|
دو نـوازی / انسان دیگر دو نـوازی
در جاودان بزم عاشقانه ماه و پلنگ //////////////////////////////////////////////// ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط امید صیادی ( امیدوار )
دلیل بد ، بهانه ی خوب ! دلیل بد ، بهانه ی خوب !
میگه : بهترین کار واسه تو اینه که بری یه مرکز مشاوره بزنی و مشاوره بدی به مردم . نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:16  توسط امید صیادی ( امیدوار )
برای مردم من برای مردم عافیت طلب درون من !
آن پیر فرزانه درونت را بپا یک وقت از آن سرازیری تپه کوچک دل ناهموارت نمی دانم اگر از این شخصی نویسی بخواهم بگذرم دیگر چه می ماند برای نوشتن .. و البته هم تو می دانی و هم من که بُن ریشه ی حلاوت از خریت است عزیز من خریت . باور کن هیچ خیال چسباندن احدی را به دیواره های ساده و بی نقاشی این صفحه را ندارم . در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. "آی عشق ، آی عشق" نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افسانه ام شدی افسانه ام شدی
یادت نماند . یادت نماند و باز ماند پنجره ی دل حیرت زده ام ! در غروب بوران زده ای که سنگفرش پرت بی عبورش ، هیچ ذوق تماشا نداشت .. دستهای بی توشم ... همچون تاکی پیر و خسته ... به هر آسمانی .. به هر فصلی ... گرمای وجودت را به تُهی آغوش ، خواهش می کند ... و نمی یابد ! دورم ، دور مانده ام .. از هیاهوی تن ت ، از تمامی من ، در تمنای ما ،،، نیستی ... نماندی ... افسانه ام شدی . یادی و رویایی در خواب شبانه .. آوایی می آید ، آوای دوری می آید ... صدایی .. ناله ای .. نشسته بر امواج خروشان ای کاش ها و افسوس ها .. بیا ، با من ، به خاطره ، خاطر من .... پاییز آخر ،، آنجا .. کنج تک نیمکت غریبه ی پارک ... با شاخه ای سوال بی جواب در دست ... ماندم .. برگهای خرد شده به زیر گام های رفتنت را ... می شناختم . یکی شان ، همان بهار اول به رویم خندیده بود .... کاش ، /////////////////////////////////////////////////////////////// نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
افطار لاله ای + ات افطار لاله ای
جای کلیه دوستانی که به هر علت یا نیامدند و یا به علت گرفتاری های ما فراموش کردیم که دعوتشان کنیم بسیار بسیار خالی .. انگار پیش مان بودید همه تان .. جای خالی تمام آن گل های شماره شده ای که می شد برای یک افطار کنارمان باشند و حالا دیگر حتا میانمان هم نیستند خالی ... خیلی خالی .. و اما بعد مدت ها هم باز یکی همایش برگزار کردیم با حضور چهر های قدیم و جدید وبلاگستان . همانطور که حدس میزدیم در همان بدو ورود مدل جدید موهایمان مورد تایید عموم دوستان قرار گرفت طفلک سعید کم مانده بود از فرط وحشت پس بیفتد انفارکتوس بنماید به جهت این درخواست عجیب و اما تعدادی از دوستان حاضر در این مراسم که می توان از ایشان نام برد به شرح زیر می باشند : همان بارانی که ؛ و مثل من ، نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
فروغ فرخزاد در فارنهایت 451 ؟! فارنهایت ۴۵۱
فکر کنید این تصاویر منقطع از فیلمی در ذهن چهار سالگی تان مانده باشد : {{ مردانی با لباسهایی تیره سوار بر ماشین هایی غریب ... ماموری قلدر .. دستور .. اخم .. بگیر و ببند .. و نهایتن کتاب هایی که از هر سوراخ سنبه ای بیرون می کشیدند و آتش می زدند .. فرار مامور قلدر به جنگلی که هر آدمش یک کتاب از حفظ بود }} اینها تنها تصاویری بود که دریادم مانده بود از فیلمی که بعدها فهمیدم بسیار مشهور است . " فارنهایت 451" داستان این بود که در حکومتی دیکتاتور و خودکامه که هیچ اندیشه ای حق تابیدن نداشت کتاب و کتاب خوانی ممنوع بود و در این بین فرمانده ای از