عضلانی و لمپن مآبی توصیه می کند که ما هم این"قوز تن"را استفاده کنیم. سراسر این تبلیغ حدودن یک دقیقه ای از ابتدا تا انتها چیزی شبیه به شکنجه است . یعنی شعار مستقیم در مقابل فهم شما که : استفاده اش کن چون من دارم بهت میگم ! کمترین خلاقیت و شعوری در ساخت این تبلیغ و بسیاری دیگر از تبلیغات مشابه تلویزیونی به کار نرفته و مشخص نیست جایگاه ایده پردازی در صنعت تبلیغات ما کجاست . نمونه دیگر از این دست تبلیغ یک شامپو است که حتی از مورد بالا نیز آزار دهنده تر است . آرایشگر در حال کوتاه کردن "نکردن" موی آقایی با صورتی سرد و خالی از جذابیت است که ناگهان دست از کار میکشد و با لحنی رُبات گون و صدایی بلند آنقدر که همسایه ها مان هم بشنوند می پرسد : آقا چه موهای خوش حالتی دارید از چه شامپویی استفاده می کنید ؟ و طرف هم با همان صورت کذا آنگونه که هزار بار جواب را تمرین کرده باشد به طرف دوربین می چرخد و با لحنی بی روح می گوید :با شامپوی صبر سقمت .. ! خوب بالشخصه بعید می دانم این چنین تبلیغی کمترین شوقی را به جهت خرید این دو کالا در احدی ایجاد کند . صرفن تبلیغی ساخته و با هزینه ای بالا از تلویزیون پخش شده تا ما دیده باشیم که ناگفته مشخص است کمتر کسی وقتش را به جهت دیدن آنچه که تعریف شد بگذارد . اما ازاین دو تبلیغ که بگذریم اخیرن تبلیغ یکی از بانک ها (در کمال تعجب!) به شدت جلب توجه می کند . تصاویری سیاه سفید و دوربین ثابتی در نماهای عمومن مدیوم شات "واکنش" هایی را به نمایش می گذارد در حالیکه از اصل "کنش" چیزی مشخص نیست . زنی که با خودرو به درون بساط میوه فروشی رفته اما کماکان حواسش به چیزی ست که ما نمی دانیم، پیرزنی همراه با چرخ خرید در میانه دو درب فروشگاه فریز شده و دوچرخه سواری که به جای دقت به راه همچون مابقی افراد حتی در لحظه سقوط در حال نگریستن و دیدن ماست . آیا واقعن ما تا این حد دیدنی هستیم و خودمان خبر نداریم ؟! نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما ! پیش از متن :
اول که من یک عذر خواهی تمام قد بدهکارم که به خاطر مسائل و گرفتاری های شغلی _ کاری "سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
از آریوبرزن تا ابراهیم همت از آریوبرزن تا ابراهیم همت
![]() هشتم تير 1360: دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود ... اما چه کنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا کرده ام. معده ام درد مي کند ... دکتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است .... چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديک پايگاه هوايي شيراز را به نام من کردند، غرور و شادي را در چشم هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. قباله زمين را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم. ولي همين که پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. قباله زمين را پاره کردم، ريختم زمين. يعني فکر مي کنند ما پرواز مي کنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما قباله خانه و زمين بدهند؟ بايد با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، يعني مرگ من. چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است. از میان یادداشت های "شهید خلبان عباس دوران" _____________________________________________________________________ ای زمین ، ای خاک ، ای که عزیزترین ، زیباترین ،دلیرترین و شریف ترین فرزندان ما را در آغوش گرفته ای .... در آستانه بهاران سبز به گوش آن تا ابد بیداران و جاودانان پیام ما را برسان که میدانیم اگر بودید روزگارمان این نبود و هم می دانیم که اگر نبودید دیگر روز گارمان نبود پس بدانید که این سال هم تمام می شود همانطور که ماه و هفته و روز ..