تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - امیدوار باشید

امیدوار باشید  

امیدوار باشید

این که می نویسم دخل و ربطی به تجربه ای که اخیرن از سر گذراندیم ندارد .
می دانید .. فکر کردم شاید از یک واقعه که ممکن است در هر مملکت به زورعقب مانده ای رخ بدهد و
از بد یا خوب حادثه ما ناظرین و مقارن تاریخی آن  بوده ایم با توقعات بیجا و بی توجهی هایمان نسبت به
اینکه کجای دنیا زندگی میکنیم و با چه کسانی طرف هستیم باعث شده تا از کاه از کوه بسازیم پس به
همین خاطر قصد ورود و پرورش مجدد حدیث پر تکرار خاطرات خردادی را ندارم پس از آن می گذرم و از
شما عزیزان هم در خواست می کنم حالا که دیگر وارد تیرماه شده ایم با آن پیش زمینه های ذهنی این
مطلب  را نخوانید .
بعد وقایع اخیر مهم تر از هر چه که فکر کنید در حال حاضر امید است . البته که منظورم از این امید شخص
شخیص خودم نیست . هیچ پرسونای دو پای مذبذب دیگری هم که جاندار و دارای شکل فیزیکی مشخصی
باشد هم مد نظرم نیست .
منظورم اصل آن چیزی است که من و بسیار دیگر همینجوری از سر کیف و صفا اسمش را روی خودمان
گذاشته ایم ( با عرض پوزش ، اولیائمان چنین خبطی کردند و به ما ها ربطی ندارد بالشخصه تا کلاس
پنجم دبستان به هر کسی که نمیشناختم به دروغ میگفتم اسمم افشین است بس که شرمنده بودم ! )
پس حواستان هر جایی برود جز پیش من و باقی امیدها و سعی کنید به خود آن امید ناب و پر اصالت
بپردازید و از ما امیدهای مصداق خسوس و خشوک ( جمع مکسر خس و خاشاک ) فاصله بگیرید.
کجا بودیم ؟ .. آهان .. آری آن امید با اصالت چیز خوبیست . حداقلش این است که من خوب می شناسمش.
مثلن اگر جایی تان درد گرفت همین که امیدوار باشید دردش به زودی خوب می شود این خودش کمک
بزرگی است .
یا اصلن اگر فکر می کنید که رییس جمهور خوبی نخواهید داشت همین که امید داشته باشید که اشتباه
می کنید خیلی زود یکی از آن خوب هایش را برایتان رو می کنند و یا اگر به پست یکی نفهم انسان خوردید
با این امید که به زودی میفهمد که نمی فهمد خودتان را از شرش خلاص کنید..
مجددن تاکید میکنم این مطلب ربطی به مسائل اخیر ندارد پس لطفن آن عینک بدبینی تان را از روی
بینی تان بردارید !
باری ما یک چند سالی پیش داشته بودیم ( می دانم از دم ضمیر و نهاد و گزاره و فاعل ومفعولش غلط است
اما همانطور که گفتم بی خیال این ها ) بله سفری داشته بودیم به سوئد  و مدتی را ناچارن آنجا میزیستیم
و روزی از روزها در حال رفتن بودیم به لایبرری ( اسم خارجه می آید من بی اختیار لنگوئجم چنج میشود )
انی وی داشتیم میرفتیم همان کتابخانه و باران می بارید شدید .
جاده باریک جنگلی که از آن عبور می کردم دارای دو لاین بود یکی مخصوص دوچرخه و دیگری مخصوص
عابر. به علت شیب جاده اما قسمت مال رو (منظور از مال در اینجا همان تنها عابر ماجراست که من بودم )
در قسمت های زیادی آب گرفته بود و من ناچاران از قسمت بایسیکل رو می رفتم .
در همین حین از شانس خوب من سه بایسیکل ران از روبرو ظاهر شدند . اولی وقعی به تـجـاوز آشکار من
به حریم راهشان نگذاشت و دموکرات وارانه از میان آب رد شد .
دومی اما که گویی گرایش های میانه رویی داشت با کمترین فاصله ممکن از کنارم ویژ .. و سومی ...
آن سومی که تابلو بود یکی از آن راست های افراطی است و البته وری استیوپد هم بود نه گذاشت و نه
برداشت ما را در حد همان مال هم ندید و ترقی با دوچرخه کوبید به ما !
او یک طرف ولو شد و ما هم یک طرف .. بعد با آن لهجه غریب سوئدی فریاد کشید و اراجیفی در باب
"مای وی " و " آر یو کریزی " سر داد که البته ما هیچ ندانستیم که او چه بلغور نمود اما در همان حال خیس
تصمیم گرفتیم از کیان مملکت با فرهنگ مان دفاع کنیم پس با این امید که دست معجزی از پس پرده درآید
تا بتوانیم این نفهم اسکاندیناوی را سر جایش بنشانیم هر چه از زبان های بین المللی می دانستیم نثارش
کردیم :
_ مرتیکه الدنگ آر یو بلیند ؟ کن یو سی آی ام ؟!  آی ام این پوپولار رود اند یو وری خری ! یو نو ؟ خر ،
خر ، خر ...
راستش را بخواهید همین الانش هم در زمینه زبان انگلیسی لنگ میزنم  آن موقع که از بیخ عرب تشریف
داشتم و تازه با همان حال عربی غربتی یادم رفته بود در انگلیسی خر چه میشود اما با یک تلاشی که فقط
از ما ایرانی های غیور بر می آید سعی میکردم با لحنی این خر را بگویم که دقیقن متوجه منظور بشود و فکر
کنم هم که شد چون وقتی از جایش بلند شد دو تا انگشتش از هر دستش را مانند حرف وی انگلیسی کرد
و گذاشت روی سرش پوزه اش را هم کش داد در حالی که خم میشد یک نیم چه عری هم زد و سرش را
به نشان ندامت تکان داد ..
و البته من هم خوشحال از این فتح الفتوح در بلاد کفر سری به تایید تکان دادم و گفتم :
_ یـــس مـادر جـنـده ی عوضی .. دیس ایز آی مین .. آی ام ویکتور !!!  اَند  یو همین خر که  یو سی  ... !!
مردک اسکاندیناویایی که حسابی از این رشادت و غیرت و فرهنگ ایرانی من جا خورده بود در حالیکه
سوار بایسیکل صهیونیستی اش می شد شروع کرد به اظهار ندامت و گفت :
_ یس .. آی هوپ سو  یو سی توُ ! ؟

                     داد درویشی از سر تمهید              سر قلیان خویش را به مرید
                     گفت که از دوزخ ای نکو کردار          قدری آتش به روی آن بگذار
                     بگرفت و ببرد و باز آورد                   عِقد گوهر ز دُرج راز آورد
                     گفت که در دوزخ هر چه گردیدم       دَرَکات جهیم را دیدم
                     آتش و هیزم و ذغال نبود                اخگری بهر اشتعال نبود
                     هیچ کس آتشی نمی افروخت        زآتش خویش هر کسی می سوخت
نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |