تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی

دو نـوازی / انسان دیگر 

دو نـوازی

در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ
بر رفیع ترین کوهسار ،
سحر زیباست  ،
سحرگاهان  زیباتر .
من ،
این سِحر انگیزی زیبای زنانه  را
دوست می دارم .. 
 
در غلتیدن غریق من و ساحل تو 
بر تلاطم موج و خیال ،
شب زیباست ،
شباهنگام زیباتر
من ،
این تیره تب دار خیال انگیز را
دوست می دارم ..

در کیش و مات سوار من و قلعه تو
بر خلوت ترین صفحه بازی زندگی ،
عشق زیباست ،
عشقبازی زیباتر
من ،
این بازی سر و دست و تن داغ را
دوست می دارم ..

در آمدن جان من و جاری نیاز تو
بر فاش خوانی راز کوزه به دوشان ،
آه زیباست ،
آهستگی زیباتر
من ،
این دونوازی آهنگ مستی  را
دوست می دارم ..

در تلاقی سپیدی من و سرخی تو
بر وداع با شرمساری نارس باکــرگی ،
زندگی  زیباست ،
بازندگی زیباتر
من ،
این شراب رونده ی سرخ و سپید را
دوست می دارم ..

////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / پاییز هشتاد و شش 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب تحت عنوان " انسان دیگر" رو به خاطر طولانی بودن و البته دیگر دلایلی تعمدن در قسمت
" ادامه مطلب " گذاشتم .
به افراد "زیر هیژده سال" و خوانندگانی که محدوده اخلاقی متعارفی دارند خواندن ادامه مطلب توصیه نمی شود
{ هر چند که معمولن چنین توصیه ای بیشتر کارت دعوت است } !


ادامه مطلب
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط امید صیادی ( امیدوار )

دلیل بد ، بهانه ی خوب ! 

دلیل بد ، بهانه ی خوب   !

میگه : بهترین کار واسه تو اینه که بری یه مرکز مشاوره بزنی و مشاوره بدی به مردم .
میگم : چطور مگه ؟
میگه : آخه خوب بلدی گوش بدی .. آدم ناخودآگاه به خودش میاد میبینه داره خصوصی ترین مسائل
زندگیش رو بی رودربایستی برات تعریف میکنه ..
میگم : آره خودمم میدونم واردم توی دیالوگ برقرار کردن از جنسی که آروم کنه طرف رو اما یه مشکلی
هست که مانع میشه جرات کنم علنی مدعی باشم لایقم واسه مشاوره و مشورت های اینچنینی .
میگه : چه مشکلی ؟
میگم : مشکل اینه که معمولن اینجور وقتها اون وجه و ضمیر سواستفاده چی ناخلف من هم حاضر یراق
وایساده و بی قرار هی دست و پا میزنه که یه جوری خودی نشون بده و من هم در حین همین گفت و
شنود و مشورت ناچارم یه قسمت ذهنم رو بدم به کنترل این وجه شخصیتیم . در حالیکه کسی که
مشاور میشه این قسمت بازیگوش رو باید از خودش دور کنه .. پس عملن من مشاور خوبی نیستم ...
میگه : حالا یه بار هم شده تو زندگیت آدم باش بیا و با یه جنس مذکر هم مثل جناس لطیف همفکری
کن و مشاوره بده  بلکن این وجه شخصیتی خز و خولت هم بخوره تو ذوقش و بره پی کارش ..
میگم : اصلن فکرش رو هم نکن ... اولن که بدا به حال اون جنس مذکری که نیاز به همفکری خز خبیثی
مثل من داشته باشه و دومن هم که نتیجه چنین مشاوره ای میشه چرت و پرت چون نهایتن جفتمون
میدونیم از این وقت گذاشتن به هیچ طرف چیزی نمی ماسه !
میگه : خُب مگه قراره به خاطر مشاوره و همفکری چیزی هم به آدم بماسه ؟
میگم : علی الظاهر و تو حالت نرمال و آبرومندانه اش نه . اما پشت چشم ها و ژست های نجیب فکر
میکنم میل باطنی طرفین میخواد که بماسه ! چرا که همه هیجان و کشفش به همین ماسیدنه است !
میگه : پس خدا رحم کرد تو کشیش نشدی .
میگم : واقعن هم که خدا رحم کرد .. چون وقتی فکرش رو میکنم که اگه من کشیش بودم و میرفتم توی
اون کمد جالباسی کلیسا که وسطش پنجره مشبک داره تا اعترافات کسی رو بشنوم و براش طلب
بخشایش و آمرزش کنم اگه اونی که میاد واسه اعتراف تیکه ی ماهی باشه که بنا بر قواعد بازی و معمول
اینجور وقت ها باید هم باشه دیگه اگه خدا هم ببخشه محاله من ببخشم ! اون موقع حداقل سعیم اینه
که فرزند گناهکار رو برای پاک شدن کامل از تمام گناهان ببرم طبقه بالای کلیسا .
میگه : مگه طبقه بالای کلیسا چی داره ؟
میگم : به احتمال زیاد یه اتاق خواب مخصوص کشیش مجهز به یک فقره تخت اعتراف گیری !
میگه : پس همون خدا رو شکر که تو کشیش نیستی .
میگم : حالا چون کشیش نیستم دلت نمی خواد اعتراف کنی ؟
میگه : کشیش که نیستی هیچ ، کلیسا هم نداری که من بخوام توش اعترافی بکنم .
میگم : تخت که دارم !
میگه : دلیل خوبی نیست .
میگم : نه ، اما بهونه ی خوبیه .