همانطور که شیرخوارگی، جوانی و کهنه سالی .. اما چرخش گرد گردون را گواه می گیریم که زندگی شما دلاوران و گردان تا بی انتها .. تا ابدیت حیات و تا آخرین چرخش گیتی پابرجا امتداد خواهد یافت و بدانید که اگر چه کم قیمت و پر از فراموشی شده ایم اما تا همیشه و همیشه به خاطرتان خواهیم داشت که مرهون و مدیون جانسپاری و عزت شما بوده و خواهیم بود . _____________________________________________________________________ شرح عکس : بالا از چپ : شاهزاده عباس میرزا ، رئیس علی دلواری ، ستارخان ، هاوارد باسکرویل ، دریادارغلامعلی بایندر پایین از چپ : محمد جهان آرا ، جواد فکوری ، ابراهیم همت ، حسن آبشناسان ، عباس دوران . دریف انتهایی : چپ : علی صیاد شیرازی . راست : احمد شاه مسعود . نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سُـهـراب کُـشـون مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
باز هم ویژوال آیدیا / دور از بهشت / پرسپولیسی بیتل باز هم ویژوال آیدیا به فاصله 3شب بعد از طبع متن قبلی این وبلاگ شبکه "بـی بـی سـی فارسی" موضوع برنامه "صدای شما" رو دقیقن عین تیتر و متن من قرار میده و من هم البته که دیگه خیلی راحت قبول میکنم که هم باز اشتراک "ویژوال آیدیا" بین این وبلاگ و یک برنامه تلویزیونی اتفاق افتاده و البته باز هم من در این اشتراک چند قدم جلوتر بودم . گرچه معتقدم نهایتن اتفاق خاصی نیفتاده و من هم به هیچ وجه قصد ندارم ادعایی بکنم مبنی بر اینکه به طرق متفاوت و از جاهای مختلف از من و یا دیگر دوستان وبلاگستان سرقت های متنی موضوعی انجام میشه . تمام این ورودی های لندنی به وبلاگ من هم بر بچز خودمون هستن از دم .. همه چیز اتفاقیه .. همه چیز . شاید شما دوست داشته باشید مثل دائی جان ناپلئون فکر کنین اما من یکی دیگه عادت کردم به تکرار این اتفاقات ساده شما هم اگه دیدینش بهتره بهش عادت کنین ! _____________________________________________________________________ دور از بهشت طی 2 دوره مراسم اسکار سال های 2008 و 2007 اولین صفحه الکترونیکی فارسی که گزارش مراسم و اسامی برندگان رو به همراه تصاویرش منتشر کرد همین وبلاگ من بوده . کار سختی بود که واقعن با میل و علاقه انجام دادم و سعی میکنم هر سال بهتر انجامش بدم . اما به من سخت می گذره وقتی که مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در فاصله چند خیابان با من در جریانه ولی به خاطر شکل خبر رسانی الکن و ناقص از همه سو نه تنها ناچارم قید نوشتن گزارشی درباره اش رو بزنم بلکه برای تماشای نیم بند اون هم باید چیزی در حدود 24 ساعت صبر کنم . اما همین پخش هم اونقدر دچار ایراد و اشکال هست که واقعن آدم هنگ میکنه که اگر قرار هست شاهد پخش تلویزونی این مراسم باشه دیگه این ادا اصول ها چه معنی میده! مجری مراسم که مثلن قرار بود اداره کننده یک ویژه برنامه بلند با حضور عمده سرمایه های صنعت سرگرمی ساز این کشور باشه در کمترین ذوق ممکن تنها چیزی که بلد بود مکث چند ثانیه ای در معرفی شخص برنده بود . نه شوخی نه جوک و نه حتی چند خط شعری برای تزریق نشاط به فضای مراسمی که به هر حال فینال یک سال سینمایی برای خیل عظیم دست اندرکاران و علاقمندان اون بود دیده نشد. ![]() از اون بدتر و افتضاح تر نحوه پخش نیم بند مراسم از تلویزیون بود که به شکلی ناقص نه تنها اکثر نطق های برندگان رو پخش نکرد بلکه بلا استثنا هر خانمی رو که برای دریافت جایزه به روی سن دعوت شد رو تنها از نمای دور ( در حد مورچه ای روی دیوار ) نشون داد و .... به اینها اضافه کنید عدم نمایش تصویر نامزدها هنگام اعلام و یا حتی عکس اونها و یا نمایش قطعه ای از اثر مشمول جایزه ! خیلی مایوس کننده است که بعد از 27 بار برگزاری جشنواره فیلم فجر هنوز در اجرای کمترین شکل حرفه ای لنگ میزنیم و معلوم نیست برای اینکه در جریان پخش کامل و بی کم کاست اختتامیه و برندگان اون قرار بگیریم چه راهی وجود داره به جز رفرش صفحه هنری خبرگزاریها ؟ شاید یه تعداد بگن رادیو پخش مستقیم داشت. آره خُب داشتش اما به قول معروف : جماعت یه دنیا فرقه .. بین دیدن و شنیدن ... برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن ! _________________________________________________________________ پرسپولیسی بیتل پری روز پسر 18 ساله یکی از همکاران از من پرسید : آقا امید شما پرسپولیسی یا استقلالی؟ در حالیکه سعی می کردم به هیچ عنوان از کلاس یک دانای کل چیز فهم امروزی که میتونه الگوی مناسبی برای یک نوجوان باشه کم نیارم نگاه عمیقی به دور دست ها انداختم و همچین یک قیافه موقر و جنتلمنی به خودم گرفتم و گفتم : خوب راستشو بخوای بچه تر که بودم خیلی پرسپولیس رو دوست داشتم و همه بازیهاش رو میرفتم استادیوم اما واقعیتش الان دیگه برام مهم نیست و به بازی زیبا از طرف هر تیم که باشه اهمیت میدم و لذت میبرم .. بعد دستی رو پشتش زدم و بزرگوارانه گفتم : تو هم که به سن و سال ما برسی حتمن از حساسیت هات کم میشه و ... کات _ امروز _ موقع پخش بازی .. با یه زیر پیرهن رکابی و شلوار گرمکن مثل بچه های پنج ساله میپریدم بالا پایین .. داد میزدم و موقع خطرات روی دروازه ها دو دستی میکوبیدم توی سرم . همه هیکلم خیس عرق شده بود و به خصوص از دقیقه 75 تا دقیقه 93 که زارع پنالتی رو گل کرد رعشه تمام وجودمو گرفته بود .. گل رو هم که زدن که دیگه نگو .. به یک دلیل کاملن نامشخصی فکر کنم حداقل دویست سیصد بار بند شلوارم رو باز کردم و دوباره گره زدم و حدودن هزار دفعه پاچه های شلوارمو تا زیر گلوم کشیدم بالا ! وقتی بازی تموم شد از اون دانای کل چیز فهم موقر و بزرگوار اندازه سر سوزنی خبر نداشتم ... گور باباش .. خب این کـسـخـلی ذاتی از بچگی با من بوده و کاریش هم نمی تونم بکنم . همیشه خدا هم فاصله داشتم با یه انسان آرام موقر و خونسرد و قابل کنترل .. آره آقا جون ... ما از اولش هم یه پرسپولیسی بیتل بودیم تا همیشه هم هستیم ! نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا تیم ملی ؟! نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا تـیـم مـلـی ؟!
روز چهارشنبه تیم ملی فوتبال ایران در حالی به مصاف تیم کره جنوبی می رود که نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
YES WE CAN YES WE CAN
آمریکا و اروپا و احتمالن قسمت عمده ای از جهان پیرامون ما شدیدن "اظهار نگرانی" فرمودند ،
ناراحت شدند ، دلگیر شدند ، اعلام بی اعتمادی می کنند .. و حتمن که عصبانی هستند .. چرا ؟ ! چون ما موفق شدیم ماهواره مخابراتی ساخت خودمون رو با موشک هدایت شونده ساخت خودمون بفرستیم فضا ! جالبه که جریان اونقدر قوی و غیر قابل انکار هست که این بار هیچ کدوم دیگه نگفتند که ای آقا این فن آوریش مال کره شمالی یا چین و روسیه است .. از دم معترف شدند که کار کار خود ایرانی هاست ! اما علت واقعی عصبانیت و ناراحتی یقه سفیدهای مترقی چی میتونه باشه ؟ مطمئن باشید که هم آمریکایی ها و هم اروپایی ها از مدت ها پیش به حد کافی کسب اطلاع کردند که کارکرد های تکنولوژیک موشک های ما هرچی که باشه در حال حاضر نظامی نیست. اما مشکل اونها در اصل چیز دیگر و جای دیگریست . از دید سیاسیون غربی ما به عنوان کشوری جهان سومی حق نداریم وارد حیطه تحت تسلط اونها بشیم . و این حیطه تحت تسلط اونها نه فضای لایتناهی و نه اعماق اقیانوس ها که حیطه علم و فن آوریه. از دید اونها ما تولید کننده انرژی ارزان برای اونها و مصرف کننده خدمات گرانبهای اونها هستیم پس دیگه به ما نیومده که فضولی کنیم توی کار علم و دانش و بی دخالت و اجازه اونها به جایی برسیم که مدتهاست سعی داشتن و دارند ما رو از رسیدن بهش محروم کنن و البته تمام کشورها و ملت های اطراف ما رو پیشتر محروم کردند . خوب من فکر میکنم چهره ی یه آمریکایی یا اروپایی که با تعجب و دهان باز داره نگاه میکنه به تصویر موشک فضاپیمای ما خیلی باید دیدنی باشه ... البته که باورش سخته براشون ! درسته که شاید هنوز عده ای شک دارند که واقعن ما به این درجه از علم روز مجهز شده باشیم اما بهتره همه با هم از خواب ناباوری بیدار بشیم .. آره آقاجون .. ما تونستیم .. ما می تونیم ! بی تعارف بگم .. بهتره از حالا به بعد دنیا .. به خصوص آمریکا وقتی می خواد با من ایرانی حرف بزنه باید که جانب احتیاط رو رعایت کنه و مراقب باشه کم به من ایرانی احترام نگذاره ! فکر میکنید من از آمریکایی ها عقده دارم و متنفرم؟ درست فکر کردید . من تا آخر عمر آمریکا و آمریکایی رو به خاطر کودتای 28 مرداد .. به خاطر انهدام ناوچه های سهند و سبلان و کشتار پرسنل اونها .. به خاطر ساقط کردن ایرباس مسافربری و کشتار 300 بچه و زن و مرد .. به خاطر هزار گند کاری و وحشی گری دیگه شون نمی بخشم .. هرگز . ________________________________________________________________________ پانبشت تا حدی ضروری : شاید تعدادی از خوانندگان این وبلاگ این سوال براشون به وجود بیاد که این دیگه چه مدلشه که من طی یک مطلب مفصل انتقاد کنم و در مطلب دیگه فراوان تعریف ؟ شاید عده ای این رویه رو متضاد و متناقض فرض کنند و شاید هم عده ای فکر کنن واسه زهر گیری این جوری مینویسم تا هزینه ای ندم .. نه این اصل جریان نیست چرا که در واقع من هزینه هام رو خیلی وقت پیش دادم . گرچه الزامی به توضیح ندارم واقعن به دلیل اینکه اینجا محیط شخصی تحت اختیار خودمه اما شاید یه تعریف محتصر بد نباشه . من در نهایت امکان سعی دارم با خودم و ذهنیتم بی تعارف عمل کنم . اگه احساس کنم باید منتقد باشم بی پیرایه این کارو میکنم و اگر هم انصاف بر تعریف باشه به بازخوردهای مثلن جناحی ش فکر نمیکنم. متاسفانه تعدادی از دوستان وبلاگ نویس کماکان معتقدند که یا این وری یا اون وری . یا اصلاح طلبی یا اگه نیستی حتمن که گروه فشار راستی هستی . یا معتقد به دموکراسی غربی هستی یا اگه نیستی حتمن که حزب اللهی رادیکالی .. والبته هیچ هم ابایی ندارند از انتقاد به صرف انتقاد ، از تعریف و به به چه چه گفتن با چشمان بسته و به تقلید از دیگری و دیگران و هیچ حد وسطی براشون وجود نداره . اما تجربه و ذهنیت من در نهایت رو راستی با خودم میگه کشور ما با تمام مشکلات و مصائبش کشور بسیار خوبیه .. بهترین جای دنیاست .. از هر نظر که فکر کنید .. حتی از نظر نظام سیاسی . ضعف های آشکار و نهانی هست . ایرادهای بسیاری در اداره و مدیریت کشور هست .. اما عزیزانی که خارج از ایران زندگی میکنند واقف هستند که این در همه جای دنیا بوده و خواهد بود و مختص کشور ما نیست . واقعی اینکه که هیچ بهشت برین و هیچ مدینه فاضله ای در روی کره زمین وجود نداره . پس به صرف ضعف ها و کمبودهایی که میشه و میتونیم برطرفشون کنیم چشممون رو به روی واقعیت های خوب و موجود روزگار خودمون نبندیم . پس همین باور باعث میشه که من بخوام که هر دو روی سکه کشورم رو ببینم و به قول معروف عیبش رو اگر میگم هنرش رو هم گفته باشم حتی اگر به مذاق عده ای خوش نیاد .. خوب نیاد ! این مطلب تقدیم شد به ساناز در آمستردام . نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
لذت مسلمانی ! لـذت مسلمانی !
تلفنی دارم با ستایش ( برادرزاده 4 ساله ام ) بحث می کنم که : نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گمشدگان گمشدگان
رئيسجمهور از برخي شهرهاي ميهن بازديد کرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: «شکايتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد و از هيچکس نترسيد! که زمانة هراس گذشته است.» دوست من ــ حسن ــ گفت: «عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تأمين مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان ميبخشد؟ عاليجناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!» رئيس اندوهگنانه گفت: «خدا مرا بسوزاند! آيا همه اين ها در سرزمين من بوده است؟! فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردي، به زودي نتيجه نيکو خواهي ديد.» سالي گذشت دوباره رئيس را ديدم، فرمود: «شکايتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد و از هيچکس نترسيد! که زمانه هراس گذشته است.» هيچکس شکايتي نکرد، من برخاستم و فرياد زدم: «شير و گندم چه شد؟ تأمين مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان ميدهد؟ و با عرض پوزش، عاليجناب! دوست من حسن چه شد؟» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاعر : احمد مطر (شاعر عراقی) نقل از جام جم انلاین نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|