عوامل حکومت که خبره بود در کشف و ضبط و آتش زدن کتاب بر اثر اتفاقی دل می دهد که یکی از این کتابها را بخواند و کتاب خواندن همان و وابسته "فهمیدن" و " اندیشیدن" شدن همان ! پس نهایتن که تنها راه پیش رویش گریز است به جنگلی پناه میبرد که اگر چه در ان کتابی نیست اما تمامی ساکنینش هر کدام به نام کتابی شناخته می شوند که حفظ کرده اند . فکرش را بکن .. اسم یکی "براداران کارامازوف" باشد و دیگری "زنگها برای که به صدا در میآیند" !! مثلن بخواهی یکی را صدا کنی و فریاد بزنی : آهای "دختر عموی من راشل" کجاست ؟! البته هیچ کدام از دختر عموهای من اسمشان راشل نیست . این نام رُمانی زیباست از "دافنه دوموریه" که تقریبن می توانم ادعا کنم در کنار "تقدیر چنین بود" بهترین اثر دوموریه است . بگذریم .. به هر حال جان کلام "فارنهایت 451" که بر اساس نوول پیشگویانه و مشهوری از نویسنده آمریکایی "ری براد بری" و توسط کارگردان فرانسوی "فرانسوا تروفو " ساخته شده بود این بود که شاید حکومتهای قلدر و فلز مغز بتوانند به ضرب و زور " ابزار اندیشه " را حذف کنند و از بین ببرند اما خود اندیشه را که دیگر نمی شود از بین برد ! این نکته را هر کس که "فارنهایت 451" را دیده و یا خوانده باشد فهمیده است .. این نکته را من ِ چهار پنج ساله آن روزها هم خوب فهمید .. این نکته را حتا ... نن جون مهدی فهمید اما ........ ____________________________________________________________________________ ![]() فیلم , فروغ , فرخزاد ! تیتر روزنامه ای این بود : خانم {...} بازیگر جوان گفت : منتظر پیشنهاد بازی به نقش فروغ فرخزاد هستم .. کم مانده بود دو دستی بکوبم بر فرق سرم ! نه که خدای نکرده کار بازیگر فوق را نپسندم و نه که پیشاپیش فیلمنامه فیلمی را که هنوز ساخته نشده را بخواهم ایراد بگیرم اما همه ترس من این است که زبانم لال زبانم لال خدا نکرده اگر قرار باشد در این مملکت عزیز که خاک پاکش حالا دیگر واقعن بهتر از ضرِ این زندگی است و در این زمانه قشنگ فیلمی بر اساس زندگی فروغ ساخته بشود چگونه میخواهند نشان بدهند که دخترکی چهارده ساله عاشق بلند بالا پسر همسایه ای شد ؟ حالا پرویز شاپور خدابیامرز به کنار اصلن ... چگونه می خواهند بسازند فیلمی را که از برادران فروغ که راهبر و هم بازی او بودند یکی به نام فریدون در کنارش نیست ؟ حالا فریدون بیچاره هم باز به کنار .. چگونه فیلمی از زندگی فروغ بسازیم که در آن نه می شود به کهن عشقی چون ابراهیم گلستان اشاره کرد و نه به همراهانی چون شاملو و رویایی و احمدی و.... یا چگونه فیلمی خواهد بود که فروغ در سرتاسرش باید چارقد و مقنعه به سرش باشد به جهت رعایت شئون و همخوانی با معیارها؟فکرش را بکن،آن فروغ آوانگارد دهه چهل و فروغ چارقد به سر دهه هشتاد!!! اصلن چگونه فیلمی بسازند از فروغ و در آن نیاورند از زبانش که : گنه کردم گناهی پر ز لذت ؟!!! چگونه گناهش را نشان بدهند ؟ چگونه نشان ندهند ؟! آقای کارگردان عزیز که شاید قرعه ساخت این فیلم به نام تو بیفتد . جان مادرت .. جان مادرم ... جان مادر ما و شما و جان مادر فروغ اگر خواستی این فیلم را بسازی بگو بابتش چقدر قرار است دستمزد بگیری به قداست خود فروغ و شرافت تمام انسان های روی زمین که یک خط از فروغ خوانده باشند سوگند که در همین وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر برایت گل ریزان می کنیم ، پولت را می دهیم . مباد که چنین شیر بی یال و دُم و اشکمی از شاعره شهر ما بسازی ! _____________________________________________________________________________ { ف } عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود پسری که چهارشنبه ها ، زن و شـراب را دوست می داشت .. هر آنچه که { ف } داشت .. فـهم ، فـراموشی ، فـیلم ، فـرشته .. فـاحـشـه .... هر آنچه که { ف } داشت ... ///////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
آزاد راه آزاد راه
در حکومت سنگین چکمه ها ، زیر آمد و رفت رهگذران بلند .. تابلوی خشمگین توقف ممنوع سنگفرش پیاده رو را به کشف هر ناشرع شیرینی ، بان نشسته .. [ صحنه ی والس ِ برگ شیدا در آغوش باد دیوانه ] در انتهای جاده اما ... ورقی آهنین و سرد .. از ازل ایستاده .. در نگاه زخمی ش : یاد هزاران تخت ، که رفت و شکست .. بی آنکه حتی عبور مورچگان را .. بی لبخند رها کند . پی در پی ِ هر نفس می خواند : سفری خوش را برایتان آرزومندم ! ////////////////////////////////////////////////////// خرداد 87 / امید صیادی نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
چند گویه های روزگار زخمی مردم عدالت زده ! مصادیق گازی
می دانی خیلی مطلب دارم برای نوشتن .. یا نه .. بگذار اینطور بگویم که خیلی مطلب دارم که نوشته ام اما راستش را بخواهی نمی دانم کدامش قابلیت درج به عنوان "یک مطلب بی دردسر" را در این صفحه دارد که مصداق عبور و خط خطی کردن مرزهای اخلاقی و امنیتی فضای این روزها نباشد ! شاید با خودت بگویی عجب آدم ترسویی است این بیچاره و البته که راست میگویی من می ترسم . می ترسم مصادیق گازی را ندانم و چیزی بنویسم که بشود مایه دردسر و ... هان ؟! مصادیق گازی چیست ؟ ! حافظه ات کجا رفته عزیز ؟ کلاس سوم دبستان ، درس علوم ، بعد از تعریف ماده ،، انواع ماده : جامد حجم و وزن مشخص داشت ، مایع وزن داشت اما حجم مشخص نداشت ، گاز نه وزن مشخص داشت و نه حجم مشخص .. مطمئن نیستم درست تعریفشان کرده باشم اما به هر حال با این اوضاع شیر تو شیر این روزها موازین و خطوط قرمز حکومت عدالت پرور و مهرورز چیزی است شبیه به تعریف ماده ی گاز در کلاس سوم دبستان ! ___________________________________________________________________________ درباره الی "اصغر فرهادی" انسان نازنینی است . این را بنا بر تجربه شخصی خودم از او میگویم . آدم ظریفی است و منظورم اینجا از ظریف نه نازک طبع که یکی انسان است دارای ظرائف هنری و ظرفی که استحقاق و توان هضم و پذیرش موفقیت را داشته و دارد . ناسیونالیسم ایرانی به کنار حاضرم به حرمت چند هزار فیلمی که دیده ام قسم بخورم که { درباره الی } یک سر و گردن از آن { میلیونر زاغه نشین } و ذوق زده برتر است . شاید ،شاید که نه حتمن بسیار فیلم ها در عالم سینما هست که از فیلم اصغر فرهادی برتر باشند اما به جهت قیاس گفتم که بدانید این فیلم چه جایگاهی دارد برای دیده شدن. بازی ها انصافن عالی ست، یا بهتر است بگویم که بازی ها عالی گرفته شده اند . در فیلمی که نقش اول ندارد از "ترانه و گلشیفته" که توقعات همیشه از آنها بالاست که بگذریم بازی "مریلا زارعی" و "رعنا آزادی ور" و البته "صابر ابر" که گرچه حضوری کوتاه داشت اما به خوبی فینال فیلم را از همه دزدید در زمره بازی های خوب و بیاد ماندنی سینمای ایران ثبت و یادگار خواهند ماند . "درباره الی" بالذات فیلم شوخی است و البته شوخیهای تلخی هم می کند . ناگهان به خودتان می آیید که نفس در سینه تان حبس شده ، پنجه تان را در دسته صندلی میفشارید و بعد لحظاتی بلاخره مجالی میابید تا نفس را بیرون داده نفس راحتی بکشید و احتمالن یک خدا رو شکر هم زیر لب بگویید اما .. اما این تازه اول بازی نفس گیری است که یاران الی با شما می کنند . بازی نفس گیری که تا آخرین پلان فیلم ادامه دارد. اگر به سیاق و روال بخشنامه های وزارت ارشاد و صدا و سیما در باب "پیام اخلاقی" داشتن فیلمها بخواهیم به "درباره الی" بپردازیم باید بگویم : آقا اجازه ! ما از