_______________________________________

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر و باده بُوَد بر سر و دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه محراب نشستی ، صنمی گفت چرا ؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند ،
تو که خشکی چه به من ؟
من که تر هستم به تو چه ؟ !

نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:16  توسط امید صیادی ( امیدوار )

برای مردم من  

برای مردم عافیت طلب درون من !

آن  پیر فرزانه  درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه  کوچک دل ناهموارت
قل نخورد به پایین که اگر بشکندش دست و پا دیگر آدم بشو نیست به والله !

نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن  ..
انقلاب سبز و قرمز را هدایت میکنم یا کمپین توشیح میکنم اما هرکدام که باشد حتا
اگر نزدیکشان هم که باشد حلاوت این اندرونی نویسی را ندارد ..

و البته هم تو می دانی و هم من که  بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت .
پس نباید نگران بود که میان خریت تا حُریت یک نقطه ی ناقابل بیشتر تفاوت نیست که آن
را هم اگر نشد ندید بگیریم و بگیرند تکذیبش میکنیم خلاص !

باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم .
خود دانی .. اما اینکه من هی مینویسم و هی میخوانمش هرچه که هست { همین خریتش }
یک حسی دارد شبیه بوی نان گردویی که وقت غروب تَنگ یک پارچ دوغ خنک محلی توی سینی
نقره کار گذاشته باشندش .
شاید بهم نسازند اما کیست که از وسوسه خوردنش بگذرد ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مردم کم حافظه ی بیرون من !

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای
باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،
مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز
تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوائی  برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
                                                                                        " صادق هدایت"
1 _ جان مادرت هر که هستی که یادم رفته که بودی این " بوف کور" من را بیاور پس بده .
2 _ ای اهالی خارجه نشین . بدانید و آگاه باشید که در قبال خواندن این وبلاگ در این چند سال
یک بدهی به من دارید و آن نیست مگر تهیه یک جلد از کتاب " هدایت ، بوف کور و ناسیونالیسم"
نوشته "استاد ماشالله آجودانی" که قریب این چند سال هزار بار پی اش گشتم و نیافتم . نیست
در ایران و بر شمایگان واجب تر از پرداخت مالیات به آن دُوَّل کافر است تهیه این کتاب و فرستادنش
برای من !

__________________________________________________________________________
برای مردم دوست من

"آی عشق ، آی عشق"
هنوز خزانم نیامده برگ میریزی ..
اما ،
در دل کوچه ی دور خاطره هایت ..
تلالو غروب طلایی رنگ ..
ردی از روزگار سرخ دوستی ها
برایم نشان گذاشت ..
" آی عشق ، آی عشق "
نیستی و نیستی ات را می دانی
و می دانی هم
زمستانی سخت در پیش است ..
اما ،
" آی عشق ، آی عشق "
از میانمان کیست که نداند" ما "
از ما شدن گذشت تا ؛
تو سبز ...
تناور باشی ..
تو گرم ،
تو ، راحت باشی .
////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / شهریور سرد 1388

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افسانه ام شدی  

افسانه ام شدی

یادت نماند .
یادت نماند و باز ماند
پنجره ی دل حیرت زده ام !
در غروب بوران زده ای که 
سنگفرش پرت بی عبورش ،  
هیچ ذوق تماشا نداشت  .. 

دستهای بی توشم ...
همچون تاکی پیر و خسته ...
به هر آسمانی ..
 به هر فصلی ...
گرمای وجودت را به تُهی آغوش ،
خواهش می کند ...
و نمی یابد !

دورم ،
دور مانده ام ..
از هیاهوی تن ت ،
از تمامی من ،
در تمنای ما ،،،

نیستی ...
نماندی ...
افسانه ام شدی .
یادی و  رویایی در خواب شبانه  ..

آوایی می آید ،
آوای  دوری می آید ...   
صدایی ..
ناله ای ..
نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها ..

بیا ،
با من ،
به خاطره ، خاطر من ....
پاییز  آخر ،،
آنجا .. کنج تک نیمکت غریبه ی پارک ...
با شاخه ای سوال بی جواب در دست ...
ماندم ..

برگهای خرد شده به زیر گام های رفتنت را  ...
می شناختم .
یکی شان ،
همان بهار اول 
به رویم خندیده بود ....

کاش ،
تویی که می دانستی
زمستان ،
طولانی تر از خواب من است ..
هُرم نفس های شبانه ات را دریغ نمی کردی ..

 ///////////////////////////////////////////////////////////////
 امید صیادی / خرداد ۸۶

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

افطار لاله ای + ات 

افطار لاله ای 

جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان
کنیم بسیار بسیار خالی ..  انگار پیش مان بودید همه تان ..
جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا
میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی ..

و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان .
از بین مدعووین چهار نفر نیامدند اما هم باز حضور هیجده نفر برای افطار در لابی هتل لاله آنقدر
سر و صدا  داشت که پیانیست بنده ی خدای هتل هی بنوازد و هی ما هم هیس هیس بگوییم و
هی هم باز صدامان به صدا نرسد در آن محیط فراخ !

همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت
و کلیه ی اعضا حاضر در یک اقدام خودجوش و در حالیکه مشت های خود را گره کرده بودند یک صدا این
تغییر سیستم کله ای ما را مورد تایید و اینها قرار دادند و آرمان هایشان رو با گیسوزاسیون ما تشدید
بیعت کردند که البته اسنادش هم موجود است  .

اما حادثه بزرگ مراسم زمانی رخ داد که در میانه صرف افطار لوییز جان درخواستی آنچنانی کرد مبنی
بر اینکه : "امید جان میشه دستت رو بکنی توی چیز سعید ؟! "

و خوب حق بدهید اولین چیزی که به ذهن هر کسی میر سد کجای سعید می تواند باشد ؟!!

طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب
لوییز که لوییز جان زود تصحیح فرمودند که "منظورم موهاشه که خودت زدی " و به این ترتیب هم من و
هم سعید و هم کلیه ی پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله یک نفسی به راحتی کشیدیم !

و البته تا پیش از این حادثه سعید جان کلی شاکی بودند که چرا عکسش را در مطلب آرایشی آنجوری
شطرنجی کرده بودیم تا هر کس که دیده اینگونه فکر کند که منظور ما این بوده که دماغ او را عمل
کرده ایم !! و ما هم هرچقدر توضیح دادیم که اخوی جور دیگری ممکن نبود زیر بار نمیرفت ..

  الهام جان هم که مثل پگاه به همراه منزل
  محترمشان ( آقاشون ) تشریف آوردند آه از
  نهاد همه دوستان در آمد .. !!
  اشتباه نشود  ..
  همه با دیدن منزل الهام اینها یک آهی کشیدند
  که : بگردم الهی .. چه پسر مظلوم و خوبی .. !
  نکته جالب برنامه افطار وبلاگی ها این بود که
  این بار چند وبلاگ نویس محصول مشترک هم
  حاضر شدند که نیمه لبنانی و نیمه سوری بودند .
  و با توجه به حضور خوب و ارزشمندشان
  انشالله در تلاش هستیم در قرارهای  بعدیمان
  تعدادی از وبلاگ نویسان جزایر گوآم و قناری را
  هم دعوت بنماییم که اگه خدا بخواهد ابعاد
  بین المللی تری به این قرار هایمان بدهیم .
  خدا را چه دیدید ؟ شاید همینجوری انقلابمان را
  هم صادرات کردیم بلاخره .
در حین مراسم افطار خوران ، من و سعید در یک اقدام شریرانه اعلام نمودیم که هر تازه دامادی که پیش
از عروسی به جهت آموزش و انجام مراسم رقص تانگو و یا سالسا اقدام نکند متحجر و محکوم است و به
این ترتیب هر دو منزلین الهام و پگاه رسمن بیچاره شدند چون من و سعید هی مثلن انگشت حیرت به
دندان گزیدیم که مگر می شود داماد در شب عروسی نتواند تانگو و یا سالسا برقصد ؟!! معاذالله !!

و البته به جهت تنویر افکار عمومی من و سعید یکی از قسمتهای رقص تانگو { همان جایش که یک
چپه گُل میگذارند لای دندان های همدیگر و هی میکشند و هی ناگهان با تعجب نگاه مشکوک میکنند
به هم!! } را فی المجلس اجرا کردیم که البته چون گل در دسترس نبود به ناچار از گیاه جعفری سر سفره
استفاده نمودیم که با تاییدات و تشویقات حضار همیشه در صحنه روبرو شد !

طی این مراسم کماکان این مشکل شیرینی ندادن پگاه و منزلش به قوت خودش باقی ماند هم باز تا
الهام و منزل وی هم به تأسی از ایشان از زیر بار شیرینی دادن در بروند هم باز.
بهانه الهام اینا این است که تا اینها ( یعنی پگاه و منزل ) که پیشکسوتان عرصه ازدواج و خواستمگاریند
شیرینی نداده اند ما ( یعنی خودش و منزلش ) نمی توانیم پیش دستی کنیم به همین جهت از همین
تریبون به پگاه و منزلش اعلام میشود یا در اسرع وقت نسبت به مهمان کردن دوستان به یک فقره شام
یا نهار  اقدام می کنند یا اینکه ما ناچاریم این اخطار را کما فی السابق هی تکرار کنیم تا به نتیجه
برسیم انشالله !
طبق دستور جلسات پیشین در این مجلس هم سعید مجددن بسته پیشنهادی خودش را مشتمل بر
تذکراتی به خانم ها در باب دقت و مراقبت از امر خطیر "شوهر نگاهداری" ارائه کرد و از معضل بزرگی به
نام "قحط الشوهر" به عنوان بدبختی بزرگ قرن حاضر نام برد !

البته همه اینها که نگاشتیم مربوط بود به این سر میز که ما لبه هایش بودیم و خدا به سر شاهد است
که ما از آن سر میز که دولتین جدیدالمتاهلون در راسش نشسته بودند هیچ خبر نداریم که چه کردند و
چه گفتند !
در پایان و در میان تشویق پرسنل غیور و زحمتکش هتل لاله به همراه پیانیست عزیزو ماخوذ به حیا و
مدیریت هتل و کلیه مسافرین محترم که با چوب دنبالمان می کردند ناچار شدیم تا محل را در کمال وقار
و متانت ترک کنیم و به روی خودمان هم نیاوریم که چرا این همه انسان متمدن سر یک میز شبیه
"شام آخر" اینقدر بلند بلند حرف میزدند ؟!

