گنجشکک اشی مشی - و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است
و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است
و در این جمعه ی تب دار ، عقل ما پیروز است
به ظاهر سعی میکنیم نشون بدیم که همه چیز آرومه . سعی داریم که وانمود کنیم همه چیز عادیه . دوست داریم باور کنیم که هر اتفاقی که میفته در نهایت تطبیق میل باطنی ما هست با سرنوشتمون . و در نهایت در عمق وجودمون آرزو میکنیم که "خدایا همون بشه که من می خوام" دوست دارم بگم "هی رفقا ، بیایید یه خورده از این فضای سنگینی که همه ایران و ایرانی ها رو احاطه کرده فاصله بگیریم ؛ بیایید بریم سینما ، تئاتر ؛ بیایید بریم یه گشتی بزنیم و اگه جای خوبی پیدا شد بشینیم و یه دل سیر بستنی بخوریم ..." اما خدا می دونه که حتی فکرش احمقانه است
نمی تونیم . نمیشه که آروم باشیم و اصلن مقدور نیست که این حواس کوفتی رو متوجه چیزی غیر از اتفاقات بیست و چهار ساعت آینده کرد . شاید خیلی ها فکر می کنند که تعدادی هستند که همچنان قصد ندارند توی این انتخابات شرکت کنند پس از این دلهره و التهاب حتمن که دور هستند و مشکلی ندارند . قبول دارم تا حدی ، قبول دارم که تعدادی هنوز و در فاصله چند ساعت مونده به انتخابات کماکان معتقدند که چه شرکت بکنند و چه نکنند اون که از قبل تعیین شده از صندوق میاد بیرون ؛ می دونم که همچنان عده دیگری معتقدند که همه این سر و صداها واسه خاطر اینه که مردم رو بکشونن پای صندوق های رای تا تاییدیه نظام رو بگیرند در مقابل چشم مردم دنیا و یا خیلی عقاید و حرفهای دیگه که همه و همه اش به خاطر رسیدن به اون حد از رضایت باطنیه تا هیچ ذهنی خودش رو مدیون خودش ندونه
اما این رو هم می دونم که محاله { تاکید می کنم محاله } که کسی با کاری نکردن در هیمنه ای که کوچک و بزرگ ، پیر و جوون فارغ از سطح و رنگ و سلیقه میخوان کاری بکنند به آرامشی برسه . نه ، من می گم محاله اگه نخوای به جنگ تقدیرت بری و بشینی کنج خونه راضی باشی . من می گم ممکن نیست ناراضی باشی و نخوای برای رضایتو برای وجود خودت مبارزه کنی . من میگم اصلن شدنی نیست که خودت رو مُحق بدونی اما نخوای برای رسیدن به حقت تلاشی بکنی .. نه ..
پس اگه واقعن خودت رو می شناسی ، اگه اهل خواستنی و اگه خواستت در حداقل ترین ها واسه خودت مهمه ..
اگه میتونی واقعیت رو ببینی فارغ از تکرار حرف و حرف و حرفهای تکراری که سی سال شنیدیم و باعث شدند که بی تفاوت و به امید تغییر واهی از آسمان از کنار یک عمر زندگی بگذریم پس جمعه تو هم بین جمعیت زنده ای باش که امروز رو باور کردند و اهل گرفتن حق خودشون هستند، جمعیت زنده ای که میدونن با نشستن کنج خونه هیچ خدمتی به خودشون که نکردن هیچ ، کلی هم آب به آسیاب کسانی ریختن که سعی داشتن و دارند فقط با حرف برای زندگی شون تصمیم بگیرند .
نه من قصد ندارم اجازه بدم کسی با حرف مفت برای سرنوشتم تعیین تکلیف بکنه و رای دادن حداقل کاریه که میتونم برای سرنوشت خودم انجام بدم .
تصاویری که در کنار مطلب می بینید از تجمعات سه روز اخیر تهران در حمایت از مهندس میرحسین موسوی گرفته ام . نه عکاس حرفه ای هستم و نه دوربین حرفه ای دارم .
اما برای اینکه کمترین شکی برام باقی نمونه که : به قول قدیمی ها، به قول عقلا ، به قول مردم و نهایت به قول هر منطق و شعوری "حق با اکثریت است و مردم می فهمند " رفتم و از این اکثریت مطلق عکس گرفتم ،
به جمع اضافه شدم ، شعار دادم ، پا کوبیدم و دست زدم و ای ایران خوندم تا شک نکنم که میشه کمک کرد به پیروزی منطق و عقل بر دروغ و تزویر و ظاهر سازی.
شنبه ، یکشنبه فارغ از هر نتیجه ای من خیالم آسوده است که تمام سعی م رو کردم .
من به زمانه خودم و به مردم همسایه و هم نفسم بدهکار نیستم ..
آره .. اگر چه ساعات تب دار و ملتهبی رو می گذرونم اما هفته ی آسوده ای رو در پیش خواهم داشت.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:28  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خداوندا ، مرا مثل بودا در غربت رنگها و صدا ها بسوزان و خاکسترم را بر سر خاک مُرده بپاش. به آقای شب هم بگو خطر رفع شد ، من مُرده ام ...
سينمالاگ
{{Magnolia}}
كارگردان:
پل توماس اندرسن
بازیگران :
جولیان مور
تام کروز
فیلیپ سیمور هافمن
محصول 1999
آمریکا
خلاصه داستان:
پارتریج به علت ابتلا به سرطان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و آخرین آروزیش برقراری ارتباط با پسر گمشده اش است. لیندا به خاطر پول با ارل ازدواج کرده، اما اکنون که شوهرش در حال مرگ است، دریافته که دلباخته اوست.
فرانک مک کی در تلویزیون فنون دلربائی از زنان را آموزش می دهد و در اوج بازی های مردانه اش است تا این که سرانجام خود را با خانواده اش رو در رو می بیند. استنلی اسپکتر کودکی نابغه و ستاره مسابقات حضور ذهن تلویزیون است که پاسخ هر سوالی را می داند، جز این که چه گونه باید مهر پدر را به دست آورد.
ریک اسپکتر قادر به نظم بخشیدن به زندگی خود نیست و از قبل نبوغ فرزندش زندگی می کند. دانی اسمیت ستاره مسابقه های تلویزیونی حضور ذهن دهه ١٩٦٠ است که اکنون به سختی درگیر شغلی در یک فروشگاه لوازم برقی است و به خیال بافی درباره عشق و دلدادگی می پردازد. جیمی گیتور.....