تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله ! 

حتي قاطر هم عرعرش ارجيناله !

ميگه يه روز يه باباي زن نديده اي از جلوي حــــمـــوم زنــونـــه رد ميشد .
با خودش فکر کرد اگه برم داخل احتمالن اول خزینه دار و تونچی حمــوم داد ميزنه سرم که آي مرتيکه
گمشو بيرون ...خوب اين مي ارزه .
بعد زنهايي که دارن لباس ميپوشن جيغ و داد و هوار راه ميندازن و فحشم ميدن که
خوب اين هم مي ارزه..
بعد من يکيشون رو ميچسبم و بقيه سعي ميکنن با لگن و ليف کيسه بزنن تو سر و کله ام که
خوب اينم مي ارزه ...
بعد آجان مياد منو ميبره کلانتري چک و لقدم ميزنن که خوب اينم مي ارزه ...
بعد ...
خلاصه همه حساب هاشو که کرد رفت داخل و ....
وقتي طرف رو بردن کلانتري يارو افسره بهش گفت آخه احمق تو چه حسابي کردي که اينکارو کردي ؟
اين بابا هم  شرح حساب کتابي رو که کرده بود رو گفت ...
افسره زد زير خنده و گفت : اما بنده خدا يه جا رو يادت رفت حساب کني ! 
يارو پرسيد کجا رو  ؟
افسره گفت : اينکه يه طشت ریگ داغ !! فرستادم از نونوايي سنگکي بيارن بنشونمت توش تا
هر وقت ميري مستراح آرزوي مرگ بکني !
طرف گفت : نه والله اين يه جا رو دیگه حساب نکرده بودم !
 
جناب دزد  حالا شده حکايت من و این آقاي دزد وبلاگی جناب
 " آمونیاک " که در سايت سطح بالا و مفخم کلوب
 صفحه ای دارند پر از مطالب من !! 
 دفعه قبلی و بعد از اينکه جريان دزدي ايشون از
 مطالب وبلاگ من لو رفت و اون مطلب تحت عنوان 
 " کفن دزدی وبلاگی " رو نوشتم اومد عذر خواست
 و کامنت پشت کامنت و ايميل پشت ايميل که آقا
  من اشتباه کردم و لطف کن هم ببخش و  هم  
 لينک صفحه منو از توي اون مطلب که با نام
" دزد " مشخص کرده بودم رو بردار  .بعد هم اصرار که اجازه بده با اطلاع خودت از مطالبت
استفاده کنم .
منهم فرداي اون روز توی وبلاگم و در ادامه همون مطلب اضافه کردم و نوشتم که جريان از ديد من
تموم شده است و قصد ندارم ادامه اش بدم چون از تخريب شخصيت هيچکس حالي نميبرم .
برای خودش هم ایمیل زدم که متاسفم از اتفاقی که افتاد {دقت کن اون که باید اظهار تاسف میکرد
من نبودم اما خوب داشتن یه کمی شعور ارتباطی بد نیست} و بعد هم توضیح دادم که نیازی
نیست برای گذاشتن مطلبی از من یا دیگری در صفحه ات اجازه مستقیم بگیری و همین که ذکر منبع
بکنی و لینک مطلب اصلی رو بگذاری کفایت میکنه .

اما اخيرن درکمال تاسف حضرت  دزد باز فيلش ياد هندوستان کرده و بعد از اينکه زیر دو مطلب از
مطالبی که بعد این قضایا از من در صفحه شون درج کردند یکی رو با عنوان " با تشکر از امید "!!!؟
و دیگری که از اشعار من هست رو  با ته نوشت " omid.s " مزین فرمودند نه تنها باز برگشتند به رویه
سابق و دیگه خبری از ذکر اسم و منبع نیست بلکه در ادامه مطالب سرقتیشون که اینبار خیلی
خوشحال تشريف بردند سراغ داستان ها و در اولين هنرنمايي جديدشون داستان " بوسه بر رخ مهتاب "
رو به صورت پاورقی در صفحه شون ارائه مي کنند و ...

براش ایمیل زدم که با اجازه کی داری اینکارو میکنی ؟ اما انگار نه انگار ...
خوب من هم وقتي ديدم اين آدم ذاتن مريضه و قصد نداره به راه درست برگرده از طریق یکی از دوستان
در کلوب برای افرادی که برای مطالب من در صفحه ایشون کامنت میگذارن پیغام فرستادم که اصل
جریان چیه .
اگرچه هميشه بهترين و باهوش ترين دزدها هم جايي اشتباه مي کنند و البته متاسفم که يکي از
احمق ترين ها و خنگ ترين هاي دنياي دزدهاي اينترنتي به پست من خورده اما بايد به عنوان مژده
خدمت جناب آقاي " آمونیاکدزد حقير بگم که فراموش کردي آقا جون که چه اطلاعاتي از زندگي
شخصي خودت رو ضمن کامنت ها و ايميل هايي که برام مي نوشتي درز دادي و البته فراموش کردي
ساکن شهري هستي { کرمانشاه } که هنوز عمده طايفه و فاميل من دارن اونجا زندگي ميکنن و باز هم
فراموش کردي که همون موقع چند نفر از دوستانت در اون سايت کلوب رو به واسطه فاش شدن دزدي
دفعه پيش از دست دادي و .... .
به هر حال برات متاسفم جناب  دزد چون اين مطلب تنها واکنش من نسبت به کثافت کاري جديدت که
نيست هيچ مطمئنن کوچکترين اونها خواهد بود و لازم نيست که عنوان کنم این یه جا رو دیگه یادت رفت
که حساب کنی و مسئوليت اونچه که بعد از اين اتفاق ميفته به تمامي بر عهده خود بي سواد و کودنت
هست و برات متاسفم که درنهايت تنها افتخاری که توي اينترنت کسب میکنی اینه که در حد
يه سوژه باشی واسه نوشتن من و جريان وقتي جالب ميشه که بدوني مسائل دیگری از جمله مستراح
رفتن گرفته تا بواسير هم سوژه هاي من بودن و خواهند بود !
جهت اطلاع دوستاني که در سايت کلوب صفحه اين آقا رو ميخونن و کامنت مي گذارند :
در جريان باشيد که تمام مطالب صفحه اين آقا حتا استاتوس نوشت هاي صفحه اش هم سرقتي و
متعلق به وبلاگ بنده است .
واقعن که قاطر به اون قاطري عر عرش ارجيناله من تعجبم اين آدم اگه تا اين حد خنگ و بيشعوره که
نميتونه دو تا جمله از خودش بنويسه و دم به دقيقه نوشته هاي منو ميدزده  اصلن واسه چي مياد
توي اينترنت صفحه شخصي درست ميکنه ؟!
توضيح : تصوير مطلب تصویری هست که همين جناب دزد " آقاي  آمونیاک" به عنوان تصویر خودش
در پروفایل صفحه اش در سایت کلوب گذاشته و البته معلوم نیست که واقعن خودش باشه
که به محض اطلاع از درجريان قرار گرفتن بازديد کنندگان درباره سطح وجودیش ناچارن صفحه اش رو
محدود کرده به ديدن فقط واسه دوستان ..

بنده خدا دزد دوستش کجا بود آخه ؟  تو خودت محدودي از بيخ !
نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:29  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته !  

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .. ایضن زن نکوکار هم البته ! 

  جای دوستانی که نیامدند سبز که امسال
  هم در بازارچه خیریه خیلی خوش گذشت
  و باز دیدار دوستان و چهره های آشنا مثل
  هر سال بر سعادتمان افزود .
  ضمن اینکه تا اونجا که یادم نیست خیلی تا
  وبلاگ نویس آمده و سر زده بودند به غرفه
  آلوچه و لواشک و کلی اسم وبلاگ اونجا درج
  بود که حتمن به زودی در وبلاگ حامی بلاگ 
  میتونید اسامی کامل وبلاگ نویسان حامی
  بازارچه خیریه پیام امید  رو ببینید .
  البته بودند دوستانی که اگرچه سعادت دیدار
  و حضورشون مقدر نشد اما به عنوان نمونه 
  امیرکیهان عزیز با فرستادن نماینده ای رسمن
  ترکاندند با اهدای مبلغ یک میلیون ریال و البته
  فرنگیس خاتون هم که فرصت دیدارش میسر
  نشد مبلغ پانصد هزار ریال رو اهدا کردند که
  امیدوارم این ذکر از همت این دو دوست عزیز به
  جهت تبلیغ نیکوکاری شمرده بشه و باعث گله
  و شکایت این دو عزیز نباشه . 
در نهایت از همت وبلاگی های نیکوکار و خردمند چه فروشندگان و چه خریداران همینقدر بگم که امسال
هم آمار فروش بالاتر از سالهای قبل رفت و فقط همین یک غرفه آلوچه و لواشک منتسب به جامعه ی
وبلاگ نویسان طی سه روز فروشش از ده میلیون ریال هم فراتر رفت .
امیدوارم این رویه در سالهای آتی همچنان تداوم داشته باشه انشالله .
البته همونطور که ذکر شد در بازارچه خیریه امسال فوران نیکوکاری بود و بنده هم به غیر از خرید چند
قلم "خوردنی و کردنی" ( منظور از کردنی وسایل مصرف کردنی است مانند یک دست قهوه خوری )
یک اقدام نیکوکارانه دیگر هم کردم که در ذیل خواهید خواند :
_____________________________________________________________________________

حالا اگر ما بیاییم یک چیزی بگوییم ، ذکری بکنیم در باب صالحات باقیات خودمان تا خلق الله یک پدر
بیامرزی به جهت شادی ارواح اجدادمان نثار کنند باز یک عده ی قلیلی از این یاوه گویان و جیره خواران
استکبار جهانی زرتی می آیند به جهت" تشویق اضحان " عمومی و سیاه نمایی قیل و قال راه
می اندازند که " هم باز این یارو از خود متشکره ( یعنی ما ) از خودش تعریف کرد" !

اما خدا به سر شاهد است که این بار دیگر سه فقره شاهد زنده داریم که به چشم خود دیدند و البته
ایمان آوردند که ما درباب مورد وثوق بودن و محل آسایش بودنمان در میان جماعت نسوان هرگز غُلو
نکرده ایم و اگر گاهی چیزی می گوییم جهت تنویر افکار خوشگل عمومی و یا تنویر افکار عموم خوشگلین
است !
باری قصه چنین بود که ما به همراه تنی چند از دوستان در محوطه بیرونی بازارچه خیریه ایستاده
بودیم به جهت صرف دخانیات .
گرم گفت و شنود غیبت مندانه بودیم که دفعتن چند نفری منجمله یکی دو تا از این هانی مانی های
آنچنانی { از همان اولالا ها } آمدند تا از پشت سرمان رد بشوند که یکهو یکیشان که ماشالله سرو
بلند بالایی بود از همانها که طره طره گیسوی بابلیس کشیده ی فشنی را یک وری میریزند بغل گونه
و چانه شان همچین با آرنج  زد پشت کت و کول این بنده ی حقیر .
ما اولش فکر کردیم که خوب حتمن به جهت تنگی راه دست آن سیمین بر بالابلند به پشتمان خورده و
مقصود ناثوابی نداشته اند خدای ناکرده . اما همین که هانی ِ بالا بلند از کنارمان رد شد ناگهان برگشت
و در مقابل چشمان وق زده ی الهام و فاطمه و رضا ، رو در رو و چشم در چشم ما انداخت و با یک حال و
لسان نازدار و کشداری که من گویم و تو نپرس سوال فرمودند : خونه تون کجاست ؟

و البته ما نیز فراوان از این سوال به غایت چند منظوره ی آن بالا بلند فشنی محظوظ و غافلگیر شدیم
چنان که انگار یکی پرسیده باشدمان " بگو ببینم تو با کیا میپری ؟ .. یالله .. یالله پاشو .. بیا پیشم .. اگه
نباشی دیوونه میشم .. دیگه دیره ..  ( ببخشید .. جو گیر بودیم ) خلاصه یک جوری این پرسمان را از
ما نمود که یک لحظه شک کردیم نکند آن سیمین برِ گل پیکر را قبلن جایی دیده ایم و خاطرمان نیست
و یا گوش شیطان کر شاید ایشان هم تخت مشهور را رویت فرموده اند و هم باز ما آلزایمرمان گرفته است
و خلاصه چنان از این سریعترین"پیشنهاد خانگی" در تمام تاریخ تجربیات آنچنانیمان جا خورده بودیم که تا
آمدیم خودمان را جمعُ جور کرده بگوییم :
ـ خونه مون ؟! چه قابل شما ای عزیز ؟ .. عبدم عبیدم .. چاکر درگاهم .. دستبوس آستانم ..
الاحقر کلبه خرابه ای دارد واقع در میدان انقلاب چهاراه لشگر ...
و البته همین تفکرات کوفتی مان یک کمی زمان برد ، برد که چه عرض کنم زمان کُشت و همین کمی
زمان لامصب باعث گشت تا یک پسرک قاشق نشسته ی مو سیخ سیخویی که در یک حرکت جهان
سومی مذبوحانه ظاهرن سعی داشت خود را همراه گروه بالابلند فشنی ها نشان بدهد از پشت سرمان
پریده و بگوید  : جردن !
 و ما هم البته دیگر نخواستیم توی ذوق پسرک بزنیم و گذاشتیم در آن فضای مالامال از شادی و
نیکوکاری او هم خوش باشد و از این توهم که دخترک آدرس منزل او را پرسیده و نه ما را لذت وافر ببرد
تا بدینوسیله ما نیز سهم خود را از التزام عملی به نیکوکاری و خیرات ادا کرده باشیم !
و البته بعدش هم بالا بلند فشنی با همان قاشق نشُسته ی سیخ سیخو  همراه شدند و رفتند اما
خوب ناگفته واضح و مبرهن است که اگر آنها از قبل همراه هم بودند دیگر لزومی نداشت پرسیدن سوال
چند وجهی ِ "خونه تون کجاست؟" به توسط آن بانوی بلند بالای نیکوکار !
به هر حال به غیر از میل وافر ما به انجام اعمال صالحه و نیکوکاری خالصانه حجب و حیای حضور دوستان
هم مانع بود در تعاقب بالا بلند فشنی به جهت تنویر افکارش با دادن نشانی منزل به ایشان و ایضن
رسیدن به نتیجه مطلوب !

نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:40  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

احتیاج مرز بین انسانها نیست / هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید ۲۹ مهر تا ۱ آبان 

احتیاج مرز بین انسانها نیست 
هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید  ۲۹ مهر تا ۱ آبان

 همیشه فکر میکنم کسانی که به اقتضای شرایط روزگار ،محتاج هستند
  و محتاج زندگی میکنند در اصل آیینه ای هستند برای دیگران تا اونها بتونن
  با رسیدن به این باور که "احتیاج" مرز بین انسانها نیست به مدد وجود این
  افراد محتاج ، ضریب قدر شناسی و مسئولیت پذیری  رو در قبال
  " روی دیگر سکه ی خودشون " نشون بدن و بجا بیارن.
  یعنی این شکلی در نظر بگیرید که اوضاع از منظر یک فرد محتاج نهایتن 
  میتونه عادی به نظر برسه  . نداری ، فقر ، اعتیاد ، بیماری و هر وضعیت
  نابهنجار دیگری بعد از مدتی اگر قابلیت رفع و رجوع نداشته باشه در
  حداقل ترین هاش قابلیت همزیستی رو پیدا میکنه و فرد گرفتار در این
  معضلات نهایتن سعی میکنه در یافتن راهی برای همراهی با کُلیت 
  جامعه پیرامونی خودش .
  اما همین همزیستی فرد با مشکلات خاص خودش هست که باعث 
  برجسته شدن نقش همون جامعه پیرامونی یعنی ما افراد عادی جامعه 
  میشه و دلیلی میشه برای عدم بی تفاوتی در ضرورت اثبات موجودیت
  دو طرف این جریان یعنی افراد عادی جامعه و دیگرانِ محتاجتر از اونها .
و تعریف این افراد عادی جامعه یعنی " ما " ، یعنی قسمتی از همین اجتماع که گاهی به خاطر غفلت
و یا در تلاش برای گریز از روبرو شدن با واقعیات تلخ و گزنده ی قسمت دیگری از اجتماع که در اصل خود
حقیقی مون هستند اما در زاویه و ضلع دیگری قرار داند سعی میکنیم به خودمون بقبولونیم که
مشکلات ما بدترین و خودمون بدبخت ترین مخلوقات خداوندیم و این ندیدن رو گاه اونقدر تداوم میدیم
که از یاد میبریم اگر کمی دقت کنیم و شرایط سست و نامطمئن اقتصادی اجتماعی روز رو در نظر بگیریم
هر لحظه احتمال جابجایی این دو ضلع ( ما با اونها ) محتمل و موجود جلوه میکنه . 

پس فکر میکنم بهتره هر زمان که فرصتی دست میده برای حضور در این تجربه از درک ضلع و قسمت
دیگری از خودمون و توجه به مشکلاتی واقعی تر و عمیق تر از اونچه که ما در طی زندگی معمولی
تجربه کردیم بهتره از دستش ندیم و به نحو احسن از موقعیت بوجود اومده برای اثبات و ابراز وجود در
دلیل بودن و یا به عبارتی لیاقت داشتن عنوان انسان بودن و انسانیت بهره ببریم .

هفتمین دوره جشنواه خیریه پیام امید از ۲۹ مهر تا ۱ آبان یعنی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و
جمعه همین هفته از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب در محل دائمی اون یعنی:
خیابان ولیعصر ،پایین تر از چهارراه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار برگزار میشه .
که در غرفه ی " حامی بلاگالی جان به همراه  چند فقره دیگر از دوستان وبلاگی مشغول
فروش چیزهای ترش از قبیل لواشک و آلو و آلوچه کوهی و خلاصه از این جور چیزهای آب دهان
راه بنداز هستند.
لازم به ذکر هست که در خلال جشنواره برنامه های مختلف و سرگرم کننده مثل مسابقه
" کی بیشتر میتونه بخوره" هم برگزار میشه که البته این که چی رو باید بیشتر خورد هنوز معلوم
نیست و قسم میخورم این قسمتش کمترین ربطی به من نداره !
در ضمن شخصیت ها و چهره های مشهوری هم میان بازارچه که از جمله اونها میشه به" برادر پیت" ،
"عنجلی ناجولی" و "مونی کابلوچی" اشاره کرد .
قسمتهای توپ و باحال دیگری هم هست که بهتره خودتون بیایید ببینید .
(منظورم قسمتهای دیگری از بازارچه است نه قسمتهای توپ و باحال جولی و بلوچی ! )
 
به هر حال اگر تهران هستید سعی کنید حتمن بیایید تا ضمن گذروندن یکی دو ساعت خوش در
یک عصر پاییزی و با خرید خیلی از اقلام مورد نیازتون در لذت کمک به هم نوع خودتون شریک باشید . 
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . . 

بهرام که گور می گرفتی همه عمر . . .

های اهالی آینده با شمایگانیم که بعد ما می آیید و مثل ما البته دل خوش می کنید به این دنیای
فانی و یا نمی دانید و یا نمی خواهید بدانید و یا اگر می دانید هیچ قصد نخواهید کرد که به روی
مبارک خودتان بیاورید که یک روزی قرار است بروید ازش .
در جریان باشید که همین دویروز ( دویروز دیروزی را گویند که یک روز دیگر ازش گذشته باشد ) یک
فقره زلزله آمد در شهر تهران که دیگر کامل کرد همه فواید و خصائل ویژه این کلانشهر عزیز را که
بعد جوی های گند گرفته و هوای مملو از منوکسیدکربن ، آراسته است به بهترین مدیران و مُدبران
 در تمامی ادوار تاریخ که کار مانده بر زمین
 هیچ نماندستشان و چون حال خوش دارند
 از سعادت خلایق و  احدی از رعایاشان را
 نه اندوه تنگدستی مانده و نه شکم گرسنه
 و نه مغز و جانشان از سرنگ افیون فسرده
 و نه داغ عزیزیشان بر دل ،
 پس به کفایت و فراست افتاده اند که حالیه
 چون از اصلاح امور مردمان مضارع  فارغ
 گشته اند و دیگر خدمتی نماندست که نکرده
 باشند پس لاجرم به جهت رفع بیکاری حدود
 خدمات بی نظیر خود را از مرزهای تاریخ و
 قرون و اعصار نیز فراتر برده به اصلاح امور
 مردمان ماضی بپردازند پس در اولین قدم
 قصد کردند تا انتقام جمله دهاقین و زارعین
 و کسبه و تجار مظلوم و ستمدیده ی قرون
 گذشته را از پادشاهان ستمگر و دیو سیرت
 بستانند و در این باره چاره آن دیدند که عزم
 فرمایند بر حذف پادشاهان از کتب تاریخی
 مدارس تا دیگر ذهن پاک کودکانمان نیالودد
 به اسامی بی اِعراب پارسی و ندانند که
 کوروش مرد بود یا زن و ندانند که داریوش
 نه یکی خواننده که شاهی بوده است
 در باستان ایران زمین .

حالیه در بحر تفکریم اما که چگونه است روایت آن تاریخ که شاه نداشته باشد ؟!
فی المثل یک خسرو پرویز نداشته باشد که ختمی مرتبت محمد مصطفی ( ع ) به دعوتش نامه
بنویسد و او پاره کند البته ؟!
یا اینکه چطور ممکن است یک انسانی در مثلن بیست سال آینده بشود وزیر خزانه داری این
کشور و ببرندش خزانه و آن کوه نور را نشانش بدهند و بگویندش : این را که میبینی یک آقایی
رفته بوده هندستون و با خودش آورده و البته یک هیئت همراهی هم داشته مشتمل بر چندین
هزار نفر که آن موقع ها لشگر می گفتندش و البته این لشگر اگرچه کشیدنی بوده اما فرق داشته
کشیدنش با  قلیان و سیگار و جمله آلات و ادوات مصنوع و یا لطیف کشیدنی !
و اصلن چگونه است احوالات آن کتاب تاریخ وقتی که بیاورند در آن " میرزا رضای کرمانی در صحن
حضرت عبدالعظیم دفعتن از دستش در رفت و از سر خوشی زد یک بابایی را کشت " !
و یا ....   بگذریم ...
تاریخ را اگر نخوانده و ندیده باشیم حداقل گاهی شنیده ایم پس یادمان باشد در همین تاریخی
که امروزه این خادمین تیره نشین ما ملت سعادتمند سعی بر حذف حقایق روشنش دارند روزگاری
بوده است در مصر باستان که چون " امن هوتب ( آخن اتون )" که فرعونی بود یگانه پرست و
دموکرات رخت از این دنیای هزار داماد بربست جانشینانش به انتقام از بی حرمت شدن
خدایان مصنوعشان تمامی آثار و نشانه های بیست سال حکومت سوسیال دموکرات او را از صحنه
گیتی حذف و در اعماق خاک بیابان ها مدفون کردند تا در آینده رد و اثری از آن دوره که به زعم
ایشان دوره فترت و لعن خدایان معابدشان بود به جای نماند مبادا که در روزگار آتی هم باز کسی
را هوس یگانه پرستی و طفره از جنگ و حذف فاصله طبقاتی به سر افتد .
اما زمانی که پس از چند هزار سال دانشمندان و باستان شناسان پای به ویرانه های کاخ های
تبس گذاشتند در اندک زمانی آنچه که کشف بزرگشان لقب گرفت همان " آخن اتون " بود که
شرح زندگانی و اعمالش در عمق بیشتری مدفون شده بود پس کمتر از دیگر معاصرین تاریخش
گزندش رسبده بود و هم اینگونه شد که به مدد رد و نشان همان فرعون حذف شده تمامی آن
دوران تاریخی را  مجدد بازشناختند .
آری .. بی جهت نیست که تاریخ را بزرگترین آموزگاران دانسته اند پس چه باک از بی خردی
خرده بی سوادان !

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:55  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

استاد "شمس الدین شنگرف" درگذشت  

استاد " شمس الدین شنگرف " درگذشت

  صبح امروز در حالیکه بسیار
  مردمان این جهان نه حوصله
  کتاب خواندن داشتند و نه
  توان کتاب خریدن ، استاد

 " شمس الدین شنگرف "
 
نویسنده و طنزپرداز بی بدیل
  ادبیات فارسی و ادیب شهیر و
  پر افتخار کشورمان پس از سالها
  دوری از خاک وطن و در غربت
  نور و رنگ و صدا غریبانه و
  دور از یاران و شاگردان خویش
  درگذشت .

 
به گزارش خبرگزاری هنری " کیستا " امروز  پیش از نیمروز و در حالیکه هیچ مشخص نبود که این بار برای
مطلب تازه چه خواهید نوشت ناگهان به ذهنتان می رسد که بد نیست اگر "محض مزاح" یک شخصیت
نیست در جهان را بمیرانید . پس کلی با خودتان فکر می کنید که چطور میتوان در راستای نوشتن خبر
مرگ غم انگیز او که نمیشناختیدش جهان غرب و شرق را از لندن و واشنگتن گرفته تا تهران و شیراز را به
تلاطم در آورد تا ضمن آن "جوهره ماسیده" بر سلول های خاکستری تان تراوش کردن آغاز کند و از
"خموری و خماری" به در آیید . پس متن فوق را تحت عنوان یک خبر می نویسید با این امید که صرفن شوخی
کوچکی با خوانندگان خود کرده باشید اما همزمان که در محل کار خودتان و روبروی کامپیوتر شخصی تان
نشسته و اولین پاراگراف های متن را نوشته اید دوست خبرنگارتان سر زده به محل کار شما می آید و در
حینی که شما به جهت پذیرایی در آبدارخانه مشغول چایی ریختن هستید او زیر چشمی سری به
مانیتور شما می زند و تند و تند متن را می خواند و هنوز باهم درست و حسابی سلام احوال پرسی
نکرده اید که دوست خبرنگارتان چایی را خورده نخورده اظهار میکند که کار فوری پیش آمده و باید سریعن
به دفتر خبرگزاری برگردد . او می رود و شما مشغول نوشتن ادامه مطلب میشوید در حالیکه از آنچه که
قرار است رخ بدهد هیچ خبر ندارید .
دوست خبرنگارتان به محض خروج از دفتر شما به خبرگزاری اس ام اس میزند :
"شمس الدین شنگرف نویسنده مشهور ادبیات فارسی بعد از ظهر امروز در غرب درگذشت" .
در همان حال کماکان اتفاقاتی مانند غذا خوردن و مستراح رفتن و چک نقد کردن متن شما را معطل روی
صفحه می گذارد .
خبرگزاری محل کار دوست خبرنگارتان در حالیکه تلاش دارد تا در رقابتی همیشگی خبر داغ را پیش از
همه انتشار دهد و چشم حسادت دیگر خبرگزاری ها را بترکاند به سرعت خبر درگذشت نویسنده شهیر
را اعلام می کند .
همزمان دیگر خبرگزاری ها که خود را جامانده از اعلام اولیه یک خبر داغ می بنند در تلاش برای رقابت ،
سریعن مطالبی را به متن خبر اضافه می کنند . " خبرگزاری هولنا " متنی چند خطی را مینویسد
مبنی بر اینکه " استاد شمس الدین شنگرف عصر امروز در اقامتگاه قدیمی خود غریبانه در یکی از
 کشورهای استعمارگر درگذشت "
همزمان شما از همه جا بی خبر در حال سر و کله زدن با سرایدار ساختمان محل کارتان هستید که چرا
آسانسورساختمان اینقدر در طبقه هشتم که منشی خوش هیکل و خوش بویی دارد توقفش طولانی
میشود ؟
در طرف دیگر شبکه خبری تلویزیون به نقل از خبرگزاری دولتی خبردرگذشت استاد را تحت عنوان
" خبر فوری " به این شکل زیر نویس تمام بخش های خبری می کند که :
با نهایت تاثر و تالم به اطلاع میرساند که استاد شمس الدین شنگرف نویسنده متعهد و مسلمان
کشورمان که جوایز ادبی بسیاری را به گنجینه افتخارات ادبیات فارسی افزوده بود عصر امروز و در پی یک
عمر تحقیق و تدریس و نگارش آثار فاخر داستانی در خارج از کشور درگذشت .
در همان حال شما که از ادامه نوشتن یک متن خوب ناامید شده اید همان یکی دو پاراگراف اولیه را در
صندوق پستی خودتان ذخیره میکنید تا سر فرصت و در خانه ادامه اش را بنویسید و در طرف دیگر دوست
خبرنگارتان که از سرچ های فراوان در گوگل برای پیدا کردن کمترین اطلاعاتی از استاد در گذشته نا امید
و درمانده شده برای تکمیل خبر اولیه از طرف مدیر خبرگزاری تحت فشار قرار گرفته است پس ناچارن با
تمرکز بر مخیله اش چند کلمه دیگر از متنی را که روی مانیتور شما و به سرعت خوانده بود را بیاد
می آورد . خبرگزاری اولیه و مطبوع دوست خبرنگارتان در حرکتی سرشار از افتخار و مملو از غرور خبر
تکمیلی را روی خروجی خود می فرستد :
"شمس الدین شنگرف  استاد ادبیات زبان فارسی و  نویسنده آثار فاخری همچون " محض مزاح " ،
" جوهر ماسیده " و " خموری و خماری " عصر امروز در لندن درگذشت "
.
استاد شنگرف که در اواخر عمر نابینا شده بود همواره در اعتقاد و تعهد کامل به میهنش زندگی کرد و
در این راه  تزاویر و فشارهای دولت های غربی برای همرنگ و همسو نمودن وی با اهداف استعماری
شان هرگز در او اثر نکرد" .
همزمان شما فکر میکنید که بهتر است بی خیال ادامه کار و تفحص در آسانسور ساختمانتان بشوید و
بروید خانه شاید توانستید دو خطی ، مطلبی ، چیزی  برای صفحه وبلاگتان بنویسید و البته در محل
کارتان رادیو و تلویزیون ندارید تا پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد را به مناسبت درگذشت استاد
شمس الدین شنگرف که به اعتقاد ایشان از پرچمداران فرهیخته ادبیات و زبان فارسی بوده است را
بشنوید .
همزمان دیگر خبرگزاری ها در ادامه همان رقابت موصوف و از سر ناچاری در مطالبی تحلیلی و تخیلی از
ناداوری هیئات داوری جوایز به اصطلاح ادبی نوبل و پولیتزر در نگاه سیاسی و  مغرضانه و نادیده گرفتن روح
 انسانی در آثار استاد شمس الدین شنگرف که با اثر به شدت تحسین برانگیز " محض مزاح " انگاره های
 امپریالیستی و باورها و پایه های کاپیتالیسم و سوسیالیسم را همزمان به لرزه در آورده و به سخره
گرفته بود مطالب متنوعی می نویسند .
در طرف دیگر در حالیکه رییس جمهور کشورتان برای مراسم روز گشایش حافظ ! به شیراز رفته است در
حالیکه دست چپش در دست وزیر کشور سابق ِاسبقش و دست راستش در دست معاون اولش قرار دارد
 ضمن خواندن بیتی از حافظ بدین مضمون که :
" نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت / به یک غمزه مسئله آموز صد مدرس شد "
از رشادت های مرحوم مدرس که جانش را در راه حفاظت از رای ملت گذاشت داد سخن سر داده که
ناگهان توسط یکی از همراهان و به صورت درگوشی از درگذشت یکی از نویسندگان مشهور خبردار
می شود . به توصیه معاونین فرهنگ دوست رییس جمهور محترم و فرهنگ پرور مقرر میشود سخنرانی
کوتاهی به همین مناسبت بر سر مزار لسان الغیب ادبیات ایران زمین و  به یاد استاد تازه در گذشته
انجام شود .
متن سخنرانی را مشاور فرهنگی ریاست جمهور سریع آماده می کند و رییس جمهور در حالیکه به شدت
از ضایعه درگذشت یکی از مفاخر فرهنگی کشور اظهار تاسف می کند اعلام مینماید که اگرچه همواره
روش دولت های غربی به جای تعامل فرهنگی ، سرقت مفاخر فرهنگی ما بوده اما به جهت حفظ احترام
بین ملت ها بر دولت انگلستان واجب  است تا سریعن مقدمات انتقال پیکر استاد شمس الدین شنگرف
را برای انجام مراسم تشییع و تدفین با شکوه در میهنش و میان علاقمندان راستین وی فراهم آورد .

در ادامه و بخاطر اثبات علاقه رییس جمهور به انجام امور و خدمات زیر بنایی و زیر ساختاری فرهنگی مقرر
میشود به پاس قدردانی از زحمات استاد شمس الدین شنگرف مقبره ای در جوار مزار حافظ برای او
تدارک دیده شود .
همزمان شما به منزل رسیده اید و طبق معمول تلویزیون را روشن میکنید و چون به اخبار داخلی
علاقه ای ندارید صدای تلویزیون را قطع کرده اید و متوجه نمی شوید که کلنگی که رییس جمهور بر سنگ
قبر حافظ می کوبد نه برای آغاز نمادین پروژه مرمت آرامگاه حافظ و نه حتا برای افتتاح  پروژه هسته ای
حافظیه که در اصل اولین کلنگ برای ساخت مقبره ای دو طبقه موسوم به مقبره"حافظ الشنگرف" است .