و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند :
"حالا اینکه از تمامی هجده نفر اسم نمیبریم به این خاطر است که نمیدانستیم مجازیم یا خیر.
لیک جهت اطلاع رسانی و رفع کنجکاوی دوستانی که که مشترک هستند " می توانم بگویم که غیر از
من و سعید و آق رضا ترلان و لوییز و پگاه و مجی(مجی = منزل مربوطه پگاه اینا) ! و
الهام و نوید( نوید = منزل مربوطه الهام اینا ) ،میتوان از فابی جان و ساناز و آقای حافظ و  آقای خوابگرد و
خانم ها مامان وروجک + وروجک کوشولو ناز و بامزه شون و نوشین و مهرناز و ماهک و ستاره دنباله دار
و ترنم باران  اسم ببرم ..
چندتا شد ؟ .. تازه خوب است نخواستیم اسم ببریم شدند هجده تا و نصفی از هیجده تا ! و البته
همگی هم جواز دادند جهت ثبت در تاریخ مذهبی وبلاگستان فارسی !
______________________________________________________________________________

" ات "

عقربه های  بیهوده ،
در انتهای یک خورشید انتظار ، ، ،
زیر بارانی که والس می رقصید .

همان بارانی که ؛

یک شب مانده به غروب ،      
پایین نیامد و به شوخی ...
آمدنت را چشم گذاشت

و مثل من ،
همین من منتظر .... 

حتی سایه ات را هم ندید .

و من گیج مانده ام  !
چرا همیشه این " ات "
به انتظار من متصل است ؟ !!!

نه به تو ،
نه به سایه ات ...

///////////////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! 

فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد :

{{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ...  ماموری قلدر  .. دستور ..
اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند
و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود
}}

فارنهایت 451  اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی
  که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است .
  " فارنهایت 451"
  داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه
  که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب
  خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل
  حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب
  بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند
  و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و  " اندیشیدن"
   شدن همان !
پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی
نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام  به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند .

فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !!
مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟!
البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از
"دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است .
بگذریم ..
به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی
"ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید
حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود
اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد !

این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است ..
این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید ..
این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........
____________________________________________________________________________
فروغ فرخزاد
    فیلم , فروغ , فرخزاد !
   
    تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت :
   
    منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم ..


  کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! 
  نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش
  فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم
  اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر
  قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن
بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه
میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟
حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ
که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟
حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به
کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و....

یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت
شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!!
اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!!
چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟!

آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ...
جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است
دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده
باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم .
مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی !
_____________________________________________________________________________
{ ف }
عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود
پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت ..
هر آنچه که { ف } داشت ..
فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه ....
هر آنچه که { ف } داشت ...

/////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

آزاد راه  

آزاد راه


در حکومت سنگین چکمه ها ،
زیر آمد و رفت رهگذران بلند  ..
تابلوی خشمگین توقف ممنوع
سنگفرش پیاده رو را
به کشف هر ناشرع  شیرینی ،
بان  نشسته   .. 

[ صحنه ی والس ِ برگ شیدا
در آغوش باد دیوانه ]

در انتهای جاده اما ...

ورقی آهنین و سرد ..
از ازل ایستاده ..
در نگاه زخمی ش :

یاد هزاران تخت ،
که رفت و شکست   ..

بی آنکه حتی عبور مورچگان را ..
بی لبخند رها کند .
پی در پی ِ هر نفس می خواند : 

سفری خوش را برایتان آرزومندم !
//////////////////////////////////////////////////////
خرداد 87 / امید صیادی

نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده !  

مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که
نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر"
را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها
نباشد !
شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم .
می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ...
هان ؟!  مصادیق گازی چیست ؟ !
حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده :
جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص
داشت و نه حجم مشخص ..
مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین
و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان !
___________________________________________________________________________
درباره الی
درباره الی   "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است .
  این را بنا بر  تجربه شخصی خودم از او
  میگویم .
  آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف
  نه نازک طبع که یکی انسان است دارای
  ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان
  هضم و پذیرش موفقیت را  داشته و دارد . 

  ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به
  حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم
  بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از
  آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر
  است .
  شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در
  عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی
 برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید
  این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن.

 بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است
  بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند .

  در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و
  گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست
  که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی
  ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه
  داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه
  دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی 
  سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند .
  
 "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته
  شوخیهای تلخی هم می کند . 
ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد
لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و  احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب
بگویید اما ..
اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین
پلان فیلم ادامه دارد.
اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها
بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت
درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد !
پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از
تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش .
___________________________________________________________________________
پابلو نرودا ، همشهری مسافر !
" میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای
آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی .
دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان
را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد .
صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا  از "پابلو نرودا " را
از  لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم .

به آرامی آغاز به مُردن میکنی pablo neruda
اگر سفر نکنی ،
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ؛
اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
زمانی که خودباوری را بکُشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
اگر با آدم های جدید صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
ضربان قلبت را تندتر می کنند ،
دوری کنی ...

به آرامی آغاز به مُردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا علاقه مندی هایت شاد نیستی  ،
آن ها را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئنی خطر نکنی ،
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز امتحان کن
امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری

//////////////////////////////  پابلو نرودا

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شبانه  

شبانه

یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب
،
منو می بره کوچه به کوچه ، باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا ، اونجا که شبها پشت بیشه ها ،
یه پری میاد ترسون و لرزون ،
پاشو میزاره تو آب چشمه  ، شونه می کنه موی پریشون .
یه شب مهتاب  ، ماه میاد تو خواب ،
منو می بره ته اون دره ، اونجا که شبها یکه و تنها ،
تک درخت  بید ، شاد و پر امید ، میکنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون ، 
به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون .
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب  ،
منو می بره از توی زندون ، مثل شب پره با خودش بیرون
می بره اونجا که شب سیاه  ، تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می کشن  .
تو خیابونا سر میدونا :
عمو یادگار ، مرد کینه دار  ، مستی یا هوشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟

: مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر ،
 خوابیم و بیدار شهیدای شهر ،
آخرش یه شب ماه میاد بیارون ، از سر اون کوه ، بالای دره 
روی این میدون ماه میشه خندون ..
یه شب ماه میاد .
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
احمد شاملو / 1341

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

شراب نسیان 

شراب نسیان

                                                    
تابوت می فروشند در کوچه های ایران

بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان .


خورشید یک نفس شد شب را به ناله مشغول ،

مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان .


از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ،

شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان .


ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ،

تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان .


ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار

هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان


ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ،

مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان .



///////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

سایه ها  

سایه ها


و تو از من می گذری
بر بلندای سایه ها
آنک
من همان خاشاکم ،
نوازش شده ی نسیم
در صبوری صبح

چه کسی می گرید؟
به عزای گل پژمرده ی یخ

قفسی اما ،
می سازم به نیاز
و خود خوبم را ،
می سپارم به بلا

در ته چاه
بر در کعبه ی دل
تا به صبح
تا به سحر


///////////////////////////////
امید صیادی / زمستان 83

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |

گمشدگان 

گمشدگان

رئيس‌جمهور از برخي شهرهاي ميهن بازديد کرد
و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالي جناب!
گندم و شير چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروي بي‌نوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
عالي‌جناب!
از اين همه
هرگز، هيچ نديدم!»
رئيس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آيا همه اين ها در سرزمين من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردي،
به زودي نتيجه نيکو خواهي ديد.»
سالي گذشت
دوباره رئيس‌ را ديدم،
فرمود:
«شکايت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد
و از هيچ‌کس نترسيد!
که زمانه هراس گذشته است.»
هيچ‌کس شکايتي نکرد،
من برخاستم و فرياد زدم:
«شير و گندم چه شد؟
تأمين مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان مي‌دهد؟
و با عرض پوزش، عالي‌جناب!
دوست من حسن
چه شد؟»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر : احمد مطر (شاعر عراقی)
نقل از
جام جم انلاین
نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |