یادآوری صحنه ی گلوله باران مردم از پشت بام ، یاد آوری صورت غرقه در خون زنی که همه گناهش مطالبه حقش بود ، یاد آوری آن هجوم های وحشیانه به پیر و جوانی که فقط یک سوال داشتند ، و یاد آوری بسیار بسیار جیغ ها و ضجه ها و التماس ها که : نزن .. تو رو خدا نزن ..
و بیش از همه اینها :
یاد آوری «خس و خاشاک» خواندنم ... یاد آوری لبخند مهوع پیروزی زدنش+ان .. یاد آوری رذالت در تطهیر و توجیه و انکار سرقت اعتماد مردم در روز روشن ... همه و همه برای هیچ جان زنده ای طراوت نمی گذارد و نایی حتی برای خشم نمی ماند ..
و من ، بغض وامانده این همه یادآوری ها را در راهپیمایی های این روزها با سکوت می شکنم، مُحقم در نشان دادن مُشت در برابر چماق و غریو خشم کشیدن در برابر های و هوی شان اما خوب می دانم که سکوت این زمانم از هر فریاد که در این عمر حقیر کشیده ام بلندتر و رساتر است ..
واقع می گویم اگر نتوانم برای مطالبه حقم ، حق خودم ، خانواده و دوستانم و هر آنکس که می داند و می دانم صاحب حقی است با لبی خاموش دستم را درآسمان تیره و تار این روزهای ایران بلند کنم پس همان بهتر در شمار مردان زنده ی این روزگار به حساب نیایم که این کمترین تلاش ممکن است برای بازپس گرفتن رایی که به امانت سپردیم و به خیانت بردند .
گرچه قلبم شکسته اما شیشه نمی شکنم ، گرچه آتشی سترگ در سینه دارم اما آتش نمی افروزم ، گرچه شرر بر جانم افتاده اما شرارت نمی دانم .. و تنها سکوت می کنم و سکوت و سکوت و همچون تمامی این چند میلیون نفر دزد زده ای که رای شان شمرده نشد اما خود بزرگ شان خس و خاشاک شمرده شدند به وقت عبور از چراغ قرمز دو انگشت نشان را به سینه آسمان می کشم .
چرا هم سکوت نباشم با این مردم که ساده انگارانه تشویقشان کردم به مشارکت و بودن و حضور تا ملعبه زیاده خواهان و طمع کاران خدا نشناس شوند؟
آری من از کودکان نابالغی که راهپیمایی های این روزها توفیق اجباری شان شده در شناختن خیابانهایی که نمی شناختند کمترم . آری من از آن پیر مرد و پیرزن ویلچر نشین و دردمندکه بعد سی سال به امید احیاء ِ امید هم باز به میدان آمده اند کمترم . آری من از عزت الله انتظامی هشتاد و چند ساله که دُزد خواند آنان که خائن شدند به رای ملت و از محمد رضا شجریان سالمند که لعن شان کرد و منع از نعمت صدایش کمترم .. آری من از علی کریمی ، مهدی مهدوی کیا ، جواد نکونام ، مسعود شجاعی ، حسین کعبی و ... که امروز در مقابل چشمان حیرت زده حضرات بی کفایت با مچ بندهای سبز به مصاف آمدند و همان لحظه ورود ، جام جهانی را واگذاشتند تا جام زرین عشق ملتی را ببرند کمترم . آری من از بسیار مردم این سرزمین که نترسیدند و هر کدام سنگری بر جان دیگری شدند ؛؛؛ کمترم .. آری من ، کمم ، من ، کمترین خاشاکم ، اما برای خاک وطنم . ////////////////////////////////////// ای یار نازنین / ما باد را / هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم / ما بذر کاشتیم / همت گماشتیم که تا روید از زمین/ اما شبی که جشن درو گرم گشته بود / _ در آن بزم دلنشین _ ناگه حرامیان _ چه بگویم دگر ... همین ! /////////////////////////////////////// حمید مصدق
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |
خداوندا ، مرا مثل بودا در غربت رنگها و صدا ها بسوزان و خاکسترم را بر سر خاک مُرده بپاش. به آقای شب هم بگو خطر رفع شد ، من مُرده ام ...
سينمالاگ
{{Magnolia}}
كارگردان:
پل توماس اندرسن
بازیگران :
جولیان مور
تام کروز
فیلیپ سیمور هافمن
محصول 1999
آمریکا
خلاصه داستان:
پارتریج به علت ابتلا به سرطان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و آخرین آروزیش برقراری ارتباط با پسر گمشده اش است. لیندا به خاطر پول با ارل ازدواج کرده، اما اکنون که شوهرش در حال مرگ است، دریافته که دلباخته اوست.
فرانک مک کی در تلویزیون فنون دلربائی از زنان را آموزش می دهد و در اوج بازی های مردانه اش است تا این که سرانجام خود را با خانواده اش رو در رو می بیند. استنلی اسپکتر کودکی نابغه و ستاره مسابقات حضور ذهن تلویزیون است که پاسخ هر سوالی را می داند، جز این که چه گونه باید مهر پدر را به دست آورد.
ریک اسپکتر قادر به نظم بخشیدن به زندگی خود نیست و از قبل نبوغ فرزندش زندگی می کند. دانی اسمیت ستاره مسابقه های تلویزیونی حضور ذهن دهه ١٩٦٠ است که اکنون به سختی درگیر شغلی در یک فروشگاه لوازم برقی است و به خیال بافی درباره عشق و دلدادگی می پردازد. جیمی گیتور.....