دیدن این فیلم یاد گرفتیم هیچوقت درباره آدمایی که نمیشناسیم قضاوت نکنیم ، نه خوب و نه بد ! پوستر مربوط به مطلب از ابتکارات شخص شخیص خودم است . فکر کردم "درباره الی" به غیر از تبریک و جوایز جشنواره ها احتمالن اولین فیلم ایرانی است که دوست دارم هدیه ای بدهمش . ___________________________________________________________________________ پابلو نرودا ، همشهری مسافر ! " میثم زمان آبادی " ژورنالیست خوبی است . از آن دست که وقتی مطلبی می نویسد میتوانی صدای آه کشیدن و زنگ شیطنت را توامان لابلای واژه های نوشته شده اش بشنوی . دوست دارم سبک و رویکرد نوشتاری این روزهای او را " مدل بیلیاردی " بنامم . اینکه چرا این عنوان را به مطالب او می دهم با خواندن خود او قابلیت توضیح واضح تری دارد . صفحه آخر "همشهری مسافر" گاهی با مقاله ای از او روح می گیرد. شعری زیبا از "پابلو نرودا " را از لابلای مطلب اخیرش در ترحیم و ثنای این شاعر شیلیایی بیرون کشیدم . به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی به آرامی آغاز به مُردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن ////////////////////////////// پابلو نرودا نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شبانه شبانه نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:2  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
شراب نسیان شراب نسیان
تابوت می فروشند در کوچه های ایران بانگ عزا بلند است انا له ُ الراجعان . خورشید یک نفس شد شب را به ناله مشغول ، مهتاب بی فروغ و ظلمت سماع چه آسان . از شامگاهان دیروز تا صبحگاه امشب ، شمع است این ترانه بر پیکر عزیزان . ای ظلمت ای سیاهی دردم دریغ فزون است ، تا چند اشک و بازی با نام کفر و ایمان . ما هیمه ایم نه انسان در کارزار و بازار هم باز چون بیاید کهنه حدیث طوفان ساقی تهی ست ساغر ، بگذار شراب نسیان ، مرگ است هم پیاله ، سرد است این زمستان . /////////////////////////////////////////////////////// امید صیادی نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:14  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
سایه ها سایه ها
چه کسی می گرید؟ قفسی اما ، در ته چاه نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:54  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
گمشدگان گمشدگان
رئيسجمهور از برخي شهرهاي ميهن بازديد کرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: «شکايتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد و از هيچکس نترسيد! که زمانة هراس گذشته است.» دوست من ــ حسن ــ گفت: «عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تأمين مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان ميبخشد؟ عاليجناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!» رئيس اندوهگنانه گفت: «خدا مرا بسوزاند! آيا همه اين ها در سرزمين من بوده است؟! فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردي، به زودي نتيجه نيکو خواهي ديد.» سالي گذشت دوباره رئيس را ديدم، فرمود: «شکايتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گوييد و از هيچکس نترسيد! که زمانه هراس گذشته است.» هيچکس شکايتي نکرد، من برخاستم و فرياد زدم: «شير و گندم چه شد؟ تأمين مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن که داروي بينوايان را به رايگان ميدهد؟ و با عرض پوزش، عاليجناب! دوست من حسن چه شد؟» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاعر : احمد مطر (شاعر عراقی) نقل از جام جم انلاین نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
|
|