در ادامه وزیر خارجه انگلستان در بیانیه ای انتقادی سخنان یک جانبه رییس جمهور کشور شما را محکوم
و ضمن اظهار تاسف اعلام می کند که بر طبق قوانین دولت فخیمه بریتانیای کبیر فرد در گذشته طبق
وصیت خودش و در محلی که او مشخص کرده باشد به خاک سپرده خواهد شد و در اینباره دولت
انگلستان ضمن اعلام تالمات عمیق خویش به خاطر ضایعه درگذشت استاد شنگرف قصد ندارد تا از این
مسئله غم انگیز بهره برداری سیاسی بکند .
سپس در حالیکه شما در حمام خانه تان مشغول سنگ پا کشیدن هستید وزارت امور خارجه کشورتان
در پاسخی محکم و انقلابی اعلام می کند که با توجه به سخنان مداخله جویانه دولت انگلستان برای
هزارمین بار روابطش را با آن دولت استعمارگر و فرهنگ دزد به حالت تعلیق در می آورد .
در لینک دیگری نخست وزیر انگلستان که در آستانه رقابت های انتخاباتی قرار دارد در سخنانی دون شأن
دیپلماتیک و مذبوحانه اعلام میکند : شیراز که هیچ ، حتا اگر استاد شنگرف در وصیت نامه اش گرمسار
  را به عنوان محل دفن خود انتخاب کرده باشد وی مایل است تا به خاطر علاقه شخصی به آثار آن مرحوم
ترتیب تدفینش را در حیاط کاخ وست مینستر و یا صحن علنی مجلس اعیان انگلستان بدهد.
در همین حال شما کامپیوترتان را روشن کرده اید و هنوز توان تداوم سوژه را به جهت نوشتن در
صفحه تان ندارید پس قصد میکنید تا در دنیای نت گشتی بزنید شاید مُخ تان باز شود و ادامه مطلب را
بنویسید و طبق عادت ابتدا سری به سایت های خبری می زنید و از خواندن خبر تظاهرات خودجوش
آحاد ملت در مقابل سفارت انگلستان در اعتراض به دو قرن مداخله اسعمارگرانه شگفت زده نمی شوید
و با خود فکر میکنید حتمن باز جریان باغ قلهک مطرح شده .
در باقی خبرها هم به جز  خبر عجیب اعلام تغییر نام و نامگذاری همزمان دو شهر  در ونزوئلا و آمریکا به
نامهای شنگرف سیتی دلاپاته و شانگ روف یورک خبر قابل تامل دیگری نمی بینید و قصد میکنید تا
اینترنت را بی خیال شوید و فیلمی ببینید که ناگهان دوست خبرنگارتان شما را انلاین می بیند و پی ام
می دهد : امید جان عذر میخوام بی اجازه خبر درگذشت استاد شنگرف رو از تو کش رفتم . مدیر
خبرگزاری مون خیلی اصرار داره که یه عکس از استاد بهش بدم اما هرچی توی نت گشتم نبود .
میتونی کمکم کنی ؟!
بعد از پرس و جوی اینکه استاد شنگرف دیگر کیست و جریان چیست تازه شصتتان خبردار میشود که
چه الم شنگه ای به پا شده و خودتان خبر نداشته اید . به هر ترتیب ممکن دوست خبرنگارتان را
می پیچانید و فکر میکنید همین مسئله ادامه و البته دام خوبیست برای تداوم آن دو پاراگراف ابتر اولیه ..
جریان را مینویسید و منتظر میشوید تا ببینید نظر دوستانتان درباره مرگ تاثر برانگیز استاد
شمس الدین شنگرف این انسان فرهیخته و ادیب نام آور ادبیات فارسی و نویسنده و طنز پردازی که
با مرگ خود دنیا را تکان داد چیست !
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا ؟ 

دیروز دل آرا دارابی ، امروز بهنود شجاعی .. فردا  ؟

  وقتی " دل آرا دارابی "  اعدام شد و آه و افسوس و ناله و نفرین های جماعت
 " تا چند روز در صحنه "به هوا رفت با خودم فکر کردم که انگار قراره این دور
  تسلسل تا همیشه تداوم داشته باشه .
  با خودم فکر کردم میشه تا ابد به چشم ها و صورت ظریف دل آرا فکر کرد و
  غصه خورد و آه کشید که چرا آخر قصه باز هم به گورستان رسید . 
  اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که خوب حالا دیگه کاری نمیشه برای دل آرا کرد .
  اون به حکم قانون و به خواست اولیای دم مجازات شد و دیگه تمام آه و افسوس
  ما حتا برای لحظه ای به او زندگی نمیبخشه.
اما همزمان با اعدام دل آرا دارابی بودند کسان دیگری که شاید میشد براشون کاری کرد .
و این " کاری کردن " در ضمیر من به شکل ایده ای برای ساخت فیلمی مستند و نه چندان بلند شکل
گرفت که به نظرم بسیار تاثیر گذار تر از صحبت ها و مشاوره های طولانی و اکثرن بی نتیجه با اولیای دم
متقاضی قصاص میتونست باشه .

به فکرم رسید بد نیست اگر دوربین رو برداریم و بریم سراغ خانواده هایی که سال گذشته و یا سالیانی
پیشتر در موقعیت خانواده ی متقاضی قصاص دل آرا بودند و بپرسیم و ببینیم حال و هوای امروز اونها رو
و  بی هیچ پیش داوری و قضاوتی از بطن کارها و  روابط و سکنات روزمره ی اونها دل واقعیت رو دریابیم
که خوب حالا چی؟ و بی اونکه پرسش آزار دهنده و یا نگاه نقادانه و نکوهیده ای بکنیم ببینیم چی به
دست آوردند بعد از انتخاب مرگ برای کسی که با خطایی انسانی ، با اشتباهی در نهایت بی عقلی
اختیار مرگ و زندگیش رو  به دست اونها داده بود ؟ 
و در نهایت زیر پوست حساس اذان مغرب شون یک سوال رو آروم در گوششون زمزمه کنیم :
اگر برگردید به گذشته ... اگر دوباره مختار به انتخاب باشید  .... ؟  ؟

و بعد حاصل کار  رو بی طمع به هر جایزه و بی اعتنا به تمام نقدها و تحسین ها در نسخه های متعدد
کپی کرد و فرستاد و نشان داد که " برای آنان که صاحبان چنین حقی بودند و گذشت نکردند و از بین دو
شق زندگی بخشیدن و مردار کردن یک انسان دومی رو انتخاب کردند چه به جا مانده" تاثیر گذاشت
بر روان اونهایی که در موقعیت مشابه این چنین تصمیم گیری صعب و سختی قرار دارند و در نهایت به
مدد نمایش یک نسخه از این حقیقت عـریـان ، تکان دهنده و عبرت آموز شاید میشد که توفیق نجات
انسانی رو از طناب دار پیدا کرد .

و البته این فقط یک فکر خام باقی نماند . طرح اولیه رو تا حدودی توی ذهنم آماده کردم . برای اطمینان از
اجرایی شدنش و گرفتن مواد خام اطلاعاتی و دسترسی به پرونده های موضوع رفتم سراغ دو تن از
وکلای به نام فعال در دفاع از پرونده های قتل و مخالف با اعدام نوجوانان بزهکار و در نهایت پیشنهاد رو
با چند نفر از فعالین سرشناس حقوق بشر در ایران مطرح کردم .
با توجه به استقبال و تشویقشون  قرار شد قسمتی از سرمایه ساخت فیلم رو اونها تامین کنند و برای
تامین الباقی هزینه ها از راههای مختلف آگهی بدیم و کار رو شروع کنیم .
اما ... اما ناگهان موسم انتخابات رسید ..
ابتدا همه حواس ها معطوف امر مهمتری از نجات جان انسان های دربند و در معرض خطر مرگ شد !

بعد و در پی مسائل اون روزها هر دو وکیل مشاور دستگیر و به مدت طولانی زندانی شدند .
فعالان حقوق بشر هم بالطبع همین مسائل یا دستگیر شدند و یا روانه خارج ایران .

  گذشت تا اینکه مدتی پیش و در آخرین تلاش سعی کردم ایده رو به دست
  کسانی بسپرم که بیش از من صلاحیت و توان اجراش رو داشته باشند .

  پس با یکی از ستاره های سینما مطرحش کردم و البته ایشون هم استقبال
  کردند و قرار شد با دوستانشون در صنعت سینما در این باره رایزنی کنند اما 
  در همین فاصله صبح امروز خبر هولناک اما قابل پیش بینی اعدام
  "بهنود شجاعی" روی خط خبرگزاری ها رفت .   

حالا یک بار دیگه و به این امید موضوع رو به صورت عمومی مطرح میکنم که شاید صاحب توانی برای
از قوه به فعل در آوردن این ایده پیدا بشه و هر چه زودتر این فیلم و یا مثل اون ساخته بشه و سازنده
مطمئن باشه داره سعی میکنه در بین تمام هروله های خیرخواهانه جمعی و فردی ما جماعت سنتی
اما تجدد طلب قدمی بر میداره تا شاید در سرزمینی که تغییر قوانین در اون ممکن نیست بشه ذهنیت
آدمها رو تغییر داد .
دیروز دل آرا دارابی و  امروز بهنود شجاعی با وجود تمام تلاش ها و هزینه ها برای نجات شون اعدام
شدند و دیگه کاری نمیشه براشون کرد .
سعی کنیم به فکر تاثیر گذاری و نجات دیگرانی باشیم که به هر حال موسم تصمیم گیری برای اعدام یا
رهایی اونها خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو بکنیم از راه خواهد رسید .
نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد ؟!! 

کفن دزدی وبلاگی یا ،، کلمه را در پستوی خانه نهان باید کرد  ؟!!

حکایت مرد کفن دزد رو شنیدین ؟ میگه یه بابایی بود کفن مُرده ها رو می دزدید . زد و خودش به
بستر مرگ افتاد و پسرش رو صدا کرد به بالین گفت بچه جان من خیلی گناه کردم تو اما راه من
رو نری ها که من همینجوریش عذاب زیاد دارم اون دنیا . حداقل اگه کاری نمیکنی که مردم یه
خدابیامرزی پشت سرم بگن کاری هم نکن که لعن و نفرین بکنن منو واس خاطر کارهای تو .

پسره هم قول داد به باباجان کفن دزد و گفت خیالت راحت کاری میکنم هرکی یادت افتاد بگه
خدابیامرزدش.
باباهه مُرد و پسره هم شغل پدری رو پیشه کرد و افتاد به کفن دزدی اما با این تفاوت که وقتی
کفن مُرده ها رو می دزدید یه چوب هم می کرد تو کــون مُردهه و فرداش که مردم میومدن میدیدن
چوب تو ماتحت مُرده شون کردن بی اختیار میگفتن باز خدا پدر اون کفن دزد قبلی رو بیامرزه
حداقل کاری به میت نداشت !


  حالا این بار اولی نیست که از مطالب وبلاگ من
  بدون اجازه و ذکر منبع دزدی میشه اما باز خدا
  پدر مادر دزدهای قبلی رو بیامرزه واقعن که در
  نهایت مظلومیت و معصومیت ! یکی دو تا شعر
  یا مطلب از من کش رفته بودن و بی ذکر منبع و
  ماخذ توی صفحه شون گذاشته بودن اما این
  مدل جدیدی که دوستان کشفش کردن که از دم
  هرچی شعر و مطلب طنز و  نغز که دستش رسیده
  رو از توی وبلاگ من برداشته با اسم خودش
  گذاشته تو صفحه اش دیگه نوبره والله !

دیروز دیدم دوست عزیزم " مهتا " توی مسنجر برام آفلاین گذاشته که :
تو شخصی به نام { ... } رو میشناسی ؟ مطالبی رو از تو  توی صفحه اش گذاشته و بعد از اینکه
من چند بار ازش سوال کردم نهایتن ادعا میکنه که با تو دوسته!


رفتم صفحه آقا رو دیدم . تصور بفرمایید تقریبن تمام مطالبی رو که توی صفحه اش در سایت کلوب
منتشر کرده رو از صفحه من برداشته !
یعنی واقعن وقتی با این حجم از دزدی مواجه شدم اصلن جا خوردم که آخه بی وجدان حالا دزدی
یه دونه دو تا ده تا نه دیگه هرچی که دستت رسید ببری و به اسم خودت بزاری توی اون صفحه
و چهار نفر هم از همه جا بی خبر بیان واسه شعرها و مطالبی که خودت کمترین زحمتی
درباره شون نکشیدی به به چه چه راه بندازن و در کمال وقاحت هم  جواب کامنت هاشون رو هم
بدی و باد به غبغبت بندازی که بله اینجا اینجوری بود و اونجا اونجوری !
یعنی شما تصور بفرمایید حتا مطلب کاملن شخصی که درباره دست شکسته ام نوشته بودم رو
برداشته دقیقن با همون عکس گذاشته توی وبلاگش !

آخه وقاحت هم حد داره حدود داره .  دِ  آخه پدر بیامرز حداقل دزدی هم میکنی انصاف داشته باش
خوب این همه وبلاگ توی این اینترنت کوفتی هست من که نمیگم ندُزد ! من میگم همه شو از من
ندُزد چون به هر حال تو که به جای مغز توی کاسه سرت گُه پر کردن وگرنه بعد از خوندن و خوش
اومدنت از مطالب من اگه یه ریزه عقل توی کله ات بود به جای دزدیدن یه سرمشقی میگرفتی
سعی میکردی یه تکونی به اون تن لش و لوشت بدی یه چار خط مثل من بنویسی .
اما از همون عکس مکُش مرگ مایی که با اون ریخت کج و کولت گذاشتی اون بالا مشخصه که تو
غیر از دزدی چیز دیگه ازت بر نمیاد و حالا که قرار نیست مغز نداشته ات تکون بخوره خوب قربونت
یه تکون به اون گوگل سرچ کوفتی بده یه سری به چارتا وبلاگ دیگه بزن از اونها هم بدزد تا حداقل
من اینقدر احساس تنهایی نکنم !
ناچار شدم برای گزارش این گند کاری به پلیس کلوب یه اکانت کاربری توی سایت کلوب باز کنم و
امیدوار باشم که با این پدیده هزاره سوم وبلاگی برخورد کنن ! 
به یکی دو تا از دوستان هم که توی سایت کلوب فعالیت دارند سپردم که برای تمام کسانی که
واسه این حضرت اجل کامنت میزارن توضیح بدن که این نابغه این همه مطلب رو از کجا داره
می دزده چرا که نگرانی بیشتر من نه برای مطالبم که برای کسانی هست که به واسطه این
مطالب حساب و احساسی  غیر از اونکه باید روی این آدم باز می کنند و خدا میدونه ممکنه
که چه خسارت های روحی و یا حتا اجتماعی بهشون وارد بشه .
از تمام کسانی هم که این مطلب رو میخونن و توی سایت کلوب عضو هستند خواهش میکنم
که اگه وقت و انگیزه کافی داشتند برای کسانی که در صفحه این آفت وبلاگی برای هر مطلبی که
از من دزدیده کامنت گذاشتن توضیح بدند که اصل ماجرا چیه بلکن بشه تا حدی مقابل  این مدل
کثافت کاری ها ایستاد .
____________________________________________________________________________
بعد از یک روز :
به فاصله یک روز بعد از نگارش مطلب بالا عکس العمل ها شروع شد . ابتدا دوستان نزدیک من در بلاگفا
که در سایت کلوب هم فعالیت داشتند با گذاشتن کامنت در صفحه شخص خاطی بهش اعتراض کردند .
ایشون اما در اقدامی قابل پیش بینی کامنت های اعتراضی رو حذف کردند .
اما هم دوستان نزدیک و هم تعداد نسبتن زیادی از دوستان نادیده و ناشناخته ام در سایت کلوب به
مطلب و جریان لینک دادند و  آقای خاطی در تلاش برای توجیه کامنتی به این مضمون که :
{{خیلی زود قضاوت کردی همشهری من نه دکان باز کردم نه جعبه مارگیری خوشحال میشم در موردش
بهت بگم دلیل خاص داشت که بارها آف گزاشتم جواب ندادی ...... من به همه گفتم از من نیست هیج
کامنتی رو جواب ندادم منتظر شما هستم.......
}}
در صفحه من به همراه شماره تلفنی جهت تماس درج کردند و متاسفانه بعد از اقدام غیر قابل توجیه
قبلی قدم بدتر دیگه ای برداشتند تحت عنوان "دروغ گویی" چرا که نه تنها در هیچ کدام از مطالبی که
ایشون از من در صفحه شون گذاشته بودند کوچکترین اشاره ای به اینکه مطالب از آن دیگری است نشده
بود بلکه در حالی مدعی هستند بارها برای من " آف" گذاشتند که اصلن آی دی مسنجر من که عمومی
ترین ابزار ارسال و  دریافت آفلاین محسوب میشه در دسترس و معرض عموم نیست و البته ناگفته
مشخصه که اگر چنین قصدی در میان بود گذاشتن یک کامنت ساده کفایت می کرد و لازم به توضیح
نیست که هیچ "دلیل خاصی" برای سرقت کلمات وجود نداشته مگر سواستفاده از اونها .

در نهایت جناب خاطی بعد از ظهر دیروز اعلام فرمودند که صفحه ی مورد اعتراض بنده دیگر به روز
نمیشود . اما بعد از ساعاتی در اعلام دیگری مخابره کردند  که این صفحه به یک آقای دیگری واگذار شد.
این مدل واگذاری سریع البته دیگه نیاز به موشکافی و دقت نداشت و  تقریبن اواخر دیشب بود که کل
صفحه مذبور با توجه مدیران سایت کلوب بسته ( حذف ) شد .

اما اونچه که در نهایت این جریان و یا موضوعات مشابه باقی می مونه انزجار عمومی از چنین مسائلی
هست .
در جامعه به شدت "دزد زده " امروز ما که هنوز از داغ انتخابات دود بلند میشه دست زدن به چنین
کارهایی جز احساس توهین به یک عمومیت همگن چیز دیگری رو باعث نمیشه .
بسیاری از دوستانی که در سایت کلوب به این مسئله واکنش نشان دادند رو من حتا به اسم هم
نمیشناسم و اقدام سریع مسئولان سایت کلوب ضمن اینکه برام جالب بود باعث احترام عمیق من
نسبت به حساسیت اونها در اینباره شد .
در  این "اضافه مطلب" اگر دقت کردید از لفظ  " خاطی " به جای " دزد " استفاده کردم چرا که واقعن لذتی
از خراب شدن شخصیت هیچ کسی نمیبرم حتا اگر شخصیتی مجازی باشه .
من برای کسی که این کار رو کرد با تمام وجود آرزو می کنم که با توجه به واکنش عمومی که نسبت به
موضوع پیش آمد دلیل خوبی داشته باشه برای محک و بالطبع اون اثبات توانایی های خودش در نوشتن
و دلیل های بهتری داشته باشه برای ساختن ارتباطات . ارتباطاتی نه به شکل و شمایل ناراحت کننده و
بی نتیجه قبلی که در شکل دوستی هایی مبتنی بر حس احترام تا کماکان همه بتونیم از کمک هم
برخوردار باشیم .
در نهایت لازمه که صمیمانه از تمامی عزیزانی که در این جریان یاری کردند و توجه نشون دادند تشکر
کنم . ارادتمند همه شما " امید صیادی "
نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

دو نـوازی / انسان دیگر 

دو نـوازی

در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ
بر رفیع ترین کوهسار ،
سحر زیباست  ،
سحرگاهان  زیباتر .
من ،
این سِحر انگیزی زیبای زنانه  را
دوست می دارم .. 
 
در غلتیدن غریق من و ساحل تو 
بر تلاطم موج و خیال ،
شب زیباست ،
شباهنگام زیباتر
من ،
این تیره تب دار خیال انگیز را
دوست می دارم ..

در کیش و مات سوار من و قلعه تو
بر خلوت ترین صفحه بازی زندگی ،
عشق زیباست ،
عشقبازی زیباتر
من ،
این بازی سر و دست و تن داغ را
دوست می دارم ..

در آمدن جان من و جاری نیاز تو
بر فاش خوانی راز کوزه به دوشان ،
آه زیباست ،
آهستگی زیباتر
من ،
این دونوازی آهنگ مستی  را
دوست می دارم ..

در تلاقی سپیدی من و سرخی تو
بر وداع با شرمساری نارس باکــرگی ،
زندگی  زیباست ،
بازندگی زیباتر
من ،
این شراب رونده ی سرخ و سپید را
دوست می دارم ..

////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / پاییز هشتاد و شش 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب تحت عنوان " انسان دیگر" رو به خاطر طولانی بودن و البته دیگر دلایلی تعمدن در قسمت
" ادامه مطلب " گذاشتم .
به افراد "زیر هیژده سال" و خوانندگانی که محدوده اخلاقی متعارفی دارند خواندن ادامه مطلب توصیه نمی شود
{ هر چند که معمولن چنین توصیه ای بیشتر کارت دعوت است } !


ادامه مطلب
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط امید صیادی ( امیدوار )

از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه ! 

از مدیر عامل ما تا مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه !

مدل موی عهد عباس قادری  ، صورت نامرتب و اصلاح نشده و جملات منقطع و عمدتن بریده که اکثرن
شنونده اش را در انتظار نقطه پایانش گُنگ رها می کند مُلبس به بلوز قرمز بد رنگ زیر کُت چیپ راه راه
وجه مشخصه مترسکی است به نام " مدیر عامل پرسپولیس " .
مانند همه انسان های ضعیف النفس جناب مدیر عامل که شخصیت بی نهایت سست عنصر و وامانده
و خارج از حدود و کاریزمای مدیریتی اش او را به یک ابله بی مصرف بیشتر شبیه ساخته تا فردی قادر به
حل و فصل امور باشگاه بزرگی همچون پرسپولیس در پایان تازه ترین گندکاری حاصل از بزرگترین دوران
مدیریتش به عوض استعفا و عذر خواهی از هواداران به خاطر بلایی که از سر حماقت و کوته فکری اش در
فصل نقل و انتقالات بر سر تیم محبوب ما آورد حالا دست به برکناری مربی تیم زده تا به تقلید از اربابان
آمار پرور و پرروی این روزهایش با حالتی تهاجمی فراری رو به جلو را آغاز کرده و زیر بار هیچ قصوری نرود .

فقط یک ابله و خودپسند خود بزرگ بین به تمام معنا می توانست یکی از قوی ترین خط هافبک های
تمام تاریخ لیگ حرفه ای این کشور { علی کریمی ،پژمان نوری ،مازیار زارع و نیکبخت واحدی } را یک
شبه از این تیم جدا کند و پرسپولیس را به خاک سیاهی بنشاند که از تساوی با راه آهن در دقیقه 95
خوشحال باشد و مقابل مردان گمنام پیکان سر تعظیم فرود آورد .

البته شاید تمام تقصیرات هم بر عهده این مردک بی مایه نباشد . به هر حال مدیر عاملی پرسپولیس
منصب جذابی است که اگر به بنده و شما و مادربزرگ هایمان هم پیشنهاد شود محال است صرفن بخاطر
عدم توانایی مان نپذیریم  .
شاید به جای سرزنش او باید به آن شبهه مهندس ساختمان ساز  که فکر می کرد علی آباد هم شهری
است و نهایتن از فرط وزن بالای علمی عملی اش و نتایج مشعشعی که با ورزش این کشور قحط الرجال
کسب کرد روی دست دولت ماند و هیچ وزارت خانه ای راهش نداد را سرزنش کرد و نهایت شاید او هم
خیلی مقصر نباشد چرا که ریاست سازمان تربیت بدنی را اگر به مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه هم
پیشنهاد کنند حتمن خواهند پذیرفت .
منطقن و قاعدتن حاکمی که حکمی میدهد به این قبیل ریزه خواران درگاه و رفقای گرمابه و گلستان یا
باید عاقل باشد که خدا را شکر از هفت دولت که هیچ حالا دیگر از ده دولت هم آزاد است یا مسئول که
این دومی را اگر در تمام مصادر این کشور هفتاد میلیونی یافتید حتمن سلام گرم بنده را هم به او
برسانید !

افسانه ایست که روزی رضاخان به صورت ناشناس و با لباس مبدل سوار بر اتومبیلی کرایه ای شد که
راننده ای سبک و تیغ زن داشت.
چون به مقصد رسید راننده تقاضای دو برابر کرایه معمول را کرد . رضا خان گره به ابرو انداخته می گوید :
_ پدر سوخته میدونی درجات من چیه ؟
راننده که کمی جا خورده می گوید :
_ آجان ؟
_ برو بالاتر
_ آسپیران ؟
_ برو بالاتر
_ نایب ؟
_ برو بالاتر
_ یا ابالفضل !! کلانتری ؟
_ برو بالاتر
_ ر.. ر ... رییس ام .. امنیه کشوری ؟!
_ برو بالاتر
_ پس کی هستی آخه ؟!!
_ رضا شاه ..

این روایت افسانه ای تا همین جایش نصفه نقل شود بهتر است ..
مانند مسئول و مسئولیت در این مملکت که در حد مش قاسم غیاث آبادی و زیور ننه اشارت شد و تا
همینش کافی است که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی !
نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 4:18  توسط امید صیادی ( امیدوار )

ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟  

ضمیر اول شخص مفرد ، چند بخش است ؟

افتاده ام وسط  . صندلی عقب ، وسط .
آقای چاقی در یسار و خانومی چاقتر در یمین نشسته اند .
خانوم قبل نشستن اول کیف دسته فلزی اش را می نشاند مابین که مبادا  من به مدد استخوان
سمت راست لگن خاصره ام به او تــجــاوز کنم .

مشکلی نیست ..  عادت کرده ایم دیگر ..  من که تازه نشسته ام همچنان آدم حسابی ِ
داستانم تا اینجای کار .
اما  یکهوئی متوجه می شوم هر دو صندلی جلویی پراید مسافربر تا زیر گلوی من عقب آمده اند .
به این ترتیب که اگر کسی جلو بنشیند انگار کادیلاک سوار شده و رسمن چیز لق آن عقبی ها .

من ِ آدم حسابی تبدیل می شود به  من ِ‌ معترضه :

ـ آقای راننده ، پراید از خودش کوچیک هست شما هم ماشالله صندلی ها رو تا بیخ دادی عقب.
قربونت یه ریزه بکششون جلو نفسم گرفت ..

راننده که ابعاد اندامی اش کمی بیش از مگس تسه تسه است با تفرعن و نگاهی طلبکار بی آنکه
برگردد از همان آیینه روبرو من معترضه را نگاهی می کند از پشت پلک نازکش :

ـ داش .. شوما اون عقب بازم راحت تر از مایی .. جای ما که ورزش می کنیم باشی چی میگی !!!؟
خدا وکیلی من همینجوریم جا کمه واسه رانندگیم ..

من معترضه از این جواب ابلهانه بر می آشوبد اما قصد مجادله ندارد.
آقای چاق یسار دستی زیر بغلش بوی اربعین سگ اصحاب کهف می دهد.
شیشه ها تا بیخ بالاست و هوای درون اتومبیل دم به دم بازیافت می شود .

من آشوبیده رو به مسافر ِ چاق یمین دستی یعنی خانوم کیف دار  :

ـ خانوم میشه اون شیشه رو یه کمی بدی پایین .. دارم خفه میشم ..
ـ نه آقا من سینوس هام چرکیه. باد میخورم  نمی تونم ..

من معترضه کم کم دارد می شود یک فقره انسان سگ خُلق در آستانه پاچه گیری ..

من به مسافر چاق یسار دستی یعنی آقای اربعین سگ اصحاب کهف :‌

ـ آقا شما اون شیشه رو بده پایین ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف نگاهی مالامال از بلاهت و سرشار از سوال می اندازد،
لبخندی میزند ...
نمی دانم چرا سعی می کند در آن فضای کوچک خفقان آور دنده عقب برود ..
با تعجب نگاهش می کنم ..
بعد از کمی تلاش سرانجام آن حجم چرب ِ‌بد بو با اشاره ی سر جایی را که باید دستگیره شیشه بالابر
باشد و نیست را نشان می دهد. تازه می فهمم آن نگاه بلاهت آمیزش به من اکشن بوده نه ری اکشن ..

من ِ یک فقره انسان سگ خلق در آستانه پاچه گیری دیگر از کوره در می رود ،
داغ می کند ، سر می رود  :

ـ ای بابا .. آقای راننده شیشه شما پایین نمیاد ؟‌
ـ داشش شما چقده ناراحتی .. نه .. اگه قبلن پــرایـــد مراید سوار شده باشی حتمن باس
بدونی برقیه اینا .. اتصالی کرده . حالا این جوری خوبتره خُب ...

من ِ‌داغ کرده ی سر رفته  دیگر چاره ندارد جُز قورت دادن حیا .
می شود یک عدد من ِ‌لات ِ بی چاک دهن که بودنش در تهران امروزی از جمله ی ادوات راز بقاست !

ـ ای باااا .. آقا جون میشه بگی اگه الان یه نفر توی این ماشین بگوزه تکلیف بقیه چیه ؟‌‌

راننده متفرعن باز  از توی آیینه من ِ‌بی چاک دهن را با چشمانی گرد مینگرد این بار :

ـ داشش بی خیال ...

ـ نه دیگه بی خیال ِ‌چی ؟ همین الان این پشت انگار روده سگ جا دادن زیر بغل این آقا.مگه نه خانوم ؟‌
ـ وا !!  آقا درست نیستش این حرفها ها ! ( این " های جمع اضافه "‌در گفتار خود خانوم بود )
ـ نه بابا ؟‌ خانوم جون شما اگه درستشُ میخوای  اول لطف کن این کیفتُ از توُ کــون من بکش بیرون .

خانوم به سرعت آن قسمت از بدن بد قواره گوشتالواش را که احتمالن پشتش محسوب میشده را به
طرف درب می چرخاند و با چشمانی گرد و وحشتزده من را به مثابه یک عدد روانی نگاه می کند ..

آقای چاق اربعین سگ اصحاب کهف مشخصن از همجواری یک دیوانه در عصرگاه یک روز سخت کاری
آنهم در آن فضای تنگ غیر قابل انعطاف ترسیده .. هیچ نمی گوید .. زر نمی زند .

راننده ی تسه تسه جفت پایش را روی پدال ترمز می کوبد ..

ـ آقا قربونت بی خیال جان مولا ..
ـ آره بی خیال .. خانوم برو پایین پیاده می شم ..

درب که باز می شود احساس می کنم دوباره مادرم را سزارین کرده اند .. نفس عمیقی می کشم .. ..
خانوم مسافر سریع می نشیند و سریعتر درب را می بندد مبادا من پشیمان بشوم ..

کپسول بازیافت با محتویاتش راه می افتد میرود .. نگاهی به این طرف آن طرف می کنم ..
هوا خوب است و بلوار کشاورز مثل همیشه آدم و حیوان را هوسی می کند که یک قدمی بزند ..

می خواهم بروم اما پیرزنی ظریف از آن پیرزن های سانتی مانتالی که با دیدنشان آدم از پیری خوشش
می آید کنارم ایستاده .. مردد و نگران چراغهای وحشت خیابان را نگاه می کند :‌

ـ‌ خانم ، اجازه می دید کمکتون کنم ؟‌
ـ فدات شم پسرم . محبت می کنی ..
ـ  خواهش می کنم ..

پیرزن سانتی مانتال را تا وسط بلوار مشایعت می کنم در حالیکه یک دستم به چراغهای وحشت هشدار
میدهد که یواشتر چند کلام  بذله گویی را هم تخمه آن همراهی کوتاه می کنم ..
وسط بلوار پیرزن سانتی مانتال مانند آنکه دست دوستی را بفشارد دستم را می گیرد :‌

ـ چقدر خوبه همه جوونها مثل شما متین و مهربون باشند ..

لبخند ملیح من به اندازه کافی شباهتم را با آنچه که پیرزن سانتی مانتال می بیند یا می خواهد ببیند
کامل می کند ..
ـ خواهش می کنم خانوم .. فقط انجام وظیفه بود .

از او جدا می شوم .. من ِ آدم حسابی ،‌ من جنتلمن ، من مهربان ...
بی هیچ شباهتی با آن مسافر بی ادب چند دقیقه پیش ، در میانه بلوار کشاورز قدم می زنم ! .
هوا هم خیلی خوب است ..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب تکراری بود . پست شد جهت خالی نبودن عریضه !
نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:33  توسط امید صیادی ( امیدوار )

وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم ) 

وقایع اتفاقیه به قلم ناصر بن نمی دونم کی کی ( همان ناصرالدین شاه . مترجم )

                                         ما ، منظور همان ناصرالدین شاه .. باری .. ما هستیم !


ای کسانی که از بخت خوش و سعادت و فر ایزدی پای بدین صفحه گذارده اید ! بدانید و آگاه باشید
که ما ناصر بن نمیدونم کی کی ( همون ناصر الدین شاه ) الیوم نشستیم به تقریر این اراجیف و
بسیار خاطرمان مبسوط گشت از آوردن این کلامات که کراماتند فی الواقع در عالم مجاز و لیک
شما رعایای ناسپاس را کجا وُسع شکر و حمد این سعادت باشد و افسوس که ما سوختیم به
حضورتان و ککتان هم نگزید و .. الخ .
باری فی یوم الکبیر مناسبت الاناسب ( اناسب جمع مکسر من در آوردی مناسبت . مترجم )
مشهور و ممهور به الیوم اقدس حکایت اینچنین بود که جانمان بالا آمد لیک صفحه این مجاز خانه بالا
نیامد که نیامد .
گفتیم چاکران درگاه به فتراک دلایل مستدل بشتابند و چون جان نثاران آسیمه و خاک آلود بازگشتند
با هزار ترس خبر بدادند که حضرتا ، گویا در بحر اخضر یا بحرالمیت ، آخته ی آویزان ( لنگر . مترجم ) ..
باری آخته ی آویزان یک کرجی ( با فردی از اهالی کرج اشتباه نشود،منظور همون قایق های
چوبی تـخـمـی است ! بازم مترجم ) باری آخته ی آویزان یک کرجی گیر کرده است به کابل ( با پایتخت
کشور همساده افغانستان که می خواستیم دختری از ایشان به همسری بگیریم و نشداشتباه نشود،
منظور کابل ، همان سیم کلفت است که کابل گویندش . مترجم . نه خیر ، ناصرالدین شاه ! )
باری به عرض رساندند آخته ی آویزان یک کرجی ناغافل به کابل فیبر گیر داده است و زده از بیخ هم این
تر نت و هم آن تر نت مملکت را پرانده .
فی المجلس به اتابک و ملیجک و کـهـریــزک امر نمودیم بروند آخته ی آویزان آن مردک کرجی را از بیخ
ببرند تا من بعد دیگر هیچ از این قسم معضلات بی ناموسی بر امت مان نرود .. پدر سوخته ها !
(این پدر سوخته ها را در انتهای عمده بیانات پر شکوهمان می آوریم شما به خودتان نگیرید.
ناصرالدین شاه ! )
باری به جهت همان آخته ی آویزان آن مردک مذبذب حالیه می دانیم عمده افتادگان بارگاه هم به مسنجر
و هم وبلاق در عذابند از کاهلی دسترسی لیک چون تلقرام فرستادیم به جناب معین البلاقفا ( شیخ
علیرضا خان شیرازی ) به بهانه عرض کرد گویا عده ای از غلامان از اهالی سین کیانق چین به تعمد اتاک
( این اتاک را خود شیرازی گفت گناهش گردن خودش . مترجم . ناصرالدین شاه . مترجم . ناصرالدین
شاه . مترج ..مردک قزمیت!گویا هوس نموده ای سبیل تو را هم دود بدهیم پدر سوخته؟!ناصرالدین شاه )
باری به تعمد اتاک نموده اند بر سرور بلاقفا و حالیه دسترسی جمله رعایا محل مشکل است و در این
باب هیچ مورد از وقایع اخیر قصد تعمد بر سبیل اتفاقات نداشته و ندارند . 

بزرگواری نموده باور کردیم البته ! . از آن سوی میرزا مزدک خان میرزایی که آن ملعبه ی مزخرف 
(بازی استقلال ـ آستیل آذین.این دیگه مترجم ) را به تاخیر پخش بنمود را به تادیب فرمودیم آوردند در
محضر تا بدهیم جان نثاران و پیشمرگان درگاه به چوب فلک ببندنش به جهت این خبط که کرد و بیچاره
زمین ادب بوسیده زاری کرد که اشکالات فنی مُخل پخش مستقیم بازی بود و گواه بر کلاه گرفت که
احدی از نفوس در آن استادیوم که آزادی نامش گذاشتیم لام تا کام از مـیـرحسین نامی اسم نبردند و
اگر کسی حسین هم گفته باشد لاجرم منظورش همان حسین کعبی بوده است و لاغیر .
به کرم و بزرگواری و مهر بی حدمان او را نیز بخشودیم تا وسع احسان و اکراممان را جمله جهانیان
درک نموده سجده شکر به پیشگاه دادار به جای آورند به جهت وجود ذی الوجودمان .

دیگر اتفاق قابل شرحی به این روز نبود که بنگاریم جز چند تصویر که سیمای عزیزمان(منظور سیماخانوم
نیست.مترجم .. نه ببخشد .. بفرمایید .. الله اکبر از این بندگان ناسپاس .... نـاصـرالـدیـن شـاه )
باری سیمای عزیزمان یک عده قلیل روزه خوار را مصور کرد که نمی دانیم به چه جهت عمده ایشان با
متقال سبزینه بر سر و دست بسته بودند و یک چیزهایی در باب غزه یا غذا و ایضن دخترکان لبنانی هوار
میزدند در کوی و خیابان و آن آخرش هم یک جان جانی هم می گفتند خطاب به ایران خانومی که ما در
آن میانه ندیدیمش متاسفانه لیک هم باز ملیجک و اتابک و آن یکی کک را به تعاقب ایران خانم
فرستاده ایم به میان جماعت که هنوز که هنوز است برنگشته اند خبر مرگشان و مشکوکیم که مباد یا
ایادی این دشمن که می گویند چیز ناجوری است آنها را سر به نیست کرده باشند و یا کاسه ای زیر نیم
کاسه آن ایران خانم بوده که ما از آن غافل بوده ایم .

دیگر همین دیگر .. از سلامت بلع و دفع و قوه باه مان هم اگر خواسته باشید چاقیم الحمدالله ..
حالیه این ها را به زحمت عُظما نگاشیتم به جهت همان چیز آویزان آن مردک کرجی که  کابل
را زحمت داده بود .
انشالله که جهت تبرک به رویت جمله رعایا برسد !
تنها می ماند یک نکته آخر که پاسخی است که این مردک ملعون ( مترجممان . ناصرالدین شاه ! )
بر نامه ی وارده ای که بر تقریر پیشین نگاشتیم قلمی نموده و بد ندیدیم که به جهت حسن ختام
در انتهای این مطلب بیاوریم :

نویسنده: م                                             جمعه 27 شهریور1388 ساعت: 2:23

جریان چیه ؟ نمیشه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد چرا ؟
_________________________________________________________
امید :

در روایات قدیم آورده اند روزی ناصرالدین شاه در سفر فرنگ نیمه شب باد در شکم
اوفتاد و چون راه مستراح فرنگی نمیدانست ناچار در کیسه یا پاکتی تخلیه وجود مبارک
نمود و چون قصد کرد محتوای بدبو را از پنجره محل اقامت برون فکند دستش در رفت و
محتوی به سقف اتاق اصابت نمود . صبح گاهان چون خدمتکار به حضورش رسید او را
گفت : یک لیره تو را بدهم برو از روی سقف ان را که میبینی پاک کن .
خدمتکار فرهیخته نگاهی به سقف قهوه ای رنگ بیانداخت و بگفت : من تو را دو لیره
میدهم بفرمایی چگونه به آنجا ریده ای ؟!!!

حکایت شماست دوست عزیز ! در ساعتی که شما کامنت گذاشتی واز نبودن صفحه
اول شکایت میکنی اصلن هیچ صفحه بلاگی باز نمیشد ! حالا من تو را دو لیره میدهم
که بگویی چگونه کامنت گذاشتی اینجا قربون شکل پر امکاناتت بره رییس جمهور خوشگلت !
نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

برای مردم من  

برای مردم عافیت طلب درون من !

آن  پیر فرزانه  درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه  کوچک دل ناهموارت
قل نخورد به پایین که اگر بشکندش دست و پا دیگر آدم بشو نیست به والله !

نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن  ..
انقلاب سبز و قرمز را هدایت میکنم یا کمپین توشیح میکنم اما هرکدام که باشد حتا
اگر نزدیکشان هم که باشد حلاوت این اندرونی نویسی را ندارد ..

و البته هم تو می دانی و هم من که  بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت .
پس نباید نگران بود که میان خریت تا حُریت یک نقطه ی ناقابل بیشتر تفاوت نیست که آن
را هم اگر نشد ندید بگیریم و بگیرند تکذیبش میکنیم خلاص !

باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم .
خود دانی .. اما اینکه من هی مینویسم و هی میخوانمش هرچه که هست { همین خریتش }
یک حسی دارد شبیه بوی نان گردویی که وقت غروب تَنگ یک پارچ دوغ خنک محلی توی سینی
نقره کار گذاشته باشندش .
شاید بهم نسازند اما کیست که از وسوسه خوردنش بگذرد ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مردم کم حافظه ی بیرون من !

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای
باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،
مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز
تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوائی  برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
                                                                                        " صادق هدایت"
1 _ جان مادرت هر که هستی که یادم رفته که بودی این " بوف کور" من را بیاور پس بده .
2 _ ای اهالی خارجه نشین . بدانید و آگاه باشید که در قبال خواندن این وبلاگ در این چند سال
یک بدهی به من دارید و آن نیست مگر تهیه یک جلد از کتاب " هدایت ، بوف کور و ناسیونالیسم"
نوشته "استاد ماشالله آجودانی" که قریب این چند سال هزار بار پی اش گشتم و نیافتم . نیست
در ایران و بر شمایگان واجب تر از پرداخت مالیات به آن دُوَّل کافر است تهیه این کتاب و فرستادنش
برای من !

__________________________________________________________________________
برای مردم دوست من

"آی عشق ، آی عشق"
هنوز خزانم نیامده برگ میریزی ..
اما ،
در دل کوچه ی دور خاطره هایت ..
تلالو غروب طلایی رنگ ..
ردی از روزگار سرخ دوستی ها
برایم نشان گذاشت ..
" آی عشق ، آی عشق "
نیستی و نیستی ات را می دانی
و می دانی هم
زمستانی سخت در پیش است ..
اما ،
" آی عشق ، آی عشق "
از میانمان کیست که نداند" ما "
از ما شدن گذشت تا ؛
تو سبز ...
تناور باشی ..
تو گرم ،
تو ، راحت باشی .
////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / شهریور سرد 1388

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در کمال خون سردی  

در کمال خون سردی

  نیمه شب ۱۵ نوامبر 1959 دو مرد بعد از
  طی کردن 400 مایل به طمع تصاحب
  ده هزار دلار پول نقدی که به باور آنها  
  آقای کلاتر در گاو صندوق خانه بزرگش
  نگاه داری می کرد وارد خانه این 
  مزرعه دار در شهرک "هولکومب" واقع
  در ایالت "کانزاس" شدند . 
 آنها دست و پای آقای کاتر ، پسر هفده
  ساله ، دختر شانزده ساله و همسر او را
  با طناب بستند .
  تمام خانه را جستجو کردند و در نهایت
  وقتی متوجه شدند که گاو صندوق و پولی
 در کار نیست تنها با سرقت چهل دلار آنجا
 را ترک کردند . 
اما پیش از رفتن شان چیزی را در آن خانه جا گذاشتند .. یا بهتر است بگوییم چیزهایی را ..
جنازه هر چهار عضو خانواده کلاتر در حالیکه با گلوله شات گان صورتشان منهدم شده بود !

ماجرای این قتل عام عجیب به صورت کابوس ایالت کانزاس در می آید . هم زمان با دستگیری دو مرد
قاتل ، نویسنده شهیر آمریکایی"ترومن کـاپوتـی" به موضوع علاقمند شده و پس تحقیقاتی که به کمک
دیگر نویسنده مشهور آن سالها یعنی " نل هارپر لی " انجام می دهد موفق می شود تا در زندان با
آنها  ملاقات کند .
در بین دو مرد قاتل " پری اسمیت " و " ریچارد هیکاکin cold blood
آنکه کاپوتی را مجذوب خویش میکند " پری اسمیت "
است که گذشته بی نهایت ناکام و تاریکی را به لحاظ
خانوادگی با خود یدک می کشد .

کاپـوتـی در تحلیل شخصی خودش از آنچه که اسمیت
و هیکاک انجام داده اند می گوید :
در جامعه آمریکایی دو نوع زندگی وجود دارد .
یک نوع زندگی نرمال که ما میگذرانیم و دیگری زندگی
تاریک و زیر زمینی خلافکاران.
این دو نوع زندگی متفاوت در نیمه ماه نوامبر 1959 به هم
رسیدند و نتیجه اش آن فاجعه بود !
نتیجه تحلیل رفتاری قاتلین جوان که در پی صحبت های
طولانی کاپـوتـی با پری اسمیت در زندان طی مدت چهار
سال به دست آمد در کتابی با نام " در کمال خونسردی "
تحریر شد که در زمان خود غوغایی ادبی را در جامعه
هنری آمریکا و بالطبع آن جهان به وجود آورد .


پس از پنج سال از زمان دستگیری قاتلین به حکم دادگاه ایالتی کانزاس فرجام خواهی چند باره دو مرد
قاتل رد و سرانجام در نیمه شب 14 آوریل 1965هر دوی آنها به سمت چوبه دار رهنمون شدند .

در قسمتی از فیلمی که "ریچارد بروکس" در سال 1967 یعنی دو سال پس از خاتمه ماجرا از رمان
ترومن کاپـوتـی و  به همان نام ساخت در صحنه ای روزنامه نگاری جوان که ناظر مراسم اعدام
"پری اسمیت" است از سردبیر کهنه کارش درباره مردی که مامور اجرای اعدام است سوال می کند :
_ اون واسه این کار چقدر میگیره ؟
_ واسه اعدام هر نفر 300 دلار ..
_ اسمش چیه ؟
_ ما ، مردم  !
نگاه موشکافانه ترومن کـاپـوتی به حقیقتی ماوراء احساسات سیال عمومی در پیشینه های زمینه ساز
فاجعه کانزاس آنچنان زبردستانه است که خواننده _ بیننده هر لحظه بر مداری الاکلنگی نمی داند که
باید با قربانیان فاجعه همدردی کند یا با قاتلین همذات پنداری و در نهایت البته تشخیص اینکه
" قربانی واقعی " چه کسی است چندان آسان نخواهد بود :
_ چهل دلار پول و 6 تا جنازه .. چهار نفرشون با شات گان .. دو نفرشون با طناب دار !
______________________________________________________________________________
پانوشت :
1 _ گاهی خوب است برای نتیجه مناسب گرفتن در باب هر مسئله ای صبر کرد .
نزدیک به دوسال بود که فیلم تحسین شده ی " کـاپـوتی " را در آرشیو داشتم اما می دانستم مادام
که " در کمال خونسردی " را ندیده باشم دیدن این فیلم با بازی اعجاب انگیز "فیلیپ سیمور هافمن"
که جایزه اسکار را نصیبش کرد لطف مضاعفی را دچارم نمی کند .

2_ نویسنده ای که در زمان وقوع قتل ها  نل هارپر لی و ترومن کاپو تی
یاور" کاپـوتی " شد ،خانم " نل هارپر لی "
بود که درست در همان زمان به خاطر نوشتن
رمان پرفروش ( 30 میلیون نسخه تاکنون )
" کشتن مرغ مقلد " جوایز ادبی بسیاری
از جمله جایزه پولیتزر سال 1960 را گرفت که
"فیلمی "به همین نام  نیز با شرکت ستاره
پر فروغ سینمای کلاسیک " گریگوری پک "
در همان سالها از کتاب او ساخته شد.
( قابل توجه هنرمندان وطنی که در هزاره
سوم به اسب همدیگر یابو هم اطلاق نمی کنند ! )

3 _ ترومن کاپـوتـی که به دلیل اصرار "پری اسمیت" برای حضور در مراسم اعدامش حاضر شده بود هرگز
از ضربه روحی که با دیدن صحنه اعدام او دچارش شد رهایی نیافت .
پس از نگارش کتاب " در کمال خونسردی " او هرگز نتوانست کتاب دیگری را به پایان برساند .
به الکل پناه برد و نهایتن در سال 1984 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض آن در گذشت .
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:12  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! 

فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد :

{{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ...  ماموری قلدر  .. دستور ..
اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند
و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود
}}

فارنهایت 451  اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی
  که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است .
  " فارنهایت 451"
  داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه
  که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب
  خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل
  حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب
  بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند
  و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و  " اندیشیدن"
   شدن همان !
پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی
نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام  به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند .

فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !!
مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟!
البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از
"دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است .
بگذریم ..
به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی
"ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید
حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود
اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد !

این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است ..
این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید ..
این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........
____________________________________________________________________________
فروغ فرخزاد
    فیلم , فروغ , فرخزاد !
   
    تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت :
   
    منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم ..


  کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! 
  نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش
  فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم
  اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر
  قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن
بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه
میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟
حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ
که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟
حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به
کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و....

یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت
شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!!
اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!!
چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟!

آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ...
جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است
دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده
باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم .
مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی !
_____________________________________________________________________________
{ ف }
عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود
پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت ..
هر آنچه که { ف } داشت ..
فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه ....
هر آنچه که { ف } داشت ...

/////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

حاج علی که بود و چه کرد ؟! 

حاج علی که بود و چه کرد ؟!

در کامنت های مطالب قبل دوستان چند باری با منظور و بی منظور به "حاج علی" نامی اشاره کرده و از
تشابهات من با او گفته بودند.
البته این لقب"حاج علی"رو سالهاست که دوستان { علی الخصوص طیف شیرازی وبلاگستان }
به من میگن اما بد ندیدم حالا که با توجه به فضای فعلی هر چیزی نمیشه نوشت و حالا که فرصتی
دست داده جهت تنویر افکار عمومی ( چه واژه خزیه این تنویر !. مترجم) توضیحاتی در این مورد ارائه کنم 
تا هم تجدید خاطره ای با داستان و هم یادی  از کسی کرده باشم.

و اما حاج علی که بود و چه کرد ؟!
ناگفته مشخصه که منهم مثل هر شیر پاک خورده ی از مادر قهر کرده ای که هوس نوشتن داستانی به
سرش میزنه به وقت نوشتن جدا از تقریر تجربیات خودم در قالب داستان ناچارم از ارائه تمناها و تمایلات
و حتا رازها و آرزوهایی که سعی می کنم در بین خطوط داستانی اونها را جا بدم .

کاراکتر " حاج علی " در داستان " قاصدک ها بی اختیار می رقصند " اگر چه در نگارش اولیه دچار تیرگی
فراوانی بود اما در ویرایش های بعدی و نهایی تا حد زیادی از این تیرگی رهاش کردم و نهایتن چهره ای
بیشتر خاکستری به اون بخشیدم به جهت اینکه فکر کردم استحقاقش رو داشت ! ؟

اما خاستگاه این کاراکتر کجا و چه کسی بود ؟
در زمان کودکی من ( اینجانب یه وقتی 18 کیلو وزن و یک متر قد داشتم همیشه که اینقدی نبودم. مترجم )
یکی از بستگان دور پدری ما شخصی بود به نام "غلام ع" . این جناب "غلام ع" اگرچه به جهت پیشینه
فامیلی از خاندان سرشناس و متمول کرمانشاه محسوب میشد اما شخص خودش زندگی رو در کل به
بطالت و خوشگذرانی تلف کرده بود و به نوعی آدم همون روزی بود که درش زندگی می کرد .
 
"غلام  ع" لوطی مسلک ، قد بلند و سیه چرده بود ، صدای گرمی داشت و وجناتی که فقط امروز و به
مدد گذشت عمر میتونم درک کنم به شدت برای خانم ها پر از جـاذبه جـنـسی بود .
همیشه خدا صورتش شش تیغه بود و همیشه موهای پر کلاغی و بلندش برق مخصوصی میزد و
همیشه هم دود سیگار روشنش جلوی صورتش میرقصید و ناگفته نماند همیشه و هر وقت تا صحبت از
این آدم میشد همه به خصوص زن ها با تنفر از او حرف میزدند ...
اما این فقط ظاهر قضیه بود .
در عالم واقع بارها و بارها نگاه های مخفیانه و پچ پچ های خانم ها رو در مراسم و مجالس عمومی
میدیدم . میدیدم و درک نمی کردم که اگر آدمی تا این حد منزجر کننده است پس چرا تا این حد هم محل
توجهه ؟
و البته خیلی کوچکتر از اون بودم که بتونم ارتباطی بین منفور بودن و محبوب بودن پیدا کنم .

اما بعدها و زمانی که که دیگه هیچکس اثر و خبری از آقای "غلام ع" نداشت ( و البته هنوز هم کسی نداره )
تازه متوجه شدم که در فاصله بین شخصیت های "قهرمان _ سفید " و  " بدمن _ سیاه  " یک کاراکتر دیگر هم
هست که اصطلاحن  " ضد قهرمان_ خاکستری " اطلاق میشه .
و جناب " غلام ع " که از مال دنیا چیز زیادی ذخیره نداشت و با اینحال به هر شکل ممکن نیمی از سال رو
به حال کولی خانه به دوش در اروپا سیر می کرد و به کرات قصه های مختلفی از ارتباطات افلاطونیش با
تعدادی زنان و دختران سرشناس اون روزهای این مملکت سر زبون ها بود و نهایتن هم حدودن 10 _ 12
سال پیش ناگهان آب شد و رفت توی زمین نمونه شاخص و الگوی خوبی بود برای ضد قهرمانی که من
تنها به نیمی از وجوه شخصیتیش برای داستانم نیاز داشتم .
داستانی که خودم بیش از هر کس دیگری به ضعف ها و زردی هاش واقفم اما به عنوان اولین تجربه در
نوشتن داستان بلند که طی چند ساله اخیر حداقل چهار هزار خواننده اونهم فقط در فضای اینترنت داشته
میتونم تا حدی ازش دفاع کنم .

اینجاست که باید برگردم به ابتدای مطلب . همونطور که در کامنت های مطالب قبل هم اشاره کردم من
و حاج علی همونقدر بهم شباهت داریم که قوری و قورباغه !

کاراکترهای ضد قهرمان نظیر "غلام ع " عمومن دچار خود ویرانگری هستند . اونها اهل ریسک ، گستاخ ،
تا حدی بی ادب و منفی نگرند و ابایی از عیان کردن وجوه منفی و یا ضعف ها و عقده هاشون ندارند و
در نهایت ناکامند و اگر در اثر اتفاقی هم کامروا باشند از پیش می دونن که این کامروایی دولت مستعجله .
هر چند که به شهادت دوستان نزدیک ، شاید من هم در زندگی شخصی تا حدی واجد پاره ای از همین
خصوصیات و یا سایه ای از اینها باشم اما واقعیت اینه که در یک جامعه محافظه کار و مصلحت نگر با
الگوی ماتریالیسم _مذهبی پیروی تام و تمام از "مود ضد قهرمانی" نه شرط عقله و نه مقبولیت چندانی
داره .
عموم ما آقایون بیش از اونکه خطر "ضدقهرمانی" رو بپذیریم سعی در خزیدن به سایه امن "قهرمانی"
داریم اونجا که همه مدل تلاشی می کنیم برای نیل به موفقیت های زندگی روزمره و حذب اطرفیانمون
و البته مخفی کردن کمبودها و خصلت هایی که به واسطه ذات شخصی و یا جنسی دچارشونیم !

پس  اینجاست که خواه ناخواه در پی پر کردن این خلأ و نگاه تحسین برانگیز به مردانی که تونستند اونی
باشند که من و ما جرات بودنش رو نداشتیم جذب رموز شخصیتی مثل "غلام ع _ حاج علی" میشم
که بی اعتنا به مسلح نبودنشون به جنگ یک نواختی ها و قوانین زندگی روزمره رفتند و از معدود فرصتها
برای به دست آوردن (حتا موقت) همه چیزهایی که می خواستند بهترین استفاده ها رو کردند . . .

خاکستری باشید ، اگر نمی تونید سبز باشید !
____________________________________________________________________________
جلد اولیه داستان قاصد کها بی اختیار می رقصند   پانوشت ها : 
  1_ داستان قاصدک ها بی اختیار می رقصند اولین بار به   
  صورت پاورقی در سال 1383 و در سایت "پرشین لاگ "
  چاپ شد . یک سال بعد در ویرایش دوم  مجددن  و اینبار
  به صورت مصور ! در همون سایت صفحه جداگانه ای براش
  باز کردم اما با از بین رفتن سایت پرشین لاگ در سال 1385
  این داستان رو در صفحه امروزش
{ این جا } در بلاگفا قرار دادم .
  2_ منبع اصلی برای نوشتن این داستان خبری چهار خطی بود
  در صفحه حوادث روزنامه ای دولتی در سال 83 که متاسفانه
  از اون سال به بعد امثال این خبر و حادثه تلخ به کرات در
  صفحات روزنامه ها دیده شد و همچنان دیده میشه.
  3_ شاید به کار بردن رقم سه چهار هزار خواننده برای
  داستانی در فضای اینترنت گستاخی و خود بزرگ بینی
  شمرده بشه اما دوستانی که از اون سالها همراه من
  هستند خوب به یاد دارند که فقط طی دو سال اول در
  شمارشگر بازدید این داستان در سایت پرشین لاگ
  عدد چهار هزار بیننده ثبت شده بود که با کم کردن سرچ
کلمات و سرچ های اتفاقی و علیرغم گذشت پنج سال کماکان کف تعداد خوانندگان که همون
چهار هزار نفر هستند رو حساب کردم .
4_ دوستان بارها سوال کردند که چرا این داستان رو چاپ نمیکنم؟ باید اعتراف کنم جدا از اون که سطح
داستان رو مناسب چاپ و هزینه هاش نمی بینم اذعان دارم که این داستان با قواعد و متر و معیارهای
متصدیان امور فرهنگی و نشر کشور ما همخوانی کامل نداره پس من هم هرگز (به جز یک تلاش نافرجام
در خارج از ایران) در این باره امیدی نداشتم که بخوام تلاشی در جهت چاپش انجام بدم .

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سلام آقای شب 

س لام آقای شب ...

امشب هم مثل همیشه سر وقت آمدی !
بی یک دقیقه تاخیر ... بی یک لحظه درنگ ...
میدانی آقای شب ، حقیقت اینست که  خیلی ها از این حضور دائمیت دلخوشی ندارند اما نمیدانم چرا
نمی خواهند قبول کنند که دشمنی با شما  فایده ای ندارد و نمی خواهند بپذیرند که همه زور ابرهای
تیره و تمام همت خسوف و کسوف برای قد علم کردن پیش شما  هیچ سود روشنی  جز اضافه کردن
به تاب و اطناب تیرگی تان ندارد  ... هرگز هم نداشته .. هرگز !

راستی آقای شب .. مدتهاست ذهنم را چیزی می خارد .. نه قلقلک می دهد .. می خنداند .....
صادقانه بگویم ... نمی دانم چرا زمانی که شما حضور سنگینت را به همه دنیای من اعلام می کنی
ذهن من همه جا هست جز پیش شما ..
و حضورتان که قاعدتن باید آرامش بخش باشد و موجب خواب بی هیچ دلیل واضحی خواب از سرم
می رباید و ناچارم می کند تا هوش و حواسم را بیشتر جمع کنم ! 

آقای شب نمیدانم چرا نمیتوانم به خودم بقبولانم که من اگر با شما دوستم نباید در این میانه شب
بیدار بمانم و نباید قانون شما را نادیده بگیرم .

آه آقای شب .. از قانونت گفتم ... ..
قانون تو ........
قانون ساعت  آسایش  دزدان ...  قانون لحظه ی  اختفای اجساد دشمنان ...
قانون تو تیغ نامردان را مخفی می کند و رگ مردان را می نمایاند .
قانون تو آقای شب  یعنی سکوت ... یعنی خفقان ... یعنی مرگ ...
و نادیده گرفتن قانون شما آقای شب تاوانهای بسیار  بدی دارد ....
هر کس که به کنکاش تیرگیت قلبت را جستجو کند آنچنان گم می شود که روشنایی روز را هم برای
همیشه از یاد می برد .

و در این باره شما مقصر نیستید آقای شب ... نه اصلن مقصر نیستید ...
مقصر  کرمهای شب تاب  کوچک و احمقی هستند که به جنگ با تو می آیند و همه را هم از این جنگ
بی حاصل با خبر می کنند  ..

بله آقای شب ....
تصور  قدرت شما  در مقایسه  با کرمهای حقیر شب تاب مضحک است .. میدانم ..
اما این کرمهای شب تاب گویی  مغز خر خورده اند که نمی فهمند ... یا نه نمی خواهند که بفهمند ...

هر شب که تا صبح حضور شما را نادیده می گیرم  می بینم تعدادی کرم شب تاب را که به هزار زحمت
هر ساعت یک وجب راه می روند و سعی می کنند به همه بقبولانند که  راه به خاطر نور آنها پیداست ..
می دانند که بازنده اند ... می دانند راه به جایی نمی برند .. اما نمی دانم چرا حکایت قدرت شما و
حقارت کرمهای شب تاب هر شب طولانی تر می شود ...

آقای شب ... فکر می کنید سر انجام کار شما و  کرمهای شب تاب  به کجا می کشد ؟

راستی آقای شب ... هیچ می دانستید اگر شما نبودید .. اگر شما شبها نبودید ... این کرمهای کوچک
شب تاب چه باید می کردند ؟

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

از الان تا ؛؛ آبان ، ماه دوم پاییز !  

از الان  تــا ؛؛  آبان ، ماه دوم پاییز !

چهارشنبه ای رفته بودم خیابون جمهوری .. توی فکر بودم که انگار یه بار با تو رفته بودیم جمهوری .. بعد که
خوب فکر کردم هرچی گشتم یادم نیومد با تو جمهوری رفته باشم .
جمهوری واسه من به نوعی زادگاه "جودی ابوت" حساب میشه . جودی دختری بود از خیابان جمهوری که من
قبل از اینکه بتونم انتخابی داشته باشم شده بودم بابالنگ درازش ..
"جودی از جمهوری" قاتل یه ایده شد که می خواستم درباره دختران کارگر خیابان جمهوری بنویسمش ..  
اون همه تصورات منو از دخترهایی که توی خیابون جمهوری کارهای سخت تولیدی می کنند و بعد یه روز کاری
خسته کننده ، شباهنگام غمین و افسرده به کومه تاریکشون پناه میبرن بهم ریخت .
جودی نغز حرف میزد ، خوشگل بود و تیپ داشت در حد هوار ، یه ماشین شیک و خونه ای حوالی کوه های
شمال تهران !
یه شب ساعت 12 شب در حالیکه تا آخرین ثانیه باور نمی کردم که بیاد پاشد اومد در خونه .. داخل نشد ..
همون دم در کمی از  دُرد اولین و آخرین نشاطه انگور دستپخت خودم رو گرفت و رفت ...
چند ماهی بابالنگ درازش موندم و بعدش هم رفت و گم گور شد .. نمی دونم کجا رفت .. نه که ندونم .. اما
فکر میکنم که نمی دونم ..  فکر میکنم این قانون من بوده پس به قانون خودم احترام میزارم که آدم ها مثل
خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند و دوباره از هم می گذرند
تا جایی دیگه و زمانی دیگه ..

از جمهوری می گفتم .. رفتم دوربین های فیلم برداری رو دیدم . حساب کردم هزینه خرید یه دوربین Sony H.D
درست درمون که بتونیم باهاش کار کنیم با دو تا لنز و پایه و کوفت زهر مارش سر جمع در میاد دو میلیون تومان.
با سعید کریمی هم که نشستیم حساب کتاب کردیم سه میلیون هم میشه هزینه ساخت فیلم مون .
چرتکه میگه کلهم "پنج میلیون تومن" واسه ما میشه یه فیلمی که هیچکدوم از مشارکت کنندگان در ساختش
بابتش ریالی درآمد کسب نمیکنه و همه قراره به صورت عشقی توش کار کنن .
مثلن پگاه بازی کنه پول نگیره ، سعید موزیک و صدا درست کنه پول نگیره ، الهام گریموری کنه پول نگیره ،
تلخون فیلمنامه بنویسه پول نگیره، عمو مسعودم مونتاژ کنه و پول نگیره ، فاطمه و الناز و محمد داداش الهام و
شیدا هم ماشین هاشون رو بیارن جهت ایاب ذهاب گروه و اینها هم البته دوزار نگیرن و نهایتن هم توی همه
وبلاگ های بلاگفا علیرضا شیرازی تبلیغ کنه برامون این هوا !!! و اونهم پول نگیره .. تازه هنوز فیلمبردار و
نورپرداز پیدا نکردیم که اونها هم هنوز نیومده مشخصه که ناچارن پول نگیرن .. 
اما قبل همه این ها اون پنج میلیون تومنه مهمه که اگه این سوال پیش بیاد که در حال حاضر چقدرش موجوده
جواب صفر تومان هست !
به فکرم رسیده بود مثل این وبلاگ نویس های خارجه شماره حساب بدم خلق الله نیکوکار که علاقمندند به
مشارکت در تولید آثار هنری به صورت همت عالی پول بریزن به حساب !
اما همین هم به فکرم رسید که اگه خودم توی یه وبلاگ ایرانی همچین چیزی ببنیم اول نکته ای که به ذهنم
میاد اینه که " مرتیکه خیال کرده مردم هالو ن ! دیگه همین یه مدل کلاهبرداری رو ندیده بودیم که اینم دیدیم " !
اما واقعیت اینه که میخوام بگردم دنبال اسپانسر بلکن خدا رو کرد به ما و شد ..  که اگه بشه فکر میکنم واسه
اواخر مهر و اوایل آبان بتونیم کلید بزنیم ... اگه شد تعجب نکنید ها .. فقط "غیر ممکن"  غیر ممکنه !

راستی سعید زنگ زد گفت می خوام بیام موهامو کوتاه کنی . اگه خودش نگفته بود یادم نمیومد موقعی که
میخواستم دیپلم آرایشگریم رو بگیرم سعید رو به عنوان مدل برده بودم .
وقتی پرسید آخرین بار کی مو کوتاه کردی روم نشد بگم دو سال پیش ! گفتم همین هفت هشت ماه پیش.
اونم طفلی اومد و .. اولش یه خورده واهمه داشتم .. قیچی کند شده بود و جلوی چشم های وق زده سعید
شروع کردم به سابیدن تیغه هاش به نعلبکی و تیز کردنش ! 
 

 

 

 

 

 



بعد هم توی یه گُله جا ی حموم نشوندمش روی صندلی و بی آیینه و بی ماشین برقی و فقط با
یه شونه و قیچی شروع کردم به اصلاح کله سعید .
باز سعید به نسبت اولین مشتری مجانی که توی دوره آموزشی موهاشو کوتاه کردم خیلی خیلی
خوش شانس بود .. 
فکر کن نیم ساعت داشتم رو سر یارو قیچی میزدم و هی پیش خودم میگفتم یه چیزی انگار کمه .. 
بعد که استادم اومد مثلن فلان ایرادم رو بگیره تازه دوزاریم افتاد سر بنده خدا رو بدون شونه و فقط
با یه قیچی و انگشت هام داشتم کوتاه می کردم !
اما خدایی خوب زدم موهای سعید رو .. ازش عکس گرفتم از این افتر بی فوری ها که بزارم توی وبلاگ ..
البته همونطور که میبنید صورتش رو شطرنجی کردم .. هر چند من هیچوقت شطرنجم به خوبی آرایشگریم
نبوده ! . به هر حال بعد از اصلاح موفقیت آمیز سعید به خودم امیدوار شدم و بعد فکر کردم اگه موهای
مجتبی رو هم من کوتاه کرده بودم خیلی بهتر بود از این جنایتی که پگاه کرده با کله مجی بنده خدا !
  
انشالله هفته بعدی قصد دارم سر رضا ترلان رو کوتاه کنم و حالا فکر کردم از این به بعد پنجشنبه ها بعداز ظهر
رو اختصاص بدم به بر و بچزی که اگه خواستن موهاشون رو من کوتاه کنم . عجالتن تا دو سه ماه که دستم
راه بیفته مدل های زنونه و عروس قبول نمی کنم !!!
خودمم که فعلن دیگه نمی خوام موهامو کوتاه کنم . سخته اما بعد از دو سه سال باز مصمم شدم موهام
رو بلند کنم .
نمی دونم این دفعه کی هوس میکنه بیاد و موهای بلندمو بگیره و بکشه .. نمی دونم اصلن باز کسی به خاطر
این که هوس کرده موهای بلندم رو بکشه مثل طوفان میاد توی زندگیم یا نه ..
 اما اگه اومد .. هر کی هم که بود .. خوب .. خوش اومد به این دنیای موقت !
خیالتم راحت .. هیچ نذری در کار نیست .. سعی میکنم همون احترامی که قائل نیستی اما فکر میکنم لازمش
داری برات قائل باشم .. مثل همه جاده های یک طرفه ی این چند سال که با هم یا تنهایی ازشون گذشتیم !
به هر حال " آدم ها مثل خطوط  ریل راه آهن هستند که بعضی جاها بهم میرسند ، همدیگه رو قطع می کنند
و دوباره از هم می گذرند تا جایی دیگه و زمانی دیگه
"..

نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:11  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فصل های گرم ما به ! 

فـصـل هـای گرم  مـــا  به !

ازدواج داغ !

