تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی - بزرگ بود و از اهالی امروز .......









بزرگ بود و از اهالی امروز .......  

تو فکر یک سقفم ... زیر این سقف با تو از گل .. از شب و ستاره می گم..

بزرگ بود و از اهالی امروز ...

 

به مناسبت هشتم شهریور ماه ،  سومین سالگشت جاودانگی آوازه خوان شهر ما .

 

فرهاد مهراد " 1381 _ 1322

 

 

 

خيلي سال پيش از اينها ، خيلي سال تو اون دورا ، يه مردي بود ،

 

 يه چيزايي ميگفت از يه گنجشککي ...

 

 يادمه وقتي تو يه ماشين دودي بازم صداش رو شنيدم که داشت واسه

 

 هر روز هفته هاي خاکستريش يه چيزي ميگفت به خودم گفتم :

 

 اهه ... اينو نيگا ... شنبه روز بديه ؟ کي بي حوصله است ؟


وقتي گفت

:(( عصر چهارشنبه من ...
عصر خوشبختي
ما ،
فصل گنديدن من ، فصل جون سختي ما ..
))


ديگه ديدم حالشو ندارم تو يازده سالگي کسي برام يه هفته رو اينجوري خراب کنه .

 

از ماشين پريدم پايين ... پريدم پايين و پياده رفتم ....


رفتم و رفتم تا رسيدم به سال هفده ساله ها...  شدم شر ... شدم یاغی روزگار خودم   ...

 

جمع دوستان ناباب بود و بنگ حشيش و دودمخدر بي خبري ... بي خيالي ... و....

 

 يهو وسط نشئه هاي خشک بي صدايي اوايل دهه هفتاد بازم صداش در اومد:

 

 (( بارون مياد خيس ميشي …. ))


اين دفعه تو يه عالم ديگه باز هم نفهميدم چي ميخواد بگه ...


گفتن قديميه ، گفتم باشه


گفتن سياسيه ، گفتم باشه


گفتن فرهاده ،...

 

 گفتم ...؟ فرهاد ؟؟؟

 

یادم افتاد که  چقدر بابا دوست داشت يکي که اسمش فرهاد بود .

 

یادمه همیشه ميگفت یادش بخیر !!! ؟


یادمه که گفتم :  بابا  پس نواراش ؟ صفحه هاش ؟


بابا گفت : يه روزي گفتن هرکي تو خونه اش از اين صداهاي شيطوني داشته باشه کافره ،

 

 ميگيريمش ، ميبريمش  ، ميديمش دست حاکم  باشي ...!!!


گفتم : بابا گنجشکک اشي مشي که با کسي کاري نداشت ..


بابا گفت : طفلکم، اونها باهاش کار داشتند ...


هوشيار که شدم رفتم دنبالش ...


اين طرف ... اون طرف ...

 

اما  گنجشکک اشي مشي افتاده بود تو حوض نقاشي ...


خيس شده بود ...

گوله شده بود،

 برده بودنش پيش حکيم باشي..........


اما خوب نشد که نشد.

 

آخه شنبه هاش روز بدي بود ،  روزاي بي حوصلگيش ... بي هيچ غزل تازه اي ،

 

جدولاي نيمه تموم يکشنبه هاش هم که ديگه کهنه بودند ....


سقاهک پير آخر هفته عمر گنجشکک اشي مشي هم خبر خوبي نداشت .

 

آخه جمعه ،  هرچه که بود رو پيشتر از اينها واسه همه گفته بود .


وقتي پوران  دست خالي برگشت ،  بهش گفتم :

 

پس چی شد ؟ اشی مشی کو ؟

 

گفت : گفته بود که .. خودش گفته بود ..

 

گرم و زنده بر شنهای تابستان .. زندگی را بدرود خواهم گفت ..

 

گفتم :  پس لااقل شناسنامه اش ؟


گفت :

موش خورده بود ........


اما گنجشکک اشي مشي قبل اون پرواز آخر يه قراري با من گذاشت که

 

 نه اون يادش رفت و نه من .


به هم قول داديم هرکدوم وقتي شبي ، نيمه شبي ، چشممون به آسمون افتاد و

 

 ماه رو ديديم هردو تا به ياد گنجشککی که یه روزی روزگاری مست میشدیم

 

از شنیدن جیک جیک  اشی مشی ناز و زمستونیش با هم  بخونیم :


  (( يه شب مهتاب  ، مه مياد تو خواب ،  منو ميبره کوچه به کوچه ...

 

با صدای بی صدا ... در شب بی طپش ... یه مرد بود .. یه مرد ...

در رثای فرهاد :

ترانه ای بسیار زیبا از محمد نویری : حقیقت _ پرنده .

 

نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 4:59  توسط امید صیادی ( امیدوار ) |