از دور می بینتم .. وقتی خنده زنون به طرفم میاد و دندون های یک در میونش بیرون میفته بعد سالها دوباره
یادم می ندازه که دلیل طرد و فراموش کردنش اعتیاد کوفتیش بود هرچند که امروز به نظر سرحال میرسید ...
باهاش دست میدم ... میخنده .. :
_ ای ای ای امید عوضی .. نیگاش کن .. چی می خوری تو اینقدر خوب موندی ؟
ـ نه همچینم خوب نموندم .. موهام کلی سفید شدن اما انگار تو زیادی پیر شدی
ـ  ما که خراب زندگانیم اما اینجور که بوش میاد تو هنوز مجردی آره ؟
ـ آره .. مگه تو زن گرفتی ؟
ـ آره بابا .. یه سال بیشتره ..
ـ جدی ؟ مبارکه .. کی هست ؟
ـ مرسی .. آشناست میشناسی
ـ نه بابا !!! کی ؟!
ـ بچه محل قدیم .. " س "
ـ س ؟ کدوم س ؟
ـ س دیگه .. آبجی بزرگه " ح  "
ـ اون س ؟؟!! بی خیال ؟!!!
ـ آره دیگه... تعجب کردی تو هم نه ؟
ـ خوب والله آره .. آخه ..
ـ میدونم .. خیلی ها گفتن "خرابه" بی خیالش شم ...
_ خوب ؛؛ حالا .. یعنی منظورم اینه که آدما عوض میشن .. حالا به کسی چه قبلن چی بوده اصلن ..
_ نه خوب اینم هنوز همونجوریه .. منم رو راست زیاد کاریش ندارم .. خیلی جدی نیستیم !
ـ د !!! خوب احمق تو که میدونستی چیکاره است واس چی گرفتیش؟ اگه هنوزم همونه پس اصلن واسه
چی نیگهش داشتی باز؟
ـ والله دیگه خسته شده بودم امید .. نمی شد .. میدونی ، همش تنهایی و فکر و خیال و .. فکر کردم بهتره
یکی باشه توی خونه وقتی از سر کار بر میگردم حداقل یه غذایی برام گرم  کنه ..
ـ  مایکروفر می خریدی بهتر نبود ؟
ـ هان ؟! .. مایکروفر ؟! مایکروفر رو که نمی شد کرد ..
ـ نه .. ولی ؛؛ حداقل شخصی بود !
______________________________________________________________________________
HE _ SHE _ ME  AND  AREZOO
she_ الو
me_ الو ؟!
she_ اوه .. فردا میره تو وبلاگش مینویسه یه سری خجالت نمی کشن ساعت 4:30 صبح زنگ میزنن خونه مردم!
me_ هان .. نه بابا .. خوبی تو ؟
she_ ای .. مرسی .. از ساعت 1:30 دارم زنگ میزنم تا همین الان یه سره اشغال .. مسنجر هم که نبودی !
me_ نه اصلن مسنجر نصب نکردم هنوز ..
she _ اونی که جمعه ثانیه شمار معطلش بودی زنگ زده بود جشن گرفتین با هم ؟
me_ نه .. کسی دیگه بود ..
she_ هیچ لازم نیست بپرسم اون کسی دیگه  he  بوده  یا   she
me_ مطمئن باش هیچ  he  مغز خر خورده ای سه ساعت یه بند تلفنی با یه  he  دیگه حرف نمیزنه ..
she_ صد در صد .. به خصوص که اون  he هم تو باشی ..
me_ شاید ..
she_ نمی خوای بگی کی بود یا مثلن داری ادای خواب آلودها رو در میاری که  حرف نزنی !
me_ نه که قبلن هر کی پرسیده گفتم ..
she_ آره .. اما بلاخره که یه روز میگی ..
me_ خوب پس قربونت تو هم بزار همون یه روز دیگه بپرس نه توی این نصف شبی ! 
she_ فقط یه سوال دیگه بعد میتونی بری کپه مرگتو بزاری ..
me_ هوم ؟ بپرس ؟
she_ اگه الان یعنی همین نصف شبی فقط یه آرزو داشته باشی و بعدش قرار باشه بمیری چی آرزو میکنی؟
me  _ رو راست اگه قرار باشه آخریش باشه ترجیح میدم خود آرزو رو بکنم ..   
she ـ  عوضی .. Bib … Bib … Bib …. Bib … Bib … Bib …. Bib …. Bib   ..   ______________________________________________________________________________
وقتی فرناز حمام بود  !
یه ایده ای داشتم که حالا فردا پس فردا ( بعد از انجامش ) می نویسمش .. الان نگفتنش یه خورده
خبیثانه است اما خوب .. از طرفی الان نوشتنش هم یه خورده از لطف دست نیافتنیش کم میکنه !
توی فکر همین ایده بودم که به ذهنم رسید برای انجام بهترش ( واسه فردا ) بهتره برم حموم سر و
صورت رو یه صفایی بدم ..
قبل این لحظات بالایی وبلاگ غیرعمومی فرناز رو می خوندم (غیرعمومی یعنی لینکش رو نمیشه گذاشت)
و بعد از خوندنش فکر کردم  زنگ بزنم شیراز یه حال احوالی باهاش بکنم . شماره اش رو گرفتم اما
وقتی بعد از بوق چهارم جوابگو نبود فهمیدم بهتره برم به حمومم برسم .
خلاصه دور از جون شما که می خونی وقتی کاملن از نظر پوشش ظاهری شایسته حمام رفتن شدم
یهو دیدم رینگ اس ام اس بلند شد .. از در حموم با همون وضع مادرزاد برگشتم .. دیدم فرناز اس زده :
_ حمام بودم حاجی  .... براش  نوشتم :
_  ع !!! چه تله پاتی ! من همی الان این اس ام اس رو  لـخـت دارم میدم خدمتتون ! چون از در ِ حموم
!بر گشتم جواب دادم . بفرمایید :دی
و فرستادم براش .. برگشتم حموم و در حال آغاز عملیات زیر ساختاری بودم ( ........ _ مترجم ) !! که دیدم
دوباره زنگ اس ام اس بلند شد . به خودم دستور توقف عملیات رو دادم و بعد از شستشوی کامل دست ها  
اومدم سر وقت گوشی که دیدم بازم فرناز اس ام اس زده : حمام بودم حاجی !
فکر بدی نکردم چون قاعدتن از تاکید بر حموم رفتن یک نفر در فاصله نزدیک به هزار کیلومتریم دچار هیچ هیجانی
نمیشم حتا اگه اون یه نفر فرناز باشه !
فهمیدم اس ام اس من هم بهش نرسیده چون ریپورت پندینگ شده بود پس دوباره براش همون متن رو فرستادم .
اما قبل از اینکه مجددن به منظقه عملیاتی ( حمام . مترجم ) برگردم  دوباره بوق اس ام اس بلند شد و دوباره
دیدم همون اس ام اس فرناز هست که : حمام بودم حاجی !
حالا این درست که هرکی جای من باشه از ایمجیشن حمام بودن کسی مثل فرناز یحتمل دچار قوس و قزح
میشه اما من متوجه شدم که اس ام اس فرناز بی هیچ دلیلی در حال تکرار شدن هست و  چون هفته پیش
هم این مسئله تکرار شده بود و هم باز چون این تکرار چند باره ی اس ام اس علی الخصوص از جانب چند
دوست شیراز نشین من مسبوق به سابقه بوده طی چند روز گذشته به این فکر کردم که احتمالن مـدیر کـل
مـخـابرات استـان فـارس شدیدن علاقمند هستند که با تاکید چندین و چندباره بر حمام بودن فرناز خسارت
مسدود بودن سرویس ارسال و دریافت اس ام اس رو هر چه سریعتر جبران کنند تا انشالله تعالی بعد از
رای اعتماد وزیر مربوطه با توجه به آمار فوق العاده ایشون در جهت درآمد زایی میز و صندلی ریاستشون در
دوره جدید دچار خدشه ای نشه خدای نکرده !!!

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

عزای ملی 

              عزای ملی 

مجید انصاری


مجید انصاری عضو مجمع روحانیون مبارز می‌گوید که «تـجـاوز» به برخی بازداشتی‌ها «قطعی و اثبات»
شده و اسناد و مدارک آن تحویل مقام‌های جمهوری اسلامی شده است. (( لینک خبر ))

مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات، اولین کسی بود که با انتشار نامه‌ای رسمی، فاش کرد
در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها به برخی بازداشتی‌های حوادث اخیر تـجـاوز شده است.
او از اکبر هاشمی رفسنجانی خواست که برای بررسی این موضوع کمیته‌ای ویژه تشکیل دهد.

به گفته عضو این مجمع تشخیص مصلحت نظام، تـجـاوز به دختران و پسران در بازداشتگاه‌ها
«نه یک مورد،بلکه متعدد بوده است.»

مجید انصاری نیز با تائید محتوای نامه کروبی افزوده است: «شما به عنوان یک شهروند، وقتی خبر این
موارد را می‌شنوید، نباید آرام و قرار داشته باشید. آن هم یکی دو مورد نیست.»

حجت الاسلام انصاری همچنین گفت : «با کمال تاسف اینها صحت دارد و آدم باید به قول امیرالمومنین
(ع) آرزوی مرگ کند که در جمهوری اسلامی کار به اینجا برسد که چنین فجایعی رخ دهد»

مهدی کروبی دو هفته پیش از این در نامه‌ای به آقای هاشمی رفسنجانی نوشته بود: «برخی افراد با
دختران بازداشتی با شدتی تـجـاوز نموده‌‌اند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان
گردیده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش سردار محسن رضایی فرمودند :

اگر گزارشها درباره «بدرفتاریها» با مردم در خیابانها و زندانها درست باشد، باید «عزای ملی»
اعلام کرد. ...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند ! 

اندر مواهب یک شخصیت بد ، یا ،، وقتی که دکتر جکیل از آقای هاید تقدیر می کند !

وقتی با دوستام حرف میزنم سعی میکنم همه فاکتورهای  یک گفت و گوی خوب  رو رعایت کنم .
ضمن خوش صحبتی بذله گو باشم و ضمن هم دردی ( اگه دردی باشه ) سعی میکنم دورنمای مثبتی
درباره آینده بدم و نهایتن مشکلات رو فاقد انرژی تعریف کنم تا تصمیم برای آینده سهل تر به نظر بیاد .

خیلی مراقبم که بد طینتی نکنم تا میل و استفاده های شخصیم قاطی تبادلات ارتباطی دو طرفه نشه.
حتا اگه شده از موارد مورد علاقه ام عدول میکنم تا حق و حقیقت رو گفته باشم ...
در یک کلمه تمام سعیم رو میکنم تا " آدم خوبه " داستان باشم ..

خوب این مربوط هست به یک شخصیت من .. بهتره بگم یکی از دو شخصیت من .
شخصیت دوم من که البته کاملن برای خودم شناخته شده و آشناست و تقریبن با کنترل کامل و به
وقت مناسب ازش استفاده میکنم اونقدر از شخصیت تعریف شده قبلی فاصله داره که گاهی خودم رو
به وحشت می ندازه !
آدمی جدی ، آب زیر کاه ، دسیسه گر و کارشکن ، آدمی که بویی از وجدان نبرده اون هم به صرف پیشبرد
اهداف اقتصادی که آماده است در کسری از ثانیه چنان وحشی و خوفناک بشه که همه از اطرافش فرار
کنن و در نهایت کلام آدمی به معنای واقعی کلمه " عوضی " !
اما چرا ؟
چرا من که می دونم این پرسونای دومی تا این حد منزجر کننده است باز هم ازش استفاده میکنم و
آگاهانه هم این کار رو می کنم اونقدر که تقریبن برام مسجل شده که دیگه این استفاده ربطی به نقش
بازی کردن نداره و پذیرفتم که قسمتی از من همینه که طی ساعات حضورم در محل کار دیگران میبینن
و یاده و شناسه اونها از من این شخصیته ؟!
واقعیت اینه که این شخصیت دوم زره و سپر زندگی عمومی تر من شده .
من این شخصیت رو ناچارم از داشتن تا اون شخصیت مقبول و مورد اطمینان اولیه به همراه همه ی
خصوصیات خوب و موارد خصوصیش حفظ بشه و چون داشتن مخلوطی از این دو هرگز ممکن نیست
هر کدوم رو جداگانه برای خودم مشروعیت دادم تا چیزی به اسم وجدان درد رو دچار نشم .

از دلایل این موجودیت پر رنگ شخصیت دوم اگر بخواهید خلاصه وار باید بگم در محل کار شرکت ما یکی
از همسایگان با تصرف غیر قانونی مشاعات ساختمان ما چندین ساله که همه جور لطمه به کار و بار
ما زده و از اونجا که طی این سالها هیچ کدام از بیست شرکت حاضر در این ساختمان دنبال دردسر
نبودن کسی کاری به کار این بابا و لُمپن بازیهاش نداشته .
اما از چهار سال پیش که من مدیریت این مجموعه رو به عهده گرفتم مشکلات این آدم شروع شد و
تقریبن طی دو سال اخیر روزی نبوده که اجازه بدم آب خوش از گلوی این آدم زیاده خواه و زورگو که
وقعی به حقوق دیگران نمیگذاره پایین بره .
اما من برای  هم آوردی با این آدم به معنای واقعی " عوضی و معجوج " چاره ای نداشتم جز اینکه
از سلاحی برتر از خودش استفاده کنم و اون هم میسر نبود مگر به تجهیز خودم به این شخصیت دوم
که واقعن هم مفید فایده شد هم برای خودم هم برای مجموعه تحت مدیریتم .
حالا و بعد این چند سال جنگ و جدل دیگه پذیرفتم که من اگر قرار بود این شخصیت دوم رو " نقش بازی "
کنم یک جا باید این نقش به پایان بازیش رسیده بود .
نه ، من بازیش نمی کنم .. من دارم زندگیش میکنم پس حتمن که قسمتی از هست واقعی منه و
البته که برای زندگی در تهران امروز من ناچارم از داشتن توامان این دو شخصیت که گاهی حتا خارج از 
اون باکس تعریف شده کاری و در مناسبات و تعاملات دیگر هم به خوبی و به وقت مناسب خودش رو
نشون میده !
شعائر اخلاقی جای خود اما فکر میکنم اگر گاهی ناچار شدیم از نقض قواعد اخلاقی مورد نظرمون
این میتونه دلایل خاص و منطقی خودش رو داشته باشه .
میتونم نگران از دست رفتن انسانیت نهادینه در وجود خودم باشم ، میتونم سرخورده بشم از بازماندن
در پرورش خوبی های شخصیت اولم ... اما .. نچ .. داشتن این شخصیت بد بهتر از نداشتنشه ... 
وقتی که ازش استفاده میکنم لذت میبرم از اینکه ناچار نیستم در برابر یک حریف قدرتمند تر سرم رو
پایین بندازم و حرفم رو بخورم .. حالی میبرم وقتی حرفم رو به زور قدرت تیره گون همین شخصیت
میتونم به کرسی بنشونم و یا حتا به مدد حضور ترسناکش در زمان لازم از کسی دفاع و محافظت کنم .

ترسی هم ندارم از اینکه در قسمتی از دنیای اطرافم آدمی باشم مورد تنفر که دیگرانی به وقت دیدنش
یا زیر لب فحشش بدن یا پشت سرش .. این جزو قواعد بازی های پردردسریه که کمتر کسی تن به
چالش نفرت انگیزش میده اما من این قواعد رو بلد بودم پس بازیش کردم .

خوب .. از این مناظر که گفتم این شخصیت بد حداقل گاهی واسه خودم دوست داشتنیه ..

نمی دونم .. شاید همه ما واجد این بخش شخصیتی چه پنهان و چه عیان باشیم .. تنها تفاوت احتمالن
در اینه که عده ای مثل من به رسمیت میشناسن و باورش کردن و عده ای هم نه ..
اصلن مگه میشه نفس و ذات بدی در وجود آدمی نباشه ؟ !
 از من به شما نصیحت ، هیچ قائل به این نباشید که اگر روزی کسی سیلی به سمت راست صورتتون
زد سمت چپ صورتتون رو هم آماده خوردن سیلی دوم بکنید .. نه .. قبل از اینکه دستی که برای زدن
سیلی بالا رفته پایین بیاد باید محکم ترین مشت ممکن رو توی صورت طرف بکوبید !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت اختصاصی :
خانم " الی " عزیز کار خوبی کردی . وبلاگ و وبلاگ نویسی محلیه واسه تخلیه فشارهای روانی و تحصیل آرامش اما اگر
روزی این ویژگی دچار تهدید شد حتمن که باید فکر چاره بود .
نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

به من میگن عاقبت به خیر اما تو چیز دیگری ! 

به من میگن عاقبت به خیر !

بچه که بودم هی یک سره توی ملاجم می کوبیدند این پدر و آن مادر که بخوان .
و به حکم چشم و هم چشمی هزار فامیل خوب به یاد دارم که اگر مادر می خواست پُز نمرات
عالیه ی شاخ شمشادش را بدهد پشت چشمی نازک می کرد و با یک حالت متبخترانه ای
( معنیش سخت تر از لغتش است !) می گفت : معلمهاش میگن امید من از اوناست که صدارت
میگیره توی این مملکت . از همین حالا میشه دیدش که وکیل کرمانشاه شده انشالله !

پدر هم به حکم دست فرمانی که داشت تا می نشست میان چهار تا لوطی سبیلو که رفیق بودند
داد سخن سر می داد که : دادیم سر کتاب براش باز کردن . یارو گفته این بچه میشه مثل مصدق !
خیالم راحته رییس جمهوری صدارت عظمایی چیزی میشه به امید خدا این امید !

عمر دنیا اما گذشت نه به دلخواه و به میل پدر و مادر که آنجور که مقدر بود  گذشت .

و همیشه حسرت می خوردم که ایکاش اولیائی عاقل تر می داشتم تا حداقل به یکی از آن دو منصب
که بر اساس سر کتاب و پیش گویی و رمل و اسطرلاب ثابت شده بود لیاقتش را داشتم می رسیدم و ...

اما امروز و بعد این قضایای اخیر حقیقتش را بخواهید روز از روز باورم میشود که خداوند به طرز وحشتناکی
دوستم داشته و دارد . چرا ؟
خوب شما فکرش را بکنید آن پیشگویی ها درست از آب در آمده بود و منهم الانه یکی بودم از خیل دویست
و اندی وکلای مجلس هشتم با این داغ ننگ ابدی بر ناصیه تیره شان که دیدند بر ملت این عصر چه رفت و
دم نزدند و با آن همه کیا و بیا از دخترکان نابالغ و پیرمردان عصا به دست این سامان جاماندند و سایه ی
عافیتی موقت را در چاپلوسی قدرت به آفتاب ابدی عاقبت به خیری در پیشگاه ملت ترجیح دادند و یا خدای
ناکرده زبانم لال شده بودم رییس منتصب ـ منتسب دولت دهم که ...!
نه .. حتا تصورش هم پشتم را میلرزاند .
خداوندا خیلی شُکرت  که در این مملکت هیچ گوهی نشدم !
______________________________________________________________________________
اما تو چیز دیگری

بعضی چیزا از یادم آدم نمیره .. مثل طعم گس اولین خرمالویی که تجربه کردی .. مثل اولین تجربه
گنگ و خیره کننده فشردن یه گوله برف توی مشت .. مثل اولین فحش خواهر مادری که به یکی دادی ..
مثل اولین پُک عمیق و هُل دادن دود سیگار توی ریه .. مثل اولین باری که " درخت گلابی " رو دیدی
یا مثل اولین بـوسـه ای که دادی و گرفتی .. مثل اولین آغوش .. مثل اولین ارگـاسـم  ..
همه اینها که گفتم به کرات هم باز تکرار شدن توی موقعیت هایی دیگه ..
من خیلی خرمالو خوردم اما اولیش نشد .. خیلی برف بازی کردم اما مثل برف چهارسالگی تازه نبود ..
از یازده سالگی به بعد به خیلی ها فحش خواهر مادر دادم اما دیگه هرگز صورتم از خجالت سرخ نشد ...
من خیلی خیلی سیگار کشیدم و هم باز می کشم .. اما اون نشئگی اولین سیگار هرگز تکرار نشد ..
بعد از " درخت گلابی " خیلی فیلم دیدم اما هیچ کدوم به حرمت حرم عشقشون نگفتن " میم خانوم " ..
اما ...
اما پیش از تو خیلی ها رو بـوسـیدم .. و اونقدر این کار رو زود شروع کردم که هیچ یادم نیست
اولین بـوسـه ای که زدم روی کدوم لب بود .. بعد از تو هم خیلی ها رو بـوسـیدم  و توی آغوش گرفتم
اما ... اما نشد ..
بی تو نشد .. اونی که با تو شده بود ..
تو که اولیش نبودی ..
آخریش هم نبودی ..
اما دیگه تکرار نشدی ...
میفهمی ؟
دیگه تکرار نشدی ..

      آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام                 بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

_____________________________________________________________________________
پانوشت اختصاصی:

ممنون به خاطر امروزی که خاطره شد به خاطر زنده کردن همه خاطره های بین من و تو که بی تکرارند !

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان 

این متن طولانی در ظاهر به بهانه پاسخ به کامنت خانم آیه در مطلب پیشین نوشته شده اما در
اصل سعی بر آن بوده تا از پنجره کوچک و محدود یکی از نسل کم دیده و ندیده ی بعد از انقلاب به
" ابراهیم گلستان " پرداخته شود .
علیرغم اذعان نگارنده به عدم تسلط حرفه ای بر موضوع از عزیزان خواهش می شود چنانچه بحث از
علاقه و آشناییشان خارج است از نوشتن کامنت های باری به هر جهت که ناشی از سهو گیری
زحمت نگارش مطلب است پرهیز کنند .  متشکرم .

در اهمیت کوه یخی به نام ابراهیم گلستان  :

آیه جان ،  تشریح و تعریف درست ابراهیم گلستان نه کار من است و نه نقد او  کار تو عزیز .
باور این که گلستان را نویسنده خوبی نمی دانی اگر چیزی ( حتا یک مقاله ) از او خوانده باشی و این را
بگویی برایم سخت است .
ترسم این است که دیده باشی اما نخوانده باشی و البته منظورم از خواندن نه روخوانی که لمس مغز 
مطلب است وگرنه کدام گلستان خوانده است که نداند احاطه  او بر ادبیات و دانش ادبی است که دور از
دسترسش  کرده از هم سایگی و آمیختن دیگران با سایه های قلمش .
گلستان را باید خواند تا فهمید . فیلم هایش را باید دید تا به نقد و کشفش نشست و البته من برای فهم
خوب ( و نه کامل ) ادبیات گلستان به دو مغز بیش و برای دیدن درست فیلم هایش به نوری بیش از
چشم هایم نیاز دارم پس آنقدر "که می دانم که نمی دانم" برایت می گویم .

اما اینکه هر کلام  این انسان چرا بعد این همه سال در صدر اخبار ادبی ایران قرار می گیرد آنطور که خودش
هم معترف است از قد بلندی او نیست . این جامعه ماست که سالها بل که قرن هاست کوتاه مانده و میل
و همت به قد کشیدن ندارد و اسف آنجا زیاد می شود که همه وقت از قافله ساران غافل مانده ی ادب ما
جماعت کم قد بشنوی که اول گناه گلستان قد بلندی اوست .

نه که گلستان قابل نقد نباشد ، نه که او همه آرا و حرف ها و داستان ها و فیلم هایش عالی باشد و عاری
از ایراد اما مسئله این است که منطق روشن کرده منتقد باید علمی بیش از مورد نقد داشته باشد و در تاریخ
فرهنگی ما این متاسفانه کمتر انصافش رعایت شده نه تنها درباره گلستان که در بسیار موارد دیگر هم .
به تاریخ نگاه کن و ببین چه کسی او را نقد کرده و او منتقد چه کسانی بوده . آری گلستان مغرور است و
ملاحظه ی حضور و تعارف من بمیرم تو بمانی با هیچ احدی ندارد .
صراحتش هم البته بسیار آزار دهنده است به خصوص اگر قصد نور تاباندن بر باورهای خاک گرفته جماعت
بت پرست و بت ساز را داشته باشد .
اما آزار صراحت مگر از گلستان پدید آمده ؟ نه . صراحت و دوری از تعارفات مرسوم ما قوم علی الظاهر مبادی
آداب همیشه آزار دهنده بوده پیش و هم زمان و پس از گلستان هم خواهد بود .

عبید زاکانی و میرزاده عشقی و ایرج میرزا  بسیار از گلستان در صراحت و استفاده  بی پروا از کلام پیش
بودند.
سعدی که استاد سخن ما و اول سنگ بنای ادبیات پارسی ست آنقدر دستش را در اختیار کلمات و موضوعات
به باور ما شنیع  باز می بیند که "هزلیات" را می سراید در هشت قرن پیش از ما و هنوز هم آوانگارد ترین
سخن ور و شاعر پارسی زبان باقی مانده حتا اگر رویمان نشود دو بیت از هزلیاتش را در جمع بخوانیم.

پس ایراد نه از سعدی و ایرج میرزا ست و نه از گلستان اگر ما و جامعه امروز ما ادب و ادبیات و البته اخلاق را
بی توجه به موجودیت و وجود حقیقی اش آنطور که دلمان می خواهد تعریف می کنیم برای خودمان .
ایراد از صد من بودن تغار  تهی ماست است و ادعاهامان که هنوز که هنوز است بعد ششصد هفتصد سال از
آخرین سعدی و حافظ و مولوی دیگر حتا یک شاعر و نویسنده هم قد آنها از میان ما بر نخواسته و محض رضای
خدا حتا یک اثر ادبی در اندازه های جهانی خلق نکرده ایم اما ساز بد صدای دهل مان گوش فلک را کر کرده که
مهد فرهنگ و علم و ادبیم .
کدام فرهنگ ؟ کدام ادب و ادیب و ادبیات ؟ واقعن ما در امروزمان جز گذشته چه داریم و چه هست برای تفاخر؟

کمی اگر صادق باشیم باید راحت اعتراف کنیم در زمانه ای که در بریتانیا شکسپیر و بایرون و در فرانسه بالزاک
و شاتوبریان و در روسیه چخوف و تولستوی و داستایفسکی  روییدند و در سبقت بودند برای رشد و اعتلای
ادبیات کشورشان ما هیچ برون ندادیم و تازه در دهه بیست و سی و با دمیدن نور سرخ از پنجره چپ گرایی
فکر کردیم که با گل نزده به سر ادبیات و فرهنگ جهان همه عالم را می توانیم هم قد باشیم به اتکای
گذشته ای که از  بود بودنش نیمی از یک هزاره گذشته بود !
پس در پیروی از تنبلی و تن پروری اساطیری مان نه به آموزش و  باز تدریس خلق که به تقلیدشان شتافتیم و
این شد که بر باد رفتیم و جا ماندیم و کوتاه قامت .
آنها در تعاقب مسیر گذشتگان شان به هوگو و سروانتس و دوموریه و همینگوی و تالکین رسیدند و ما ندویده
در خط استارت نشستیم نوشابه خوردیم و آروغ زنان حسادت ورزیدیم و گودرز را به شقایق پیوند زدیم تا تنها
نشان جهانی افتخار ادبیات معاصرمان گل سنگ گوری شود در پرلاشز  .

پس هوار و دشنام گلستان به مقلدان و حسودان نه فروش فخر بالا بلندی خودش که فریاد از چرایی عدم تلاش
ما ست در این همه قرن که گذشت و نهیب بر خمودگی و خواب آلودگی ما که همان هیچ دلفریب خودمان ماندیم .
آری البته که دردآور بوده است این نیشدر هشیاری برای چوب مکتب خوردگانی که فکر می کردند با پرداختن به
عروض و وزن و قافیه باید استادشان بخوانند و گلستان یادشان آورد که عمو جان این که تو می گویی کار نو کرده
نیست و بسیار پیش از تو  بهتر گفته اندش ..
آری  گلستان هیچ و هرگز برنتابید تفاخر شاملو در ارائه طرحی نوین {تصاحب} بر شعر نو پارسی آنگاه که شاملو
گفت جایگاه ویرگول در جمله آنجاست که نفس گوینده تمام می شود ! {خود شیفتگی}
آری او از یاد نبرد دنیا سازی و دین فروشی آیت خدای صنعت نفت ( کاشانی ) را که به خاطر " قشنگ تر " شدن
فیلمی که گلستان از او بر می داشت قبله اش را به طرفه العینی عوض کرد { دکوپاژ دینی } !
آری  او  بر جلال بسیار خرده گرفت که از خرید موتور آب تا سد سازی و حتا غرق صمد بهرنگی به خاطر عدم
تسلط بر فنون شنا را در این مملکت از حیلت استعمار تلقی می کرد و بهانه ای برای مخالف خوانی {توهم توطئه}

شاید گلستان در باره آنها بی انصافی هم کرده باشد نمی دانم و نمی توانم که بدانم ، چرا که من (به دلیل کمبود
دانش شخصی ) نه تنها شاملو  که کاشانی و جلال را هم به قدر  کفایت نمیشناسم که بگویم گلستان محق
است درباره نقد و تخطئه آنها یا زیاده روی کرده و اغراض شخصی داشته .
شاید به صورت کلی درباره شان زیاد خوانده باشم اما هم باز مستند اولم خود گلستان بوده که هم کار بوده و
هم سقف با این مردمان و اگر دفاع قابلی در برابر تهاجم او به ایشان مهیا می شد حتم که به قدر خود گلستان
صدا می داشت که البته نشد و نداشته تا امروز  :
هرگز نبايد ارزش کوشش جلال و شاملو را در «اشاعه» نيما ناديده گرفت. لازم نکرده بود که اين‌ها مدرس
مکتب نيما باشند. نفس همين کرسى گذاشتن و نيما را از آن با زيربغل گرفتن و بردن به روى آن تا اخوان‌ها
او را ببينند، يا نصرت رحمانى‌ها، اين خودش خدمت شايانى بوده است.
اگر کسى روزى روزگارى بخواهد که درباره تحول شعرى از سال 1325 به بعد تاريخى بنويسد، و ناچار بايد
از تنها چراغ راهنما در کنار آن تلاطم توفانى ذکرى کند و نيما را نشان دهد، ناسپاسى ونامردى کرده است اگر
سهم جلال و شاملو را در «مد» کردن و «اشاعه» نيما نديده بگيرد، و کل اين نفوذ نيمائى را در انحصار ارزش
خود نيما نشان دهد.
{ ابراهیم گلستان }
گلستان نه خداوندگار ادبیات است و نه رب النوع سینما اما آیینه صافی است که نه با خود و نه با تاریخی که
خودش هم قسمت عمده ای از آن است تعارف نداشته و هر زمان اگر نیازی بوده حتا کارکرد خودش را به تازیانه
نقد کشیده تا ثابت کند که باورهای مبتنی بر تعریف اغیار از یار همیشه منصف و کامل از آب در نمی آید .

در باب فروغ و فرار گلستان از پرداختن به او و یا در حال اجبار کمی و قسمتی از او گفتنش هم تا آنجا که عقل
من قد می دهد این را باید گذاشت جزو آن قسمت از حریم خصوصی افراد که خوب یا بد و یا به بهانه روشن
شدن قسمتی از تاریخ به باور ما سـکــسی _ فرهنگی سلیبرتی های این مملکت همه مان دوست داریم از
آن بدانیم و در این  میان آنکه  هیچ دوست ندارد در این دانایی ( تو بخوان فضولی عامه ) شریک ما باشد نامش
ابراهیم گلستان است وگرنه به زبان خود پیشتر در پاسخ این سوال که تا چه حد بر نبوغ  فروغ تاثیر گذاشته ای
بی پیرایه پاسخ می دهد :
"کدام تاثیر ؟!  اگر می توانستم تا این حد بر نبوغ کسی تاثیر بگذارم بر نبوغ خودم موثر می شدم . فروغ
هر چه داشت از خودش داشت و فهم خودش و الا در موارد سینمایی و هنری تنها تداخل ما محیط و زمینه
کاری ما بود
" !
آیه عزیز ، امثال خیام و حافظ و گلستان و فروغ و شاملو و کیارستمی هیچ نیاز به تعریف و تشریح ما را
ندارند و خودشان هم از تعریف خودشان بر حذر بوده اند چرا که در اعتقادی صحیح و صریح حرف ها ، افکار و
آرایشان  را در آثارشان متبلور کرده اند  و بهتر از هر راهی برای شناختن اینها مطالعه و بررسی آثارشان است .

فکرش را بکن انسانی مثل من ، مثل تو  و مانند ما  برای رساندن منظورش ، برای بیان عشقش و یا برای
اعتراضش به ظلم و ستم هزاران کلمه را به زیبایی تار و پود ابریشم به هم می دوزد ، داستانی می نویسد
یا شعری و ما را شگفت زده می کند .
خوب دیگر به چه کار ما می آید که بدانیم این انسان شب گذشته را کجا و در آغوش که خوابیده ؟
مگر نه اینکه ما او را از بستر شعر یا داستان یا فیلمش شناخته ایم پس دانستن دیگر جنبه هایش یا حداقل
آن قسمت از جنبه های زندگی اش نه دردی از ما دوا می کند و نه ارج و قربی برای آن شخص دارد که پیش
از هر چیز انسانی ست شبیه و نزدیک خود ما .
شاید اگر بخواهم تشبیهی شخصی برای ابراهیم گلستان قائل شوم او را به کوه یخ شبیه بدانم .
کو ههای یخی جز قسمت اندکی از وجودشان که بیرون آب دیده می شود حجم بزرگی را در زیر
آب و دور از دید پنهان کرده اند . برای دیدن آن قسمت عظیم و زیبا باید شجاع بود و نفسی چاق
داشت و دل به عمق تیرگی دریای نادانسته ها زد .
گلستان ، هم در نمای دور  و هم در نمایش نزدیک خودش بیشترین شباهت را به کوه یخ هراسناکی
دارد که دیدنش زحمت دارد و احیانن مخاطراتی فراوان اما لذت درکش هم مانند کشف قاره ای جدید
وصف ناپذیر است .
حالا بد نیست ، بد که نیست هیچ خیلی هم عالی ست اگر بروی و در همین فضای اینترنت بگردی پیدا
کنی داستانهای کوتاه گلستان را مثل " ماهی و جفتش " و " با پسرم روی راه " یا  فیلم "خشت و آیینه" اش
را ببینی که نزدیک به نیم قرن از ساختش می گذرد و  هنوز تازه است در بیان و تصویر و مفهوم سینما به
معنی سینما.
گفتم که تقصیر از گلستان نیست . همین یکی دو سال پیش در جشنواره فیلم شیکاگو " جاناتان روزنبام " که
از شهیرترین منتقدین فیلم دنیاست و نه پسر خاله و رفیق گلستان بوده و نه می شناخته او را بعد از دیدن
آثارش گفت : مایه خجالت سینماست که در خواب غفلتش آثار گلستان چهل سال ندیده ماند .

گفتم که .. تقصیر از گلستان نیست .. ما باید قد بلند شویم .. اگر می توانیم .

جزئيات نزديکت است اما جا براى ديدن مجموعه نيست، جا براى اندکى عقب رفتن تا بهتر تمام را به يک نگاه
ببينى . اما در مجموعه است که تصوير را با ربط بين اجزائش مي‌توانى ديد. وقتى که توى کوچه‌هاى تنگ شهر
مي‌گردى حد نگاه تو، سد نگاه تو ديوارهاى نزديک‌اند.
از پيچ‌هاى کوچه به جز جزئى از کوچه هيچ نمي‌بينى، طرح شهر را که ديگر هيچ. اما برو تا بالاى گلدسته، يا
روى تپه‌ها و کوه‌هاى مجاور يا، بهتر، از هواپيما نگاه بينداز، از نقطه‌اى فراتر از آن راه تنگ پيچ در پيچ،
از ارتفاعى فراخور چشم انداز، از يک ديدگاه مسلط- آنوقت ربط ميان کوچه‌ها و ساختمان‌ها را بهتر و دقيق‌تر
مشخص در ذهن ضبط مي‌کنى و مي‌سنجى .
{ ابراهیم گلستان }

نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

در دیار دریا دور است از غم اندیشه  

در دیار دریا دور است از غم اندیشه

ebrahim golestan ابراهیم گلستان کم گوی است اما نه که
 گفتنی نداشته باشد و در زمانه ای که هر
 کسی  را  جرات رخ به رخ  نشستن با  او
 نیست  تا مباد  که  به  جای  پاسخ سوالی
 احتمالن ابلهانه شماتت نادانی اش محصول
 شود او نه هر کسی را در حدود هم صحبتی
 خود میبیند و نه با هر کسی می نشیند .

 مجموع گفتگوهای او طی چهل سال گذشته
 به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسد
 و حتا در این قلیل گفتگوها آنچنان می گوید و
 آن می گوید که  خود  می خواهد  و  کماکان
 حریمی دارد پر از ناگفته ها.

ناگفته هایی که  یقین مطلق  هرگز  نخواهد گفت و البته دسترسی به همین کم گفته هایش هم تا
حدی به بخت و  اقبال بسته  بوده پس بدین ترتیب  ناچارید که حقم بدهید اگر دیدن مصاحبه پارسال
مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در زمره خوش بختی های معدود امروز خود بشمارم .

گلستان از اولین مقاله در باب انرژی اتمی گفت که در 24 سالگی ( 1325 ) به قلم او در مطبوعات ایران به
چاپ رسیده بود و علیرغم آنکه او تحصیل فیزیک نکرده بود به مدد مطالعاتی فشرده مقاله اش مورد تایید
اهل فن و اساتید فیزیک دانشگاه تهران قرار گرفته بود .
از دلبستگی سیاسی به محمد مصدق و تعلق خاطر ادبی  به نیما نامی از اهالی یوش که شاعرش
( به معنای واقعی کلمه ) می دانست و می ستودش و چون به دیگر شاعران زمان همچون اخوان و ابتهاج
اشاره کرد و بهنود به تردستی مچ گیریش کرد که :
چرا جلوی خودتون رو میگیرد بگید فروغ رو .. چرا اسم فروغ رو نمی آرید؟ فروغ شعر نگفته ؟
پاسخش نگفت چنان که در تمام این چند دهه در باب فروغ نگفته بود !

او که هنوز طفره می رود از یادآوری عشق محتوم و ویران کننده اش ، او که به قول خودش هنوز که هنوز
است به داغ مرگ " کاوه "اش حتا گریه هم نکرده اما زمانی به گریه افتاد که یاد آورد از برخورد هوشمندانه
"محمد رضا پهلوی" با جمله پایانی فیلم مستند "موج و مرجان و خارا" .. آن جا که گفتار نهایی فیلم که در
باب ثروت ملی نفت ساخته شده می گوید : { و از این ثروت جز شیاری کف آلود به مردم نمی رسد }
و گلستان بغض کرد که چرا انسانی تا این حد هوشمند که تنها کسی بود که به خوبی منظور او را دریافته
بود باید قربانی تراژدی شخصی خودش شود ..  آری تاسف خورد و گریست به حال همان کسی که موطنش
را به خاطر نخوت و تبختر او ترک گفته بود !

و سر انجام  تیغ بی ملاحظت انتقادش را هم باز بر گردن مسببین بدبختی های این دیار کشید که به زعم او
قلدر مآبانند و اشخاصی که خودشان را "روشنفکر" به حساب می آورند .
کماکان روشنفکری را گرفتار همان بدبختی بنیادین تکرار و بی تازگی دانست گرچه که  هرگز این قشر و  این
واژه " روشنفکر " را به رسمیت نشناخته بود و نمی شناسد تا این چرخه نقد ناپذیری روشنفکران ما که هیچ
دلخوش از او ندارند و  اویی که احدی را ( حتا خودش را ) واجد اطلاق عنوان  روشنفکری نمی داند تداوم
داشته  باشد .
با دوستی در باب گلستان صحبت می کردم ، مثالی زدم . گفتم :
ابراهیم گلستان برای کشور ما  مانند یک ابر کامپیوتر بود در دوره رضا خان ! معجزه ای بود که معطل ماند و
کسی ندانست راه استفاده از  توان و دانش او چیست . هیچ کس نمی دانست جز خودش و خودش هم
که ناچار رفت در دیار دریا تا دور ماند از غم اندیشه !
_________________________________________________________________________________
پانوشت :
1_ عنوان و جمله انجامی مطلب  بر گرفته است از گفتار متن فیلم " موج و مرجان و خارا " .
2 _ جدا از  جذابیت های ابراهیم گلستان ، شخص مسعود بهنود نیز  به شدت مورد علاقه است و البته محل حسادت فراوان !
با این همه بهنود در این گفت و گو بسیار احتیاط کرد که البته شرط عقل بود !
3 _ در این مصاحبه برای اولین بار  قسمت هایی از فیلم "دریا" {1341} با هنرمندی " فروغ فرخزاد "  و " تاجی احمدی "
پخش شد . همان فیلم نا تمامی که گلستان بخاطر تلاش و تمایل "اکبر مشکین" برای معتاد کردن فروغ به هروئین از ادامه
ساختش منصرف شد . همان فیلمی که "پرویز بهرام" به ناچار و به خواست گلستان در تکرار صحنه ای 16 سیلی آبدار به
گوش فروغ نواخت !
4 _ اگر خانه ام آتش بگیرد و فرصت برداشتن تنها یک کتاب از کتابخانه کوچکم را داشته باشم بی شک" نوشتن با دوربین"
را از مهلکه آتش نجات می دهم که حاصل دو سال گفت و گوی به شدت خواندنی"پرویز جاهد " با گلستان است .
اگر نخوانده اید خسر الدنیا و الآخره هستید فراوان !
5 _ استاد گلستان در هشتاد و هفت سالگی کماکان  دارای حافظه ی قوی و  هوش مثال زدنی است .
او که اولین داستانش { به دزدی رفته ها } را در بیست و پنج سالگی نوشته هم اکنون سه یا چهار رمان نوشته شده و در
انتظار چاپ دارد .
امیدوارم روزی سر انجام به طریقی دسترسی عمومی به فیلم ها و مجموعه آثارش فراهم شود .

نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جناب آقای دکتر محمد علی دادخواه ، با سلام ...  

                                         dr.mohammad ali dadkhah

جناب آقای " دکتر محمد علی دادخواه " با سلام .
از اینکه اینقدر دیر برایتان این نامه را می نویسم عذر می خواهم  .
حقیقتش را بخواهید خیلی وقت است که قصد نوشتن این نامه را داشتم .
یعنی از 17 تیر امسال که شما را دستگیر کردند تا همین لحظه که می نویسم و تا همین لحظه که
می خوانید قصد بر نوشتنش داشته ام اما هر زمان چیزی درونم نهیب میزد که هشدار !
و این هشدار را شما تلقی کنید به محافظه کاری ، تعبیر کنید به عافیت طلبی ، تفسیر کنید به اجتناب
از شر . شری که این روزها جایگاه ندارد یا بهتر بگویم جایگاه دون خود را مرتفع می نماید و شأن می طلبد !

جناب آقای دکتر دادخواه از من و ما خرده نگیرید اگر فاصله داریم با شما ، با شجاعت و کیاست تان و ناچار
محافظه کارانه و دست به عصا به آنچه که امروز بر شما می گذرد می پردازیم .
حقیقتش را بخواهید همواره دلم خوش بوده که اگر روزی روزگاری من و یا دوستی یا عضوی دیگر از دگر
اعضا این جامعه  چیزی نوشت ، حرفی زد و این نوشتن و گفتن باعث مشکلی شد ، محل دردی شد آنکه
قرار نخواهد داشت قلم توانمند شما خواهد بود که در دفاع  لایحه خواهد نوشت و ضمیر حاذق تان به روشنی
دلالت و شفاعت خواهد کرد و من و ما نیز با افتخار می شویم یکی از آن چند هزار موکلی که به یُمن و مدد
راد مردیتان وکالتشان را به رایگان انجام دادید پس به انتظار می ماندیم تا با دفاعیات مشفقانه و مدلل و
قانونی شما از زحمت بند خلاص شویم  .
اما به شرایط امروز که نگاه می کنیم و می بینیم که هم امروز شما که خود سر آمد دفاع از قانون و
قانون مداری بوده و هستید ، شما که خود مظهر تقابل با هر تخلف و قانون گریزی به شمار می روید به
طرفه العینی و صرفن به جرم دادخواه بودن ، به گناه محمد علی دادخواه بودن که عمری را نهراسیده
جز از خدایش و مستندی در دفاعیاتش نبوده مگر به مستمسک قوانین آیین پیامبر اسلام که مقبول همین
دستگاه قضاست و از هر گرفتاری دفاع کرده و از جان و مال خود مایه گذاشته محبوس شده اید و خدا میداند
که جز خودش چه کسی را توان آن حد از بزرگی است که بزرگی چون شما را از زحمت بند برهاند .

آقای دکتر می دانم هر کجا که باشید چند چیز را از یاد نخواهید برد .
می دانم که در سخت ترین لحظات عمر گرانتان از یاد و راز و نیاز با  ایزد یکتا باز نمی مانید پس لطفن این
حقیر را هم در دعاها و نماز هایتان فراموش نکنید و از رب العالمین بخواهید اگر روزی به سن شما رسیدم
حداقل نیمی از  آزادگی ، آبرو و ایمان شما را همراه زندگی و ذخیره آخرت کرده باشم گرچه و افسوس که
ظرف حقیرم را هرگز توانی نبوده تا از علم و شجاعت و معرفت شما به قدر ذره ای بیاموزم و بیاندوزم  .

آقای دکتر دادخواه از طبع لطیف و ادیب شما خوب سراغ دارم که بدانم در تیرگی محبس بی نیاز از شمع و
قلم  اشعاری خواهید سرود همه در بند آزادی و آزادگی و شرافت و کرامت انسان . محبت کنید با صدای بلند
بخوانید من و ما سعی خواهیم کرد گوش به زنگ  بیتی ، مصرعی ، کلامی از آن را  به خاطر بسپاریم و
چراغ راه بنماییم .

آقای دکتر به افتخار این چند سال آشنایی محضر شما می دانم که بعد نماز و روزه و دعا و بسیار سجایای
اخلاقی که به عنوان مسلمانی واقعی اندوخته دارید تعلیم و تدریس دیگر ویژگی سترگ دیگری است که به
سیاق نبی اکرم از مشاغل این روزگار برای خود برگرفته اید . خواهشم این است که هر زمان و هر کجای این
دنیای هزار داماد که بودید هم باز آموزگار امروز و آینده این سرزمین بمانید شاید آنان که امروز و از سر اقبال
بلند و البته باژگونی این روزگار مستاجر مفتخرند به هم صحبتی و مجالست با شما  هنوز  قدری از روشنایی
برای آموختن صداقت در نهادشان باقی باشد . کسی چه می داند ، شاید آنها نیز شیوه دادخواهی آموختند .


به امید آزادی شما ..  ارادتمند / امید صیادی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ایران 1418، سی سال بعد از سی سالگی انقلاب اسلامی ! 

ایران ، سال 1418
اخبار ایران در چنین روزی : 

صبح
امروز مرد خطرناکی که مشکوک به داشتن وضو بود دستگیر شد . گفته میشود که نامبرده دور از چشم
افراد خانواده اش گاهی از روزها قبل از خروج از خانه با نیت مخالفت وضو میگرفته که با هوشیاری نیروهای
مردمی این عامل استکبار دستگیر و تحویل نیروهای فوق مردمی شد .

گزارشی دیگر حاکی است در اقدامی غافلگیر کننده توسط نیروهای جان بر کف ، یکی از اهالی یکی از
شهرهای اطراف تهران که در اقدامی کورکورانه و بزدلانه در انباری خانه اش نسخه ای از کتاب قرآن نگهداری
می کرد دستگیر شد .
شواهد موجود حاکی از آن است که این فرد فریب خورده طی یک سال اخیر حداقل یک بار قسمت هایی از
این کتاب را خوانده . لازم به توضیح است که این کتاب قرآن در سال 1388 چاپ شده و نگهداری از آن
غیر قانونی است .

از شیراز خبر می رسد که خانمی فریب خورده و با حجاب ! در حالیکه قصد داشت تا با عنوان کردن
مقصدی مجهول به نام " دروازه قرآن" در افکار راننده تاکسی ایجاد تشویش اذهان عمومی بنماید
دستگیر شد .
وی اگر چه اظهار نموده که پس از سی سال به قصد دیدار با خانواده اش از کشوری خارجی موسوم
به " الف " به ایران آمده اما شواهد حاکی از آن است که وی به دلیل اقامت طولانی مدت در خارج از
کشور یقینن تحت تاثیر القائات عوامل استکبار جهانی قرار داشته و به همین خاطر چادر به سر کرده.
تحقیقات در این زمینه ادامه دارد.

در اصفهان نیز اخباری دال بر دستگیری یک زوج جوان که می خواستند در خفا به توسط یک روحانی به عقد
یکدیگر درآیند به دستمان رسیده . بر طبق گزارش ها این زوج جوان در اولین لحظات دستگیری به گناه خود
اعتراف کرده اند و پرونده آنان به همراه مدرک جرم ( روحانی مذبور ) به مراجع ذیربط تحویل داده شده .

و اما آخرین خبر اینکه یکی از عوامل فریب خورده ی استعمار که سی سال پیش از این در اقدامی
ناجوانمردانه در مخالفت با آرمان های ملت غیور اقدام به دادن رای در انتخابات سال 1388 نموده بود سرانجام
صبح امروز در زندان هلاک شد .
خانواده فرد مذبور ضمن ابراز انزجار از اقدامات کورکورانه وی در سی سال پیش از این در اقدامی هوشیارانه
اعلام نموده اند که هیچ نسبتی با وی ندارند .

فکر میکنی سال 1418 نمیشه که اینجوری باشه ؟ فکر میکنی طنزه ؟ فکر میکنی تخیل محضه ؟
نه عزیز مگه هیچ فکرشُ هم می کردی سی سال بعد از انقلاب اسلامی 57 روزی برسه که توی این
مملکت عزیز مردمی رو که به قصد نماز جماعت از خونه بیرون اومدن رو به ضرب چوب و چماق و
مشت و لگد پراکنده و دستگیر کنن ؟
هیچ به مخیله ات خطور می کرد سی سال بعد از انقلاب 57  روزی برسه که شعارهای"مرگ بر روسیه"
و حتی " الله اکبر" توی  این کشور در دسته شعارهای تفرقه برانگیز شمرده بشه ؟!
هیچ تصورش رو هم می کردی که روزی روحانیون سالمند این کشور رو دزد خطاب کنن ، فحش بدند و
عمامه  سرشون روبه زمین بکوبند ؟!
خوب حالا .. یعنی 30 سال بعد از اون انقلابی که مردم این کشور به خاطر حرمت به اعتقاداتشون کردند
همه این تصوراتی که ۳۰ سال پیش همه از محالات محسوب میشدند رو به عینه داریم می بینیم .

آره .. بی تعارف باید چشم باز کنیم و قبول کنیم سی سال گذشته و الان اینجاییم ..
حالا  فکر میکنی اگه سی سال دیگه بگذره به کجا میرسیم ؟؟؟!!!

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:1  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده !  

مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که
نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر"
را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها
نباشد !
شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم .
می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ...
هان ؟!  مصادیق گازی چیست ؟ !
حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده :
جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص
داشت و نه حجم مشخص ..
مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین
و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان !
___________________________________________________________________________
درباره الی
درباره الی   "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است .
  این را بنا بر  تجربه شخصی خودم از او
  میگویم .
  آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف
  نه نازک طبع که یکی انسان است دارای
  ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان
  هضم و پذیرش موفقیت را  داشته و دارد . 

  ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به
  حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم
  بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از
  آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر
  است .
  شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در
  عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی
 برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید
  این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن.

 بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است
  بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند .

  در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و
  گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست
  که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی
  ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه
  داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه
  دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی 
  سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند .
  
 "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته
  شوخیهای تلخی هم می کند . 
ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد
لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و  احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب
بگویید اما ..
اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین
پلان فیلم ادامه دارد.
اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها
بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت
درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد !
پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از
تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش .
___________________________________________________________________________
پابلو نرودا ، همشهری مسافر !
" میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای
آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی .
دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان
را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد .
صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا  از "پابلو نرودا " را
از  لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم .

به آرامی آغاز به مُردن میکنی pablo neruda
اگر سفر نکنی ،
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ؛
اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
زمانی که خودباوری را بکُشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
اگر با آدم های جدید صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
ضربان قلبت را تندتر می کنند ،
دوری کنی ...

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا علاقه مندی هایت شاد نیستی  ،
آن ها را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئنی خطر نکنی ،
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز امتحان کن
امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری

//////////////////////////////  پابلو نرودا

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اس ام اس شرافتمندانه / انعکاس در چشمان طلایی 

اس ام اس شرافتمندانه
شصتاد خط  نوشتم تا از کنار و اشارت به فیلمی برسم به اینکه { شرافت چیز خوبیست } .
خوب چه مرضی است عزیز من ؟ خودش را ، جان مطلب را همین اولش می گویم خلاص .
عزیز من ، برادر من ، خواهر من ، دوست من ، .... شرافت چیز خوبیست .
شرافت حلقه مفقوده این روزهای ماست .
ما که می گویم یک اجتماع هفتاد میلیونی مد نظرم است نه یک حکومت ، نه قسمتی از یک ملت و نه
یک نظام ... همه را می گویم که این شرافت را جایی همین اطراف گم کرده ایم.
دروغ که از این درب وارد شود شرافت از آن درب رفته است و ما امروز بیش از هر زمان دروغ می گوییم
و دروغ می شنویم  آنقدر که دیگر هیچ کداممان را حوصله و قدرت تشخیص این دو از یکدیگر نیست
و این ، همین بی اهمیت بودن تفاوت دروغ از راست سر آغاز  همه بدبختی هاست . همه بدبختی هایی
که متاسفانه ما در آغاز سراشیبی تند آن قرار داریم .
ایکاش هر کسی که می خواست وارد امر سیاست شود این قدر راحت این اصل مهلک ِ جهان سومی را
نمی پذیرفت که حرامزادگی و دروغ گویی رکن و اساس سیاست پیشگی است .
در فرهنگ ژاپنی معمول بوده و هست که اگر مردی ، سیاست مردی رسوا شود در تنهایی خودش اقدام
به خودکشی دردناکی می کند تا به وسیله این تادیب بتواند حداقل شرافت ممکن را با مرگی صعب برای
خود بخرد.
به این فکرم که اگر چنین رسمی در ایران ما جاری و ساری بود اصلن کسی جرات سیاست پیشگی را
داشت ؟ ، یا نه این دغل مردان و کریه زنان سیاست کار برخاسته از کنار ما قوم عافیت طلب قید خطر
کردن با جان و ناموس و آبروشان را می زدند و می گشتند پی دُکانی و دکه ای و حتی فکر لبخند زدن و
آیه قرآن خواندن اما با کف دهان و خشم کفر گفتن و خون ریختن و بند بستن خلایق را هم به مخیله راه
نمی دادند؟! 
 SMS
حالا اگر در کنار این تحقیق و تعریف شرافت بخواهم نگاهی به خود بکنم باید بگویم تصمیم گرفته ام دیگر
و هرگز از سیستم اس ام اس تلفن همراهم مگر در موارد ضروری و ناگزیر استفاده نکنم .
شاید بی ربط به نظر برسد اما همیشه عمده مبلغ قبض تلفن من مربوط بوده به اس ام اس هایی که در
تیراژ بالا برای دوستان می فرستادم.
و حالا اگر قرار باشد خارج از تفکرات گوسفندی و بزغاله ای که حضرات درباره من و ما کردند عمل کنم
جز این که گفتم انجام نمی دهم تا مبادا خیال خوششان گرم باشد از اینکه هر زمان هر غلطی که دلشان
خواست می کنند و آب از آب تکان نمی خورد . نه .. دیگر از اس ام اس استفاده نمی کنم تا حداقل قوانین
شرافتمندانه ممکن را در حیطه خودم رعایت کرده باشم و از دوستان هم خواهش می کنم این حداقل را در
مورد من رعایت کرده و از فرستادن اس ام اس های غیر ضروری خودداری کنند .
این کمترین ارزشی است که برای خودم قائلم تا پایبند باشم به همین کم رمق ترین شرافت بجا مانده از
پس گند کاری های رنگ به رنگ حضرات که دورتر از نوک دماغشان را نمی بینند .
خُب ... همه آنچه را که می خواستم بگویم همین بود .
حالا دیگر اگر مقاله زیر را که صرفن سینمایی است نخواندید هم نخواندید . 

لینک  از سایت تابناک :
(( پیامهایی که راه اندازی دوباره سیستم پیام کوتاه به ما داد ))
این را حتمن بخوانید.هر اس ام اس شما را چند بار ارسال میکنند تا خسارت مخابرات زود جبران شود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
                       دبورا کر در صحنه ای از یک ماجرای بیاد ماندنی

                                             انعکاس در چشمان طلایی *

باید واجد چیزی بود تا توانایی بروز و انتقال اون رو بی هیچ تعریف و تبلیغی و فقط به واسطه ی مغناطیس
ذهن به دیگران داشت .
منظورم اینه که هیچ بازیگری حتی حاذق ترین اونها هرگز توانایی بازی در نقشی رو نداره که کم یا قسمتی
از کاراکتر نقش رو در وجود خودش نداشته باشه و اگر بازیگری دست به چنین ریسکی بزنه مطمئنن نتیجه
از قبل محتوم و محکوم به شکسته .
An Affair to Remember   اخیرن فیلم " یک ماجرای به یاد ماندنی " رو دیدم .
  فیلمی رمانتیک و شیرین محصول سالهای طلایی هالیوود با
  هنرمندی "دیورا کر" و "کاری گرانت" .
  بیش از اونکه بخوام از هنر بازیگری این دو چیزی بگم اشاره
  به خلوص شخصیتی اونها و انتقال این وجه شخصی به نقش
  توسط این دو بیشتر مد نظرم هست.
  یک زن و مرد همسفر در کشتی که به سمت آمریکا در حرکت
  هست با هم آشنا میشن .
  طبق اصول اولیه و اصلی امروز هالیوود و حتی ذهنیت های
  خلاق نویسندگان ، لوکیشن چنین برخوردی خوراک چندسکانس
  داغ عاشقانه خواهد بود برای پیشبرد داستان .
  اما اونچه که در فیلم میبینیم به تمامی پرهیز شرافتمندانه از رخ
  دادن یک اتفاق { حالا دیگه نرمال } در عرصه روابط زن و مرد
  هست اونهم در حالیکه همه ناظران و آگاهان این رابطه
  پیشاپیش چنین ذهنیتی رو دارند .
خوب منظورم از آوردن این سطور این بود که اگر "کاری گرانت" و "دبورا کر" در دنیای واقعی فاقد اون
شرافت رفتاری بودند مسلمن بازی اون ها در چنین نقش هایی تا این حد ملموس و پذیرفتنی نبود .
امری که در فیلمی مشابه ( کنتسی از هنگ کنگ ) و بازیگران شهیر اون (مارلون براندو و سوفیا لورن)
حتی توان نزدیک شدن به سایه های بازی گرانت و کر  رو هم ندارند چرا که شناسه های ظاهری و
قرادادی سـکــسـی این دو فراتر از معصومیت چنین نقشهایی بود .
بر خلاف براندو و لورن ، کاری گرانت و دبورا کر در عالم واقع هم جدا از اینکه به عنوان سوپر استارهای
هالیوودی زمان خودشون صاحب ارج و قربی در حد کمال بودند اما با این وجود هرگز پا رو از چارچوب های
اخلاقی و حریم خانواده فراتر نگذاشتند . بر خلاف دو نفر قبلی از ازدواج های متعدد در کارنامه اونها خبری
نیست و تقریبن هر دوی اونها بیست سال پیش از مرگ از فعالیت در سینما استعفا دادند تا بیشتر به
زندگی و خانواده بپردازند .
* عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی است با بازی مارلون براندو
نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

امیدوار باشید  

امیدوار باشید

این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد .
می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و
از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن  بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به
اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به
همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از
شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این
مطلب  را نخوانید .
بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص
شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی
باشد هم مد نظرم نیست .
منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان
گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس
پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! )
پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت
بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید.
کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش.
مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک
بزرگی است .
یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه
می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید
با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید..
مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی
بینی تان بردارید !
باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است
اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد  و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم
و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود )
انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید .
جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص
عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم )
در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم .
در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من
به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد .
دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ...
آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه
برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما !
او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب
"مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس
تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید
تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش
کردیم :
_ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟!  آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ،
خر ، خر ...
راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم  آن موقع که از بیخ عرب تشریف
داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط
از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر
کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد
و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را
به نشان ندامت تکان داد ..
و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم :
_ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!!  اَند  یو همین خر که  یو سی  ... !!
مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه
سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت :
_ یس .. آی هوپ سو  یو سی توُ ! ؟

                     داد درویشی از سر تمهید              سر قلیان خویش را به مرید
                     گفت که از دوزخ ای نکو کردار          قدری آتش به روی آن بگذار
                     بگرفت و ببرد و باز آورد                   عِقد گوهر ز دُرج راز آورد
                     گفت که در دوزخ هر چه گردیدم       دَرَکات جهیم را دیدم
                     آتش و هیزم و ذغال نبود                اخگری بهر اشتعال نبود
                     هیچ کس آتشی نمی افروخت        زآتش خویش هر کسی می سوخت
نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا .... 

جامعه شناسی اسطورگی ، از مایکل جکسون تا ....

باوری تقریبن جهانی وجود دارد در باب جاودانگی اساطیر که مبتنی است بر جوانمرگ شدن ایشان
به نوعی  که آنها  را فنا ناپذیر و ابدی جلوه میدهد .
با جوان مرگ شدن یک شخصیت محبوب و یا سرشناس فی الفور تجمیعی از رمز و رازها و افسانه ها
تمامی زندگی او را پوشش می دهد آنچنان که حتی نزدیکان و آگاهان زندگی او نیز علیرغم  کوششی که
عمدتن نخواهند کرد قادر به روشن کردن زوایای دور این باورهای رایج  نیستند چرا که میل و خواست
عمومی راغب به پذیرش وجه خشن و خارج از فانتازیای واقعیت نیست و بنا به میل خود چیزی ورای
"آنچه قابل قبول تر " است را جستجو می کند تا حداقل تفاوت و دلایلی را برای اینکه چرا همه اسطوره
نمی شویم بیابد و خود را تطهیر کند و در این باره چه چیزی بهتر از همان رمز و راز اسرار آمیز که 
مبتنی بر تخیلات شخصی افراد است و در نهایت در مدت زمانی چند رشته رشته های این ذات تخیل ساز
دچار همگرایی وهم سویی عمومی می شود و نهایتن تبدیل به سبقه غیر قابل اثبات و البته غیر قابل رد
مختص اسطوره می گردد .
ذات عموم وجهه ای را به اسطوره می بخشد دلخواه خود ،  پس در اولین قدم اقدام به  فراموشی تمامی
بدی ها و خباثت های ذاتی معمول انسانی مستتر در اسطوره جوانمرگ شده می کند .
فرقی نمیکند این جوانمرگ  یکی از بستگان دور یا نزدیک شما بوده باشد یا جان لنون . به هر حال شما
اسطوره خود را می خواهید پس او را از جایگاه فردی عادی به رتبه بلند مرتبه اسطورگی نائل می کنید و
در این راه همیشه چهره شاد ، مهربانی ها و دوستی های او را به یاد خواهید داشت و نه روزهایی را که از
هم مکدربوده اید و احتمالن حرفها و یا افکاری ناپسند و غیر دوستانه در مورد یکدیگر روا داشته اید .

به این ترتیب همه ما از آلبوم آخرین تصاویر ذهنی مان بهترین های او را انتخاب میکنیم و همواره سعی
خواهیم داشت  تا همین "بهترین تصویر ذهنی ممکن " را بک گراند یاده ی او کنیم .
و البته تعریف غالب و قالب این بهترین تصویر ذهنی ممکن برای ماندگار کردن اسطوره چندان دشوار نیست
چرا که خصیصه های تقریبن مشترکی را در سرتاسر جهان شامل می شود که البته اولین و بزرگترین آنها
اصل جوانمرگ شدن است .
عیسی مسیح ، سیاوش ، میرزاده عشقی، جان اف کندی، فروغ فرخزاد، امیلیا ارهارت، غلامرضا تختی ،
جیمز دین و یا حتی سیروس قایقران و آیرتون سنا
همه و همه قبل از آنکه "بهترین"های زمانه خود باشند به
دلیل جوان مرگ شدن و یا به کلامی دیگر به خاطر پیش از رسیدن به سن معمول و قابل پذیرش برای مرگ
معمولی در زمانی معمولی  تبدیل به اسطوره های ماندگار اعصار شدند .

از همین دست اشخاص مشهور که در روزهای اخیر به خیل اسطوره های تا ابد ماندگار پیوست هم یکی
"مایکل جکسون" است که پیش از آنکه موعدش برسد و کسی منتظر شنیدنش باشد شعله جانش خاموش شد .

جکسون هر چند که سالیانی پیشتر عمده قله های قابل ممکن اسطورگی را فتح کرده بود اما از تمام وجوه
مشترک اساطیرتنها همین مرگ ناگهانی را کم داشت تا همچون سلف و پدر زن سابق خویش " الویس پریسلی"
در زمانی بمیرد که کمتر کسی انتظارش را داشت .
بالشخصه از شنیدن خبر مرگ او تعجب کردم اما شوکه نشدم چرا که همانطور که شرحش رفت از لوازم
مکمل یک اسطوره مرگ در جوانی است و در دنیای مُد و مدیا  البته که پنجاه سالگی سن بلوغ حرفه ای یک
هنرمند محسوب میشود اما مایکل باید می مُرد تا از این قانون نانوشته ی باشگاه اساطیر تخطی نکرده باشد .

با فاصله ی زمانی اندک در این سوی مرزها  البته ما نیز شاهد رخ نمودن اسطوره ای بودیم که اگرچه تا پیش
از مرگ نه سرشناس بود و نه محبوب اما با مرگ ناگهانیش یک شبه تبدیل به نماد آزادی خواهی و خون دادن
در راه آزادی ملتی شد که از تمام وجوه یک اعتراض در سطح جهانی تنها نماد قهرمانانه اش را کم داشت و
البته با مرگ دلخراش این دختر جوان نماد گمشده اش را یافت .
چهره  جوان ، زیبا و مهربان او با تصویری به شدت دلخراش از لحظه جان دادنش با چشمانی باز که سر فصل
تمام خبرهای تصویری مربوط به جریانات اخیر ایران شد به قدر کافی برای اسطوره شدنش برای ملت امروز
ما کفایت می کرد فارغ از اینکه خود او قدر مسلم هرگز چنین شهرتی را در چنین زمانی نمی خواست .

همانطور که در خطوط ابتدایی مطلب اشاره شد این عموم مردم هستند که اسطوره خودشان را با روایات خودشان
می سازند و در این باره حتی اگر تلاشی درباب تغییر این باور صورت بگیرد پیشاپیش محکوم به شکست است
چرا که برای مردمی نیازمند قهرمان ، نیازمند اسطوره  وجه واقعی و یا حتی میل باطنی شخص اسطوره شده
کمترین اهمیتی ندارد و بی هیچ شائبه ای باید پذیرفت که هیچ کدام از اساطیری که نامشان برده شد در عمق
وجودشان میلی برای این اسطورگی نداشتند اما این را هم باید در نظر داشت که اصل و اساس اسطورگی شان
جز با مرگ شان فراهم نمی شد .
مرگی که مطمئنن انتخاب خود آنها نبود بلکه آنها بودند که انتخاب مرگ شدند تا اسطوره شوند و جاوید بمانند .
_______________________________________________________________
توضیح :
عدم اشاره به نام شخص مشخص در دو پاراگراف نهایی تعمدی و به خاطر پرهیز از استفاده متنی از
مرگ یک انسان برای تکمیل و یا بهانه برای نوشتن یک مطلب است .
باید گریست و خفه شد آن زمان که مرگ دلخراش انسانی در نزدیکی ما و به آن شقاوت محلی
باشد برای نوشتن و سیاه کردن این صفحات . مهم جان عزیز او بود که از دست رفت .
  
نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:50  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شبانه  

شبانه

یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب
،
منو می بره کوچه به کوچه ، باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا ، اونجا که شبها پشت بیشه ها ،
یه پری میاد ترسون و لرزون ،
پاشو میزاره تو آب چشمه  ، شونه می کنه موی پریشون .
یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب ،
منو می بره ته اون دره ، اونجا که شبها یکه و تنها ،
تک درخت  بید ، شاد و پر امید ، میکنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون ، 
به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون .
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب  ،
منو می بره از توی زندون ، مثل شب پره با خودش بیرون
می بره اونجا که شب سیاه  ، تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می کشن  .
تو خیابونا سر میدونا :
عمو یادگار ، مرد کینه دار  ، مستی یا هوشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟

: مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر ،
 خوابیم و بیدار شهیدای شهر ،
آخرش یه شب ماه میاد بیارون ، از سر اون کوه ، بالای دره 
روی این میدون ماه میشه خندون ..
یه شب ماه میاد .
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
احمد شاملو / 1341

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

یک توضیح و یک حکایت توضیح دار ! 

یک توضیحی لازم است در این مطلب درباره مطلب پیشین بدهم و آن این که :
من اگر تاکید کردم "حفظ جان دوستان و همشهریان و مردم { عموم مردم } اولویت دارد نسبت به هر
مورد محل مناقشه دیگری در جریانات اخیر
" ، این دلیل بر اعلام تبری و فاصله گرفتن من از خطوط فکری
و ایده آل های ذهنی که عمری را در تعقیب و دسترسی شان سر کرده ام نیست .
هشدار به حفظ امنیت دوستان و جمهوریت نظام که هر جفتش این روزها گویی از طرف حضرات عدالت
محور و چماق پرور  به پشیزی نمی ارزد یک چیز است ، آزادگی و صراحت بیان به خاطر دست نکشیدن
از ایده آل های این دو روزه عمر  که قصد بر حماقت بار گذراندنش ندارم چیز دیگری .
این را به آن جهت گفتم که متاسفانه در این چند روز که به خاطر سرعت حلزونی اینترنت که حاصل
زحمات شبانه روزی برادران عزیزمان در "وزارت مخابرات دولت رایحه خوش خدمت" است ناچار شدم از باز
گذاشتن قسمت نظرات این صفحه پس دُر فشانی ها ( بخوانید عقده گشایی ها ) ی محدودی به ثبت رسید
که نشان میدهد صاحبین خطوط معجوجش معدود بی سوادانی ابله و احمقند که چون باد سودایی و بی بنیاد
این روزهای رهگذر به خشتک گشادشان خطور کرده ، ظن قدرت نمایی شان به ضرب و زور چماق و گزنک  و
فتح الفتوح حرمسرایی ِ صندوقات وزارت کشور کردنشان رنگ و زنگ واقعیت را همچون خلف خوشحالشان از
ضمیر رمال شان پرانده و متصور شده اند که :
بله البته ما فلز مغزان بی آبرو به یُمن و برکت حضرتش در فضای سایبر و نت هم اگر یک دو سه روزی بادی
در دهیم  فارغ از اینکه از کدام ناحیه باشد همین قدر که صدایش پرده گوشی را بلرزاند حتم  که حساب کار
دستشان خواهد آمد !
خطاب به این بد رقصان جدید الورود راحت بگویم :
 ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست ! عرض خود میبری و زحمت ما میداری ..
برادر و خواهر مغز شسته که از این سطور جز نقاشی آن را تمیز نمی دهی و به برکت تسهیلات مسجد
محل خوشحالی از کشف کامپیوتر و نت و وبلاگ و کامنت نویسی در میانه سال 2009 ! ، یک وقت گمان
ناپاکت نبرد که من و ما لحظه ای از مطالبه حقیقت جاری این روزها دست خواهیم شست و فراموش کار
خون های پاکی که به ناحق بر زمین ریخته شد کنج امن می طلبیم .
شرط عقل ما نه سر در مقابل چماق چماقداران بی عقل گذاردن که رسوا کردن معلمان بی تدبیرتان و در
بوق عالم کردن بی عقلی شماست .
باشد که نسل پس از شما را چشم حقیقت ببخشیم ورنه بر زدودن زنگار روح شما که دیگر امیدی نیست !

من نیز بی هیچ پرده پوشی و فرافکنی کماکان همانم که بودم .. همان کمترین خاشاک .. اما نه در نگاه تو ..
که من و ما بزرگی خود را در عظمت نگاه دیگران یافته ایم و می دانیم که هر چه پروازمان بلندتر ،در چشمان
کور شما ابلهان کوچکتریم  ..
پس دیگر چه باک از نگاه سفیهانه تان که به خدا قسم شما گول منگان گوج پشت ، نیم از این کم که گفتم
درک نتوانید کرد ، بس که نادانید !
_____________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________
حکایت آن پادشاه که حلال زاده بود !
آورده اند که روزی دو طرار به شهری اندر شدند و چون از فنون و صنعت هیچ نمی دانستند به حیلتی به
خدمت شهریار رسیده وعده کردند که اگر مزدی قابل مشمول شان شود برترین جامه پادشاهی زیب تن
او کنند.
پس شاه آن سامان دستور بداد به تهیه آلات بزازی و خیاطی و جمله اسباب آسایش اینان فراهم بکرد .
پس از چند روزی پادشاه همراه خدام و بزرگان امر به خیاط خانه اندر شدند تا از  به سامان رسیدن
برترین جامه پادشاهی در عالم آگاه گردند لکن دیدند که دو حیلت گر بزاز نما !  دوک نخ ریسی بدون نخ و
چرخ خیاطی بدون پارچه را دوره کرده اند و چنان به جهد مشغولند که گویی طاقه طاقه پارچه در میان
است . 
پادشاه از آن حال آشفته ماند و وزیر اعظم مردان را خطاب داد که ای ابلهان این چه حال است ؟!
آن دو تعظیم بلند داشتند و عرض کردند که شهریارا ، این نخ که می بینید ! از غوزه پنبه ای مرغوب و
مخصوص است که  جز حلال زادگانش آن را نتوانند دید پس این پارچه که در چرخ است نیز برآمده از همان
نخ جز به چشم حلال زادگانش نیاید و فی النهایه آن لباس که بدوزیم جز در چشم حلال زادگان رخ ننماید.

تا دو مرد حیلت ساز این بگفتند شاه و کابینه فی الفور و فی المجلس زبان به تحسین هنر خیاطان
گشوده از ترس انگ حرام زادگی یک سره در مهارت خیاطان و زیبایی و لطافت پارچه ی حلال زاده بین
سخن گفتند .
دو مرد خیاط نما ! چند روزی بر همین منوال خرج خود ستاندند و دست در هوا تکان دادند و وانمود بکردند
که جامه می بافند برترین جامگان شهریاران عالم .
چون روز موعود رسید مزد خود به کفایت و ملزم به انعامی گزاف ستاندند و جامه دانی مرصع را که قبای
حلال زادگی در آن پنهان بود به خدمت شهریار فرستادند .
شاه و جمله درباریان به محض گشوده شدن صندوق جامه دان هیهات گفته سخن ها در مدح هنر خیاطان
که اصالتن حلال زاده بودند که توان دوخت این برترین جامه عالم داشتند بر زبان راندند .
به میمنت تهیه برترین جامه عالم پادشاه دستور بر جشن عمومی صادر نمود و ملبس به لباسی که
نبود و نداشت در راس هیئتش قدم به کوچه گذارد تا جمله مردمان شهرش جامه حلال زادگی وی
ببینیند و ناچار همه رعایا شهادت دهند که جمله حلال زادگانند .
اما ناگهان در آن میانه کودکی خُرد که از دیدن عورت پادشاه در آن حال به حیرت مانده بود و البته که
چون بزرگان نقش کردن نمی دانست فریاد بر آورد : پس چرا این حلال زاده لخت است ؟!
____________________________________________________________________________
توضیح :
هرگونه تشابه میان نقل بالا که منشاء تاریخی دارد با وقایع تاریخی معاصر از قبیل دیدن هاله نور و
یا نتایج انتخابات اخیر اتفاقی و زاییده اذهان بیمار عده ای معلوم الحال اغتشاش گر است و نگارنده
ضمن اعلام انزجار از این گروه صرفن روایتگر دست چندم یک افسانه تاریخی است .
از معدود خواننده نما هایی که البته حساب شان از عموم خوانندگان صدیق این صفحه جدا ست و به خاطر
تبلیغات مسموم رسانه های بیگانه { به خصوص آن بی بی سی مادر قهقهه و آن "وی. او .ای" خار مامان
فلان } نمی خواهند این توضیحات را باور کنند دعوت می شود به جای گردن کشی و قلدر مآبی و تحریک
عامه به قانون گریزی به قانون احترام بگذارند و در یک اقدام مذبوحانه که انشالله تعالی پیشاپیش محکوم
به شکست است شکایت خود را در صفحه اول بلاگفا و در لینک "گزارش تخلف" به مدیریت سایت ارائه کنند
تا طی دو سه سال آینده در اولین فرصت بررسی شود . باشد که همه حلیم و قانون مدار بگردیم انشالله !

نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

هدف تمرینی دوئل دیگران نشویم !  

هدف تمرینی دوئل دیگران نشویم !


روزهای وحشتناک و غم انگیزیه . همه با شک و تردید به آینده نگاه می کنیم و کمتر کسی دورنمای
امیدوار کننده ای رو میتونه برای آینده ترسیم کنه .
اونچه که طی چند روز اخیر اتفاق افتاده ، جهت گیری ها  ، تقابل ها و کشتار هایی که  هر کسی
این روزها به خودش اجازه میده اسم مطلوب خودش رو روش بگذاره همه و همه تنها یک قربانی
بیشتر نداره که اون هم اسمش مردمه .
افرادی با تمسک به اعلان یکی به خیابانها می ریزند تا افرادی رو که به اعلام و اعلان دیگری به
خیابانها آمدند رو بکشند .
در این بین فارغ از اینکه چه کسی به لحاط فیزیکی دچار مرگ میشه تشخیص قربانی از بین این
دو گروه به هیچ وجه ممکن نیست چرا که سردمداران این رقابت کثیف به مراتب در خانه هایی امن
و امان تر از مردم توی خیابونها اوضاع رو زیر نظر دارند .
در مطلب قبلی گفتم که با سکوت اعتراض می کنم و البته تا اونجا که ممکن بود این کار رو انجام
دادم اما جنگ این روزهای خیابانها چیزی ورای برخوردی حتی فرامنطقی با یک اعتراض آرام هست .
تقابل گلوله است با بدن انسان . طرف مقابل اهل هیچ نوع منطقی نیست و خوب صرفن خوب ِ او و
درست مطلقن درست ِ اوست .
در چنین حال و هوایی تمام ذهن من درگیر این مسئله است که مبادا کسی با خوندن من  و یا دیگرانی
مشابه من تهییج و تحریک بشه به شرکت در جنگ نابرابر این روزها .
همه هراس من اینه که چطور میشه مسئولیت چنین تشویقی رو قبول کرد ؟!
من به درستی و بنا بر اعتقادم به اونچه که در جریان انتخابات اتفاق افتاد اعتراض کردم .
با کسی درگیر نشدم جایی رو هم تخریب نکردم . اما موضوع جان انسان هایی که این روزها هدف
گلوله های بی صاحب و بی مسئول قرار می گیرند فراتر از این حرفهاست .
بی شک اون عده از کسانی که فکر میکنند تقابل خونین و این چنینی با مردم ، با همین مردمی که تا
دیروز حماسه ساز سی سالگی انقلاب شمرده می شدند و لایق بالاترین درود ها و امروز به صرف
اعتراض در زمره اراذل و اوباش قرار گرفتند و لایق بدترین سرکوب ها باعث تداوم قدرت و استیلای بر
همین مردم خواهد بود به شدت راه خطا رفتند .
حافظه تاریخ هرگز اتفاقاتی رو که منجر به حوادث این روزها شد رو فراموش نخواهد کرد . قدر مسلم
امروز فاصله عمومی مردم با نظام در مقایسه با قبل از انتخابات غیر قابل قیاس هست و اگر کمی واقع بین
باشیم باید بگیم مدعیان قدرت دقیقن از روز برگزاری انتخابات کلید از بین بردن نظام رو زدند و افسوس که
در حالیکه می شد و میتونستیم مسیری رو که طی سی سال با همه کژی ها و ناخوشی ها طی کردیم
تا به رشد و منزلتی مناسب در سایز منطقه برسیم به خاطر زیاده خواهی و طمع به قدرت عده ای نه تنها
قطع شد بلکه از این به بعد سیر نزولی رو شاهد خواهیم بود که نهایتن همه ما و کشور ما رو به قهقهرا
خواهد برد .
هم باز در فاصله چند سالی انتخاباتی در این کشور برگزار خواهد شد . هم باز و بنا به عادت مالوف منطقه
از طرف اسرائیل و کشورهای عربی تهدیداتی دچار کشور ما خواهد شد . هم باز و به گواه تاریخ ؛ آمریکا و 
روسیه و انگلستان دست از سر کشور ما بر نخواهند داشت و در تکرار تمام این تجربه ها از این به بعد ملت
ما حساسیت و مشارکتی به مراتب بسیار کمتر از 22 خرداد 1388 نشان خواهد داد .
من به عنوان یک نفر از این جامعه صمیمانه و به جد از تمام دوستان خواهش میکنم از این به بعد در این
تجمعات خیابانی که مشخصن دستور کشتار در اونها از پیش صادر شده شرکت نکنند .
این تجمعات و راهپیمایی ها غیر قابل کنترل و بدون کمترین امنیت و مسئولیت هستند و هیچ کسی ،
تاکید میکنم هیچ کسی پاسخ گوی هیچ اتفاقی در درون این رویدادها نیست .
آمرین کنج خانه ، مامورین معذور و ملت هم قربانیان این جنگ قدرتند. جنگی که هر دو طرفش داعیه
مسلمانی و خدا ترسی دارند اما نه کمترین رحمی به حال این مردم مسلمان دارند و نه کمترین کمکی در
توان برای جلوگیری از ریخته شدن خونشان .
در کمترین توقع ممکن هر چه می گردم پاسخی پیدا نمیکنم برای سکوت آقای هاشمی رفسنجانی که
بدون شک سر رشته یا بهتره بگم یک سر ِ رشته ی این جنگ قدرت به دست اوست .
اگر قرار باشه بعد از تمام اتفاقات اخیر کسی مدعی مردم و رفتاری که باهاشون میشه بشه اون شخص
بی شک آقای هاشمی خواهد بود و اگر ایشون هم تصمیم بر سکوت دارند پس همون بهتر نه ما مردم
گوشت جلوی گلوله باشیم به خاطر پوز زنی حضرات و نه میرحسین و کروبی بیش از این فریاد دادخواهی
و دادستانی در برابر دیوار بلندی که یارای بالا رفتن از اون رو ندارند رو سر بدند .
مهمتر از هر انتخابات و هر رییس جمهور و هر نظامی در حال حاضر جان مردم است پس باز هم تکرار میکنم
دوستان و عزیزان به صرف تحریک و شعار کسانی که دور از مهلکه نشستند جان خودتون رو به خطر نندازید
چرا که ما ، همه ما تا نهایت ممکن اعتراضی رو که باید و میشد رو انجام دادیم . از این به بعدش رو بسپریم
به سیاسیون مدعی که اگر واقعن توان سیاسی مطلوب و مورد ادعا رو دارا هستند که حتمن از پس ماجرا
برخواهند آمد و اگر هم در واقعیت ماجرا بی بهره از این توانایی ها هستند پس حتمن بهتره که ما هم مثل
اونها بیشتر به فکر زندگی باشیم .
شاید عده ای این تقریر رو عقب نشینی و یا حتی بزدلی من تلقی کنند . در برداشت خودشون آزادند اما من
ترجیح میدم با این عقب نشینی و یا حتی این بزدلی جان ولو یک نفر رو از خطر نجات بدم تا با شجاعت
های از راه دور که مطمئنن نتیجه محتومی خواهند داشت جان عده ای رو به خطر بندازم .

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:56  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

کمترین خاشاکم  

کمترین خاشاکم

یادآوری صحنه ی گلوله باران مردم از پشت بام ،
یاد آوری صورت غرقه در خون زنی که همه
گناهش مطالبه حقش بود ،
یاد آوری آن هجوم های وحشیانه به پیر و جوانی
که فقط یک سوال داشتند ،
و یاد آوری بسیار بسیار جیغ ها و ضجه ها و
التماس ها که : نزن .. تو رو خدا نزن ..

و بیش از همه اینها :

یاد آوری «خس و خاشاک» خواندنم ...
یاد آوری لبخند مهوع پیروزی زدنش+ان ..
یاد آوری رذالت در تطهیر و توجیه و انکار
سرقت اعتماد مردم در روز روشن ...
همه و همه برای هیچ جان زنده ای طراوت
نمی گذارد و نایی حتی برای خشم نمی ماند ..

و من ، بغض وامانده این همه یادآوری ها را در
راهپیمایی های این روزها با سکوت می شکنم،
مُحقم در نشان دادن مُشت در برابر چماق و غریو
خشم کشیدن در برابر های و هوی شان اما خوب
می دانم که سکوت این زمانم از هر فریاد که در این
عمر حقیر کشیده ام بلندتر و رساتر است ..

واقع می گویم  اگر نتوانم برای مطالبه حقم ،
حق خودم ، خانواده و دوستانم و هر آنکس که
می داند و می دانم صاحب حقی است با لبی
خاموش دستم را درآسمان تیره و تار این روزهای
ایران بلند کنم پس همان بهتر در شمار مردان
زنده ی این روزگار به حساب نیایم که این کمترین
تلاش ممکن است برای بازپس گرفتن رایی که به
امانت سپردیم و به خیانت بردند .

گرچه قلبم شکسته اما شیشه نمی شکنم ،
گرچه آتشی سترگ در سینه دارم اما آتش نمی افروزم ،
گرچه شرر بر جانم افتاده اما شرارت نمی دانم ..
و تنها سکوت می کنم و سکوت و سکوت و
همچون تمامی این چند میلیون نفر دزد زده ای که
رای شان شمرده نشد اما خود بزرگ شان خس و
خاشاک شمرده شدند به وقت عبور از چراغ قرمز
دو انگشت نشان را به سینه آسمان می کشم .

چرا هم سکوت نباشم با این مردم که ساده انگارانه
تشویقشان کردم به مشارکت و بودن و حضور تا
ملعبه زیاده خواهان و طمع کاران خدا نشناس شوند؟

 آری  من از کودکان نابالغی که راهپیمایی های این روزها توفیق اجباری شان شده در شناختن
خیابانهایی که نمی شناختند کمترم .
آری من از آن پیر مرد و پیرزن ویلچر نشین و دردمندکه بعد سی سال به امید احیاء ِ امید هم باز
به میدان آمده اند کمترم .
آری من از عزت الله انتظامی هشتاد و چند ساله که دُزد خواند آنان که خائن شدند به رای ملت و
از محمد رضا شجریان سالمند که لعن شان کرد و منع از نعمت صدایش کمترم ..
آری من از علی کریمی ، مهدی مهدوی کیا ، جواد نکونام ، مسعود شجاعی ، حسین کعبی و ...
که امروز در مقابل چشمان حیرت زده حضرات بی کفایت با مچ بندهای سبز به مصاف آمدند و
همان لحظه ورود ، جام جهانی را واگذاشتند تا جام زرین عشق ملتی را ببرند کمترم .
آری من از بسیار مردم این سرزمین که نترسیدند و هر کدام سنگری بر جان دیگری شدند ؛؛؛
کمترم ..
آری من ، کمم ، من ، کمترین خاشاکم ، اما برای خاک وطنم .

//////////////////////////////////////
ای یار نازنین /
ما باد را /
هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم /
ما بذر کاشتیم /
همت گماشتیم که تا روید از زمین/
اما شبی که جشن درو گرم گشته بود /
_ در آن بزم دلنشین _ ناگه حرامیان _
چه بگویم دگر ...
همین !

/////////////////////////////////////// حمید مصدق

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شراب نسیان 

شراب نسیان

                                                    
تابوت می فروشند در کوچه های ایران

بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان .


خورشید یک نفس شد شب را به ناله مشغول ،

مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان .


از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ،

شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان .


ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ،

تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان .


ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار

هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان


ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ،

مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان .



///////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است 

                             و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است 


خیابان ولی عصر تهران زنجیره سبز حمایت از موسوی  به ظاهر سعی میکنیم نشون بدیم که
  همه چیز آرومه . سعی داریم که وانمود
  کنیم همه چیز عادیه . 
  دوست داریم باور کنیم که هر اتفاقی که
   میفته در نهایت تطبیق میل باطنی ما
  هست با سرنوشتمون .
  و در نهایت در عمق وجودمون آرزو میکنیم
  که "خدایا همون بشه که من می خوام" 
  دوست دارم بگم "هی رفقا ، بیایید یه
  خورده از این فضای سنگینی که همه ایران
   و ایرانی ها رو احاطه کرده فاصله بگیریم ؛
   بیایید بریم سینما ، تئاتر ؛ بیایید بریم یه
   گشتی بزنیم و اگه جای خوبی پیدا شد
  بشینیم و یه دل سیر بستنی بخوریم ..." 
   اما خدا می دونه که حتی فکرش احمقانه است


 نمی تونیم . نمیشه که آروم باشیم و اصلن چهار راه ولیعصر . پارک دانشجو . زنجیره سبز حمایت از موسوی
 مقدور نیست که  این حواس کوفتی رو 
 متوجه چیزی غیر از اتفاقات بیست و چهار 
 ساعت آینده کرد . 
 شاید خیلی ها فکر می کنند که تعدادی
  هستند که همچنان  قصد ندارند توی این 
 انتخابات شرکت کنند پس از این دلهره و
 التهاب حتمن که دور هستند و مشکلی
 ندارند . 
  قبول دارم تا حدی ، قبول دارم که تعدادی 
  هنوز و در فاصله چند ساعت مونده به
  انتخابات کماکان معتقدند که چه شرکت
  بکنند و چه نکنند اون که از قبل تعیین شده
  از صندوق میاد بیرون ؛ 
می دونم که همچنان عده دیگری معتقدند 
که همه این سر و صداها واسه خاطر اینه که
مردم رو بکشونن پای صندوق های رای تا تاییدیه
نظام رو بگیرند در مقابل چشم مردم دنیا و یا
خیلی عقاید و حرفهای دیگه که همه و همه اش
به خاطر رسیدن به اون حد از رضایت باطنیه
تا هیچ ذهنی خودش رو مدیون خودش ندونه
پل حافظ ، بیرون ورزشگاه حیدرنیا . همایش حمایت از موسوی  

  اما این رو هم می دونم که محاله 
 { تاکید می کنم محاله } که کسی با
 کاری نکردن در هیمنه ای که کوچک و بزرگ ،
  پیر و جوون فارغ از سطح و رنگ و سلیقه 
  میخوان کاری بکنند به آرامشی برسه . 
 نه ، من می گم محاله اگه نخوای به جنگ
  تقدیرت بری و بشینی کنج خونه راضی
  باشی .
  من می گم ممکن نیست ناراضی باشی و
 نخوای برای رضایتو برای وجود خودت مبارزه
  کنی . 
  من میگم اصلن شدنی نیست که خودت 
  رو مُحق بدونی اما نخوای برای رسیدن به 
  حقت تلاشی بکنی .. نه .. 


خیابان آزادی تا انقلاب سبز از هواداران موسوی
  پس اگه واقعن خودت رو می شناسی ،
  اگه اهل خواستنی و اگه خواستت در
  حداقل ترین ها واسه خودت مهمه ..

  اگه میتونی واقعیت رو ببینی فارغ از تکرار
  حرف و حرف و حرفهای تکراری که سی
  سال شنیدیم و باعث شدند که بی تفاوت
  و به امید تغییر واهی از آسمان از کنار یک
  عمر زندگی بگذریم پس جمعه  تو هم  بین 
 جمعیت زنده ای باش که امروز رو باور کردند
 و اهل گرفتن حق خودشون هستند، 
 جمعیت زنده ای که میدونن با نشستن
 کنج خونه هیچ خدمتی به خودشون که 
 نکردن هیچ ، کلی هم آب به آسیاب کسانی
ریختن که سعی داشتن و دارند فقط با حرف
  برای زندگی شون تصمیم بگیرند . 

خیابان آزادی . همایش موج سبز . از انقلاب تا آزادی
  نه من قصد ندارم اجازه بدم کسی با حرف 
  مفت برای سرنوشتم تعیین تکلیف بکنه و
   رای دادن حداقل کاریه که میتونم برای
  سرنوشت  خودم انجام بدم .

   تصاویری که در کنار مطلب می بینید از
   تجمعات سه روز اخیر تهران در حمایت از
  مهندس میرحسین موسوی گرفته ام . 
  نه عکاس حرفه ای هستم و نه دوربین
  حرفه ای دارم . 

  اما برای اینکه کمترین شکی برام باقی
  نمونه که : 
  به قول قدیمی ها، به قول عقلا ، به قول
   مردم و نهایت به قول هر منطق و شعوری 
 "حق با اکثریت است و مردم  می فهمند "
  رفتم و از این اکثریت مطلق عکس گرفتم ،




  به جمع اضافه شدم ، شعار دادم ، پا کوبیدم
  و دست زدم و ای ایران خوندم تا شک نکنم
   که میشه کمک کرد به پیروزی منطق و عقل
   بر دروغ و تزویر و ظاهر سازی.

  شنبه ، یکشنبه فارغ از هر نتیجه ای من
  خیالم آسوده است که تمام سعی م
  رو کردم .

   من به زمانه خودم و به مردم همسایه و
   هم نفسم بدهکار نیستم ..
 


آره .. اگر چه ساعات تب دار و ملتهبی رو
می گذرونم اما هفته ی آسوده ای رو در
پیش خواهم داشت.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نامه ای سبز به مردم آینده : چرا رای میدهم ؟ به چه کسی رای می دهم ؟  

نامه ای سبز به مردم آینده :  چرا رای میدهم ؟ به چه کسی رای می دهم ؟

من این نامه را برای مردمی می نویسم که در روزگاری دور می خواهند بدانند در خرداد 1388 در
ایران چه گذشت :
مردم آینده سلام ، امیدوارم که حالتان خوب باشد و اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم
که حتمن الان که شما این خطوط را می خوانید من و تمام  دوستانم سالهاست که مُرده ایم .
این که چرا مُردیم و با چه کیفیتی مُردیم به شما ربطی ندارد و البته استفاده ای هم برایتان ندارد.
شاید آنچه که از این روزهای عمر ما به درد شما بخورد این است که در این سالها و این روزها
اوضاع مملکتی به نام ایران چه بود و چگونه گذشت .
اخیرن برای اولین بار در کشور ما مناظره های انتخاباتی برگزار میشود . تعدادی میخواهند رییس
جمهور بشوند اما این طور که خودشان می گویند نسل اندر نسل کارشان دزدی بوده و رشوه خواری
و باند بازی. خوب ما مردم این زمانه هم عاشق همین صداقتشان هستیم که می خواهیم یکی شان
را به ریاست جمهوری انتخاب کنیم . چاره دیگری هم نداریم البته .
و اما من بسیار متاسفم که ناچارم { تاکید میکنم ناچارم } از شرکت در انتخاباتی که در آن هر دو
سوی رقابت طرف دیگرش را متهم به  فساد و دروغ و ریا می کنند .
اما چرا ناچارم ؟
در حالیکه وضعیت معیشتی جامعه امروز ما اظهر من الشمس است و مردم از فشار تورم و بیکاری
به هر بدبختی از خـودفـروشی تا مواد مخدر فروشی و کلیه فروشی و حتی آدم فروشی رو آورده اند
جناب رییس جمهور وقت مان آنچنان بهشت برین و چنان مدینه فاضله ای از زندگی امروز ما ارائه میکند
که هر کدام از ما مردم باحال این زمانه نا خودآگاه از خودمان میپرسیم که نکند این اوضاع قمر در عقرب
فقط در همین محله ی باغشاه ما اینجوری است و مثلن نکند بچه های نامرد درخونگاه و منیریه و
آبسردار الانه کلی آلاف و اولوف دارند می کنند و سر ما بی کلاه مانده است ؟!
اما راستش را بخواهید از بر و بچز درخونگاه و منیریه و  چهاراه آبسردار هم که پرسیدیم دیدیم آنها هم
هی توی دلشان ما را نفرین میکرده اند که چرا وضع ما از آنها بهتر است !
مردم آینده اگر تا آن موقع که شما زنده و من و دوستانم مُرده ایم این صفحه فـیـلتـر نشده بود بدانید که
واقعیت های امروز جامعه ما نه آن چیزهایی که آقای رییس جمهور می گوید که این هاست :
اوضاع اقتصادی مردم به شدت خراب ، نرخ رشد بیکاری و فساد در حال انفجار ، آزادی اجتماعی و
حقوق مدنی در نهایت محدودیت و آبروی خارجی کشور ایران در حضیض ترین حال و روز ممکن قرار دارد.

من اینها را برای تبلیغ و یا حتی به قول جناب احمدی نژاد برای سیاه نمایی نمی گویم .
بلکه اینها را میگویم که شما مردم آینده بدانید در حالیکه ما مردم این زمانه در بطن این شاخص ها و
شناسه های اجتماعی بالا قرار داشتیم جناب رییس جمهور وقت مان توی روی من و میلیونها ایرانی
دیگر لبخند زد و گفت : اطلاعات ، آمار ، شکم گشنه و روی زرد شما ( یعنی ما ) دروغ و غلط و این
که من میگویم  راست و درست است .
برگردم به سرفصل نامه و اینکه چرا ناچارم از شرکت در این انتخابات . در بحث های خانوادگی و
دوستانه و گفتگوهای درون اتوبوس و تاکسی همیشه یک اصل دارم برای توجیه و ترغیب مخاطبینم
برای شرکت در انتخابات و آن این است که :
یا از اوضاع امروز جامعه  راضی هستیم که موظفیم برای اعلام رضایت و ثبات آن برویم و رای
بدهیم و تایید کنیم و یا این که ناراضی هستیم و برای به دست آوردن رضایت باطنی و زندگی مان  
به جای نشستن و غمبرک زدن و فسناله زدن باید در کمترین تحرک ممکن غیرت نشان بدهیم
و تلاش کنیم برای رسیدن به حدود مطلوب مد نظرمان .
راه سومی هم ندارد .
باقی می ماند اینکه در این بین به چه کسی باید رای داد ؟ 
فکر میکنم روشن است که اگر بحث حیف و میل اموال عمومی و دزدی و رانت خواری روسای قبلی
همین نظام مطرح باشد حتی خود جناب احمدی نژاد علیرغم تمام ادعاها نمی توانند مبرا از آلودگی
باشند چرا که از اساس بزرگ شده و حقوق بگیر و پرورده ی همین سیستم هستند پس بر سر شاخ
نشستن و بُن بریدن جز یک نمایش آلوده و مضحک برای گول زدن عوام و حفظ کرسی قدرت نیست
ضمن اینکه همین بهانه ی مکرر جناب احمدی نژاد در هیچ سطحی در مقابل میر حسین موسوی
قابل طرح نیست که اگر بود حتمن که جناب احمدی نژاد و دولت مهرورز ایشان از حتی یک نقطه در
این باره غافل نمی شدند .
در نهایت بد نیست متذکر بشوم که با تمام احترامی که برای طرفداران هر سه کاندیدای دیگر قائلم
اما نه میتوانم چشمم را بر وقاحت مداوم در غُلو و قلب واقعیات و تکثیر و تشویق دروغ گویی و کشیدن
ماکت پیروزی بر سر واقعیت شکست توسط آقای احمدی نژاد ببندم و نه می توانم علیرغم قرابت های
قومی قبیله ای و خاستگاه های مشترک روستایی با شیخ مهدی کروبی به نیازم نسبت به حرکت رو
به جلو چشم ببندم و فکر کنم که برآوردن نیازهای امروز و فردای این کشور جوان به دست این کهن
سال مرد ممکن و میسر خواهد بود . 
در این بین هر چند که آقای محسن رضایی بالنسبه برنامه های مدون اقتصادی مناسبی  ارائه داد
اما اگر کسی خوب به حرفهای ایشان گوش می داد متوجه میشد که منظور جناب رضایی مشارکت
و سهم در دولت آتی است و این سقف اهداف در نظر گرفته توسط جناب رضایی البته که ایشان
را بهترین گزینه ممکن برای تصدی مسئولیت در بخش های اقتصادی دولت آینده معرفی میکند .
و اما سخن آخرم خطاب به مردم زمانه ی خودم :
بیایید مدهوش وعده های باز از صندوق در آمده ی جناب احمدی نژاد نباشیم .
چهار سال پیش از این او قول داد پول نفت را سر سفره نیازمندان بیاورد اما یادش رفت ،
قول داد به جای سخت گیری به لباس و موی جوانان به امور مهم و معیشت مردم بپردازد اما سر و
صورت زن و دختر مردم را غرق خون کرد و ناموس مردم را سابقه منکراتی بخشید و بارها از ادامه
قدرت مندانه طرح مبارزه با سر و گیس جوانان را مدافع شد و اما باز دوباره امروز در آستان انتخابات
مدعی است طرح گشت ارشاد از او نبود !
وعده مسکن مهر را داد و تامین مسکن برای نیازمندان که هم امروز و بعد از چهار سال کماکان در
همان حال وعده هست و مدعی شد که به فرهنگ و هنر این کشور خدمت خواهد کرد اما دانشجویان
منتقدش را روانه زندان کرد و دکان روزنامه هایی مانند شرق و هم میهن و مجلاتی هنری ، ادبی و
اجتماعی ( و نه سیاسی ) همچون هفت ، شهروند و دنیای تصویر را بست آن هم در حالیکه کمترین
مجوز جدیدی برای نشری جدید صادر نکرد .
و در نهایت مدعی شد هیچکدام از افعال بالا از طرف او نبوده آن هم در حالیکه در تمام این چهار سال
ذهن و هوش و حواس همه ما اینها را دید و لمس کرد و حالا در مقابل همین ما مردمان زنده این روزگار
تمام اینها با یک لبخند دل آشوب کن تکذیب میشود.
به هر حال به عنوان یک ایرانی مسلمان که علاقمند به هر آنچه که به این آب و خاک و مردمانش
مربوط میشود و من هم مانند تمام مردم زنده این روزگار مسئول آن هستم  قصد ندارم برای جلوگیری
از تداوم تخریب این کشور چهار سال دیگر هم دست روی دست بگذارم و فکر کنم که قضا و قدر از پیش
برای من تعیین کردند که وضعیتم چه باشد و کاری از دستم ساخته نیست .
نه ، من خودم برای امروز و آینده خودم و روزگار کشورم تصمیم میگیرم .
آینده من در دست من است و البته که چهار سال دیگر بسیار دیر خواهد بود برای ساختن آنچه که
طی چهار سال گذشته با غفلت و سکوت من و ما از دست رفت .
هم وطن ِ زنده ی امروز من ، کاری بکن تا برای پرسش های کودکانمان در آینده ای که ما در آن جز
نامی و خاطره ای نیستیم از پیش پاسخی داشته باشیم . 
پاسخ امروز من  : میر حسین موسوی

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:37  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

خداحافظی طرفداران پرسپولیس با دولت نهم !  

خداحافظی طرفداران پرسپولیس با دولت نهم  !

انسان هایی که به رغم علم و خودشناسی شان به عدم توانایی هاشان بر مسند و مسئولیتی
گمارده{ بخوانید چپانده } شده اند هنگام بروز قصور و خطا یک جلوه ای ، یک حالت خاصی دارند در
چهره شان وقتی که مورد سوال قرار می گیرند که مطلقا  قابل استتار نیست .
مغناطیس ساطع از چشمانشان که درصد حد اعتماد به نفس شان را نشان می دهد به وضوح زیر
صفر و استطاعت کلامی شان به هنگام پاسخ گویی در حد کودکان دبستانی بیشتر نیست .
از جمله این گمارده شدگان چپانده شده یکی هم معاونت ریاست جمهور وقت ( منظور همین وقت
که می خوانید ) و مسئول سازمان ترتبیت بدنی است که هنگامی که از او سوال شد:
آیا پول های جناب هدایتی { عضو و رییس هیئت مدیره باشگاه پرسپولیس } را به او برگردانده اید؟
با همان مشخصات وجوهی _ کلامی بالا چیزی فرمودند در حد : آره .. نه .. امممم ..ها؟ .. آره !

و البته هدایتی هم کم نگذاشت و در برنامه نود با نشان دادن دست خط معاونت ریاست جمهوری و
چک های برگشتی اعلام کرد که از همان تتمه پولی هم که قرار بر عودت بوده به او بوده چیزی
نرسیده .
حالا در کنار همه اینها  کمی موشکافی حذف پرسپولیس از جام باشگاه های آسیا نشان می دهد
که آب از کجا گل آلود شد و ریشه ناکامی امروز پرسپولیس در حالت خاص و مجموعه ورزش ایران در
حالت کلی کجاست.
واقعیت این است که هیچ نابغه ای جز معاونت ریاست جمهوری تا این حد خود پسند و بی کیاست
نبود که تیم مدیریتی موفق پرسپولیس را که سال گذشته این تیم را به مقام قهرمانی ایران رسانده
بودند از کار بر کنار و یا مجبور به استعفا کند .

اما دلیل و اصرار مهندس علی آبادی بر انجام این خبط  ناثواب چه بود و چرا او که در حالت معمول باید
اقدام به تقویت مجموعه تیم تحت اختیار سازمان تربیت بدنی برای حضور قدرتمند در جام باشگاه های
آسیا می کرد چنان از بیخ و بن ریشه تیم را خشکاند که به حال نزار امروز بیفتد؟ !
واقعیت این است که تمام مشکل ریاست همه فن حریف سازمان تربیت بدنی با مدیریت قبلی پرسپولیس
از  انتخابات شورای شهر تهران در 2 سال پیش از این شروع شد.
آنجا که مهندس علی آبادی خود را برای مسند پر طمطراق شهرداری تهران آماده می کرد اما در آخرین
لحظه با رای غیر قابل پیش بینی یکی از اعضای شورای شهر که اتفاقن حساس ترین رای را نیز داشت
کرسی شهرداری پایتخت به جناب قالیباف واگذار شد و منصب دم دستی و غیر سیاسی ریاست
سازمان تربیت بدنی در قالب عنوان بی کاریزما و کوچک جایگاه معاونت مجددن به علی آبادی رسید  .
آن عضو شورای شهر کسی نبود جز حبیب کاشانی که مدتی بعد از این جریان به ضرب رفاقت با شخص
ریاست جمهوری و توصیه او به مدیریت باشگاه پرسپولیس منصوب شد اما جاه طلبی علی آبادی که
تحمل موفقیت دشمن قدیمی را نداشت و همزمان ناکامی دیگری را با برخورد به سد محکم فیفا در وصول
به مقام توأمان ریاست فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی را به تازگی تجربه کرده بود با استفاده از
اختیارات خود کاشانی را که موفق تر از حد ممکن ظاهر شده بود از کار برکنار کرد تا از همان روز سریال
حذف و تباهی های پرسپولیس کلید بخورد .
آمدن داریوش مصطفوی دمدمی مزاج و سست اراده و بعدتر عباس انصاری فرد که عمرش را در فرار از
دست طلبکارانی که او با دسته چک باشگاه پرسپولیس بیچاره شان کرده بود گذرانده و مشخصن قدر و
قدرتی بیش از نمایندگان منتصب علی آبادی در باشگاه  نداشته و ندارند هم در ادامه همین روند رو به
سقوط بود .
حالا و بعد از حذف پرسپولیس از تمام جام های داخلی و خارجی مهندس علی آبادی میتواند مدال افتخار
دیگری را به مجموعه آمارهای موفق و همچنان رو به رشد افتخارات دولت نهم اضافه کند .
هر چند که عمده آگاهان اذعان دارند که افتخار اعظم دولت نهم در مقوله ورزش کماکان سقوط وحشتناک
ورزش ایران در رقابت های  المپیک پکن است اما باید به این نکته توجه داشت که در آستانه انتخابات
ریاست جمهوری تنها حاصل این خود پسندی و شخصی گری جناب معاونت ریاست جمهوری در برخورد
مغرضانه با باشگاه پرسپولیس و طرفداران میلیونی اش و قربانی کردن این تیم به خاطر مشکلات شخصی
و عدم آشنایی و توانایی در حوزه مدیریت ورزشی از دست دادن آرای میلیونها طرفدار باشگاه پرسپولیس
و در حالت کلی از دست دادن آرای جامعه ورزش و در نهایت مردم ایران  در انتخابات دهم ریاست جمهوری
خواهد بود .
عزل و نصب های بی رویه و سلیقه ای با وسعت حوزه های شحصی که در دولت نهم انجام گرفت و تا
خرد ترین مسئولین اجرایی را دچار کرد در نهایت دامن مدیر و مربی و حتی تدارکات چی تیم پرسپولیس را
هم گرفت تا تداوم این روند موجب بدترین خسارت ممکن به باشگاه بزرگ پرسپولیس و طرفداران آن شود .

آقای مهندس علی آبادی . به عنوان یک طرفدار قدیمی پرسپولیس از شما به خاطر نمایش آخرین
تواناییها و توانمندی های دولت نهم ممنون و متشکرم .
شما به خوبی حقیقت نهایی مانورهای تبلیغاتی دولت آقای احمدی نژاد در گستره ورزش کشور را
عیان کردید .
آنجا که در اقدامی کاملن تبلیغی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری با اعلام واگذاری سهام استقلال و
پرسپولیس به عموم سعی بر افزایش محبوبیت و بالطبع آرای رییس تان داشتید اما با اولین خریدار این
سهام ( هدایتی ) که میلیاردها پول را در این باشگاه هزینه کرده بود و کماکان از شما و مجموعه تان
طلبکار است چنان رفتاری کردید که او شبانه استعفا داد و راه خروج از باشگاه را در پیش گرفت .
شعارهای اعتراضی که تماشاگران آخرین بازی پرسپولیس در جام باشگاه های آسیا سر دادند اگر چه
در حالت خوب و خوشی بیان نشد اما در واقع بهترین و آبرومندانه ترین خداحافظی ممکن علاقمندان
این تیم بود با تیم دولت نهم در دستگاه ورزش .
مدیران فعلی پرسپولیس هم به خوبی بر این نکته واقفند که از عمر مدیریتی شان همچون مرئوسین
رده بالاترشان کمتر از یک ماه باقیمانده .
به عنوان آخرین خواهش طرفداران پرسپولیس ضمن تشکر از زحمات شبانه روزیشان درخواست
میکنیم محض رضای خدا این یک ماه آخر هیچ کاری نکنند . بروند خانه دراز بکشند و استراحت
کنند تا نه فحش بخورند و نه مجال شان باشد بر سعی در ایجاد تحول های خانه خراب کن.
چهار سال تحول مداوم تهوع دچارمان کرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مقاله در نشریه دانشجویی "نقطه صفر" به چاپ رسید .
یک روز بعد از نگارش :
{ مدیر عامل و تمامی اعضای هیئت مدیره باشگاه ذوب آهن اصفهان (قهرمان جام حذفی
باشگاه های ایران) به علت حمایت از "میرحسین موسوی" در انتخابات پیش رو از کار بر کنار شدند }
لینک خبر

نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

زیارت نامه / سفره نامه 

زیارت نامه
بچه داشت دق می کرد .
 با چشمهای وق زده رفتم سمت سعید می پرسم :
ــ یعنی چی که راه نمیدیم ؟
_ میگن پاهای بچه لُـخـته راه نمیدیم ..
_ بچه چهار ساله رو ؟!!! این که لباسش تا زیر زانوشه یعنی چی پای این بچه لـخـته ؟!
_ چه میدونم .. بچه شوک شد  .. بیخود کردیم اومدیم اصلن ..

همین .. بعد هم انفجار من درست دم درب ورودی حرم امام رضا .. هر چه که فحش بلد بودم با
صدای  بلند نثارشون کردم :
_ بیچاره امام رضا که تا الان سر صاحاب نداشت که شما قرمساق ها بیایید بشید صاحابش واسه
مردم تعیین تکلیف کنید . آخه بی همه چیزای عوضی این بچه همش چهارسالشه چه میفهمه ذهن
شما واسه چی چقدر کثیفه ... این جوری میخواین از الان بچه راه روش مسلمونی پیش بگیره ؟
ای که تف به اون فهم نداشته و اون دین و ایمونتون ..

دیگه دست خودم نبود .. هر چی مادرم و بقیه هیس هیس گفتن و خواستن آرومم کنن من بلندتر
داد زدم بلکن یکی بیاد جلو یه چیزی بگه اعتراضی کنه  تا حالیش کنم اما کسی نیومد که نیومد ..
به قول دوستی وقتی خوشحالم با یه من عسل نمیشه خوردم وای به حال عصبانیت م که دیگه ...

 هر چی بقیه اصرار کردن زیر بار نرفتم که برم زیارت ..
 گفتم نمی خوام اصلن .. به درک فکر میکنم این همه سال نیومدم
 الان هم نیومدم . بدون این بچه من نه میرم داخل و نه زیارت میکنم ..

 یکی از فامیل اما  زیر گوشم خوند حالا خودت هیچی خوب زیارت نکن ..
 سفارشهایی که گرفتی چی ؟ سلام هایی که باید برسونی چی ؟
 امانت گرفتی از مردم ببر برسون ..

  میدونستم داره خرم میکنه اما ناچار رفتم ..
  رفتم اما پُر از خشم و غضب و حرص که
  چرا یک یا دو سه احمق باید اجازه داشته باشند به
  صرف مسئولیتی که بهشون سپرده شده اینجوری گند
  بزنن به مقصد هزار کیلومتر مسافرت مردم .

  کل زیارت و سلام صلوات من سه دقیقه طول نکشید ...
  دیدم باز دلم طاقت نمیاره ..
  دویدم بیرون حرم از مغازه های اطراف یه چادر
  بچه گونه خریدم آوردم تا برادرزاده چهار ساله ام
  اونجوری بغض نکنه و کش نیاد که چرا  به حرم
  رهش نداند .. 
  تا از همین الان یاد بگیره که به خاطر "نفهمی" یه 
  سری ناچاره به چیزی که نمیفهمه عمل کنه !

__________________________________________________________
سفره نامه
و اما سفر امسال ما بیش از اونکه سفری زیارتی و یا حتی سیاحتی باشه سفری فامیلی
بود .
اهل فامیل قدیمی بعد از نزدیک به دو دهه به همت من هم باز کنار هم جمع شدند تا
یک دل سیر سفره ی دل هاشون رو باز کنن و بگن و بخندن و اشک بریزن به یاد روزها
و سالیان و آدمیانی که گذشتند .
واقع این بود که به جز مورد زیارتی که در بالا شرحش رفت و یک شب نشینی در طرقبه و
یک نهار در شاندیز که الحق و الانصاف دیدنی و خوش آب و هوا هستند مابقی حضور ما
در مشهد به دیدن مکرر و مکرر خودمون در خودمون گذشت .
قبول کنید که شما هم اگر نزدیک به بیست سال از بهترین بستگان تون بی خبر مانده بودید
سه روز کمترین زمان ممکن برای جبران یک چنین خلأ خبری و احساسی عمیقی میتونه باشه.

اینکه میگم به همت من این اتفاق افتاد گزاف نگفتم چون در حالیکه قسمت عمده فامیل بزرگ
طی سالیان گذشته سعی در تداوم این جدایی بین دو شاخه از خانواده رو داشتند نهایتن من
تلاش زیادی کردم تا این پیوند گسسته رو مجددن سر و شکل بدم .
جالب اینکه با وجودیکه در بین این دو شاخه از خانواده من از نسل سوم محسوب میشدم اما
اطلاعاتی رو که از سبقه و پیشینه خانواده داشتم  از قبیل اصالت شیرازی فامیل در چهار پنج
نسل پیش از ما و اسامی بدل شده و ممر در آمد مافیایی نسل های گذشته فامیل و خلاصه
نسبت های عجیب و غریب بین خانواده رو که رو کردم همه رو انگشت به دهان و شگفت زده 
کرد.  من و من !
اطلاعاتی که در حالت مجموع هیچ کس به جز من
بهشون دسترسی نداشت چون هیچکس جز من
حلقه واسط کل فامیل نبود .

منظورم از حلقه واسط یکی انسان پر رو و پوست
کلفت است که تقریبن با تمام شاخه های فامیل به
انحاء مختلف ارتباطش رو حفظ کرده پس عملن
بیشترین اطلاعات ممکن رو از گروه های مختلفی
که حتی چشم دیدن همدیگه رو ندارند دانلود کرده .
به هر حال .. اینکه بر خلاف حرفی که زده بودم
سفرنامه ای ندارم که بگذارم به همون دلیلی هست
که در ابتدا گفتم .. این مسافرت سفر به خودمون
بود از گذشته تا به امروز.

این عکس هم که در انتها می بینید دو نفر نیستند .
یک نفر است از همان فامیل مشروح که بعد از
گذشت بیش از سی سال توانست خودش را در
مشهد بغل کند اینچنین .

توضیح بیشتر اگر یخواهید خود این روز هایم است
 که خود آن روزهایش  را دوست دارد فراوان به
هزاران دلیل ناگفته که تو دانی ! 

نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود 

{{ پیمان ابدی }} شاید خیلی زود برآورده شود

((به زودي حلواي او را خواهيم خورد. چون يا خودش را به كشتن مي‌دهد، يا به جرم كشتن يك نفر
ديگر، او را قصاص مي‌كنند .
))

پیش بینی بالا همین چند هفته قبل درباره مرحوم "پیمان ابدی" بدلکاری که روز چهارشنبه طی
یک حادثه سینمایی جانش را از دست داد صورت گرفته بود .
اما چه کسی تا این حد می تواند در پیش بینی کردن حادثه ای دقیق باشد ؟ یک طالع بین ؟
یا یک کولی فالگیر ؟یا شاید یک احضار کننده ارواح از عالم غیب ؟

نه .. در حقیقت پیش بینی فوق را یک روزنامه نگار درباره سرنوشت مرحوم ابدی کرده بود و جالب
اینکه روزنامه نگار فوق یک طنز نویس مطبوعاتی است که برخلاف مشی و روال کاری و البته
شهرت شیرینش هر زمان که فرصتی دست می داد ( و حتی اگر فرصتی هم نبود ! ) به تلخی
پیمان ابدی را می نواخت و او را مورد لطف و نیش کنایه های ژورنالیستی خود قرار می داد .
اما چرا یک طنز نویس مطبوعات باید در هر زمان و مکانی سر تیتر مطالب وبلاگش و حتی مطالب
تهیه شده اش برای مطبوعات اختصاص به تخریب یک بدلکار جوان سینما داشته باشد ؟

واقعیت این است که در بدو ورود پیمان ابدی به ایران از پس سالهای اقامتش در آلمان بین
فرورتیش رضوانیه ( طنز نویس مذبور ) و مرحوم پیمان ابدی شراکتی کاری برقرار گشته و با استناد
به آنچه که خود جناب رضوانیه بارها در وبلاگش اعلام نموده این دو قرار بر این گذاشته بودند تا
مرحوم ابدی با دستمایه قرار دادن داستان ها و فیلمنامه های  ژورنالیست حرفه ای مطبوعات
محصولات سینمایی تهیه کند .
پیمان ابدی  اینکه یک بدلکار تازه از فرنگ بازگشته(پس از 20 سال)
  چگونه می توانسته از تراوشات قلمی یک طنز نویس
  مطبوعاتی فیلم سینمایی بسازد خود مقوله دیگری
  است اما آنچه که امروز بیشتر از هر چیزی آگاهان
  این دعوای طولانی و البته یک طرفه را آزرده خاطر میکند
  عدم پاسخگویی و بر آمدن مرحوم ابدی در مقام دفاع از
  خود در برابر تهاجمات قلمی جناب رضوانیه است .
  در عالم تجارت و علی الخصوص تجارت های نه چندان
  پاکیزه عالم سینمای ما برهم زدن قول و قرارها و پامال
  شدن حقوق شخص یا اشخاصی چیز تازه ای نیست .
در عالم منطق هم پیش بینی تلخ و گزنده یک ژورنالیست درباره عاقبت یک بدلکار اکشن سینما
مورد شگفت آوری قلمداد نمی شود .

و اگر چه تکذیبات مداوم سوابق حرفه ای مرحوم ابدی و کیش شخصیت او توسط جناب رضوانیه
از منظر جامعه احساساتی و علی الظاهر اخلاق مدار ما (به خصوص امروز و پس از مرگ دلخراش
مرحوم ابدی) امری مذموم و ناپسند شمرده می شود لیکن بهتر آنکه بی هیچ  قصد و قضاوت و یا
دفاع از  یک طرف و تخطئه طرف دیگر ماجرا صادقانه و در حالی عمومی تر از شخصیت های این
داستان باور کنیم که در نهایت ماجرا از پس این دعوا تنها محصول به جا مانده  افسوسی است که
از این پس جایی ،در گوشه ای از ذهن فرد  بازمانده این دعوی به وقت خواب و بیدار او حاضر یراق
است تا یاد آورش باشد که شاید گناه بزرگی است فراموشی اینکه خداوند هنوز آنقدر مهربان است
که آرزوهای ما را بسیار زودتر از آنچه که انتظار داریم برآورده سازد .

جوانمرگی مرحوم ابدی از او قدیس نمی سازد همانگونه که بد اخلاقی های جناب رضوانیه او را یک
شقی قسی القلب جلوه نمی دهد که به تجربه ثابت شده جامعه ما اجتماعی فراموشکار با کمترین
ظرائف اخلاقی است لیکن در یک حالت کلی و از منظری عمومی همه ما اطمینان داریم که اگر
چرخ روزگار به عقب باز گردد تافرصت دوباره ای برای طلب یک آرزوی اجابت شده از درگاه خداوند
برای جناب رضوانیه باقی بگذارد یقینن آن یک آرزو ، آرزوی مرگ برای یک انسان نخواهد بود .

بد نیست اگر هر کدام از ما درخواستی از خداوند داشت بهترینش را بخواهد .
شاید خیلی زود برآورده شود .

نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک 

ماجرای عجیب فرشته ی راه آهن ورسک


یازده ساله بودم که این ماجرا رو شنیدم.
اون موقع اما به اقتضای سن و سال بعضی
قسمت های مهمش رو نباید میشنیدم و
با همه سماجتم میفرستادنم پی نخود سیاه .
چند روز پیش اما با اطلاع ما از مرگ راوی
این جریان ، پدرم که یکی از مستمعین
اون روز بود کل داستان رو بی کم و  کاست
و بی سانسور برام تعریف کرد.

فکر کردم بد نیست هم این موضوع جایی
ثبت بشه و هم شما در جریانش باشید
:


اواسط بهمن سال 1318 ( یا 19 ) بود.من یکی از چهار کارگر بازمانده پروژه ی ساخت "پل راه آهن ورسک"
در سوادکوه بودم . مابقی کارگرها به علت سختی کار و نبود امکانات از ترس مرگ در کوه پیشتر در سیاهی
شب فرار کرده بودند و مسئولین پروژه با دستور مستقیم رضا شاه برای جلوگیری از فرار ما چهار نفر نگهبانان
مسلح با حکم تیر گمارده بودند .
یکی از غروب ها که من مسئول طبخ غذای همیشگی مان بودم  بیرون چادر صدای عجیبی شنیدم .
صدایی شبیه آوای موسیقی که از دور دست می آمد .. گوش خواباندم .. صدای قهقهه زنی هم شنیده
میشد .. با عجله به چادر برگشتم و همکارانم را صدا زدم ..
یکی از آنها گفت : حکمن ملائکه (اجنه)کوه هستند وگرنه در این بلاد یخ زده هیچ تمبک زن و زنی نمی آید.
تصمیم گرفتیم برای آگاهی از سربازی که در فاصله نه چندان دور در باجه ژاندارمری مستقر بود اجازه بگیریم
تا به روستای نزدیک راه برویم  و ببینم که موضوع چیست .
به همراه دوستانم راهی روستا شدیم .. در نزدیکی روستا قهوه خانه ای قدیمی بود که گاهی برای خوردن
چایی سری به آنجا میزدیم .. صدا از درون قهوه خانه می آمد ..
بر خلاف همیشه که تنها حاضران قهوه خانه قهوه چی پیر و شاگردش بودند این بار لوطی منقلی تمبکی ی
به همراه سه زن درون قهوه خانه بودند . تمبکی می نواخت و زنان شاد و خندان با سر و صدا می رقصیدند .
حیران و با احتیاط نشستیم و قهوه چی برایمان یک سینی چای آورد .
از او  جریان را پرسیدیم و توضیح داد که زنان و لوطی دوره گردند و اهل کاسبی . .
دیگر در پوستمان نمی گنجیدیم .. شاید آخرین چیزی که به ذهن هرکدام از ما میرسید دربر گرفتن آغوش
گرم زنـی بود در آن سرزمین که سنگ سرد بیشترین حجم قابل رویت بود .
به سرعت به خزینه روستا رفتیم و ساعتی بعد سر رو روی شسته هم باز به قهوه خانه بازگشتیم .
قیمت هر کدام از زنان در هر بار یک تومان بود و این در حالی بود که حقوق هرکدام از ما روزی دوازده قران
( یک تومان + دو ریال ) بود . از دید ما می ارزید و حتی اگر تمام دوازده قران مان را هم می خواستند قبول
می کردیم . در همان ابتدای کار از دوستان خواستم تا مرا با "فرشته"دختر سبزه رویی که لهجه خراسانی
داشت تنها بگذارند و خودشان با آن دو زن دیگر کنار بیایند .
دیگر نگران روزهای آتی و کار سخت نبودیم . شبها از این صحبت می کردیم که چه خوب شد تا دیگران
رفتند و ما ماندیم وگرنه الان به این حال خوش نبودیم . تمام روز را سخت کار می کردیم و شب بعد از
شستن سر و دست با عجله به قهوه خانه می رفتیم .
تمام  آن ماه به همین منوال گذشت و من همه روز را با اشتیاق سنگ می کوبیدم و  آهن میخواباندم تا
غروب به وصال فرشته برسم . اینکه در آن زمستان سیاه عمده شب ها را به دامادی گذرانده بودم به خود
می بالیدم .. کم کم عاشق فرشته شدم و خوشحال بودم که از همان ابتدا نگذاشتم دست آن سه کارگر
دیگر به او برسد .
عمر زمان گذشت تا زمستان سر آمد .. هوا رو به خوشی می رفت و من و همکارانم تصمیم گرفتیم پیش
از آخرین شب سال کهنه به بازار  برویم و نو نوار شویم . دور از چشم دیگران برای فرشته یک قواره پارچه و
چند گُل سر خریدم . یک کله قند برای قهوه چی و کمی تریاک برای تمبکی هم . می دانستم اگر بخواهم
فرشته را از تمبکی بگیرم باید او را راضی کرده باشم .
به سمت قهوه خانه راه افتادیم .. در راه به نقشه هایی که برای زندگی آینده داشتم فکر می کردم .. به
داشتن زن و بچه و خانه .. به داشتن آسایشی که گویی در آن کوه بسیار از من دور مانده بود و با حضور
فرشته رنگ تحقق به خود گرفته بود .
اما بر خلاف دیگر شبهای گذشته هر چه به قهوه خانه نزدیک تر می شدیم خبری از آن سر و صدای
همیشگی نبود . بر خلاف انتظارمان که شب عید حتمن غوغا خواهند کرد تمبکی و دختران در رقص و خنده
، تمام کوهستان را سکوتی کشنده فرا گرفته بود .
با اختیاط درب قهوه خانه نیمه تاریک را باز کردیم ..سوت و کور ، هیچ کس در آنجا نبود .. تنها قهوه چی
روی یکی از تخت ها مشغول شکستن قند بود .
در جواب ما که حیران و وامانده پرسیدیم که این جماعت چه شدند شرح غریبی داد :
آنها نه روسـپـی بودند و نه دوره گرد . دخترها کارمند دولت بودند و لوطی تمبکی هم اجیر شده بود برایشان.
مامور بودند تا اینجا باشند و شما چند کارگر باقیمانده را زمستان نگه دارند تا کار راه آهن نخوابد .
باور نمی کردیم .. نمی شد ممکن نبود .. اما دلیل قهوه چی همه چیز را کامل کرد ..
یک تومانی را که شما هر شب به دخترها می دادید غروب روز بعد به اضافه دو قران به خودتان می دادند
و در اصل کار کردن شما با این جریان برای دولت خرج زیادی برنداشت و شما هم که کیف  تان کوک بود و
ماندید ..
خواستم بگویم لعنت بر پدر رضا شاه و نقشه و راه آهنش اما .. فایده ای نداشت .. فرشته رفته بود ..
بی اختیار گریه ام گرفت .. در میان هق هق چند بار نام فرشته را بردم ..
قهوه چی پوزخندی زد و گفت : اسم دخترک خراسانی فرشته هم نبود .. بی کار نشوی بروی پی نام و
نشان او ..
چند روز بعد با آمدن بهار سر و کله کارگران جدید پیدا شد .. کار به اندازه کافی پیش رفته بود و دیگر بود و
نبود ما در آنجا خیلی مهم نبود . با راه آهن رضا خانی تسویه حساب کردم و برای همیشه از ورسک رفتم .

راوی این ماجرا چندی پیش در سن  ۱۰۳سالگی درگذشت .

نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

LOST استقلال  

 استقلال
بلاخره آبی های تهران قهرمان لیگ شدند تا علیرغم سلطه و نفوذ لابی اصفهان در فوتبال مملکت
یه بار دیگه تقابل تهرانی ها و  اصفهانی ها در ایستگاه آخر منجر به تکرار قهرمانی یک تیم تهرانی
بشه.
سال گذشته پرسپولیس در مقابل سپاهان طی یک بازی حماسی و رودر رو و مستقیم جام قهرمانی
رو گرفت اما امسال دل آبی ها واپس شهر اهواز و چشمشون به تیم مجید جلالی دوخته بود و
فولاد خوزستان هم با زدن چهار گل به مدعی اصفهانی ( ذوب آهن ) دنیا رو به کام دوستان آبی
رنگ شیرین کرد .
گرچه که قهرمانی امروز استقلال با توسل به شانس و اقبال به دست اومد اما نباید از یاد برد که این
چند هفته اخیر به تیم استقلال و به امیر قلعه نوعی بسیار سخت گذشت و انصافن جمع جور
کردن حواشی این تیم بعد از جریان اتهام تبانی و توهین های مایلی کهن اونهم درست دو هفته
مونده به پایان بازی ها کار هر کسی نبود.
اگرچه حالا دیگه میشه قلعه نوعی رو با کارنامه دو قهرمانی لیگ برتر طی هشت سال یک مربی
کار بلد و حرفه ای به حساب آورد اما باید پذیرفت که او علیرغم تمام توانایی های فنی کماکان از
راه یابی به رده مربیان با کلاس در سطح اول فوتبال آسیا ناکام هست .
ادبیات تقلیدی و کاراکتر جعلی که قلعه نوعی طی سالیان گذشته از خودش ساخته بیشتر از اینکه
او رو در قواره یک مرد سنتی نشون بده به لمپنی که فوتبال رو خوب میشناسه بدل کرده که
ناگفته مشخصه این کاراکتر با وجوه شخصیتی علی پروین {الگو و پدرخوانده قلعه نوعی} فاصله
بسیار زیادی داره و هر بار سعی و تلاش قلعه نوعی در شبیه شدن به این مدل اون رو از قالب
معمولی خودش هم دورتر کرد .
به هر حال مهم این بود که استقلال با وجود مشکلات انتهای فصل موفق شد جام قهرمانی رو
بالای سر ببره پس ما پرسپولیسی ها هم در رفتاری جنتلمنانه بهشون تبریک میگیم و از
خوشحالی دوستان خوشحالیم.
_____________________________________________________________________________
LOST 
sun in lost چهره ای را که در تصویر مشاهده می فرمایید اخیرن در
 یک جزیره گم شده طفلکی و من بسیار نگران او هستم .
 او یک کَره ی به تمام معنی از اهالی کُره جنوبی است و
 در دسته نرم تنان آن جزیره یکی از بهترین ها و بلکه بهتر
 از همه نرم تنان آن جزیره است .
 شاید شما بگویید سیمای خودمان هم زیاد نرم تن کُره ای
 نشان می دهد اما باید گفت ای دل غافل که میان ماه من
 تا ماه گردون تفاوت از سئول تا دونقوز آباد است !
 این کُره ای مورد نظر من نه تنها خیلی از "بانو یانگوم" بهتر
 است بلکه باور بفرمایید خیلی بهتر است و حتی آن ضعیفه
 "بانو سوسانو" هم که به هنگام حضورش بر صفحه تی وی
 جمله آقایان وطنی احساس جومونگیت بهشان دست میدهد
 در محضر این "سان" لُنگ و کیمونو می اندازند .
 یعنی عارضم خدمتتان که این تحفه شرق دور از آن ترکیب هاست
 که بنده سر را در رهش بر باد دهم بس که مانکن است و
 توی دل برو و همه چیز تکمیل پدر سوخته !
 باور بفرمایید اصلن او یک چیز دیگری است لامصب و ما از
 روزی که او را در این سریال دیده ایم رندوم یک شب در میان
 هی خوابش را میبینیم که داریم باهم زبان شیرین کُره ای کار
 می کنیم یعنی من هی آن زبان شیرین کُره ای اش را مزه
 مزه میکنم و هی میگویم :

 چوا آن دو منم مای ووآ جاییک شینوی سون جوووویی !
 ترجمه : 
 من بیمیرم یه نشونی بده پاشم بیام توی جزیره ... {بووووق}!
 
نام او "Sun" است . یک سال از این حقیر نگارنده بزرگتر و همسر آقای "Jin" می باشد لکن از
آنجا که مسلمان نیست تصاحبش برای ما هیچ مشکل شرعی و حتی حقوقی هم ندارد !!!
و تنها مشکلش این است که او در آن جزیره کوفتی LOST شده است و چون خود جزیره
هم lost too پیدا کردنش خیلی سخت است .
فلذا چنانچه دست ما را در دست او بگذارید نه تنها این دختر جوان را از سرگردانی در آن جزیره نجات
داده اید بلکن شر ما را هم از سر یک دنیایی کم کرده اید باور بفرمایید  .
به هر حال بدانید و آگاه باشید که مشمول الذُمبه اید اگر از این گنج سراغی داشته و به من
راپورت ندهید.
در ضمن چنانچه به مورد مشابهی در همین تهران خودمان برخوردید جهنم و ضررش هم باز ما را
در جریان قرار داده و خانواده ای را از نگرانی برهانید.مژدگانی هم دریافت دارید حالا که اصرار میکنین!

اگر هم هیچکدام از اینها نشد و خدای ناکرده احساس کردید که انجام این قبیل صالحات باقیات
سخت تان است حداقل نشانی آن جزیره ی گم و گور شده را برایمان در کامنت ها بنویسید
خودمان یک خاکی بر سرمان می کنیم.
بلکن ما هم رفتیم وسط آن جزیره گم شدیم که اگر چنین بشود فکر میکنیم که با حضور آن همه
حوری پری و بالاخص همین ضعیفه "sun" خاتون در آن جزیره ما دیگر یک جورهایی عطای رفتن
به بهشت را به لقایش ببخشیم و جایگاه رزرو شده و پنت هاوس مان در لواسانات بهشت را هم
به همراه کلیه خدم و حشم و پانزده رأس حوری  پلمب شده اش انفاق و حبه میکنیم به یک
مستحق تر و محتاجتر از خودمان تا هم آن نرم تنان و هانیون (جمع هانی) و هم یک ثوابی را
توأمان کرده باشیم انشالله .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون 

اندر احوالات تبلیغ کالا و خدمات در تلویزیون :

حتمن این تبلیغ را از تلویزیون دیده اید که :
آقایی در کسوت خبرنگار میکروفن در دست مقابل افراد مختلفی ایستاده و هر کدام از آنها عنوان
میکنند که کالایی به نام مثلن : { قوز تن } رو میشناسم،برای عضلات فلان جام استفاده می کنم.
و در نهایت هم جوانک عضلانی و لمپن مآبی توصیه می کند که ما هم این"قوز تن"را استفاده کنیم.

سراسر این تبلیغ حدودن یک دقیقه ای از ابتدا تا انتها چیزی شبیه به شکنجه است .
یعنی شعار مستقیم در مقابل فهم شما که : استفاده اش کن چون من دارم بهت میگم !
کمترین خلاقیت و شعوری در ساخت این تبلیغ و بسیاری دیگر از تبلیغات مشابه تلویزیونی به کار
نرفته و مشخص نیست جایگاه ایده پردازی در صنعت تبلیغات ما کجاست .
نمونه دیگر از این دست تبلیغ یک شامپو است که حتی از مورد بالا نیز آزار دهنده تر است .

آرایشگر در حال کوتاه کردن "نکردن" موی آقایی با صورتی سرد و خالی از جذابیت است که ناگهان
دست از کار میکشد و با لحنی رُبات گون و صدایی بلند آنقدر که همسایه ها مان هم بشنوند
می پرسد : آقا چه موهای خوش حالتی دارید از چه شامپویی استفاده می کنید ؟
و طرف هم با همان صورت کذا  آنگونه که هزار بار جواب را تمرین کرده باشد به طرف دوربین
می چرخد و با لحنی بی روح می گوید :با شامپوی صبر سقمت .. !

خوب بالشخصه بعید می دانم این چنین تبلیغی کمترین شوقی را به جهت خرید این دو کالا در
احدی ایجاد کند . صرفن تبلیغی ساخته و با هزینه ای بالا از تلویزیون پخش شده تا ما دیده باشیم
که ناگفته مشخص است کمتر کسی وقتش را به جهت دیدن آنچه که تعریف شد بگذارد .

اما ازاین دو تبلیغ که بگذریم اخیرن تبلیغ یکی از بانک ها (در کمال تعجب!) به شدت جلب
توجه می کند .
 
  تصاویری سیاه سفید و دوربین ثابتی در نماهای
  عمومن مدیوم شات  "واکنش" هایی را به نمایش
  می گذارد در حالیکه از اصل "کنش" چیزی مشخص
  نیست .
  زنی که با خودرو به درون بساط میوه فروشی رفته
  اما کماکان حواسش به چیزی ست که ما نمی دانیم،
  پیرزنی همراه با چرخ خرید در میانه دو درب فروشگاه
  فریز شده و دوچرخه سواری که به جای دقت به راه
  همچون مابقی افراد حتی در لحظه سقوط در حال
  نگریستن و دیدن ماست .

آیا واقعن ما تا این حد دیدنی هستیم و خودمان خبر نداریم ؟!
از منظر تبلیغی جواب مثبت است . بله چون ما  در این تبلیغ در جایگاه جایزه بانک
{ بیلبورد جوایز بانک } قرار گرفته ایم و چنان عزیزیم که در پلان نهایی کودکی مشتاقانه ما را
می خواهد !
نکته قابل توجه در این تبلیغ متفاوت دقت سازندگان خوش ذوق آن به این نکته است که در تمام
طول نمایش فیلم تبلیغاتی شان به جز یک صحنه کوتاه که بیلبورد جوایز بانک را نمایش می دهد
از اشاره مستقیم به محتوای { کالا _ خدمات } مورد تبلیغ خودداری می کنند و به جای هوارهای
میدان باری در سرتاسر فیلم آهنگی ملایم ترانه ای آرامش بخش و غیر تبلیغی را همراهی می کند.

از دید من در میان وفور آگهی های تلویزیونی که بی کمترین خلاقیت و ذوقی در ایده پروری ذهنیت
بیننده را با سطل زباله اشتباه گرفته اند این تبلیغ خوش ساخت یک نمونه موفق از کاری حرفه ای
قلمداد میشود .

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !  

پیش از متن :

اول که من یک عذر خواهی تمام قد بدهکارم که به خاطر مسائل و گرفتاری های شغلی _ کاری
این اخیر یا نبودم و یا کم بودم و نشد که به دوستان سر بزنم و یا جوابی به کامنت ها بدم.
مشکلات سال گذشته { عمر گذشته } دنبالم اومدن و من دارم تلاش خودمو می کنم  به طریقی
همچنان هر دو زندگی { واقعی و مجازی } رو  نجات بدم .
4 خط بالا نیمی از توضیح نبودن ها و کم بودن هاست . نیم دیگر بماند برای روزگاری که ذوق و
شوق گفتنش هم باشد .
_______________________________________________________________________

"سـامـانتـا فـاکـس"ِ مستراح مدرسه ی ما !

از راست : اندی سرکیس ، مارک روفالو و جنیفر گارنر از منظر یک علاقمند جدی
 سینما شاید تماشای فیلم
 "سیزده 30 می شود"خیلی
 جالب و پذیرفتنی به نظر نیاد.
 یک قصه شاه پریان متوسط
 با قصه ای خوراک دخترهای
 نوجوان .
 
 اما سکانسی در این فیلم
 هست که من صد بار دیدم
 و واقعن عاشقشم  :


جینا { جنیفر گارنر } دختری 13 ساله که یک شبه تبدیل به زنی 30 ساله شده و توی مجله مُد
مشغول به کاره وقتی که متوجه میشه جشن کسالت بار مجله داره از دست میره در کمال تعجب
همکاران و مدعوین از "دی جی" تقاضا میکنه تا آهنگ "thriller" از مایکل جکسون رو پخش کنه و
خودش هم تنهایی وسط سالن شروع به "رقص مردگان" معروف اون ترانه میکنه .
در حالیکه به نظر میرسه فاجعه از دست رفتن جشن با این حرکت پیش دبستانی و ساده انگارانه
جینا کامل شده اما کم کم  از بین مهمانان تعدادی به جینا ملحق میشن و در نهایت جمع بسیاری
از حضار با سرخوشی شروع به رقص معروف مُردگان می کنند .
دقت بفرمایید شخصیت اصلی داستان "جینا" چندان خاطرش نبود که او فاصله 20 ساله ای رو ظرف
یک شب طی کرده و از روزگار محبوبیت ترانه موصوف سالها گذشته پس در کمال صداقت و در عوالم
مثبت نگری یک نوجوان فکر می کرد ترانه ای از سال 1984 کماکان اثر بخش و پر انرژی هست برای
گرم کردن جشنی در سال 2004  و البته که درست فکر کرده بود .
خوب من واقعن عاشق این سکانس هستم نه فقط به خاطر ریتم ترانه جاودانه جکسون که در هر
بار شنیدن هر تنابنده ای رو ناچار میکنه از انجام حرکات موزون که بیشتر به این خاطر که این سکانس
و  البته اون آهنگ یک بیدار باش هست به گوشه ای از خاطرات شیرین اما خفته من و ما .
این "ما" که میگم منظورم نسل سی سال به بالایی هست که مثل مهمانان فیلم موصوف در کمال
تعجب با شنیدن ترانه ای به ظاهر از مُد افتاده یادشون میفته که "هی من با این ترانه ، با این آهنگ ،
با این ... خاطراتی دارم ها " ..
این درست که من و نسل من {سی تا چهل ساله های امروز} بی نصیب موندیم از خروش و آنارشی
ساختار شکن دهه 60 ( 1960 ) و اگر چه در ساخت و قوام مدل ها و مُد های تا ابد جاودان دهه 70
مشارکت نداشتیم اما آگاه و نا خودآگاه  همراه شدیم با مدرنیته دهه 80 و کشف و درک کردیم
پست مدرنیسم دهه 90  رو اونهم در زمانه ای که دیدن یه کلیپ از موجود ترسناک عجیب غریبی به
نام مایکل جکسون کفاره داشت و دیدن عکسهای"سـامـانتـا فـاکـس" هر پسری رو مجبور به غـسـل
جـنابـت می کرد !
خوب من از این منظر به نسل همراهم افتخار می کنم . ما خیلی از چیزها رو بی هیچ تعلیم و معلمی،
بی هیچ رسانه ای و در اوج بی خبری از جهان خارج و نهایت فقر اطلاعاتی خودمون تعقیب کردیم ،
یاد گرفتیم و منتقل کردیم .
دقیقن ما ناچار شدیم که نسل خودساخته این کشور باشیم .. پس شدیم  و البته هستیم .
خودخواهانه و متکبرانه نوشتم؟
خوب "ما" حق داریم تا حدی اینجوری باشیم چون برای نسل های بعد از خودمون دنیای آسونتری
رو ساختیم هرچند اگه کیفیت این دنیا چندان به چشمشون نیاد . 
_________________________________________________________________________
در حاشیه :
1 _ برای آگاهی دوستان کم سن و سال تر اشاره می کنم که شاید فکر کنند "مایکل جکسون"
خواننده ای است در میان دیگر خوانندگان شهیر پاپ در جهان غرب .
خوب البته که این تصور اشتباهی است . اینطور در نظر بگیرید که در تمام کائنات یک خورشید ،
یک عیسی مسیح ، یک 11 سپتامبر  و همچنین یک مایکل جکسون وجود داشته و دارد .
بی بدیل و بدون امکان قیاس. ( دانلود ترانه thriller از مایکل جکسون )

2 _ "سـامـانتـا فـاکـس" خواننده سابق پاپ یکی از آن حوری پری ها و
هانی مانی های تاپ اواخر دهه 80 بود که به علت کمبود پارچه و یا
شاید به جهت صرفه جویی در مصرف پارچه همیشه خدا اکثر جاهاش
( جاهای خوبش ) لـخـت و پتـی بود .

تصور بفرمایید در زمانه ای که "آیینه عبرت" محبوبترین سریال تلویزیون
بود چه بر سر ما می رفت وقتی با عکس های "سـامـانتـا فـاکـس" که
پشت درب مستراح مدرسه چسبیده بودند روبرو می شدیم  !

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

از آریوبرزن تا ابراهیم همت  

از آریوبرزن تا ابراهیم همت  

    

هشتم تير 1360:
دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي خواهد وقتي خانه مي روم جز
شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بي حوصله و خواب آلود تا دل همسرم
هم شاد شود ...
اما چه کنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا کرده ام. معده ام درد مي کند ...
دکتر مي گويد فقط ضعف اعصاب است ....
چطور مي توانم عصباني نشوم؟ آن روز وقتي بلوار نزديک پايگاه هوايي شيراز را به نام من
کردند، غرور و شادي را در چشم هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند.
قباله زمين را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که اين
همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم.
ولي همين که پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. قباله زمين را پاره کردم، ريختم زمين.
يعني فکر مي کنند ما پرواز مي کنيم و مي جنگيم تا شجاعت هاي ما را ببينند و به ما
قباله خانه و زمين بدهند؟
بايد با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، يعني مرگ من.
چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است.
                                                                     از میان یادداشت های "شهید خلبان عباس دوران"
_____________________________________________________________________

ای زمین ، ای خاک ، ای که عزیزترین ، زیباترین ،دلیرترین و شریف ترین فرزندان ما را در آغوش
گرفته ای .... در آستانه بهاران سبز به گوش آن تا ابد بیداران و جاودانان پیام ما را برسان که
میدانیم اگر بودید روزگارمان این نبود و هم می دانیم که اگر نبودید دیگر روز گارمان نبود پس
بدانید که این سال هم تمام می شود همانطور که ماه و هفته و روز ..همانطور که شیرخوارگی،
جوانی و کهنه سالی  ..
اما چرخش گرد گردون را گواه می گیریم که  زندگی شما دلاوران و گردان تا بی انتها ..
تا ابدیت حیات و تا آخرین چرخش گیتی پابرجا امتداد خواهد یافت و بدانید که اگر چه کم قیمت
و پر از فراموشی شده ایم اما تا همیشه و همیشه به خاطرتان خواهیم داشت که مرهون و
مدیون جانسپاری و عزت شما بوده و خواهیم بود .

_____________________________________________________________________
شرح عکس : بالا از چپ :
شاهزاده عباس میرزا ، رئیس علی دلواری ، ستارخان ، هاوارد باسکرویل ، دریادارغلامعلی بایندر
پایین از چپ :
محمد جهان آرا ، جواد فکوری ، ابراهیم همت ، حسن آبشناسان ، عباس دوران .
دریف انتهایی : چپ : علی صیاد شیرازی . راست : احمد شاه مسعود .
نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سُـهـراب کُـشـون 

            

سُـهـراب کُـشـون


برق تهديد آميز تيغه چاقو در تاريك و روشن كوچه ترس بيشتري را به جان مرد نقال ريخت .
مرد ناشناس با دو چشمی از خون و اشك  همین که به مقابل مرد نقال رسید چاقو را با
حال تهدید آمیزی بالا آورد و غرید :
_ د آخه بي انصاف .. د  آخه نالوطي ...  ۱۰ ساله ... ۱۰ سال آزگاره من پای این نقلم ...
۱۰ ساله منتظرم یه دفه .. فقط یه دفه بگی به رستم ... د آخه نالوطی تو که میدونی ..
تو که خبر داری چی میخواد بشه .. لااقل يه دفه اون رستم لاكردارو خبرش كن که بابا اين بـچـته ..
د آخه لامروت واس چی مفت مفت بازم كشتيش ...
مگه تو مسلموني حاليت ني ؟ هان ؟
لوطی چاقو به دست به اینجا که رسید نشست .. زار زد ... زانو زد مقابل نقال.. مچاله شد
و نشست و های های به پهنای صورت اشک ریخت ... بی خجالت از آن سبیل پر پشت و
آن هیکل چهارشانه همچون کودکی دلشکسته گریست .. گریست ..
مرد نقال به زحمت خودش را جمع و جور کرد ..
زیر بغل ناشناس چاقو به دست را گرفت و بلندش کرد ..
صورتش را بوسید و با لبخند گفت :
ـ نترس برادر من .. گریه نکن مرد .. کی گفته سهراب مُرده ؟ .. سهراب زنده س ..
برق ناباوری چشمان مرد ناشناس را پُر کرد .. بُهت زده پرسید :
ـ یعنی چی مشدی ؟! تو همین امشب سهراب کشون کردی ... کُشتیش سهرابُ .. مگه نه ؟!
ـ آره .. اما نقل سهراب کشون اینجا تموم نمیشه ... همه نقال ها اینو میدونن .. اما هیچکی نمیگه..
همه میرن سر وقت نقل دیگه .. اما راستیاتش نوشدارو به سهراب می رسه .. سهراب هم زنده
می مونه خدا رو شکر . . فردا شب بیا قهوه خونه .. من این نقل رو میگم ..

مرد ناشناس گویی که بزرگترین هدیه خداوندی را در آغوش می فشرد .. نقال پیر را بغل کرده
صورتش را غرق بوسه کرد .. این بار از شعف و شوق گریه امانش را بریده بود ...
نقال راهی ش کرد ... و او در تاریکی کوچه می رفت ... نمی رفت ... رقص می کرد از شادی
اینکه بعد این همه سال بلاخره یک شب سهراب زنده می ماند ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید هفت هشت ساله بودم که متن بالا رو خوندم  ..
داستاني بود درباره نقال شاهنامه خواني كه نقل سهراب كشون رو در قهوه خانه اي اجرا مي كرد
و يكي از شنوندگان دائمي ش طاقت شنيدن دوباره و چند باره تراژدي كشته شدن سهراب به
دست پدر رو نداشت ..
همين قدر كه نوشتم يادمه . اون هم نه به طور كامل و دقيق . میتونید بهش بگید اقتباس !
نمي دونم شايد داستان مشهوري باشه شايدم پيش پا افتاده اما از همون موقع كه اينو خوندم
خيلي برام جالب بود كه روزگاري ما مردم ما تا اين حد تحت تاثیر یک نقل قرار می گرفتیم ..
تا این حد صاف .. این چنین زلال ... 
شایدم هم نقالان به معنی واقعی کلمه استاد روایت بودند و کاریزمای کلامشون تا اون حد
سحر انگیز بود که تمام احساسات ذهنی و جسمی شنوندگانشون رو در اختیار می گرفتند ..

هنوز که هنوزه اگر پای صحبت افرادی که بیش از شصت سال دارند بشینید حتمن بهتون میگن
که موسم نقل شاهنامه خوانی توی قهوه خونه ها شلوغترین شب ها شبهایی بود که
نقل به سهراب کشون می رسید و با مرگ تراژیک سهراب صدای هق هق گریه پیر و جوون
بلند میشد ... 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

باز هم ویژوال آیدیا / دور از بهشت / پرسپولیسی بیتل  

   باز هم ویژوال آیدیا 
  به فاصله 3شب بعد از
  طبع متن قبلی این وبلاگ
  شبکه "بـی بـی سـی فارسی"
  موضوع برنامه "صدای شما"
  رو دقیقن عین تیتر و متن
  من قرار میده و من هم البته
  که دیگه خیلی راحت قبول
  میکنم که هم باز اشتراک
  "ویژوال آیدیا" بین این وبلاگ
  و یک برنامه تلویزیونی اتفاق
 افتاده و البته باز هم من در این 
 اشتراک چند قدم جلوتر بودم .

گرچه معتقدم نهایتن اتفاق خاصی نیفتاده و من هم به هیچ وجه قصد ندارم ادعایی بکنم
مبنی بر اینکه به طرق متفاوت و از جاهای مختلف از من و یا دیگر دوستان وبلاگستان
سرقت های متنی موضوعی انجام میشه .
تمام این ورودی های لندنی به وبلاگ من هم بر بچز خودمون هستن از دم ..
همه چیز اتفاقیه .. همه چیز .
شاید شما دوست داشته باشید مثل دائی جان ناپلئون فکر کنین اما من یکی دیگه عادت کردم
به تکرار این اتفاقات ساده شما هم اگه دیدینش بهتره بهش عادت کنین !
_____________________________________________________________________
دور از بهشت
طی 2 دوره مراسم اسکار سال های 2008 و 2007 اولین صفحه الکترونیکی فارسی که
گزارش مراسم و اسامی برندگان رو به همراه تصاویرش منتشر کرد همین وبلاگ من بوده .
کار سختی بود که واقعن با میل و علاقه انجام دادم و سعی میکنم هر سال بهتر انجامش بدم .
 
اما به من سخت می گذره وقتی که مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در فاصله چند خیابان
با من در جریانه ولی به خاطر شکل خبر رسانی الکن و ناقص از  همه سو نه تنها ناچارم قید
نوشتن گزارشی درباره اش رو بزنم بلکه برای تماشای نیم بند اون هم باید چیزی در حدود
24 ساعت صبر کنم .
اما همین پخش هم اونقدر دچار ایراد و اشکال هست که واقعن آدم هنگ میکنه که اگر قرار
هست شاهد پخش تلویزونی این مراسم باشه دیگه این ادا اصول ها  چه معنی میده!

مجری مراسم که مثلن قرار بود اداره کننده یک ویژه برنامه بلند با حضور عمده سرمایه های
صنعت سرگرمی ساز این کشور باشه در کمترین ذوق ممکن تنها چیزی که بلد بود مکث
چند ثانیه ای در معرفی شخص برنده بود .
نه شوخی نه جوک و نه حتی چند خط شعری برای تزریق نشاط به فضای مراسمی که به
هر حال فینال یک سال سینمایی برای خیل عظیم دست اندرکاران و علاقمندان اون بود
دیده نشد.Matab Keramati

از اون بدتر و افتضاح تر نحوه پخش نیم بند
مراسم از تلویزیون بود که به شکلی ناقص نه
تنها اکثر نطق های برندگان رو پخش نکرد
بلکه بلا استثنا هر خانمی رو که برای
دریافت جایزه به روی سن دعوت شد رو تنها
از نمای دور ( در حد مورچه ای روی دیوار  )
نشون داد و  ....

به اینها اضافه کنید عدم نمایش تصویر نامزدها
هنگام اعلام  و یا حتی عکس اونها و یا نمایش
قطعه ای از اثر مشمول جایزه ! خیلی مایوس
کننده است که بعد از 27 بار برگزاری جشنواره
فیلم فجر هنوز در اجرای کمترین شکل حرفه ای
لنگ میزنیم و معلوم نیست برای اینکه در جریان
پخش کامل و بی کم کاست اختتامیه و برندگان
اون قرار بگیریم چه راهی وجود داره به جز رفرش
صفحه هنری خبرگزاریها ؟

شاید یه تعداد بگن رادیو پخش مستقیم داشت.
آره خُب داشتش اما به قول معروف :

جماعت یه دنیا فرقه .. بین دیدن و شنیدن ...
برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن !
_________________________________________________________________
پرسپولیسی بیتل
پری روز پسر 18 ساله یکی از همکاران از من پرسید :
آقا امید شما پرسپولیسی یا استقلالی؟
در حالیکه سعی می کردم به هیچ عنوان از کلاس یک دانای کل چیز فهم امروزی که
میتونه الگوی مناسبی برای یک نوجوان باشه کم نیارم نگاه عمیقی به دور دست ها
انداختم و همچین یک قیافه موقر و جنتلمنی به خودم گرفتم و گفتم :
خوب راستشو بخوای بچه تر که بودم خیلی پرسپولیس رو دوست داشتم و همه
بازیهاش رو میرفتم استادیوم اما واقعیتش الان دیگه برام مهم نیست و به بازی زیبا از
طرف هر تیم که باشه اهمیت میدم و لذت میبرم ..
بعد دستی رو پشتش زدم  و بزرگوارانه گفتم :
تو هم که به سن و سال ما برسی حتمن از حساسیت هات کم میشه و ...
کات _ امروز _ موقع پخش بازی ..
با یه زیر پیرهن رکابی و شلوار گرمکن مثل بچه های پنج ساله میپریدم بالا پایین ..
داد میزدم و موقع خطرات روی دروازه ها دو دستی میکوبیدم توی سرم .
همه هیکلم خیس عرق شده بود و به خصوص از دقیقه 75 تا دقیقه 93 که زارع
پنالتی رو گل کرد رعشه تمام وجودمو گرفته بود .. گل رو هم که زدن که دیگه نگو ..
به یک دلیل کاملن نامشخصی فکر کنم حداقل دویست سیصد بار بند شلوارم رو باز
کردم و دوباره گره زدم  و حدودن هزار دفعه پاچه های شلوارمو تا زیر گلوم کشیدم بالا !

وقتی بازی تموم شد از اون دانای کل چیز فهم موقر و بزرگوار اندازه سر سوزنی خبر
نداشتم ...
گور باباش .. خب این کـسـخـلی ذاتی از بچگی با من بوده و کاریش هم نمی تونم بکنم .
همیشه خدا هم  فاصله داشتم با یه انسان آرام موقر و خونسرد و قابل کنترل ..
آره آقا جون ... ما از اولش هم یه پرسپولیسی بیتل بودیم تا همیشه هم هستیم !
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:4  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا تیم ملی ؟!  

            نظر سنجی : پرسپولیس ، استقلال ، یا  تـیـم مـلـی ؟!

                           

روز چهارشنبه تیم ملی فوتبال ایران در حالی به مصاف تیم کره جنوبی می رود که
مربیان و بازیکنان تیم ایران نگران و آشفته اند .
این نگرانی نه به خاطر قدرت تیم کره جنوبی و نه به خاطر مسائل  داخل زمین که به
مورد نادری مربوط می شود که طی سالیان اخیر در فوتبال ایران بی سابقه بوده .

جریان از این قرار است که با توجه به اینکه این بازی ملی با فاصله دو روز مانده به
دربی بزرگ پایتخت بین تیم های استقلال و پرسپولیس انجام می شود و با توجه ویژه
افکار عمومی و رسانه ها درباره حساسیت های دربی پایتخت به نظر می رسد که
بازی تیم های ایران و کره جنوبی تحت الشعاع این مسائل تا حد یک پیش بازی تنزل
پیدا کرده است .
ناگفته مشخص است که روز جمعه و برای بازی دربی استادیوم یکصد هزار نفری آزادی
جای سوزن انداختن هم نخواهد داشت اما حتی استقبال نیمی از جمعیت روز جمعه برای
بازی ملی روز چهارشنبه به شدت محل تردید همگان است .

حال سوال این صفحه از شما این است :

اگر ناچار باشید از بین پیروزی تیم باشگاهی مورد علاقه تان { استقلال یا پرسپولیس }
و پیروزی تیم ملی در بازی برابر کره جنوبی یکی را انتخاب کنید انتخاب شما کدام است ؟!

توجه داشته باشید انتخاب بُرد یکی به منزله رضایت بر شکست دیگری خواهد بود .
به این ترتیب که فی المثل اگر شما طرفدار تیم استقلال باشید و برد این تیم برابر پرسپولیس
را انتخاب کنید عملن به شکست تیم ملی برابر کره جنوبی رضایت داده اید و اگر برد تیم ملی
را انتخاب کنید در حقیقت قید پیروزی تیم باشگاهی مورد علاقه تان را در بازی دربی زده اید و
پیشاپیش شکست را پذیرفته اید .

پس به این ترتیب در نظر سنجی زیر شرکت کنید :

گزینه 1:ترجیح میدهم تیم باشگاهی مورد علاقه ام بازی دربی را ببرد و تیم ملی شکست بخورد .
گزینه ۲:ترجیح میدهم تیم ملی ببرد و تیم باشگاهی مورد علاقه ام در بازی دربی شکست بخورد .

دقت بفرمایید هیچ گزینه سومی درکار نخواهد بود .

گوشزد :
چنانچه در طول عمر پر برکت تان طرفدار فوتبال و یا طرفدار هیچ کدام از دو تیم استقلال یا پرسپولیس نبوده اید و
حساسیتی به این دو رنگ و بازی دربی ندارید لطفن به جای شرکت در نظر سنجی درباره سایر موارد مورد علاقه تان بنویسید .
  

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

YES WE CAN 

YES   WE  CAN

آمریکا و اروپا و احتمالن قسمت عمده ای از جهان پیرامون ما شدیدن "اظهار نگرانی" فرمودند ،
 ناراحت شدند ، دلگیر شدند ، اعلام بی اعتمادی می کنند .. و حتمن که عصبانی هستند ..
چرا ؟ !
چون ما موفق شدیم ماهواره مخابراتی ساخت خودمون رو با موشک هدایت شونده ساخت
خودمون بفرستیم فضا !
جالبه که جریان اونقدر قوی و غیر قابل انکار هست که این بار هیچ کدوم دیگه نگفتند که ای آقا
این فن آوریش مال کره شمالی یا چین و روسیه است ..
 از دم معترف شدند که کار کار خود ایرانی هاست !
اما علت واقعی عصبانیت و ناراحتی یقه سفیدهای مترقی چی میتونه باشه ؟
مطمئن باشید که هم آمریکایی ها و هم اروپایی ها از مدت ها پیش به حد کافی کسب اطلاع
کردند که کارکرد های تکنولوژیک موشک های ما هرچی که باشه در حال حاضر نظامی نیست.
  اما مشکل اونها در اصل چیز دیگر و جای
  دیگریست .
  از دید سیاسیون غربی ما به عنوان کشوری
  جهان سومی حق نداریم وارد حیطه تحت
  تسلط اونها بشیم .
  و این حیطه تحت تسلط اونها نه فضای لایتناهی
  و نه اعماق اقیانوس ها که حیطه علم و فن آوریه.
  از دید اونها ما تولید کننده انرژی ارزان برای اونها
  و مصرف کننده خدمات گرانبهای اونها هستیم
  پس دیگه به ما نیومده که فضولی کنیم توی
  کار علم و دانش و بی دخالت و اجازه اونها به
  جایی برسیم که مدتهاست سعی داشتن و دارند
  ما رو از رسیدن بهش محروم کنن و البته تمام
  کشورها و ملت های اطراف ما رو پیشتر محروم
  کردند .
  خوب من فکر میکنم چهره ی  یه آمریکایی یا
  اروپایی که با تعجب و دهان باز داره  نگاه میکنه
  به تصویر موشک فضاپیمای ما خیلی باید دیدنی
   باشه ... البته که باورش سخته براشون !

درسته که شاید هنوز عده ای شک دارند که واقعن ما به این درجه از علم روز مجهز شده
باشیم اما بهتره همه با هم از خواب ناباوری بیدار بشیم .. 
آره آقاجون  .. ما تونستیم .. ما می تونیم !
بی تعارف بگم .. بهتره از حالا به بعد دنیا .. به خصوص آمریکا وقتی می خواد با من ایرانی
حرف بزنه باید که جانب احتیاط رو رعایت کنه و مراقب باشه کم به من ایرانی احترام نگذاره !

فکر میکنید من از آمریکایی ها عقده دارم و متنفرم؟
درست فکر کردید .
 من تا آخر عمر آمریکا و آمریکایی رو به خاطر کودتای 28 مرداد ..
به خاطر انهدام ناوچه های سهند و سبلان و کشتار پرسنل اونها ..
به خاطر ساقط کردن ایرباس مسافربری و کشتار 300 بچه و زن و مرد ..
به خاطر هزار گند کاری و وحشی گری دیگه شون نمی بخشم .. هرگز .
________________________________________________________________________
پانبشت تا حدی ضروری :

شاید تعدادی از خوانندگان این وبلاگ این سوال براشون به وجود بیاد که این دیگه چه مدلشه
که من طی یک مطلب مفصل انتقاد کنم  و در مطلب دیگه فراوان تعریف  ؟

شاید عده ای این رویه رو  متضاد و متناقض فرض کنند و شاید هم عده ای فکر کنن واسه
زهر گیری این جوری مینویسم تا هزینه ای ندم ..
نه  این اصل جریان نیست چرا که در واقع من هزینه هام رو خیلی وقت پیش دادم .
گرچه الزامی به توضیح ندارم واقعن به دلیل اینکه اینجا محیط شخصی تحت اختیار خودمه اما
شاید یه تعریف محتصر بد نباشه .

من در نهایت امکان سعی دارم با خودم و ذهنیتم بی تعارف عمل کنم . اگه احساس کنم باید
منتقد باشم بی پیرایه این کارو میکنم و اگر هم انصاف بر تعریف باشه به بازخوردهای مثلن
جناحی ش  فکر نمیکنم.
متاسفانه تعدادی از دوستان وبلاگ نویس کماکان معتقدند که یا  این وری یا اون وری .
یا اصلاح طلبی یا اگه نیستی حتمن که گروه فشار راستی هستی .
یا معتقد به دموکراسی غربی هستی یا اگه نیستی حتمن که حزب اللهی رادیکالی ..
 والبته هیچ هم ابایی ندارند از انتقاد به صرف انتقاد ، از تعریف و به به چه چه گفتن با
چشمان بسته و به تقلید از دیگری و دیگران و هیچ حد وسطی براشون وجود نداره .

اما تجربه و ذهنیت من در نهایت رو راستی با خودم میگه کشور ما با تمام مشکلات و
مصائبش کشور بسیار خوبیه .. بهترین جای دنیاست ..
از هر نظر که فکر کنید .. حتی از نظر نظام سیاسی .
ضعف های آشکار و نهانی هست . ایرادهای بسیاری در اداره و مدیریت کشور هست ..
اما عزیزانی که خارج از ایران زندگی میکنند واقف هستند که این در همه جای دنیا بوده و
خواهد بود و مختص کشور ما نیست .
واقعی اینکه که هیچ بهشت برین و هیچ مدینه فاضله ای در روی کره زمین وجود نداره .
پس به صرف ضعف ها و کمبودهایی که میشه و میتونیم برطرفشون کنیم چشممون رو به
روی واقعیت های خوب و موجود روزگار خودمون نبندیم .
پس همین باور باعث میشه که من بخوام که هر دو روی سکه کشورم رو ببینم و به قول
معروف عیبش رو اگر میگم هنرش رو هم گفته باشم  حتی اگر به مذاق عده ای خوش نیاد ..
خوب نیاد !
این مطلب تقدیم شد به ساناز در آمستردام .
نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:38  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

لذت مسلمانی !  

لـذت مسلمانی !

تلفنی دارم با ستایش ( برادرزاده 4 ساله ام ) بحث می کنم که  :
_ چرا وقتی "نگین" داشت می رفت از خونه تون چترت رو بهش ندادی ؟
_ می خواست چترمُ ببره من بردم تو کمد قفل کردم !
_ خیلی دختر خسیسی هستی . مگه نگین دوستت نیست . باید چترت رو میدادی بهش.
_ نه .. تلفزون ( تلویزیون ) گفت هرکی باید به وساهل ( وسایل ) خودش دست بزنه !
_ تلویزیون غلط کرد .. تو باید حرف عموتُ گوش کنی یا حرف تلویزیون رو ؟
_ حرف تلفزون رو !!!

واقعیت اینه که ستایش چهار ساله حق داره.تلویزیون به مراتب بیش از من به اون نزدیکه .
و البته که خیلی چیزها رو میتونه قبل از من از تلویزیون یاد بگیره .
ببینیم ما آدم بزرگ ها چی میتونیم یاد بگیریم از تلویزیون . اول"این خبر "رو بخونیم : 
سیمای جمهوری اسلامی ایران به تازگی دستورالعملی را برای ساخت فیلم و سریال به
تهیه کنندگان ابلاغ کرده است.در این دستورالعمل استفاده از نماهای بسته(کلوزآپ) از
چهره بازیگران زن با آرایش های غیر متعارف، ممنوع شده و باید درباره پوشش و آرایش
  آرایش زنان، دقت نظر جدی صورت گیرد.
  خلق یک شخصیت مثبت و تحول مثبت یا به مجازات
  رسیدن کاراکترهای منفی و بد سیرت از جمله بندهای
  این دستور العمل است.

 واقعن خدا پدر مادر این مسئولین رو بیامرزه . از همون
  اولش هم ما میدونستیم زن فقط لانگ شات ش خوبه !
  اونم سیاه سفید،اونم گردن به بالا، اونم فقط از پشت سر !!
  اصلن زن چی چیه،با اون برجستگی های شیطان پرور ناجورش!
 انصافن یعنی چی توی اون فیلم مزخرف "Match Point" بدمن
  داستان مجازات که نمیشه هیچی عذاب وجدان هم نداره
  مرتیکه بی پدر! ..
  واقعن شعور وودی آلن و امثالهم از بعضی مدیران خوش فکر و
  مستعد پخش و تولید برنامه ما کمتره ..
  بی شعورای  الاغ !  ( آلن و امثالهم منظورمه )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقای مجری که کم مونده خودکشی کنه به خاطر شعف کاملن متظاهرانه ناشی از فرا رسیدن
سی امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب درحالیکه چاک دهنش تا پشت گوشش رفته و
سعی داره بیشتر اون چاه ویل رو باز کنه میگه :
بینندگان عزیز حالا یک نماهنگ بسیار زیبا و دیدنی رو نگاه میکنیم. و نماهنگ بسیار زیبا و
دیدنی شروع میشه .به همین ترتیب که می نویسم خودتون تجسم کنین:
{{ بوی عیدی بوی توپ }}
تصویر :چند تا  درخت که مثلن عیده و چندتا بچه در حال فوتبال بازی کردن با توپ!
{{ بوی کاغذ رنگی }}
تصویر:دقیقن کاغذ های تزئینی.فقط مشکل اینجاست رنگی نیستن چون فرمت تصویر سپیا هست !
{{ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو }}
تصویر:یک عدد ماهی دودی ! که یک آقایی میگذارد وسط سفره احتمالن نو ....
و الا آخر .. هر چی که در بند بند شعر میاد ما تصویرش رو میبینیم .
یعنی باید به شعور جناب کرگدن .. ببخشید،جناب کارگردان که نسبت و خاله خانزادگی
هم با تهیه کننده برنامه نداشت احسنت گفت و به روح پدر مرحومش رحمت فرستاد با
این تخم بی مغزی که پس انداخت .
آخه یعنی چی این؟ کجای دنیا دیدین کلمه به کلمه یه شعر رو تصویر کنن؟
احتمالن آقای کارگردانی که اسمش رو پای کار به این معظمی ننوشتن فکر کرده مبادا
مردم یه وقت تصور کنن در بند { بوی عیدی ، بوی توپ } منظور از توپ نوع جنگی اون
بوده که موقع تحویل سال نو اون قدیم ندیم ها در می کردن !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما از هرچه بگذریم ...  نه دیگه سخن دوست نه .. این دوست که تعریفش در بالا رفت
رسمن گند زده با این سخن گفتنش ..
پس لاجرم دست میبریم توی شعر مردم {{از هرچه بگذریم سخن دشمن خوش تر است}}
چرا سخن دشمن خوش تر است ؟ .. آها ...  
احتمالن کانال بـی بـی سـی فارسی رکورد تماشاچی رو در بین شبکه های جدید تلویزونی
شکسته اون هم در حالیکه نه فیلم سینمایی نشون میده ، نه نماهنگ بسیار زیبا نشون
میده و نه ..
اما در حد المپیک حرفه ای عمل میکنه .اجراها،تایم اخبار و چینش خبری ظاهرن بی طرفانه،
گزارشها و شکل ارتباط کاملن محترمانه با مخاطب و نهایتن مستندهایی که هرکدام اندازه
یک ترم دانشگاه علم و صنعت آموزنده اند !
  بـی بـی سـی فارسی مشخصن از یک الگوی شاخص رسانه ای
  برای ارتباط و تسلط بر مخاطب به بهترین نحو ممکن بهره برداری
  میکنه و البته بهترین بهره برداری مطلوب رو از مخاطبش میکنه.
  نه شک نکنید شبکه دولتی بـی بـی سـی عاشق چشم و ابروی
ما نیست که بخاطر پر کردن جای خالی یک شبکه حرفه ای و یا
محض رضای خدا از اون سر دنیا برامون برنامه تولید کنه و راحت کلام مخ ما رو بزنه و اجازه
نده از جلوش جُمب بخوریم . 
عوضش ما اینجا در مقابل این برنامه ریزی گسترده چیکار داریم می کنیم ؟
هفته نامه شهروند رو می بندیم . روزنامه رو توقیف میکنیم . دنیای تصویر رو از دکه حذف
میکنیم و به فیلم های پروانه دار اجازه اکران نمی دیم و حالا هم که کلوزاپ زن رو ممنوع
می کنیم و نماهنگ بسیار زیبا میدیم به خورد خلق الله و  اونقدر سرودهای پرت عربی
پخش میکنیم که همه تهوع دچار بشن و نهایت اینکه فرهنگ حذف معترض و ارج به تظاهر
و متظاهر رو مدام چاق میکنیم و هرکس که به صرف منافع بادشکم بیشتری خالی کرد رو
در صدر مینشونیم اونم به این دلیل که به زعم حضرات جامعه این شکلیش بهتره ! .
نتیجه ؟
مشخصه .. رو آوردن هرچه بیشتر مردم به ماهواره و رسانه های خارجی و
گریزانی هرچه بیشتر از هرچه که اسم بومی و ملی و مذهبی داره .
گرفتار تئوری توطئه نیستم اما یه نگاه ساده نشون میده هدف کجاست و چرا بـی بـی سـی
بعد از سی سال هوس کرده بازم نقش اول رسانه های جهانی در ایران رو بازی کنه اونم
درست وقتی که همزمان ما هم داریم  سرنا رو از سر گشادش می نوازیم و دنده عقب
بر میگردیم به ارزش های صوری _ ظاهری دهه ۶۰ و سعی میکنیم هر کاری رو در بدترین
اشل ممکن به دست نالایق ترین افراد اجرایی کنیم .
یاد یه حکایت قدیمی افتادم  :
امام حسین از جایی رد میشد دید یه بنده خدایی داره با یک صوت ناهنجاری غلط غلوط
مثلن قرآن می خونه .. امام حسین میره یه دستی میزنه روی شونه طرف و با خنده میگه:
یا اخی .. {{ گر تو قرآن بدین نمط خوانی .... ببری لذت مسلمانی}}!

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:53  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گمشدگان 

گمشدگان

رئيس‌جمهور از برخي شهرهاي ميهن بازديد کرد
و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالي جناب!
گندم و شير چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروي بي‌نوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
عالي‌جناب!
از اين همه
هرگز، هيچ نديدم!»
رئيس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آيا همه اين ها در سرزمين من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردي،
به زودي نتيجه نيکو خواهي ديد.»
سالي گذشت
دوباره رئيس‌ را ديدم،
فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانه هراس گذشته است.»
هيچ‌کس شکايتي نکرد،
من برخاستم و فرياد زدم:
«شير و گندم چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان مي‌دهد؟
و با عرض پوزش، عالي‌جناب!
دوست من حسن
چه شد؟»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر : احمد مطر (شاعر عراقی)
نقل از
جام جم انلاین
نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |